مرز باریک
270 subscribers
819 photos
130 videos
116 links
— چارلز بوکاوسکی. والت‌ ویتمن. جونی‌ میچل. صداقت. زرد. میدوری‌ کوبایاشی. تریسی‌ امین. ری‌ چارلز. ژان‌ میشل‌ باسکیت. کارول‌ کینگ. گُل‌های مینا. هاروکی‌ موراکامی. خانواده‌. گلفروش.

https://t.me/BluChtBot?start=67a1a003bbdcaf8d84
Download Telegram
"Liam, I have found myself talking out loud to you, hoping you can hear me."
یک لحظه احساس کردم یک اتفاقی در فندوم افتاده که تا حالا سه‌تا از پسرا واکنش دادن و حالا منتظر لیام و نایل هستیم و کلمات لیام رو در ذهن تصور می‌کردم.
چطور توی این لحظه دارم نفس می‌کشم و واقعا زیر بار چنین اتفاقی باقی موندم؟ سوال دارم.
Channel photo updated
کاش فرصت و زمانش رو داشتم تا هرچیز اون بیرون رو تعطیل کنم و به حال خودم رها بشم. اما ممکن نیست. و دارم می‌سوزم خدایا، دارم می‌سوزم. دارم می‌سوزم. دارم توی آتیش زنده‌زنده می‌سوزم.
اصلا نمی‌تونم. فقط داره سخت‌تر می‌شه.
نگران زین هم هستم. به تورش چیزی نمونده.
وای دارم دیوونه می‌شم.
وای خیلی عصبانی‌ام
"One last time I need you to know, I'm here if you need anything, I'd drive to the end of the universe to bring you back."
حالا به لیام با رابطه و فاصله و حس خودم فکر نمی‌کنم، دارم به لیامِ روث فکر می‌کنم. قلبم پاره‌پاره می‌شه چون خودم برادری دارم که جونش جونمه. چون خودم برادری دارم که با دیدن حال بدش دلم می‌خواد هرچیزی رو که اذیتش می‌کنه، —حتا اگر تمام دنیا باشه— نابود کنم. چون هر کلمه‌ش رو حس می‌کنم. و اشک‌هام تمومی ندارن.
احساس تنهایی زیادی دارم و لیام بیش از حد درونم رو آشوب می‌کنه. دارم زمزمه‌های آدم‌ها رو می‌شنوم درحالی که می‌خوام بخوابم چون بیشتر از ۴۰ ساعته که بیدارم. اما دارم بدون توقف گریه می‌کنم و لیام، لیام، لیام، در هوایی نفس می‌کشم که نفس‌های تو نیست؟ چطور قراره بهش عادت کنم؟ چطور قراره با این‌که دیگه امید نداشته باشم که دوباره به روزهای پُرکارت که مدام لایو می‌‌ذاشتی و با شوق از برنامه‌هات می‌گفتی و به فن‌ها نوتیس می‌دادی برگردی کنار بیام؟ آخه عزیز من، من با همه‌ی جونم منتظر بودم، امید داشتم که از آدم‌های پست و نالایق اطرافت رها بشی و وارد دوره‌ی روشنت بشی، منتظر منتشرشدن آلبومی ازت بودم که خود واقعی‌ت رو درش قرار دادی، منِ لعنتی منتظر تاریخ‌های تورت بودم، من منتظر گرفتن توجهی رو که لایقش بودی بودم لیام! اما حالا چی دارم؟ حالا چی وجود داره؟ دارم سعی می‌کنم با نوشتن ازت و حسی که دارم چه‌کار کنم؟ نمی‌دونم اما آروم نمی‌گیرم، اما می‌خوام مدام فریاد بزنم که چطور ممکنه دیگه نباشی؟ من با مرگ‌ از طریق‌های متفاوتی مواجه شدم، از فاصله‌های متفاوتی، اما حالا تو، حتا نمی‌تونم اون فعل رو به‌کار ببرم. عزیزِ من، عزیزِ قلبِ من، می‌دونم که تا نفس دارم تو رو اشک می‌ریزم و من این اتفاقی که افتاده رو به ازای همه‌ی زمان این زندگی‌م که هیچ، به ازای زمان هزاران زندگی دیگه هم نمی‌تونم باور کنم. حالا تو و صدای خنده‌هات که من رو رها نمی‌کنه کجایین؟ همه‌ی این ادم‌ها دارن چی می‌گن؟ چطور همه‌ی این دنیا هی روی سرم آوار می‌شه؟ دست‌های ناتوان و ضعیفم.
فقط وقتی که فرار می‌کنم و به مرحله‌ی بی‌خبری می‌رسم، می‌تونم عادی پیش برم. همین که یادم میاد، همین که مواجه می‌شم، به جنون می‌رسم. چطور ممکنه در هوایی نفس بکشم که نفس‌های تو نیست؟ دارم به جنون می‌رسم.
خیلی زود بود.
خیلی زود بود.
خیلی زود بود.
خیلی زود بود خدایا!
نمی‌دونم دارم می‌میرم و زمان فقط داره سخت‌ترش می‌کنه. هر روزی که می‌گذره، یک روزیه که دیگه نیست. و من می‌میرم از فکر همه‌ی برنامه‌هایی که داشته، از فکر آلبومی که براش هیجان و ذوق داشته و انعکاسی از خود واقعی‌ش بوده. نمی‌خوام باهاش کنار بیام، نمی‌خوام بپذیرمش، اصلا به درک حس من و واکنش من، به درک مواجه‌شدنِ من با این موضوع و یک‌جوری باهاش زندگی‌کردن، دارم می‌سوزم برای خودش و همه‌ی زندگی پیش رویی که می‌تونست داشته باشه. و حالا نیست. دیگه نیست. چه‌کار کنم؟ چه‌کار کنم؟
وای نابودم نابودم نابودم نابودم. کاش اینقدر قلبت بزرگ نبود. کاش اینقدر امن نبودی. کاش اینقدر واقعی عشق نورزیده بودی به پسرها و فن‌ها و ابرازش نکرده بودی. کاش اینقدر باهامون ارتباط برقرار نکرده بودی. می‌دونید بیشتر از همه لایو‌هاش پسِ مغزم هی متلاشی‌م می‌کنن. تکه‌تکه توی ذهنم پخش می‌شن و هزاربار به قتل می‌رسم‌. عزیزِ من. وای عزیزِ من. چه‌کار کنم؟
باید از این کابوس بیدار شم. فقط همین.
بیشتر از فقط نبودن، به این زودی نبودن، به این حالت و شکل رسیدن به نبودن، قبل از تجربه‌کردن این همه اتفاق نبودن، در این زمان و دوره نبودن، تکه‌تکه‌‌ام می‌کنه. تکه‌تکه می‌‌شم. من از زندگی‌کردن خوشم میاد اما باور کن بخشی از عمرم رو به تو می‌دادم تا تجربه‌ کنی چیزهایی رو که براش هیجان و شوق داشتی عزیز من. با چه حالی رفتی؟ قلبت پُر از امید و شور و خواسته بود؟ قبل از لمسشون رفتی؟ من از بین می‌رم. چه‌کار کنم؟
وای من اصلا نمی‌دونم دارم راجع به چی حرف می‌زنم. این غیرقابل‌باورترین اتفاق زندگی‌مه. به خودم میام که داری راجع به چی می‌نویسی؟ چطور امکان داره؟