شاید از سختترینها همینه که هرحالی که دارم، هرچیزی که مینویسم، هرطوری که بهش وصلم و هرکاری که میکنم که بهش مربوطه به این ختم میشه که: پوچه، مگه چه فرقی به حالش داره؟ اون دیگه نیست. و حقیقت و واقعیت پرتابم میکنه به ته دره. این شب و این هوا و این روزها و این فرصتها دیگه برای اون نیست. خدایا.
نوشتم ازدستدادن. و باورم نمیشه نوشتمش. بهش فکر نمیکردم. و نمیکنم. به اینکه من به واسطهی اون چه چیزی رو از دست میدم فکر نمیکنم. به اینکه تو چه چیزی رو از دست دادی فکر میکنم. متاسفم عزیز قلبم. متاسفم.
اصلا نمیدونم چی حس میکنم. واقعا نمیدونم چه حالی دارم. با هیچ کلمهای نمیتونم توصیف کنم. از دو هفته پیش! دو هفته پیش. شبیه امشب میشد. وای دارم عذاب میکشم با پوست و استخون. نیاز دارم سرم رو بگیرم و اینقدر فشار بدم تا همهی این اتفاقها از مغزم خارج بشن. از واقعیت خارج بشن. انکار میکنم. انکار میکنم. تصور میکنم که فقط حضور نداره و چیزی ازش نمیبینیم. وای عزیز من! زندگی بیرحم. چرا اینقدر زود؟
مرز باریک
بیشتر از فقط نبودن، به این زودی نبودن، به این حالت و شکل رسیدن به نبودن، قبل از تجربهکردن این همه اتفاق نبودن، در این زمان و دوره نبودن، تکهتکهام میکنه. تکهتکه میشم. من از زندگیکردن خوشم میاد اما باور کن بخشی از عمرم رو به تو میدادم تا تجربه کنی…
دائم به این برمیگردم. «مرگ» عذابم نمیده تا این حد. به این زودی و به این حالت و در این زمان و موقعیت «مرگ» عذابم میده.
وای چقدر پوچ! چرا دارم مینویسم؟ بچهها واقعا دنیای من ویران شده. من دنیایی به واسطهی این ۱۲ پسرم داشتم که مهم نبود چقدرررررر از هر لحاظ دیگهای خاکستر و نبود و خرابشدهام، دنیای مستقل من برای اونها همیشه سرِ پا بود. اما حالا، اما حالا!
این ارتیکلها راجع به زین چی میگن؟ من چطور از پسرهام محافظت کنم؟ متاسفم که اینقدر دورم. به همون میزان که نزدیکین به من، من دورم برای کاریکردن و محافظتکردن از شما.
خشکی چشمهام خیلی شدیدتر شده و امروز بیشتر از ۱۰ ساعته که بیوقفه ازشون دارم استفاده میکنم و الان اینقدر اینقدر اینقدر قلبم ریزریزشدهس، اینقدر درد داره که اشکهام تا صبح قطع نمیشن و کاملا حس میکنم چشمهامو از دست خواهم داد با دردی که دارن. اما چطور چشمهای عزیز من بسته شده؟ چشمهای عزیز من دیگه چیزهایی رو که دوست داره نمیبینن؟
خالهم ازم پرسیده همهچی روبهراهه و من دلم میخواست میشد زنگ بزنم بهش و فقط گریه کنم. بهم گفته «عمر من» و این ترکیب همیشه برام ترسناک بوده. اینکه کسی برات حالتی رو داشته باشه که عمر خودت خطابش کنی، که بودن اون، عمر تو باشه، زمانِ زیستن و زندگیکردنِ تو باشه، و وای خدای من، لیام، لیام عمرِ یکی از منها بود، عمرِ بخشی از من بود. و من حالا تمامشدهام. نمیدونم دارم چی حس میکنم.
Everything I Wanted (LP LIVE)
Liam Payne [Payne_News]
لعنت به من که امشب این رو گوش کردم.
İf they know what they said would go straight to my head, what would they say instead?
İf they know what they said would go straight to my head, what would they say instead?
نمیدونم اگر مرز رو نداشتم که درش بنویسم چهکار میکردم. همهی این آدمهایی که نمیدونن درونم چه خبره، چه اتفاقی برام افتاده، ازم زیاااادی دور و غریبهان برام. وای خدایا. واقعا چه اتفاقی برام افتاده. خودم هم متوجهش نمیشم. واکنشهامو هم درک نمیکنم. هیچچیزی رو حس نمیکنم.
تو میدونی من دارم در دنیایی نفس میکشم نفسهای لیام نیست؟
تو میدونی من دارم در دنیایی نفس میکشم نفسهای لیام نیست؟
لعنت بهش دوباره پنجشنبهس. دوباره فردا صبح که بیدار میشم... دوباره و دوباره دوباره و هنوز و برای همیشه.
هیچچیز نمیخوام ببینم هیچچیز نمیخوام ببینم هیچچیز نمیخوام ببینم. میخوام اینقدر فرار کنم تا این واقعیت به انتها برسه. هیچچیز نمیخوام ببینم هیچچیز نمیخوام ببینم.