مرز باریک
270 subscribers
819 photos
130 videos
116 links
— چارلز بوکاوسکی. والت‌ ویتمن. جونی‌ میچل. صداقت. زرد. میدوری‌ کوبایاشی. تریسی‌ امین. ری‌ چارلز. ژان‌ میشل‌ باسکیت. کارول‌ کینگ. گُل‌های مینا. هاروکی‌ موراکامی. خانواده‌. گلفروش.

https://t.me/BluChtBot?start=67a1a003bbdcaf8d84
Download Telegram
باید تکذیب بشه
درد می‌کنم
چرا بیدار نمی‌شم
وای عزیز من
نمی‌فهمم چطور طاقت آوردم این چندساعت رو. داغونم داغونم داغونم داغونم داغونم عزیز من
اشکالی نداره که احمق به نظر بیام اما هنوز امید دارم چون از نزدیک‌ها واکنشی نبوده تا حالا.
هیچ‌کدوم از حرف‌های مایا ثابت نشده و وقتی ازش می‌پرسن که مدرکی داری می‌گه «شما حرف خود من رو باور نمی‌کنید!». داستانش پُر از ضد‌و‌نقیضه و خط زمانی‌‌ش با چیزی که می‌گه جور نمیاد. مایا کتابش رو اول به عنوان فن‌فیکشنی که لیام پیشنهاد داده بنویسه چاپ کرده و بعد مدتی تغییر رویه داده و اون‌ حرف‌ها رو زده. موقعیت مایا برای این‌که بتونه قانونی همه‌چیز رو پیگیری کنه جوره. خانواده‌‌ش قدرت دارن و خود پدرش وکیله!
البته که با وجود این‌ها به راست‌نبودن حرف‌هاش شک می‌کنم. البته که به همین راحتی قبول نمی‌کنم این نسبت‌دادن‌ها رو.

تمام این مدت هیچ‌چیز از این موضوع نگفتم چون نمی‌خواستم مایا رو به همون هدفی برسونم که می‌خواست: ویو. حتا اگر یک‌نفر هم از طریق من متوجه این موضوع می‌شد احساس مسئولیت می‌کردم. و دلیل دیگه‌م این بود این اتهام‌ها اینقدر سنگین بودن که امید داشتم همه‌چیز قانونی و درست پیگیری بشه و تیم فرامزخرف لیام واکنشی نشون بده.

الان قلبم می‌گیره وقتی می‌بینم بعضی‌ها از این اتفاق خوش‌حال شدن، وقتی می‌بینم ابیوزر خطابش می‌کنن بدون این‌که تمام حرف‌های مایا رو شنیده باشن، از خط زمانی رابطه‌شون خبر داشته باشن، کلا درست دیده باشن چیزهای در معرض رو. درنظرگرفتن این‌که عملا قانونی هیچ‌چیز اثبات نشده هم که پیشکش اصلا.



