با هر کدوم از اجراهای As It Was یک جور دیگهای هری در حال ابراز خودشه. با این آهنگ واقعا خودش رو اجرا میکنه. اجرای دیشبش آخه :))) حرفاش قبل از این اجرا. لرزش خفیف صداش و برق و رطوبت چشماش. جوری که میخواد واقعا بیان کنه که «قدردانه». اون بخش که میشینه روی پله و بعد دراز میکشه، اون قسمت، اون قسمت که تماما هریه و هری و آهنگی که خودِ هریه.
برای جوری که هری hands رو در اجرای دیشب فاینلاین تلفظ کرد، تمامم بیقراره. My hand's at risk, I fold...
وقتی فاینلاین شروع شد، من اصلا نمیدونم چه اتفاقی برام افتاد. اتفاق که از شروع شو برام افتاده بود اما وقتی فاینلاین شروع شد، اتفاق دیگهای رخ داد. قرار نیست لحظهش رو فراموش کنم، هیچوقت. و مرز باریک، مرز باریکِ من، بالاخره یک روز یاد میگیرم به محض شروع شدنت حالتی بهم دست نده که چشمهام و تمام اجزای تشکیل دهندهم نلرزن؟ احساسِ شنیدن تار و پود و عناصر بودنت. شنیدن مرزِ پس و پیشت. چیزی خاص که تمام تضادها، ابهامات، افکار و احساسات و هر چیزِ متشکل یک انسان زنده رو در بر داره و با تمام اینها و تردیدش نسبت به همه چیز، از یک چیز اطمینان داره؛ از روبهراه شدنش. روبهراه شدنی که بعد از قرار گرفتن بر روی یک مرز رسیدن بهش ممکنه. مرزی که برای هر کسی متفاوته. احساسِ شنیدن مرزت.
نمیتونم به این فکر نکنم که هری در اجرای ماتیلدا گفت sing it for me و اون همه صدا همزمان براش خوندن: you can let it go, you can throw a party full of every one you know, you can start a family who will always show you love :)) نمیتونم. نمیتونم.
هری دیشب تمام مدت که در حال صحبت بود، هر لحظه حس میکردم الان حرفهاش از چشمهاش بیرون میریزه. قلبش فشرده بود از همه چیز. از این حجم از صداهایی که در اطرافش در جریان بود، از بودن اون همه آدم. از خودِ فعلیش. میدونم باورش نمیشه. میدونم بعد از رفتن از استیج احساسشو از چشمهاش خارج کرده. وسط حرف زدن چشمهاش مرطوب میشد، صداش از حس استقامتش رو از دست میداد و نمیتونست جلوی تبدیل شدن لبخندش به خندهی جریاندار رو بگیره. چندین بار بهخاطر صدای جمعیت و همخوانیشون هیجان و حسش باعث شد خوندن آهنگها رو رها کنه و سرشو بندازه پایین و بخنده و بعد دستشو ببره بین موهاش و صورتش رو که لبخند پُررنگ شده نشون بده. تعداد تشکرهاش بیاندازه بود و جوری تشکر میکرد که واقعا نشون بده چهقدر این کلمات کم هستن و اون نیاز به چیز دیگری برای بیان شدت قدردانی و عشقش داره. به اینکه این اولین اجراش در استادیومه اشاره کرد و نتونست بزرگترین لبخندش و ذوق چشمهاش رو کنترل کنه. نتونست از اینکه بهخاطرش خوشحاله بگذره و حس صادقانهش رو ابراز نکنه. اون دستپاچهی همه چیز بود. اولین بار بود که اینقدر زیاد احساسش روی تمام شو، روی هر حرکت و هر کلمهش نشسته بود، چون هری بود و دنیا و جهانی که خودش از عشق و صداقت و آزادی و زنده بودن و مهربونی ساخته بود. ولی هری، تو مسیرت رو، تمام این دوازده سال رو باورت نمیشه، مگه نه؟ پسر کوچولوی فرفری چشمسبزِ اهل هلمز چپل.
دلم میخوام لحظهای رو که گفت «این اولین اجرای من در استادیومه و بذارید یک رازی رو بهتون بگم: عاشقشم» درونم حل کنم. نه من دلم میخواد لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیهی اون رو درونم حل کنم و همهی اون رو از بَر باشم.
این کلمات به بیهوده و آلوده و ناکافی و تکراری و اشتباهترین حالتشون در میان وقتی که برای تو به کارشون میبرم. من نیاز به کلمات کاملا جدید، استفاده نشده برای هیچکس دیگه، کلماتی که «واقعا» فقط «یک ذره» بتونن درست بیان کنن تو رو، حسم در برابر تو رو دارم.
دیشب در حالی که هری بکاستیج سامرتایم بود، روی استیج داشت خونده میشد:
"You would think I was Harry Styles, the way I always had Louis."
"You would think I was Harry Styles, the way I always had Louis."