تو داری به هری به عنوان یه خواننده نگاه میکنی، من دارم بهش به عنوان کل زندگیم، خودِ زندگیم نگاه میکنم. معلومه که چیزی که داریم به واسطهی هری تجربه میکنیم، ذرهای شبیه به هم نیست.
مرز باریک
تو توانِ وجودم نیستی هری؛ تو خودِ وجودمی هری.
تو امیدِ روزهای من نیستی هری؛ تو خود روزهای منی هری.
آخ لیام. گرمم میکنی. گرمم میکنی. که تو میخندی و من از مایلها فاصله ازت، گرمم میشه.
گرمایی که از لیام دریافت میکنم، قهوهای و کرمی رنگه. گرمایی که از نایل دریافت میکنم زردِ کدره. گرمایی که از لویی دریافت میکنم، آبیِ آبیه، آبی براق، سورمهای. گرمایی که از زین دریافت میکنم، عسلی روشن با رگههای طلاییه، شاید هم به رنگ چوب درخت.
وقتی بهشون فکر میکنم، شدت دوست داشتنم اینقدر زیاد میشه که احساس میکنم از چشمام میخواد بزنه به بیرون.
ببخشید ولی یادتونه شب بعد از رفتن زین، هری با میکروفون زرد به جای سبز رو استیج رفت؟
«تاریخ 16/4/18 بهترین روزِ زندگی من بود با دیدن کسی که تمام قلبِ من متعلق به اونه. دیدنِ اون و حرف زدن با اون به من برای آینده قوتِ قلب داد. برای همه چیز ممنونم هری، ممنونم برای اینکه وقتت رو گذاشتی تا من رو ببینی و ممنونم برای اون شب فوقالعاده. تشکر ویژه از make wish، گریس و makewish_ie بهخاطر برآورده کردن آرزوی من و تبدیل کردنِ من به شادترین دختر جهان. و هری همونطور که تو قول دادی بهترین دوستا برای همیشهایم. دوستت دارم و دلم برات تنگ شده. امیدوارم به زودی ببینمت.» حرفای فنی که هری رو در بکاستیج کنسرت دوبلین دیده بود.
Forwarded from مرز باریک
حرفای یه فن رو که ۲۰۱۸ لیام رو دیده بود یادتونه؟ :`)
«من واقعا شک دارم که باید اینو باهاتون در میون بذارم یا نه، اما حالا که این هفتهی رویایی تموم شده میخوام اینو بهتون بگم که رویاها به واقعیت تبدیل میشن، هرچند که همه چیز الان بد به نظر برسه، همه چیز بهتر میشه. من تجربهی خودمو براتون مثال میزنم: روز ۱۷ اوت، چهار سال پیش، آخرین روزی بود که من عشقم رو، کسی رو که تو دنیا بیشتر از همه دوستش داشتم، بغل کردم؛ اون پسر روز ۲۱ اوت فوت کرد، و من روز ۲۲ اوت دفنش کردم؛ تا همین امروز شما نمیدونید که من چه زجرهایی که متحمل نشدم، این شبیه جهنم بود؛ اما روز ۱۷ اوتِ امسال، من فرد موردعلاقهم تو دنیا رو برای اولین بار بغل کردم، کسی که به من یاد داد شخصی که الان هستم باشم، کسی که خورشید منه، ماه من و تمام ستارههای منه، وقتی که مصیبتزده بودم و حتا وقتی که خوب بودم؛ روز ۲۲ اوت امسال، من از ردیف اول اجرا کردنش رو دیدم، فریاد کشیدم، خوندم، رقصیدم، داد زدم که دوستش دارم و بهش افتخار میکنم و ما دفعات زیادی چشم تو چشم شدیم؛ اون در مکانی که هزاران ادم درش وجود داشت باعث شد حس کنم خاصم. این فوقالعادهست که این تاریخا انقدر تصادفا یکی شدن، و این چیزیه که من نمیتونم دست از فکر کردن بهش بردارم. لیام، اگه بنا به دلایلی این رو خوندی، من میتونم تا انتهای زندگیم ازت تشکر کنم و این کافی نیست، مرسی که منو قویتر کردی و بهم خیلی چیزا یاد دادی، دوستت دارم. من بهت چه به عنوان یه هنرمند و چه به عنوان یه شخص افتخار میکنم و باید بدونی که تو لایق بهترینهای دنیایی؛ من دوستت دارم و همیشه برای تو اینجام؛ مهم نیست که چه اتفاقاتی میافته من همیشه میخوام خوشحال ببینمت.»