(متوجه این‌که تا خلافش ثابت نشه باید حق رو به قربانی داد هستم، این‌که تعداد قربانی‌هایی که به‌خاطر نداشتن قدرت و مدرک نمی‌تونن اثبات کنن حرف‌هاشون رو هم هستم، اما در صورتی که خودِ شخص قربانی با حرف‌هاش خودش رو نقض نکنه، با حرف‌هاش شک و ناباوری ایجاد نکنه!)
وای خواهش می‌کنم کافیه این کابوس
تغییر کنه همه‌چیز
کافیه
فقط کافیه
زمان بی‌رحم چطور به گذرش ادامه می‌ده؟ چطور نفس می‌کشم؟
الان که پسرا پست گذاشتن، دیگه واقعا نمی‌دونم باید چه‌کار کنم. هرچقدر می‌گذره غیرقابل باورتر می‌شه. اصلا نمی‌تونم درک کنم چه اتفاقی افتاده. از پوچی و عصبانیت و خشم و انزجار و درد نفسم مدام قطع می‌شه. عزیز من کجاست؟
"Liam, I have found myself talking out loud to you, hoping you can hear me."
یک لحظه احساس کردم یک اتفاقی در فندوم افتاده که تا حالا سه‌تا از پسرا واکنش دادن و حالا منتظر لیام و نایل هستیم و کلمات لیام رو در ذهن تصور می‌کردم.
چطور توی این لحظه دارم نفس می‌کشم و واقعا زیر بار چنین اتفاقی باقی موندم؟ سوال دارم.
Channel photo updated
کاش فرصت و زمانش رو داشتم تا هرچیز اون بیرون رو تعطیل کنم و به حال خودم رها بشم. اما ممکن نیست. و دارم می‌سوزم خدایا، دارم می‌سوزم. دارم می‌سوزم. دارم توی آتیش زنده‌زنده می‌سوزم.
اصلا نمی‌تونم. فقط داره سخت‌تر می‌شه.
نگران زین هم هستم. به تورش چیزی نمونده.
وای دارم دیوونه می‌شم.
وای خیلی عصبانی‌ام
"One last time I need you to know, I'm here if you need anything, I'd drive to the end of the universe to bring you back."
حالا به لیام با رابطه و فاصله و حس خودم فکر نمی‌کنم، دارم به لیامِ روث فکر می‌کنم. قلبم پاره‌پاره می‌شه چون خودم برادری دارم که جونش جونمه. چون خودم برادری دارم که با دیدن حال بدش دلم می‌خواد هرچیزی رو که اذیتش می‌کنه، —حتا اگر تمام دنیا باشه— نابود کنم. چون هر کلمه‌ش رو حس می‌کنم. و اشک‌هام تمومی ندارن.
احساس تنهایی زیادی دارم و لیام بیش از حد درونم رو آشوب می‌کنه. دارم زمزمه‌های آدم‌ها رو می‌شنوم درحالی که می‌خوام بخوابم چون بیشتر از ۴۰ ساعته که بیدارم. اما دارم بدون توقف گریه می‌کنم و لیام، لیام، لیام، در هوایی نفس می‌کشم که نفس‌های تو نیست؟ چطور قراره بهش عادت کنم؟ چطور قراره با این‌که دیگه امید نداشته باشم که دوباره به روزهای پُرکارت که مدام لایو می‌‌ذاشتی و با شوق از برنامه‌هات می‌گفتی و به فن‌ها نوتیس می‌دادی برگردی کنار بیام؟ آخه عزیز من، من با همه‌ی جونم منتظر بودم، امید داشتم که از آدم‌های پست و نالایق اطرافت رها بشی و وارد دوره‌ی روشنت بشی، منتظر منتشرشدن آلبومی ازت بودم که خود واقعی‌ت رو درش قرار دادی، منِ لعنتی منتظر تاریخ‌های تورت بودم، من منتظر گرفتن توجهی رو که لایقش بودی بودم لیام! اما حالا چی دارم؟ حالا چی وجود داره؟ دارم سعی می‌کنم با نوشتن ازت و حسی که دارم چه‌کار کنم؟ نمی‌دونم اما آروم نمی‌گیرم، اما می‌خوام مدام فریاد بزنم که چطور ممکنه دیگه نباشی؟ من با مرگ‌ از طریق‌های متفاوتی مواجه شدم، از فاصله‌های متفاوتی، اما حالا تو، حتا نمی‌تونم اون فعل رو به‌کار ببرم. عزیزِ من، عزیزِ قلبِ من، می‌دونم که تا نفس دارم تو رو اشک می‌ریزم و من این اتفاقی که افتاده رو به ازای همه‌ی زمان این زندگی‌م که هیچ، به ازای زمان هزاران زندگی دیگه هم نمی‌تونم باور کنم. حالا تو و صدای خنده‌هات که من رو رها نمی‌کنه کجایین؟ همه‌ی این ادم‌ها دارن چی می‌گن؟ چطور همه‌ی این دنیا هی روی سرم آوار می‌شه؟ دست‌های ناتوان و ضعیفم.