مرز باریک
270 subscribers
819 photos
130 videos
116 links
— چارلز بوکاوسکی. والت‌ ویتمن. جونی‌ میچل. صداقت. زرد. میدوری‌ کوبایاشی. تریسی‌ امین. ری‌ چارلز. ژان‌ میشل‌ باسکیت. کارول‌ کینگ. گُل‌های مینا. هاروکی‌ موراکامی. خانواده‌. گلفروش.

https://t.me/BluChtBot?start=67a1a003bbdcaf8d84
Download Telegram
مرز باریک
یکِ فوریه دوهزارو‌بیست‌و‌چهار‌. هزاران بار به این دنیا پاگذاشتن و هر بار به پاره‌ای از وجودت رسیدن، شروع به کشف‌کردنِ ذراتت کردن، بودنت رو به وسعت تمام «دنیا» کشیدن و هر لحظه، با هر نفس، بیشتر و بیشتر اون «دنیا» رو عاشق‌شدن.
یکِ فوریه دوهزارو‌بیست‌و‌پنج.

مرز وجودی تو. توضیح‌ناپذیره و حتا سعی در توضیحش ندارم. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو و
مرز وجودی تو!
A broken ankle karma rules,
You never saw my birthmark!
قلبم درد می‌کنه.
Forwarded from مرز باریک
You got a new life
Am I bothering you?
Do you wanna talk?...
وای خدایا دارم می‌میرم. پُر از ای‌کاشم و دارم می‌میرم. لیام لیام لیام. عزیز من. لیام. هرگز دلم نمی‌خواست به این طریق در کنار هر لحظه و حال و موقعیتم باشی.
امشب بعد از مدت‌های خیلی خیلی خیلی طولانی به یک‌نفر که واسه اولین‌بار باهم مکالمه داشتیم راجع به هری گفتم که تمام زندگیمه و من واقعا دلم تنگ شده بود. برای بیان این جمله به این واضحی! برای ابرازش با کلمات به انسانی و جهان.
باید ملودیخولیا رو ادامه بدم.
لیام آخه!
اولین‌ چیزی که با دیدن بودنشون به یاد میارم دیگه نبودن یکی‌شونه. هرکدومشون نبودن اون‌ یکی رو در کنار خودش جا داده و من کامل نمی‌بینم و حس نمی‌کنم هرچیز مربوط بهشون رو. زندگی بی‌رحم چطور این‌ کارو کرد؟ دوستتون دارم. خیلی زیاد دوستتون دارم. خیلی دوستتون دارم.
اما خوش‌حال بودی یه زمان‌هایی، مگه نه؟
متاسفم که با شنیدن اسمتون، با برخوردن بهتون به هر طریقی اولین‌ چیزی که حس می‌کنم شکستگی قلبمه. شاید اگر کم‌تر دوستتون داشتم این حسم نبود. اما هزاربار دیگه، باز هم انتخاب می‌کنم همین‌قدر دوستتون داشته باشم!
وان‌دایرکشن
مرز باریک
هیچ‌کدوم از این احساسات رو نمی‌‌تونم واضح ببینم. همه‌چیز در هاله‌ای از ابهامه که من سعی دارم بشکافمش تا متوجه‌ش بشم و از این حال رها بشم. این لحظات، صدای شب، بوی بهارنارنج‌ها، این نسیم ملایم، این سکوت، این احساسات من. تنها نقطه‌ی مشخص تمامشون یک چیزه: هری.…
تمام روزهای ابتدایی بهار من این کلماتم. بوی بهار و تازگی و زمین من رو به این روزها میاره. به سوختنم. به زمانی که پشت پنجره‌ی این اتاق ایستاده بودم و این کلمات رو می‌‌نوشتم درحالی که دنیای ساخته‌ی هری درونم سبز بود و زنده نگه‌م می‌داشت. دارم گریه می‌کنم و هر لحظه‌ای رو به یاد میارم که داشتم دست‌و‌پا می‌زدم اما لبخندهای اون وجود داشت تا همون دست موردنیازم بشه. برای من چه‌‌کار کرده تنها با نفس‌کشیدنش؟
مرز باریک
«Answer the phone, Harry, you're no good alone.»
حق دارم که بهت فکر کنم و به راحتی گریه کنم. فقط تو وجود داشتی برای من. فقط تو.
این روزها که مرگ یک‌قدمیمونه بیشتر به لیام فکر می‌کنم. و بیشتر می‌سوزم.