میدونید چی مهمترینه؟ خوشحالی و خندههای لیام، حرکتش به سمتی که قلبش عمیقا میخواد، انجامدادن کارهایی که تمایلی واقعی براشون داره، بیشتر نزدیکشدنش به خودِ واقعیش؛ فقط و فقط این چیزها اهمیت دارن در رابطه با اون. لیام و حال خوبِ چشمهاش.
اچ: این مهمه که برای چیزی که از نظرت درسته، شجاع باشی و پاش وایسی. من دوست دارم که دیدگاهم رو در موزیکهام و کارهایی که انجام میدم قرار بدم. این کاری خیلی قدرتمنده که ما از طریق صدامون میتونیم انجامش بدیم. فکر میکنم برای مدتی طولانی مردم فکر میکردند که 'کاری که من انجام میدم مهم نیست.' اما انقلاب از همین حرکات کوچیک به وجود میاد، و الان مردم دارن متوجه میشن که جرقههای تغییر واقعی چه چیزهایی هستن.
هنوز چشمهای زندگیبخشت رو روی تمامِ وجودم دارم؛ وقتی که با اونها از موهام شروع میکردی و وجب به وجب جسمم رو از نظرت میگذروندی. وقتی که اون دو تا رنگِ عمیقت رو از سر تا سر وجودم عبور میدادی و من انگار بومِ خالی و سفید نقاشی و تو همون نقاشِ خیرهکنندهای که با مهارت و حوصلهی تمام رنگش رو به وجودم میپاشید. تموم اون مدت، هر چیزی جز تو رو از یاد میبردم و همهی من تبدیل به تیکهای پرستش برای تو میشد. و تویی که تبدیل به هر چیز این جهان برای من میشدی، یا شاید هم همهی جهان تو میشد؟
امروز توی آینه خودم رو که دیدم، جز تو کسی نبود. احساس کردم تو باز هم در مقابلم قرار گرفتی و در حال نگاه کردن به من هستی. با ریختن اشکِ چشمام روی دستام به خودم اومدم و دیدم که نه، نیستی، خیلی وقته که نیستی. اشکهام آبی بودن، آبی به اندازهی چشمهای تو. یادته اون شبی رو که تموم اشکاتهات رو بوسیدم؟ شاید از همون موقعس که اشکهات رو به درون رگهام راه دادم و به جای خونم به جریان افتادن و من گذر اونها رو مثل یه رودخونهی پرآب حس میکنم. لو، آفریدهی شیرینِ من، قبلِ تو من چهجوری بودم؟ چرا قبلِ تو درون حافظهم وجود نداره؟ شاید با دیدن تو، قلبِ من، شروع به تپیدن کرده و عشق تو رو به شریانهاش راه داده. به دستهام که نگاه میکنم، جای بوسههات رو آبی شده میبینم. تمام بدنم پُر از ردِ نگاهت شدن. حتا یک نقطهی خالی رو نمیتونم پیدا کنم؛ همهی جسمم رو با رنگ چشمهات آبی کردی. پوست تنم، رگهام، زخمها و خالهای بدنم تبدیل به مسیر نگاههای تو شدن. شبیه نقشهای شدم که انتهای جادههاش به تو میرسه. نقشهی پیج در پیچی که در نهایت به اقیانوسی ختم میشه، اقیانوس چشمهای تو. رد انگشتهات روی صورتم، جای بوسههات اطراف چشمها و گردنم برآمدهتر از همیشهان و بیشتر از بقیهی جاها پر از تواَن. بین این همه آبیِ تو، فقط چشمهام رو سبز دارم. سبزیای که برای تو وجود دارن و هر لحظه ریشهدارتر میشن. سبزیای که تو عاشقشونی؛ سبزیای که منتظر اینن که به تو خیره شن، درونت ریشه بزنن و همیشگی شن. لو، همهی وجودِ آبیِ من، پس تو کجایی که تبدیل به سبزی چشمهای من بشی؟
هریِ تو، ۴۳۶ روز بعد از رفتنِ تو و تبدیل شدن من به آبیِ تو.
امروز توی آینه خودم رو که دیدم، جز تو کسی نبود. احساس کردم تو باز هم در مقابلم قرار گرفتی و در حال نگاه کردن به من هستی. با ریختن اشکِ چشمام روی دستام به خودم اومدم و دیدم که نه، نیستی، خیلی وقته که نیستی. اشکهام آبی بودن، آبی به اندازهی چشمهای تو. یادته اون شبی رو که تموم اشکاتهات رو بوسیدم؟ شاید از همون موقعس که اشکهات رو به درون رگهام راه دادم و به جای خونم به جریان افتادن و من گذر اونها رو مثل یه رودخونهی پرآب حس میکنم. لو، آفریدهی شیرینِ من، قبلِ تو من چهجوری بودم؟ چرا قبلِ تو درون حافظهم وجود نداره؟ شاید با دیدن تو، قلبِ من، شروع به تپیدن کرده و عشق تو رو به شریانهاش راه داده. به دستهام که نگاه میکنم، جای بوسههات رو آبی شده میبینم. تمام بدنم پُر از ردِ نگاهت شدن. حتا یک نقطهی خالی رو نمیتونم پیدا کنم؛ همهی جسمم رو با رنگ چشمهات آبی کردی. پوست تنم، رگهام، زخمها و خالهای بدنم تبدیل به مسیر نگاههای تو شدن. شبیه نقشهای شدم که انتهای جادههاش به تو میرسه. نقشهی پیج در پیچی که در نهایت به اقیانوسی ختم میشه، اقیانوس چشمهای تو. رد انگشتهات روی صورتم، جای بوسههات اطراف چشمها و گردنم برآمدهتر از همیشهان و بیشتر از بقیهی جاها پر از تواَن. بین این همه آبیِ تو، فقط چشمهام رو سبز دارم. سبزیای که برای تو وجود دارن و هر لحظه ریشهدارتر میشن. سبزیای که تو عاشقشونی؛ سبزیای که منتظر اینن که به تو خیره شن، درونت ریشه بزنن و همیشگی شن. لو، همهی وجودِ آبیِ من، پس تو کجایی که تبدیل به سبزی چشمهای من بشی؟
هریِ تو، ۴۳۶ روز بعد از رفتنِ تو و تبدیل شدن من به آبیِ تو.
فنی که چند روز پیش هری رو دیده گفته که چشماش از نزدیک بیشتر آبی بوده. آبی. آبی. آبی. آبی. لویی آبی چشاشو ریخته تو سبزیهاش.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
— چارلز بوکفسکی، والت ویتمن، جونی میچل، صداقت، خودخواهی، خسته، زرد، زرد، میدوری کوبایاشی، تریسی امین، ری چارلز، ژان میشل باسکیت، کارول کینگ، بابونهها، هاروکی موراکامی، خانواده، گلفروش، صداقت.
بوی رها نکردن میدی. بوی امنیت. بوی همیشگی بودن. بوی عشقورزیدن. بوی مهربونی. بوی شجاعت. بوی تلاش. بوی اهمیت. بوی بزرگواری. بوی ایستادن. بوی قدرشناسی. بوی مهرورزی. بوی صبرداشتن. بوی حمایت و حمایت و حمایت.
تولدت مبارک لیام، لیامِ امنیتبخش.
تولدت مبارک لیام، لیامِ امنیتبخش.