مرز باریک
270 subscribers
819 photos
130 videos
116 links
— چارلز بوکاوسکی. والت‌ ویتمن. جونی‌ میچل. صداقت. زرد. میدوری‌ کوبایاشی. تریسی‌ امین. ری‌ چارلز. ژان‌ میشل‌ باسکیت. کارول‌ کینگ. گُل‌های مینا. هاروکی‌ موراکامی. خانواده‌. گلفروش.

https://t.me/BluChtBot?start=67a1a003bbdcaf8d84
Download Telegram
نایل شو بوده؟ اشتباهه شب به‌خیر.
سر درد دارم. مغزم درد می‌کنه. روانم خیلی سسته. نایل شوی هری بوده. قلبم درد می‌کنه. دلتنگم. نمی‌دونم چمه. فقط اگر عکس دوتایی بیاد. نمی‌دونم. نمی‌دونم.
— نری رو بدین به قلبم. قلبم دلتنگه.
احساساتم قاطیه. دارم به هری نگاه می‌کنم گریه می‌کنم. به نایل نگاه می‌کنم گریه می‌کنم. به واندی نگاه می‌کنم گریه می‌کنم.

گریه می‌کنم. گریه می‌کنم. گریه می‌کنم.
— «اسمت چيه؟ متيا. از كجا میای متیا؟ ايتاليا. می‌خوای اينو برای ومبلی بخونم؟ ساين داری؟ می‌خوای الان انجامش بديم؟ پس ساينت رو بده. مرسی. پس می‌خوای كه جمعيت ومبلی تو رو از كلازت خارج کنن. خب وقتی اين ساين، نه ولش كن بذار اينو بدم بهت. برای متيا سروصدا كنين. وقتی اين پرچم بره بالای سر من، تو رسما از كلازت خارج می‌شی. فكر می‌كنم اينطوری كار می‌كنه. وقتی اين بره بالاسرم، تو رسما گی محسوب می‌شی پسرم.»
اگر تو برای آزاد کردن آدم‌ها به دنیا اومده باشی چی رنگین‌کمون؟

هر آدمی که به طریقی به تو وصل بشه و بتونه تو رو لمس کنه، ناخودآگاه آزاد می‌شه. چون تو خود «آزادی» هستی. تو «آزادی» در قالب انسانی. ما با وصل شدن به تو خودمون رو آزاد می‌کنیم، آزادی رنگین‌کمونی، آزادی خدشه‌ناپذیر.
با تمامِ وجودش، رنگین‌کمون رو می‌پاشه به بخشِ پنهان آدم‌ها. بخشِ پنهانشون رو تبدیل می‌کنه به رنگی‌ترین بخششون، آشکارترین بخششون.
You've got my devotion. But man, I can hate you sometimes.
Crisp trepidation...
از زیبایی جما نگم براتون. با هر پست و استوری‌ش می‌خوام بیام بگم: وای خیلی زیباست. خیلی. خیلی‌ها.
H: Please don't hurt me. I'm fragile. I bruise like a peach.
این روزا حساس‌تر شدم. قلبم در خور توجه و اشک‌هام افسارگسیخته‌تر؛ چشم‌هام در تجسس و دست‌هام به دنبال لمس کردنش. به تپش‌های قلبش گوش می‌سپرم که با زمزمه‌ی آرومش تنها نوایی بود که به گوش‌هام آویخته می‌شد. «هیچی نیست هری. این‌جا هیچ‌کس نیست. به آسمان نگاه کن، به آبی سکونش. به زمزمه‌‌ی فراغبال موج‌ها گوش بده. مسالمت، آرامش، تنهایی. این‌جا هیچ‌کس نیست هزا. این‌جا خیلی دوره.» سرمو بالا میارم و چند ثانیه به چشم‌هاش خیره می‌شم. آروم شده بودم؛ همیشه آرومم می‌کنه. سرم رو به سینه‌‌ش تکیه می‌دم و زیر لب زمزمه می‌کنم. «می‌شه همیشه همین‌قدر دور باشیم؟» می‌شه در آغوشش خندید، گریه کرد، زندگی کرد، مُرد. می‌شه در آغوشش دفن شد. نگاهش می‌کنم. آسمان، سرخِ تنت، آبی چشم‌هات، فروغ موهات. چشم به آسمان دوخته. باد، بوسه می‌زنه بر رخسارش. تو جهان دیگری سَر می‌کنه. دلم نمیاد کلمه‌ای به زبون بیارم. لبخند می‌زنه. نگاهم رو که روی خودش حس می‌کنه، سرش رو پایین میاره و پیشونی‌ش رو به پیشونی‌م می‌چسبونه. لب‌هاش از هم فاصله می‌گیرن. دوباره صداش رو می‌شنوم. «بهتر شدی جانِ من؟» روی پیشونی‌ش رو فوت می‌کنم. موهاش عقب می‌ره. حالت چشم‌هاش رو می‌بینم. «بخون. برام شعر بخون. دوستش دارم. متوقفش نکن.» دست‌هاش رو میون موهام می‌کشه. پشت گوش‌هام میدتشون. نگاهش می‌کنم. «تو ای عازم موج‌ها و دریاها، ای زمزمه‌ی صبحگاهی، تو ای ارغوان بهاران، ای سپیدار سرخ، ای تمام من، هر نوایت، یادگاری‌ست ز هزاران گذر خاکی، ز هزاران گل سرخ، ز همه هستی و نیستی، ز دیار عدم، عدل، خاموشی، تو ای اندام شقایق، ای چیره‌دست، ای خوشه‌‌ی گندم، ای آسمان! تو را عاشقم. تو را عاشقم قطره باران من.» چشم‌هام رو می‌بندم. صدای آرومش، سلطه‌گرِ بند بند وجودم می‌شد. قلبم می‌لرزید، رعشه میفتاد به تنم. بغض می‌کردم، خوش‌حال بودم. چشم‌هام رو باز کردم، نوبت من بود. حسش کردم. «دوسِت دارم.» با بوسه‌ی کوتاهی که روی گونه‌م می‌نشونه، سرش رو عقب می‌بره. لبخندش برای ثانیه‌ای محو نمی‌شد. دوباره به آسمان خیره شد. نفس کشید. ریتم نفس‌هاش تسلی‌بخش روانم شده بود. منتظر جوابش نمی‌مونم. گردنش رو می‌گیرم و سرشو جلو می‌کشم. بغلش می‌کنم.
با تمام وجود سرش رو به سینه‌م می‌فشرم.

یک‌شنبه