«من به تو باز خواهم گشت چون انسان به خاک و انسان به دریا، که بپیچی به تن خستهی من، چون خون به زمین، چون جنون به رگ، من به تو باز خواهم گشت و تاریکی به من.»
— لونتیک
— لونتیک
مرز باریک
به لویی نگاه میکنم، احساس میکنم خالقش خیلی به چیزی که خلق کرده افتخار میکنه. چهرهی لو برای من و در نگاه من هنره. اجزای صورتش به طرزیه که دلم میخواد بر روی صورتش دست بِکشم و تمام برآمدگیها و تورفتگیها، بالاپایینها، هر بخشش رو لمس کنم. شبیه به مجسمهای…
الان دلم میخواد تمام چینهاشو لمس کنم و در انتها، به چشمهاش برسم. لمسپذیره؛ تمام چهرهش. تکتک اجزای صورتش. فکر کنم بعد از تنهی درخت، دوست دارم صورت لو رو لمس کنم!
مرز باریک
یک سال پیش چی شد که اینجا ساخته شد؟ هری اینجوری خندید.
تولدت مبارک لبخندِ نفوذپذیر سازندهی مرز من. تولدت مبارک مرز کوچکِ خالص و حسزدهی من.
خدایا، به هری فکر میکنم قلبم درد میگیره و دلم میخواد گریه کنم. منم این وسط =)) آخ هری چیکار کردی و میکنی با من. لحظهای از ذهنم نمیره. خودِ ذهنمه.
واقعا قلب یک انسان چقدر میتونه بزرگ و زیبا باشه که همه رو درش جا بده؟ اون همه رو به طرزی جا بده که احساس امنیت و دوستداشتنی واقعی و بیچشمداشت رو حس کنن؛ جوری جا بگیرن که انگار از ازل اون بخش و مکان برای اونها ساخته شده بوده. قلبِ لیام رو میگم. لیام. لیام. لیام. کاش اون قلب، حالش خوب باشه و امن بتپه. چشمهام رو لبریز کرده با مهربونیش.
لیامه و قلبِ بزرگش.
لیامه و قلبِ بزرگش.
نمیتونم اجراهای هری رو لایو ببینم بهخاطر وضعیت نت و اینستاگرام برام در بدترین حالتش قرار داره و چیزی لود نمیشه. کانتنت اجراهای هری رو از وقتی افتادهان برای روز، فقط از طریق تلگرام میتونم چک کنم و این برام از نهایتهای اذیتشدگیه. احساس دورافتادگی ازش دارم و این گذر لحظهها رو خیلی سخت میکنه. قلبم میشکنه کمی ازش دور بیفتم و این روزها با این وضعیت نت، خیلی خیلی ازش دورم و نمیتونم لایو ببینمش.
الان چند ساعت دیگه اجرا داره؛ من دلشکسته نشستهام و حس میکنم چقدر چقدر چقدر چقدر چقدر ازش دورم. چقدر ازش دورم. چقدر از خودم دورم. چقدر.
الان چند ساعت دیگه اجرا داره؛ من دلشکسته نشستهام و حس میکنم چقدر چقدر چقدر چقدر چقدر ازش دورم. چقدر ازش دورم. چقدر از خودم دورم. چقدر.
«دیدن دنیا از طریق چشمهای تو شبِ گذشته، زیباترین چیزی بود که میشه تجربه کرد. حالا گردنم بابت اینکه چقدر بهت در اون بالا چشم میدوزم، درده.
