نگرانِ حالشم و هزار چیز متفاوت رو حس میکنم. به نگاهش فکر میکنم و قلبم میشکنه. بیشتر از همیشه دوستش دارم و دلم میخواد در آغوش گرفته بشه و احساس دوستداشتهشدن کنه. و باورم نمیشه واقعیتمون به این زودی از این رو به اون رو شد. چطور ممکنه؟
مرز باریک
ZAYN – Lied To
لعنت بهش اشکم رو در آورد با اجرای این. آخ خدایا. کاش لیام کاش لیام کاش لیام کاش لیام. نمیتونم درست نفس بکشم و چیزی رو حس کنم. کاش لیام.
پستگذاشتن در اینجا شبیه اینه که قلبم رو از سینهام خارج کنم و بذارم روبهروم و مدام بهش شلیک کنم. یادم میاندازه که هر نفسم در هوا و دنیاییه که لیام رو در خودش جا نداده. و لیام لیام لیام لیام لیام لیام.
کاش با پوست و استخون حس نمیکردیم: «فقط مرگه که چاره نداره!» شبیه زندهزنده سوختن در آتشه عزیزِ من. کجایی تو؟
مرز باریک
— تو از شجاعترین تعلقداشتنهایی هستی که من رو، من کرده! بودنت مبارک عزیز قلبم.
میخوام بنویسم دوستت دارم و اینبار این دوستداشتن حس و حال خیلی متفاوتی داره. با نوشتن هر کلمه چیزی درم میشکنه و دلم میخواست که دوستداشتنت به این حس و حال آغشته نمیشد. اما عزیزِ من؛ زندگیه، مگه نه؟ وجودت مبارک لو! دوستت دارم. خیلی زیاد.
مرز باریک
Harry Lou Year.
دلم میخواست میشد این جمله رو بذارم، اما لیام!
چطور دنیا این کارو کرد؟
چطور دنیا این کارو کرد؟
مرز باریک
شنیدن صدات شبیه رسیدن به خشکی بعد از بودنهای متوالی در دریا و اقیانوسه. دوستت دارم آشنای بیوقفهی من. بودنت مبارک زی.
قد شعرهایی که از چشمهات میریزن دوستت دارم. تولدت مبارک وصلهی جونم.
یک عکس از اجرای زین دیدم و زدم زیر گریه. تحمل ندارم هیچچیزی ازشون ببینم. چرا باید اینجوری میشد؟
فقط «کاش» هستم در رابطه با همهچیزی که از طریقشون داشتم و دارم. هزاربار مینویسم و پاک میکنم اما اصلا نمیدونم چطور بیان کنم. چیزی به یکِ فوریه نمونده. به پهنای همهی زندگیمه. واتپد رو باز کردم و قلبم تکهتکه شد. نمیدونم کِی به فاینلاین گوش کردم و این شبیه به نبودنه برای من. لیام حالا کجاست؟ چطور چنین چیزی ممکنه؟ متاسفم که اینقدر بیهوده دوستت دارم. که مهم نیست که دوستت داشته باشم. متاسفم. عصبانیام از همهچیز. و هرگز آروم نمیگیرم برای وجود تو و همهی سالهای پیش روت. چیزهایی که میتونست بشه و نشد. خدایا.
من هنوز باورم نمیشه. مدام میگم چطور ممکنه؟ مگه میشه؟
من هنوز باورم نمیشه. مدام میگم چطور ممکنه؟ مگه میشه؟
مرز باریک
یکِ فوریه دوهزاروبیستوچهار. هزاران بار به این دنیا پاگذاشتن و هر بار به پارهای از وجودت رسیدن، شروع به کشفکردنِ ذراتت کردن، بودنت رو به وسعت تمام «دنیا» کشیدن و هر لحظه، با هر نفس، بیشتر و بیشتر اون «دنیا» رو عاشقشدن.
یکِ فوریه دوهزاروبیستوپنج.
مرز وجودی تو. توضیحناپذیره و حتا سعی در توضیحش ندارم. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو و
مرز وجودی تو!
مرز وجودی تو. توضیحناپذیره و حتا سعی در توضیحش ندارم. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو. مرز وجودی تو و
مرز وجودی تو!
وای خدایا دارم میمیرم. پُر از ایکاشم و دارم میمیرم. لیام لیام لیام. عزیز من. لیام. هرگز دلم نمیخواست به این طریق در کنار هر لحظه و حال و موقعیتم باشی.
امشب بعد از مدتهای خیلی خیلی خیلی طولانی به یکنفر که واسه اولینبار باهم مکالمه داشتیم راجع به هری گفتم که تمام زندگیمه و من واقعا دلم تنگ شده بود. برای بیان این جمله به این واضحی! برای ابرازش با کلمات به انسانی و جهان.