دستهای هری به طرز باورنکردنیای من رو ساعتها به خودشون خیره میکنن. ساعتها. ساعتها.
لاکاسکرینم عکس دستهاشه بعد من هر بار میخوام رمزمو بزنم و کاری کنم با گوشی، اینقدر درگیرش میشم، کلا یادم میره میخواستم چیکار کنم. بعد به خودم میام که میخواستی چیکار کنی =)
مرز باریک
تو امیدِ روزهای من نیستی هری؛ تو خود روزهای منی هری.
تو خورشیدِ جهان من نیستی هری؛ تو خودِ جهان منی هری.
نمیدونم هری چهقدر به همهی چیزهایی که از سر گذرونده فکر میکنه، چهقدر به راه طولانیای که اومده فکر میکنه و بعد از فکر کردن به تمام اینها چه حسی بهش دست میده؛ اما میدونم که من هر روز به همه چیزش فکر میکنم، به همهی چیزهایی که از سر گذرونده، همون چیزهایی که رسانه بهمون نشون داده با اینکه خیلی با اصل ماجرا تفاوت داره و ذرهای از کل ماجراست، فکر میکنم و فکر میکنم و بعدش کل وجودم از افتخار بهش، از باور بهش، از بیشتر و بیشتر و بیشتر پیدا و گم شدن درش، مچاله میشه، لبخند میزنه، گریه میکنه، زنده و «بود» میشه.
چهقدر جهانش بینهایته. واقعا بینهایته. هیچ پایانی نداره. هر چهقدر بیشتر پیش میری، به پایان نزدیکتر نمیشی، راهت طولانیتر شده، بیشتر فرو رفتی، بیشتر غرق شدی، بیشتر و بیشتر. بینهایته.
مهم نیست که چهقدر این واقعیته؛ که آیا ما هرگز خوب خواهیم شد یا نه. مهم اینه که من با 'ما خوب خواهیم شدِ' تو خوبم. من با 'ما خوب خواهیم شدِ' تو خوب خواهم شد.
شاید هم این حجم از تغییر و متحول شدنی رو که با شنیدن شمپین لاورز تجربه میکنم، برای اینه که به تکهای ازش تبدیل میشم.
Niall Horan (Cover)
Champagne Lovers (Unreleased)
خیلی زیباست. جوری که اگر تبدیل به اشکتون بشه، اصلا تعجبآور نیست.
Dolerme
ROSALÍA
این آهنگ از نظر هری خیلی زیباست. مدل چت کردنش رو ببینید. Love you toooooooo =))
هر بار به خودم میام و میگم چهطور اینجوری برای من وجود داری؟ حتا نمیدونم کلمات درستش چیه؛ محدود کردن و آلوده کردن تو به کلمات ساده و تکراری برای من رقتانگیزترینه. نه، دوست داشتن نیست؛ نمیخوام بگم چهطور اینقدر و اینجوری دوستت دارم، چون دوست داشتن نیست. من افراد زیادی رو دوست دارم، اون هم زیاد. اما تو رو نه. از یه جایی به بعد دیگه نشد دوست داشتن رو بهش نسبت بدم. نمیدونم چهطور اینطوری برای من وجود داری هری. نمیدونم. اما هر لحظه برای من بیشتر و بیشتر میشی. هر لحظه بیشتر تبدیل به همه چیزم میشی. از همه چیزم گذر میکنی، میشی فراتر از همه چیز من. و الان تو هری، توی این لحظات فراتر از همه چیز منی. شاید هیچ معنایی نداشته باشه، همچین چیزی اصلا وجود نداشته باشه و «همه چیز» نهایتش باشه، اما تو هر بار بهم احساسات و معناهای جدیدی رو نشون میدی و الان توی این لحظه، تو معنای فراتر از همه چیز منی. تو فراتر از همه چیز منی.
دلم اینقدر برای لویی تنگ شده که احساس میکنم کاملا آبیاَم. یه آبی خیلی غمزده و دلتنگ. لویی هست، زیاد هم هست، خوشحال هم هست؛ اما من نیستم. اونجوری که باید نیستم. دلم میشکنه که نمیتونم راحت و با حس خوب به خندههاش نگاه کنم، بهش افتخار کنم، چشمهاشو ببینم و کل جونم لبخند بشه از زیباییش، از حالِ خوبش. میدونم که این یه حس درونیه. ربطی به اتفاقات بیرون نداره. دلتنگِ لوییام زیاد. دلتنگِ لویی خودمم. دلتنگ لویی برای خودمم. دلتنگ خودم برای لوییاَم.
اما اون این روزها میخنده و خوشحاله و این برای من همه چیزه؛ همهی چیزیه که اهمیت داره.
مرز باریک
خب من نیاز دارم برای این موجود دیوونهکننده، هری استایلز، یک چنل مستقل داشته باشم؛ پس من اینجام. — به وقت روز بعد از شبی(گِرمی) که لبخندای تو شبیه یک مرز عمل کرد و باعث شد من مرز باریک خودم رو بسازم.
یک سال پیش چی شد که اینجا ساخته شد؟ هری اینجوری خندید.