وای خدایا دارم میمیرم. پُر از ایکاشم و دارم میمیرم. لیام لیام لیام. عزیز من. لیام. هرگز دلم نمیخواست به این طریق در کنار هر لحظه و حال و موقعیتم باشی.
امشب بعد از مدتهای خیلی خیلی خیلی طولانی به یکنفر که واسه اولینبار باهم مکالمه داشتیم راجع به هری گفتم که تمام زندگیمه و من واقعا دلم تنگ شده بود. برای بیان این جمله به این واضحی! برای ابرازش با کلمات به انسانی و جهان.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
— وصلهی جونم
اولین چیزی که با دیدن بودنشون به یاد میارم دیگه نبودن یکیشونه. هرکدومشون نبودن اون یکی رو در کنار خودش جا داده و من کامل نمیبینم و حس نمیکنم هرچیز مربوط بهشون رو. زندگی بیرحم چطور این کارو کرد؟ دوستتون دارم. خیلی زیاد دوستتون دارم. خیلی دوستتون دارم.
متاسفم که با شنیدن اسمتون، با برخوردن بهتون به هر طریقی اولین چیزی که حس میکنم شکستگی قلبمه. شاید اگر کمتر دوستتون داشتم این حسم نبود. اما هزاربار دیگه، باز هم انتخاب میکنم همینقدر دوستتون داشته باشم!
مرز باریک
هیچکدوم از این احساسات رو نمیتونم واضح ببینم. همهچیز در هالهای از ابهامه که من سعی دارم بشکافمش تا متوجهش بشم و از این حال رها بشم. این لحظات، صدای شب، بوی بهارنارنجها، این نسیم ملایم، این سکوت، این احساسات من. تنها نقطهی مشخص تمامشون یک چیزه: هری.…
تمام روزهای ابتدایی بهار من این کلماتم. بوی بهار و تازگی و زمین من رو به این روزها میاره. به سوختنم. به زمانی که پشت پنجرهی این اتاق ایستاده بودم و این کلمات رو مینوشتم درحالی که دنیای ساختهی هری درونم سبز بود و زنده نگهم میداشت. دارم گریه میکنم و هر لحظهای رو به یاد میارم که داشتم دستوپا میزدم اما لبخندهای اون وجود داشت تا همون دست موردنیازم بشه. برای من چهکار کرده تنها با نفسکشیدنش؟
مرز باریک
«Answer the phone, Harry, you're no good alone.»
حق دارم که بهت فکر کنم و به راحتی گریه کنم. فقط تو وجود داشتی برای من. فقط تو.