مرز باریک
برای چشمهای عمیقت، پلکهای ملموست، موهای جریاندارت، مژههای سایهاندازت، لبهای ظریفت، استخونگونههای جاموندهت، چهرهی محوکنندهت، دستهای صمیمیت، صدای درآغوشفشردنیت، کلماتِ حساست، نگاهِ طولانیت، بودن شیرینت، زندهبودن میخوام. ویلیام، تاملینسن،…
— تو از شجاعترین تعلقداشتنهایی هستی که من رو، من کرده! بودنت مبارک عزیز قلبم.
Ready to Run
One Direction
"There's a lightning in your eyes I can't deny. Then there's me inside a sinking boat running out of time.
Without you, I'll never make it out alive."
Without you, I'll never make it out alive."
روی تخت بیروح دراز کشیده بود و مثل سیب ممنوعه میدرخشید. اولین گناه بشریت. اولین نعمت من. حس میکردم فقط با دیدن درخشش روحش دارم سقوط میکنم. ذهنم مخالفت میکنه برای زندهموندن ولی انگار این سیب سرخ پُرامید نازل شده تا من رو نجات بده. دستم رو بگیره و با هم پایین کشیده بشیم. به جایی که نور به زخمهام بتابه و درمانگرم باشه.
— آناتومی روحهای شکسته
— آناتومی روحهای شکسته
Jesus Christ, Happy New Year (Unreleased)
Harry Styles
"You’ve been having the time of your life;
so celebrate."
so celebrate."
میخوام از هری بگم و نمیدونم چطور اصلا چیزی رو که درم وجود داره ابراز کنم. حتا حالا چندبار اسمش رو نوشتم و بلافاصله پاک کردم چون حس کردم نمیتونم واقعا بنویسم «هری»! آخه مینویسم هری اما واقعا نمیدونم چطور بنویسمش که بشه اون چیزی که میخوام و منظورمه و در ذهن دارم. در عین حال که میتونم تکتک این کلمهها رو هم تبدیل کنم به اسمش و یک نوشتهی طولانی رو فقط با اسمش که هربار بهجای یک کلمهی متفاوت قرار میگیره بنویسم، یکبار نوشتنِ اسمش هم باعث میشه حالتی بهم دست بده که نتونم انجامش بدم. اصلا احساس میکنم اینقدر درم واضح و مشخصه که نیازی نیست حتا اسمش رو به زبون بیارم تا کسی متوجه بشه چه کسی رو منظور دارم و حتا گاهی اینطورم که: حسم، حسم، حسم، حسم ذره به ذره اونه و چرا اسمش رو بنویسم که مشخص کرده باشم؟ هیچ نمیدونم. اما حالا باید بنویسم. باید بذارمش در اینجا چون میخوام ردش بمونه، اثرش بمونه؛ واقعا این رو میخوام؟ باز هم هیچ نمیدونم. اما میدونم باید ابرازش کنم به این دنیا و از این حجم از دریافتکردن ظرفیتش رو ندارم و باید ابراز بشه؛ باید اچ؟
I need sth,
Tell me sth new!
I need sth,
Tell me sth new!
مرز باریک
نقطهی آشنای اتصال من به زندگی، زمان، روزها و شبهای بیمعنایی، پیداشدگی، در انتهای چیزی نداشتن، شکلگرفتن و چیزی برای خود یافتن، از دور نگاهکردن، خالیبودن، دوستداشتنی غمانگیز و تنها، ریختن و نخواستن. نگاهکردن به چشمهایی که از در زمان سفر میکنن،…
شنیدن صدات شبیه رسیدن به خشکی بعد از بودنهای متوالی در دریا و اقیانوسه. دوستت دارم آشنای بیوقفهی من. بودنت مبارک زی.
Voice memo, One and Only (unreleased)
Harry Styles
این روزها تنها چیزی که از محیط بیرونی برای خودم میخوام و قابلیت این رو داره که ذهنمو آروم کنه، چیزی جز این یک دقیقه و سی ثانیه نیست.