وقتی نیستی، از نگرانی دارم تلف میشم، وقتی هستی از دلتنگی. هری، من بلد نیستم بدون فشرده شدن و پُر بودن تکتک شیارهای قلبم برات احساس داشته باشم.
ببین هری اینطور بهتره؛ من بلد نیستم بدون دلتنگ و نگرانِ تو بودن، لحظاتم رو بگذرونم. وقتایی که نیستی نگرانِ تواَم و وقتایی که هستی دلتنگِ تواَم. قلب من سراسیمه فشردهته هری. بیوقفه.
اینقدر احساسی که بهت دارم، فراتر از همه چیزه و شبیه هیچکدوم از احساسات این دنیا نیست که خودم هم باورم نمیشه واقعیه. واقعیترین احساسم، ناواقعیه، فراواقعیه.
ببین این خیلی احمقانهس که اینجا و اینطور جوری که مخاطبم تو باشی، بنویسم اما مهم نیست، اصلا مهم نیست. و میدونی چی عجیبه؟ اینکه حس میکنم تو متوجه میشی، احساسش میکنم.
آخه تو پلک میزنی، من نفس میکشم. تو پلک میزنی، من نفس میکشم. تو پلک میزنی، من نفس میکشم.