دارم «ایمان به آینده، آلبوم جدید، یازده نوامبر» رو گریه میکنم، حس میکنم، پرواز میکنم، میمیرم. دوستت دارم لویی، با تمام وجودم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. و به قول گروس عبدالملکیان فضای اتاق برای پرواز کافی نیست و این جسم نهایتِ کوچَکیه برای حجم جریاناتِ حال حاضرم؛ برای تو.
The Greatest
Written All Over Your Face
Bigger Than Me
Lucky Again
Face The Music
Chicago
Common People
Out Of My System
Angels Fly
Saturdays
Silver Tongues
She Is Beauty We Are World Class
All This Time
That's The Way Love Goes
FAITH IN THE FUTURE, 11TH NOVEMBER.
Written All Over Your Face
Bigger Than Me
Lucky Again
Face The Music
Chicago
Common People
Out Of My System
Angels Fly
Saturdays
Silver Tongues
She Is Beauty We Are World Class
All This Time
That's The Way Love Goes
FAITH IN THE FUTURE, 11TH NOVEMBER.
نمیدونم تا چه زمانی اما هیچکس باهام حرف نزنه چون قراره بشنوه: «دوستت دارم لویی تاملینسن.»
مرز باریک
Photo
این عکس از دیشب یک جوری در من جریان داره و درگیرشم که اگر بگم نود درصد بخش بیداری و هوشیاریم خیره به این عکس یا در حال دیدنش در ذهنم یا به هر طریق دیگهای برام وجود داشته بودم، اغراق نکردم. آخ هری من چیکار کنم؟
من قربون صدای ظریف و بغلکردنیت برم. نمیتونم بیان کنم حالم با صدات و 'وسیعتر از من'ت رو. بیان نشدنیاَم. و همین نهایت درستی صدا و کلمات و موسیقی و تنظیم تو نیست؟
مطلقا جریان آهنگِ تواَم.
مطلقا جریان آهنگِ تواَم.
AND IT'S BIGGER THAN ME. I'VE WOKEN UP FROM MY SLEEP, IT'S BIGGER THAN ME, IT'S BIGGER THAN ME...
ALL OF THESE VOICES, ALL OF THESE CHOICES, I DON'T HEAR THEM ANYMORE, HEAR THEM ANYMORE.
ALL OF THESE VOICES, ALL OF THESE CHOICES, I DON'T HEAR THEM ANYMORE, HEAR THEM ANYMORE.
تمام چوبها رو در زمانی که هوا روشن بود برمیداشت و به اندازهی تاریک شدنِ هوا طول میکشید تا به اون آتش برسه و درون آتش هر تکه چوب رو بندازه. در نهایت وقتی کنار آتش بود تکه چوب کوچکی رو خارج ازش دید که بین اون شعلهها نمیسوخت، اون رو درون جیبش قرار داد و به تماشای آتش نشست.
من احساس میکنم اون تکه چوب کوچکی که درون جیبش قرار داد بخشی از اون تکه چوبهای بزرگ بود. لویی بهش نگاه کرد و بعد به شعله چشم دوخت و متوجه شد اون تکه چوبِ در دستش از کدوم تکه چوب بزرگتر جدا و کنده شده و بعد درون جیبش قرارش داد.
من احساس میکنم اون تکه چوب کوچکی که درون جیبش قرار داد بخشی از اون تکه چوبهای بزرگ بود. لویی بهش نگاه کرد و بعد به شعله چشم دوخت و متوجه شد اون تکه چوبِ در دستش از کدوم تکه چوب بزرگتر جدا و کنده شده و بعد درون جیبش قرارش داد.