«باور کن لی، میدونم که هیچ عشقی ابدی نیست. من امروز دوستت دارم، فردا هم شاید. اما روز بعدش که از خواب میپرم، توی تختی که کنارِ تو هستم، بهت نگاه میکنم و احساس میکنم نمیتونم ادامه بدم.» میگم و هنوز هم لبخندِ کمرنگی به لب داره. «من سعی میکنم که نگهت دارم.» میگه و از پشت به نردههای بالکن تکیه میده. «اگه برم چی؟» مردد میپرسم، میخوام مطمئن بشم که بدونِ من دووم میاره. کی میدونه بعدها چی میشه؟ «بدونِ تو باز هم، من به بودنِ تو ادامه میدم. هر روز برای دو نفر صبحانه آماده میکنم و هر هفته مجلهی کمیک موردعلاقهم رو به جای تو به خودم هدیه میدم. برای تو شیر کمچربی رو میخرم که ازش متنفری اما هنوز هم ازش دست نمیکشی.»
- Poetless City;
BlueGreenChild
- Poetless City;
BlueGreenChild
هی برام سوال میشه. واقعا زندهام؟
امشب و این اتفاق و تکتک لحظاتش رو فراموش نمیکنم. نوشتن از چیزی که تجربه کردم و برام در حال جریانه، امکانپذیر نیست اما چیزی که حتا در خوابم نمیتونست اتفاق بیفته، در واقعیتم اتفاق افتاد.
خدای من، من چطور بگم که چه چیزی حس کردم وقتی جئون زمانی که تبدیل به تمام قلبم شده و من در نزدیکترین حالتم بهش قرار دارم همچین کاری رو انجام داده؟ چطور!؟ چطور بگم از هری، از جئون، از هری و جئون با هم؟ چطور!؟
امشب و این اتفاق و تکتک لحظاتش رو فراموش نمیکنم. نوشتن از چیزی که تجربه کردم و برام در حال جریانه، امکانپذیر نیست اما چیزی که حتا در خوابم نمیتونست اتفاق بیفته، در واقعیتم اتفاق افتاد.
خدای من، من چطور بگم که چه چیزی حس کردم وقتی جئون زمانی که تبدیل به تمام قلبم شده و من در نزدیکترین حالتم بهش قرار دارم همچین کاری رو انجام داده؟ چطور!؟ چطور بگم از هری، از جئون، از هری و جئون با هم؟ چطور!؟