هری، نمیدونم چی بگم...
سختهمه خارج کردن تو از جونم و کلمه کردنت. کاش میشد اشکهام حرفامو بزنن. کاش میشد اشکهام شکل کلمه شن، قابل درک شن. کاش هری...
سختهمه خارج کردن تو از جونم و کلمه کردنت. کاش میشد اشکهام حرفامو بزنن. کاش میشد اشکهام شکل کلمه شن، قابل درک شن. کاش هری...
یک ساعت گذشته. الان حس میکنم مغزم و جسمم به جریان افتاده. توی شُک بودم. نمیدونم چهطور بگم عملا نبودم و الان اشک شده تمام وجودم. اشکهایی که هریاَن.
هری هری هری هری. میتونم فقط تا ابد تمام کلمهها رو تبدیل کنم به «هری» چون فقط این معنای درستشه. چون فقط اینه که تکراری نیست. چون هری هری هری هری هری
کاش میشد هر چیزی جز تو رو محو کنم و فقط تو رو مقابلم قرار بدم. هر چیزی رو که باعث شه من لحظهای ازت دور شم. کاش میشد واقعا درون تو، زندگی کنم. کاش میشد. کاش میشد.
هری هری هری هری کاش میتونستم هر چیزی که باعث آزارت میشه رو ازت دور کنم چون الان تنها چیزی که توی ذهنمه اینه که «خوشحالی؟» هری، چهطور اینقدر خزیدی توی ذره به ذرهام؟ چهطور شدی جونم؟ اونقدری جونمی که باعث شی از خودم محافظت کنم چون حس میکنم همهش تویی. این نهایتشه؟ نه نیست. هری هری هری هری هری.