دلم میخواست ازش میپرسیدم: «هری، حواست هست کجایی؟ حواست هست داری چیکار میکنی؟ چه احساسی داری؟ شبیه رویاست؟ باورت میشه؟ خوشحالی؟» شاید هم «خوشحالی؟» رو ازش نمیپرسیدم چون از جوابش میترسیدم. خیلی زیاد هم. اگر میگفت خوشحال نیست، چهطور ادامه میدادم؟
«هوا زنده و تازهس، احساسات تو در نهایتن. احتمالا برای اولین بارِ امسال، واقعا داری طبیعت رو حس میکنی. یه تیغهی چمنِ تنها با باد در جریانه. یه کفشدوزک روی برگی جا گرفته. خورشید یهکم زودتر از انتظار تو، غروب میکنه و با موجی از ابرها همراه میشه. احتمالات بیپایانی انتظار تو رو میکشن.»
مرز باریک
«هوا زنده و تازهس، احساسات تو در نهایتن. احتمالا برای اولین بارِ امسال، واقعا داری طبیعت رو حس میکنی. یه تیغهی چمنِ تنها با باد در جریانه. یه کفشدوزک روی برگی جا گرفته. خورشید یهکم زودتر از انتظار تو، غروب میکنه و با موجی از ابرها همراه میشه. احتمالات…
کپشن پست پیج pleasing. چهقدر زیبائه =)
هری پُر از رنگه. پر از رنگهای روشن و زلال و تازه. رنگهایی که شوق رو نشون میدن. هری پُر از رنگینکمونه. همهی اون رنگها رو به زیباترین و زندهترین و پر شوروشوقترین حالتش در خودش جا داده. روحیاتش خیلی لطیف و زندهس. اون رنگ و رنگینکمونه. آدم رو به وجد میاره. آدم رو پر از شوق میکنه. آدم رو از قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی و بنفش سرشار میکنه. و از تموم رنگهایی که ما نمیتونیم ببینیم. هری رنگینکمونه و رنگینکمون رو مطالعه میکنه.
هری رنگینکمونه. هری رنگینکمون رو مطالعه میکنه. هری عاشق رنگینکمونهاست. هری امنترین خونهی رنگینکمونهاست. هری دلیل شجاعت رنگینکمونهاست. هری حامی رنگینکمونهاست. هری آزادکنندهی رنگینکمونهاست. هری رنگینکمونه.
آیدی اینجا h studies rainbows بود اولش؛ دلم تنگ شد. و اولین پروفایل اون ادیتی بود که هری رنگینکمون گریه میکرد =)
به معنای واقعی کلمه احساس بیچارگی دارم. اصلا خود بیچارهام. پیشنمایش مای پلیسمن تو سن دیگو برگزار شده. بیچاره. بیچاره. بیچاره. بیچاره. بیچاره. بیچارهشدگانیم.
نمیدونم چهقدر معتبره اما مثل اینکه هری خیلی توی نقش فرو رفته، جوری که نمیتونی باور کنی این همون هریه.
دستهای هری به طرز باورنکردنیای من رو ساعتها به خودشون خیره میکنن. ساعتها. ساعتها.
لاکاسکرینم عکس دستهاشه بعد من هر بار میخوام رمزمو بزنم و کاری کنم با گوشی، اینقدر درگیرش میشم، کلا یادم میره میخواستم چیکار کنم. بعد به خودم میام که میخواستی چیکار کنی =)
مرز باریک
تو امیدِ روزهای من نیستی هری؛ تو خود روزهای منی هری.
تو خورشیدِ جهان من نیستی هری؛ تو خودِ جهان منی هری.
نمیدونم هری چهقدر به همهی چیزهایی که از سر گذرونده فکر میکنه، چهقدر به راه طولانیای که اومده فکر میکنه و بعد از فکر کردن به تمام اینها چه حسی بهش دست میده؛ اما میدونم که من هر روز به همه چیزش فکر میکنم، به همهی چیزهایی که از سر گذرونده، همون چیزهایی که رسانه بهمون نشون داده با اینکه خیلی با اصل ماجرا تفاوت داره و ذرهای از کل ماجراست، فکر میکنم و فکر میکنم و بعدش کل وجودم از افتخار بهش، از باور بهش، از بیشتر و بیشتر و بیشتر پیدا و گم شدن درش، مچاله میشه، لبخند میزنه، گریه میکنه، زنده و «بود» میشه.
چهقدر جهانش بینهایته. واقعا بینهایته. هیچ پایانی نداره. هر چهقدر بیشتر پیش میری، به پایان نزدیکتر نمیشی، راهت طولانیتر شده، بیشتر فرو رفتی، بیشتر غرق شدی، بیشتر و بیشتر. بینهایته.
مهم نیست که چهقدر این واقعیته؛ که آیا ما هرگز خوب خواهیم شد یا نه. مهم اینه که من با 'ما خوب خواهیم شدِ' تو خوبم. من با 'ما خوب خواهیم شدِ' تو خوب خواهم شد.