تو خیلی وقته که نیستی تا منو از سیاهی بیرون بکشی، تا منو از غم دور کنی، تا فرار کنیم از هر چی غصهس. اما غم منم، غصه تویی؛ من و تو ترکیب جالبی نمیشیم. من و تو تا ابد دردیم.
Look at me; Barry
Look at me; Barry
بهم گفت:
«تمامِ خودت را کافی نمیدانستی. همهی کلماتت کافی نبودند. همهی اشکهایت. او زیاد بود. تمام زندگیات را میبخشیدی برای یک لبخندش. برای چال لپش میمردی. برای اشکهایش اشک میریختی؛ برای جنگل چشمهایش، برای راه رفتنش، برای رقصیدنش، برای صدایش، برای بوی سیب موهایش، برای خستگیاش، برای شادیاش، برای غماش، برای عشقش، برای بغضش، برای انگشتان روی گیتارش، برای یک عکس معمولیاش، برای کمر باریکش، برای honey گفتنش، برای معصومیتش، برای دردهایش، برای «love H» آخر متنهایش، برای قوی بودنش، برای هر جای وجودش که کمتر درک میشد، اشک میریختی.
از جایی به بعد دیگر تو، تو نبودی. تو «او» شده بودی. همهی وجودت او شده بود. همهی وجودت او بود. او خوشحال بود، تو خوشحال بودی. او ناراحت بود، تو ناراحتتر.
جوری که میخواستی به جای او غم و دردهایش را تجربه کنی. برای او خوب میخواستی. برای او خودش را میخواستی. او نور چشمانت شد. همهی زندگیات با او روشن شد؛ طلاییِ طلایی. او خانهات شد. آنقدر که در او احساس رهایی و آزادی داشتی؛ خودت بودی، خودِ خودت. مرز باریک زندگیات شد. با مهربانی درمانت کرد. کاری کرد که همیشه عشق را انتخاب کنی. الهام بخشِ تمام زندگیات شد. تو او را حس میکردی. همهی کلمههای گفته یا نگفتهاش را حس میکردی. تو دوباره متولد شدی. دوباره متولد شدنت هم مبارک.💚»
«تمامِ خودت را کافی نمیدانستی. همهی کلماتت کافی نبودند. همهی اشکهایت. او زیاد بود. تمام زندگیات را میبخشیدی برای یک لبخندش. برای چال لپش میمردی. برای اشکهایش اشک میریختی؛ برای جنگل چشمهایش، برای راه رفتنش، برای رقصیدنش، برای صدایش، برای بوی سیب موهایش، برای خستگیاش، برای شادیاش، برای غماش، برای عشقش، برای بغضش، برای انگشتان روی گیتارش، برای یک عکس معمولیاش، برای کمر باریکش، برای honey گفتنش، برای معصومیتش، برای دردهایش، برای «love H» آخر متنهایش، برای قوی بودنش، برای هر جای وجودش که کمتر درک میشد، اشک میریختی.
از جایی به بعد دیگر تو، تو نبودی. تو «او» شده بودی. همهی وجودت او شده بود. همهی وجودت او بود. او خوشحال بود، تو خوشحال بودی. او ناراحت بود، تو ناراحتتر.
جوری که میخواستی به جای او غم و دردهایش را تجربه کنی. برای او خوب میخواستی. برای او خودش را میخواستی. او نور چشمانت شد. همهی زندگیات با او روشن شد؛ طلاییِ طلایی. او خانهات شد. آنقدر که در او احساس رهایی و آزادی داشتی؛ خودت بودی، خودِ خودت. مرز باریک زندگیات شد. با مهربانی درمانت کرد. کاری کرد که همیشه عشق را انتخاب کنی. الهام بخشِ تمام زندگیات شد. تو او را حس میکردی. همهی کلمههای گفته یا نگفتهاش را حس میکردی. تو دوباره متولد شدی. دوباره متولد شدنت هم مبارک.💚»
دوست دارم این ویدیو رو حک کنم رو قلبم چون که لویی تاملینسن «بهخاطر تو خانوادهی من یه دختر دارن که هنوز زندهس.»
لویی، «عاشق شدنی» رو معنا میکنه. چون لویی تاملینسن عاشق شدنیه؛ عاشق شدنی. کافیه مقابلش قرار بگیری تا عاشق ریز به ریز جزئیاتش بشی. عاشق تک به تک اجزاش بشی و جوری شیفتهی جزئیترین کارها و حرکات و هر چیز مربوط بهش بشی که باورت نشه این حجم از شیفتگی برای کسی و چیزی امکان داره. کافیه مقابلش قرار بگیری تا در برابر حالت چشمهاش و اقیانوس عمیقشون خودت رو ببازی و وقتی همون چشمها خط میشن و اطرافشون پر از چین، ضعف کنی. کافیه برای بینی ریز و خوشگلش، برای لبهای باریک و خوشرنگش، برای حالتی که لبهاشو به روی هم فشار میده، یا لبهاشو کش میده و صدای خندهی تکتکش رو به گوشت میرسونه و خطهایی رو اطرافش ایجاد میکنه، همهی خودت رو توی چیزی توصیفناپذیر حس کنی. کافیه دستها و انگشتهای کشیده و بلندش رو با اون ناخنهای کوتاه ببینی و جوری که اون دو تا رو روی لبهاش قرار میده، جوری که اون دو تا دست رو توی هم قفل میکنه، جوری که اونها رو با حالتهای خاص خودش تکون میده، جوری که سیگار رو بین انگشتاش نگه میداره، جوری که با اون دستها آدمها رو بغل میکنه رو ببینی و بیشتر و بیشتر در زیباییش غرق شی. کافیه به صدای خاص و لهجهی دیوونهکنندهش گوش کنی و با خودت بگی چهطور ممکنه؟ کافیه کلمات ریز و جملاتی که فقط و فقط برای خودش هستن رو بشنوی و وجودت از زیبایی بههم بپیچه. کافیه خندههاشو ببینی، خندههاشو بشنوی، خندههاشو حس کنی و گرمت شه، گرمت شه و گرمت شه و امن شی و امن شی و امن شی و امن شی. چون اون لویی تاملینسنه، عاشقشدنیترین خورشید آبی دنیا.
از وقتی تور هری تموم شده، هی برام سوال میشه که قبلش چهطور روزهام رو پیش میبردم. بعد از تموم شدن تور حتا یه روز هم نیست که سنگینی نبودن هری رو روی نفسام حس نکنم.
مرز باریک
تو توانِ وجودم نیستی هری؛ تو خودِ وجودمی هری.
تو خوشالیِ جونم نیستی هری؛ تو خودِ جونمی هری.
این خیلی احمقانهست که هر یک ساعت یه بار (ثانیهای باید باشه البته) بیام اینجا بنویسم 'از هری خبری نیست و این خیلی اذیتکنندهست برام'؟
Forwarded from حرفتو ناشناس بزن ۲
بازم میخوام بگم...
تمام وقتایی که نیاز دارم به عمق وجود هری برم و بیشتر از هروقت دیگه ای دلتنگشم، میام چنلت و به صورت رندوم چندتا از متنات رو میخونم. چون اونا باعث میشن حتی یذره ام که شده از دلتنگیم کم بشه و ارامش وجودمو فرا بگیره.
تمام وقتایی که نیاز دارم به عمق وجود هری برم و بیشتر از هروقت دیگه ای دلتنگشم، میام چنلت و به صورت رندوم چندتا از متنات رو میخونم. چون اونا باعث میشن حتی یذره ام که شده از دلتنگیم کم بشه و ارامش وجودمو فرا بگیره.