مرز باریک
Harry Styles – Two Ghosts
شبها و شبها و شبها در حالی که زیر نورِ ماهم، برای ابدیت به تویی که اینطور داستانت رو برام تعریف میکنی گوش میکنم. «نورِ یخچال اتاقو سفید کرده. ماه روی بخشِ زیبای تو میرقصه. این تموم چیزی بود که بهش نیاز داشتیم. زبونمون جوری بند اومده که انگار هیچ نمیدونیم. چیزهایی رو به روی لبهامون جاری میکنیم که قبلا گفتیم. و چیزی رو که واقعا منظور داریم به زبون نمیاریم.» به تو و کلماتت فکر میکنم. اونها رو به چشمهام راه میدم. گوشهام چیزی جز چشمهات رو نمیشنون و صدات انعکاس پیدا میکنه در تار تار وجود داشتنم. انگار که درهات باز بشن و من رو راه بدی و اجازه بدی تا ابد در دنیای تو زنده بمونم و بشنوم: «ما کسانی که قبلا بودیم نیستیم. فقط دو روحِ ایستادهِ در مکان من و توییم، در حالی که تلاش میکنیم احساس تپیدن قلب رو به یاد بیاریم. ما کسانی که قبلا بودیم نیستیم. ما چیزهایی رو که قبلا میدیدیم، نمیبینیم. فقط روحهایی در حال شنا در لیوانی نیمهپُر هستیم که سعی در به یاد آوردن احساس تپیدن قلب دارن.» زندهام و شبها تمام روزها و شبهامن و ابدیت درون قلبم میتپه. و تا وقتی که میشنوم: «همون لبهای سرخ، همون چشمهای آبی. همون لباس سفید، چند تتو بیشتر. اما این نه منم، نه تو.» به آدمها لبخند میزنم و به تمام آدمها، رهگذرها و غریبههایی که برای اولین و آخرین بار از دنیام رد میشن، چیزی از تو میگم و آرزو میکنم من فراموش بشم و تو باقی بمونی از من در خاطر آدمها، که تو تنها باقی بمونی، که تو تنها لایق باقیموندنی «ولی من نمیتونم چیزی رو که میبینم لمس کنم. زیادی شیرینه. زیادی واقعی به نظر میرسه. شبیه چیزی که قبلا احساس میکردم.» و من باید باشم. و من هستم. در دنیای دیگری که در حال زندگی کردن ابدیت تو، میمیرم و تمام آدمهای اون دنیا، تو رو از من در خاطر دارن.
من فقط در حال تلاشم که به یاد بیارم احساس تپیدن قلب رو.
من فقط در حال تلاشم که به یاد بیارم احساس تپیدن قلب رو.
نه حتا اشک هم نمیشم. الان دیگه اشک هم نمیشم. تمام روز در حال گوش کردن به صداشم و حسِ «باید چیکار کنم؟»
+ وای دلم میخواد به درختها، به آسمون، به ماه، به تمام سگها، گربهها، تمام غریبهها، به عالم و آدم، به هستی، به کل دنیا بگم هری هری هری هری هری هری وای دارم گریه میکنم هری هری
- حس میکنم درختها، آسمون، ماه، تمام سگها، گربهها، تمام غرببهها، عالم و آدم، هستی، کل دنیا میشنون که تو داری میگی: هری هری هری هری هری هری
- حس میکنم درختها، آسمون، ماه، تمام سگها، گربهها، تمام غرببهها، عالم و آدم، هستی، کل دنیا میشنون که تو داری میگی: هری هری هری هری هری هری
من نخوام هم، هر چهقدر هم براش سعی کنم درونم نگه دارم، هری ازم بیرون میزنه.
— PINKY PROMISE TO LIVE LIFE TO THE FULLEST.
چین دورِ چشمهاش، از پرستیدنیترینهای دنیا. چیکار کنم که تکتک اون خطها حفظ بشن؟ خوشحالم که این روزها هستم و چینِ دور چشمهام چینِ دورِ چشمهات میشن لویی.
امروز روز لوییه. امروز لویی رو بیشتر از روزهای دیگه همراهِ خودم دارم و دوستش دارم تا فراتر از مرز آبی چشمهاش. تا نهایت اقیانوس چشمهاش.
لحظهم با لویی رو خیلی خوب یادمه. لحظهای رو که بهش نگاه کردم، بهش گوش کردم و متوجه شدم مثل قبل نیست و همه چیز متفاوت شده. لحظهی پیدا شدن در حس تعلق به کسی. لحظهی پیدا شدن در حس تعلق به لویی.