مرز باریک
چهرهش خیلی غمگین بود. لعنت بهش. چرا؟ دارم؟ نفس؟ میکشم؟
من واقعا میخوام بمیرم
من فقط غم رو از چهرهش دریافت کردم
نمیتونم یه بار دیگه بهش گوش کنم یا ببینمش
من فقط غم رو از چهرهش دریافت کردم
نمیتونم یه بار دیگه بهش گوش کنم یا ببینمش
کاش حالم جوری بشه که بتونم حس کنم. بتونم حرکت کنم. بتونم بفهمم. کاش هری، هری، هری، هری، هری، هری، هری، هری، هری، هری، حواست هست چیکار کردی؟ با غم خالص و آزادت رها رقصیدی. تو با غم خالص و آزادت رها رقصیدی.
غمت خالص بود. غمت در تو موج میزد. رهاش کرده بودی. پاشیده بودیش توی نفسهات. تو آزاد بودی. حسش کردم. همینکه به راحتی با غمت رقصیدی، نشون داد که آزادی. تو هنری. تو زیبایی. تمام زیباییهای دنیا با غم در آمیختهان. تو تا ابد برای من عشق و غمِ رها و آزاد باقی خواهی موند. تو غمی عاشق رو، توی جونت رها کردی و رقصیدی. چهطور این کارو کردی؟
با تویی که توی قلب و تار و پودم، توی هر نفسم، توی ذره به ذرهم حس میکنم، در آهنگت زندگی میکنم. میرقصم. ادامه میدم، پیش میرم و در نهایت لبخند تو رو روی لبهام حس میکنم.