«من واقعا شک دارم که باید اینو باهاتون در میون بذارم یا نه، اما حالا که این هفتهی رویایی تموم شده میخوام اینو بهتون بگم که رویاها به واقعیت تبدیل میشن، هرچند که همه چیز الان بد به نظر برسه، همه چیز بهتر میشه. من تجربهی خودمو براتون مثال میزنم: روز ۱۷ اوت، چهار سال پیش، آخرین روزی بود که من عشقم رو، کسی رو که تو دنیا بیشتر از همه دوستش داشتم، بغل کردم؛ اون پسر روز ۲۱ اوت فوت کرد، و من روز ۲۲ اوت دفنش کردم؛ تا همین امروز شما نمیدونید که من چه زجرهایی که متحمل نشدم، این شبیه جهنم بود؛ اما روز ۱۷ اوتِ امسال، من فرد موردعلاقهم تو دنیا رو برای اولین بار بغل کردم، کسی که به من یاد داد شخصی که الان هستم باشم، کسی که خورشید منه، ماه من و تمام ستارههای منه، وقتی که مصیبتزده بودم و حتا وقتی که خوب بودم؛ روز ۲۲ اوت امسال، من از ردیف اول اجرا کردنش رو دیدم، فریاد کشیدم، خوندم، رقصیدم، داد زدم که دوستش دارم و بهش افتخار میکنم و ما دفعات زیادی چشم تو چشم شدیم؛ اون در مکانی که هزاران ادم درش وجود داشت باعث شد حس کنم خاصم. این فوقالعادهست که این تاریخا انقدر تصادفا یکی شدن، و این چیزیه که من نمیتونم دست از فکر کردن بهش بردارم. لیام، اگه بنا به دلایلی این رو خوندی، من میتونم تا انتهای زندگیم ازت تشکر کنم و این کافی نیست، مرسی که منو قویتر کردی و بهم خیلی چیزا یاد دادی، دوستت دارم. من بهت چه به عنوان یه هنرمند و چه به عنوان یه شخص افتخار میکنم و باید بدونی که تو لایق بهترینهای دنیایی؛ من دوستت دارم و همیشه برای تو اینجام؛ مهم نیست که چه اتفاقاتی میافته من همیشه میخوام خوشحال ببینمت.»
Forwarded from مرز باریک
حس بغلِ هری:
خب وقتی شما هری رو میبینید اون مطمئن میشه که ارتباط چشمی باهاتون برقرار کنه و انگار میدونه که اینکه حس کنید اون برای شما اینجاست چهقدر مهمه. اون همیشه اول به ما میرسه؛ هری اون لبخند خوشحال و شگفتانگیز رو بهتون میده و انگار نمیتونه باور کنه که بالاخره شما رو دیده. وقتی که بغلتون میکنه شما رو به خودش نزدیکتر میکنه و دستاش رو مثل قفس دورتون میپیچه و بهتون یه حس امنیت میده، مثل یه خونه؟ اونجا دقیقا جایی هست که شما میخواید باشید، هری خیلی نرم و گرمه، آروم نفس میکشه و همه چیز دربارهی اون آرامش دهندهست، حتا اگه باید کنارش اضطراب داشته باشید هری مثل یک پیله ابریشم دور شما پیچیده و شما در آرامش و خوشحالی هستید؛ اون کمی به عقب و جلو حرکت میکنه و سرش رو داخل گردنتون میبره و جوری شما رو استنشاق میکنه که انگار شما یک گل یا بوی موردعلاقهی هری هستید. براتون مثل ساعتها میگذره هرچند اگه چند دقیقه یا حتی ثانیه باشه و قبل از جدا شدن ازتون شما رو کمی به خودش فشار میده انگار میخواد آخرین یادگاری رو توسط خودش بهتون بده.
خب وقتی شما هری رو میبینید اون مطمئن میشه که ارتباط چشمی باهاتون برقرار کنه و انگار میدونه که اینکه حس کنید اون برای شما اینجاست چهقدر مهمه. اون همیشه اول به ما میرسه؛ هری اون لبخند خوشحال و شگفتانگیز رو بهتون میده و انگار نمیتونه باور کنه که بالاخره شما رو دیده. وقتی که بغلتون میکنه شما رو به خودش نزدیکتر میکنه و دستاش رو مثل قفس دورتون میپیچه و بهتون یه حس امنیت میده، مثل یه خونه؟ اونجا دقیقا جایی هست که شما میخواید باشید، هری خیلی نرم و گرمه، آروم نفس میکشه و همه چیز دربارهی اون آرامش دهندهست، حتا اگه باید کنارش اضطراب داشته باشید هری مثل یک پیله ابریشم دور شما پیچیده و شما در آرامش و خوشحالی هستید؛ اون کمی به عقب و جلو حرکت میکنه و سرش رو داخل گردنتون میبره و جوری شما رو استنشاق میکنه که انگار شما یک گل یا بوی موردعلاقهی هری هستید. براتون مثل ساعتها میگذره هرچند اگه چند دقیقه یا حتی ثانیه باشه و قبل از جدا شدن ازتون شما رو کمی به خودش فشار میده انگار میخواد آخرین یادگاری رو توسط خودش بهتون بده.
مرز باریک
حرفای یه فن رو که ۲۰۱۸ لیام رو دیده بود یادتونه؟ :`) «من واقعا شک دارم که باید اینو باهاتون در میون بذارم یا نه، اما حالا که این هفتهی رویایی تموم شده میخوام اینو بهتون بگم که رویاها به واقعیت تبدیل میشن، هرچند که همه چیز الان بد به نظر برسه، همه چیز بهتر…
خورشید منه، ماه منه، تمام ستارههای منه.