مرز باریک
چیزی نمونده به:
Come on
I'm wasting my time when it was
Always you
Louder
Always you
I'm wasting my time when it was
Always you
Louder
Always you
لویی توییت زده «دو سالگی والز روز قبل از شروع تور.» و من اضافه میکنم «روز قبل از شروع نفسهای الهامبخش والز.»
Forwarded from le vent nous portera
من تو رو به نهایت چیزی که دارم تشبیه میکنم هری. به «جونم»، به «وجودم»، به «زندگیم»، به «هستیم». تولدت مبارک جونِ من، وجودِ من، زندگیِ من، هستیِ من.
اصلا نمیدونم چهطور میخوام با آهنگها و امویهای جدید هری روبهرو بشم. بهشون که فکر میکنم هیچچیزی توی ذهنم شکل نمیگیره و همهچیز فراتر از واقعیت به نظر میرسه و واقعا سوررئال میشه.
با دو تا قلب تو یه خونه شروع کردن. وقتی با هم بحث میکنن همه چیز خیلی سخت میشه؛ آخه هر دوی اونها کلهشق و دیوونهان. هر جایی که جنگل بره، دریا دلیل برگشتِ اون به خونهس. تمومِ وقتایی که جنگل از مسیر درستش خارجه، دریا پناه و خونهی امن اونه. اونها بین درختهایی که چیزی برای آسیب زدن بهشون درش وجود نداره، کنار هم قدم برمیدارن و پیش میرن. اونها هنوز خیلی جوونن. با دوتا قلب تو یه خونه شروع کردن.
جنگل اگر میتونست پرواز کنه، یه راست برمیگشت به خونه، پیشِ دریا. فقط کافیه دریا از جنگل بخواد، تا اون همه چیزش رو بهخاطرش رها کنه. برای چشمهای دریا، جنگل چیزی جز قلبش سراغ نداره، برای تموم وقتایی که دریا فراموش کرده بودنش رو و وجودش تنهاییه. آخه نیمی از جنگل از دست میره وقتایی که دریا رو کنار خودش نداره. برای چشمهای دریا، برای چشمهای دریا. تنِ جنگل پر از زخمه و این دردناکه، اما وقتی دریا کنارشه، درد کشیدن معناش رو از دست میده. جنگل قلب دریا رو درون خودش احساس میکنه، با نبض اون ادامه میده. و امیدواره که دریا هیچوقت ازش فرار نکنه. آخه برای چشمهای دریا، برای چشمهای دریا.