تو از قبل دوست و برادر من بودی اما نگاهکردن به جهان و ذهن تو از طریق اون دریچه، فقط میزان احترامی رو که برات قائل هستم افزایش داده. چیزهایی که تو با اونها مواجه بودی و جوری که تمامشون رو در درون خودت حفظ کردی! متاسفم که متوجه نبودم و جور بهتری برای تو در اونجا نبودم. احساس شرمساری دارم بابت زمانهایی که به میزان و طرزی که تو برای من بودی، دوست خوبی برای تو نبودم؛ اما حداقل حالا، زمانش رو دارم و من دوباره من هستم و سعی میکنم برای تو جبرانش کنم. با دیدن فیلم از لحاظ احساسی تحلیل رفتهم و من فقط یک ساعت و نیم به تماشاش نشستم اما تو اون رو زندگی کردی. من به جوری که تو نه تنها از طریق موسیقی خوب، بلکه از طریق علاقه و شور و تمایلی که هر بار بعد از اینکه زندگی تو رو به زمین زد و تو دوباره به جنگیدن ادامه دادی، نشون دادی و از پسش براومدی، افتخار میکنم. از داشتن تو در زندگیم سپاسگزارم و احساس خوششانسی دارم. و من میدونم که تو ازش آگاهی، اما تو بخشی از گروهِ کوچکی از کسانی بودی که کاملا زندگی من رو نجات دادن. تو من رو از چیزی بسیار تاریک به بیرون کشیدی. هیچوقت این رو ابراز نکردم اما نگاهِ تو به زندگی چیزیه که تحسینش میکنم و به سمتش کشش دارم که روزی من هم بتونم انجامش بدم. ممنونم لویی و تبریک میگم. تو لایق تمام این لحظاتی. هر منظرهای که برای دیدن در مقابلت داری، هر تشویقی که میشنوی و تمام عشقی که از دنیا دریافت میکنی. تو سختتر از همهی ما برای رسیدن به جایگاه فعلیت تلاش کردی و حالا، جهان از دیدگاه تو، به تماشاش مینشینه. بچهها لطفا برید فیلم رو ببنید چون اون لیاقتش رو داره و شما چیزهای زیادی رو راجع به خودتون از طریق این مردِ خاص متوجه خواهید شد.»
هر بار احساس کردم در حال خوندن تکهتکههایی از قلبش هستم. لیام، از قبلش به همه میبخشه و قبلش کوچک که نمیشه هیچ، بزرگ و بزرگتر میشه.
تو از قبل دوست و برادر من بودی اما نگاهکردن به جهان و ذهن تو از طریق اون دریچه، فقط میزان احترامی رو که برات قائل هستم افزایش داده. چیزهایی که تو با اونها مواجه بودی و جوری که تمامشون رو در درون خودت حفظ کردی! متاسفم که متوجه نبودم و جور بهتری برای تو در اونجا نبودم. احساس شرمساری دارم بابت زمانهایی که به میزان و طرزی که تو برای من بودی، دوست خوبی برای تو نبودم؛ اما حداقل حالا، زمانش رو دارم و من دوباره من هستم و سعی میکنم برای تو جبرانش کنم. با دیدن فیلم از لحاظ احساسی تحلیل رفتهم و من فقط یک ساعت و نیم به تماشاش نشستم اما تو اون رو زندگی کردی. من به جوری که تو نه تنها از طریق موسیقی خوب، بلکه از طریق علاقه و شور و تمایلی که هر بار بعد از اینکه زندگی تو رو به زمین زد و تو دوباره به جنگیدن ادامه دادی، نشون دادی و از پسش براومدی، افتخار میکنم. از داشتن تو در زندگیم سپاسگزارم و احساس خوششانسی دارم. و من میدونم که تو ازش آگاهی، اما تو بخشی از گروهِ کوچکی از کسانی بودی که کاملا زندگی من رو نجات دادن. تو من رو از چیزی بسیار تاریک به بیرون کشیدی. هیچوقت این رو ابراز نکردم اما نگاهِ تو به زندگی چیزیه که تحسینش میکنم و به سمتش کشش دارم که روزی من هم بتونم انجامش بدم. ممنونم لویی و تبریک میگم. تو لایق تمام این لحظاتی. هر منظرهای که برای دیدن در مقابلت داری، هر تشویقی که میشنوی و تمام عشقی که از دنیا دریافت میکنی. تو سختتر از همهی ما برای رسیدن به جایگاه فعلیت تلاش کردی و حالا، جهان از دیدگاه تو، به تماشاش مینشینه. بچهها لطفا برید فیلم رو ببنید چون اون لیاقتش رو داره و شما چیزهای زیادی رو راجع به خودتون از طریق این مردِ خاص متوجه خواهید شد.»
هر بار احساس کردم در حال خوندن تکهتکههایی از قلبش هستم. لیام، از قبلش به همه میبخشه و قبلش کوچک که نمیشه هیچ، بزرگ و بزرگتر میشه.