تکتک جزئیات این اجرا. همهی صداها. از همین فاصله. ذرهبهذرهی این چیزی که وجود داره. صدای تو، در بین این اتمسفر و هوا و فضا، از همین فاصله. من اون روز در این اصوات و هر چیزی که هست حل شدم. وگرنه من چطور تونستم اون روز رو دووم بیارم؟ چطور میتونستم؟ اون روز من در تو حل شده بودم. تاروپودم در تاروپود صدات حل شده بود. وگرنه چطور میتونستم دووم بیارم؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- you believe, you believe
همین امروز هزاران دفعه در حینی که راه میرفتم، چیزی گوش میکردم یا هر کار دیگهای، حس کردم به قدری حسم به هری زیاده که ازم بیرون میزنه و نیازه ابرازش کنم به این دنیا و زندگی. و بعد سعی کردم در اینجا چیزی بنویسم اما دیدم چقدر تکراری و ناکافی و کلمهنشدنی! نمیشه.
Forwarded from مرز باریک
+ وای دلم میخواد به درختها، به آسمون، به ماه، به تمام سگها، گربهها، تمام غریبهها، به عالم و آدم، به هستی، به کل دنیا بگم هری هری هری هری هری هری وای دارم گریه میکنم هری هری
- حس میکنم درختها، آسمون، ماه، تمام سگها، گربهها، تمام غرببهها، عالم و آدم، هستی، کل دنیا میشنون که تو داری میگی: هری هری هری هری هری هری
- حس میکنم درختها، آسمون، ماه، تمام سگها، گربهها، تمام غرببهها، عالم و آدم، هستی، کل دنیا میشنون که تو داری میگی: هری هری هری هری هری هری
«من به تو باز خواهم گشت چون انسان به خاک و انسان به دریا، که بپیچی به تن خستهی من، چون خون به زمین، چون جنون به رگ، من به تو باز خواهم گشت و تاریکی به من.»
— لونتیک
— لونتیک
مرز باریک
به لویی نگاه میکنم، احساس میکنم خالقش خیلی به چیزی که خلق کرده افتخار میکنه. چهرهی لو برای من و در نگاه من هنره. اجزای صورتش به طرزیه که دلم میخواد بر روی صورتش دست بِکشم و تمام برآمدگیها و تورفتگیها، بالاپایینها، هر بخشش رو لمس کنم. شبیه به مجسمهای…
الان دلم میخواد تمام چینهاشو لمس کنم و در انتها، به چشمهاش برسم. لمسپذیره؛ تمام چهرهش. تکتک اجزای صورتش. فکر کنم بعد از تنهی درخت، دوست دارم صورت لو رو لمس کنم!
مرز باریک
یک سال پیش چی شد که اینجا ساخته شد؟ هری اینجوری خندید.
تولدت مبارک لبخندِ نفوذپذیر سازندهی مرز من. تولدت مبارک مرز کوچکِ خالص و حسزدهی من.
خدایا، به هری فکر میکنم قلبم درد میگیره و دلم میخواد گریه کنم. منم این وسط =)) آخ هری چیکار کردی و میکنی با من. لحظهای از ذهنم نمیره. خودِ ذهنمه.
واقعا قلب یک انسان چقدر میتونه بزرگ و زیبا باشه که همه رو درش جا بده؟ اون همه رو به طرزی جا بده که احساس امنیت و دوستداشتنی واقعی و بیچشمداشت رو حس کنن؛ جوری جا بگیرن که انگار از ازل اون بخش و مکان برای اونها ساخته شده بوده. قلبِ لیام رو میگم. لیام. لیام. لیام. کاش اون قلب، حالش خوب باشه و امن بتپه. چشمهام رو لبریز کرده با مهربونیش.
لیامه و قلبِ بزرگش.
لیامه و قلبِ بزرگش.