Filmosophy | فیلموسوفی
2.53K subscribers
1.24K photos
186 videos
76 files
1.02K links
بررسی، نقد، ترجمه و تألیفِ فلسفی‌ـ‌سیاسی‌ـ‌روانکاوانه‌ در باب سینما و آثار سینمایی
@Filmosophy
Download Telegram
📌رقص قوای زندگی در برابر سپاه مرگ
✍️ صالح نجفی
@filmosophy

از فردای استقرار تمام‌عیار نظام جمهوری اسلامی در پی حذف تمام نیروهای انقلابیِ مخالف اطلاق صفتِ «اسلامی» به حکومتی که از طریق همه‌پرسی و پس از آن با مهار مخالفان به لطف جنگ هشت ساله پایه‌های قدرت خود را استوار گردانید، سه چیز رفته رفته از دنیای شهروندان ایرانی رخت بربستند: زیبایی، آزادی، زندگی.

زنان جزو اولین گروه‌هایی بودند که پس از انقلاب در ایران به‌رغم مشارکت فعال‌شان در پیکارها و نقش انکارناپذیرشان در پیروزی انقلاب از حضور آزادانه در فضای عمومی و عرض اندام در عرصه بازنمایی به وجه دلخواه خویش محروم شدند. در فضای جمهوری اسلامی، «زن» اسم رمز این سه عنصر حذف‌شده است. ما در هوای نظامی نفس می‌کشیم که دشمن زیبایی، دشمن آزادی، دشمن زندگی است. چیزی به نام فضای عمومی که تعلق به مردم حقیقی داشته باشد وجود ندارد. «مردم» در این فضا نام کسانی است که در نظر دولت حقِ «زندگی کردن» ندارند. فضای عمومی عرصه‌ای است که آدمیان در آن می‌رقصند و می‌خوانند و عشق می‌ورزند.

شهریور ۱۴۰۱ زمان عرض اندام جوانانی است که می‌خواهند تمام چیزهایی را که نظام زندگی‌ستیز حاکم از نسل‌های قبل دریغ داشته بازستانند. خیابان از آن ایشان است. امروز و فردا از آن ایشان است. هر سطل زباله طبلی است که شب‌ها بر آن رهایی خود را فریاد می‌کنند. هر کوچه و هر خیابان صحنه صف‌آرایی جوانان تشنه آزادی و زندگی در برابر سپاه بندگی و مرگ شده است. این نبرد روزی به پایان می‌رسد که دشمنان زندگی عرصۀ عمومی را به دختران و پسران جوانی بسپارند که می‌خواهند پا به پای هم «گناه» کنند و «اشتباه» کنند و دوزخ نقدی را که به نام بهشتِ نسیه بر ایشان تحمیل شده به میدان رقص نیروهای زندگی بدل کنند.

راهی که به لطف پیکار این جوانان هموار می‌شود راه زندگی است، راهی که تمام ستم‌دیدگان و طردشدگان این نظام می‌توانند در آن پای بگذارند، همه کسانی که می‌خواهند به شکلی متفاوت با آنچه این سیستم تعیین کرده است فکر کنند: آزادی حق کسانی است که فکر می‌کنند، حق کسانی که شور زیستن دارند، حق کسانی که زیبایی را درک می‌کنند، حق کسانی که می‌دانند آدمیان به اعتبار قوه تفکرشان و اراده زیستن‌شان با هم برابرند، حق کسانی که هیچ سلاحی را یارای سرکوب شوق دست‌افشانی و پایکوبی ایشان نیست ...

آزادی حق مسلم دختران و پسران جوانی است که در هر میدانی که باشند می‌کوشند زیبا زندگی کنند، آزادی حق کسانی است که می‌دانند تنها کسانی نیاز به ولی و متولی دارند که صغیر بودن و صغیر ماندن را به خطر کردن و پا نهادن در راه‌های ناپیموده ترجیح می‌دهند، آزادی حق کسانی است که می‌دانند صاحبان و وارثان راستین انقلاب «دختران انقلاب»اند و می‌دانند که هر لحظه و هر ساعت می‌توان نماد سرکوب را چون پرچم رهایی بر سرِ چوب کرد و در برابر چشم ناباوران آتش زد. رهایی از آنِ کسانی است که می‌دانند آزادی و زیبایی و زندگی را از هم جدا نتوان کرد. شب‌های شهریور ۱۴۰۱ را پسران و دختران انقلاب به صبح صادق رهایی خواهند رساند اگر باورشان داریم، اگر با تمام وجود و با هرچه داریم پشت‌شان ایستیم، اگر با تمام ایمان و امیدمان کنارشان بمانیم.

آنچه این شب‌ها در کوچه‌ها و خیابان‌های کشور می‌گذرد به تمرین اجرای نمایشی می‌ماند که قرار نیست هیچ‌گاه روی صحنه برود چرا که روزی یا شبی که مجوز اجرای آن نمایش صادر شود «صحنه» دیگر خواهد شد و نمایش پیش از نخستین اجرایش به پایان خواهد رسید. پسران و دختران انقلاب هر کوچه و هر خیابان و هر میدان و هر پاره‌ای از فضای عمومی را بدل به مکانی برای تمرین نمایشی کرده‌اند که نامش زندگی است و تماشاگرانش دو دسته‌اند: یا تشنگان زندگی یا دشمنان زندگی.

هر لحظه و هر ساعت برای پسران و دختران انقلاب فرصتی است برای تمرین و هر شیئی در فضای خیابان اسبابی است برای چیدن صحنه و طراحی حرکت‌های نمایشی که هیچ‌گاه مجوز نخواهد گرفت. در هر جلسه تمرین از این نو-بازیگران تئاتر سیاست خطاهایی سر خواهد زد که باید در جلسه بعد اصلاحش کرد و در هر نوبت ایشان دست به ابتکارهایی خواهند زد که هر دو گروه تماشاگران را انگشت به دهان خواهد کرد.

آنچه در این کوشش سیاسی تازگی دارد بازسازی ایده جوانی است: بازیگران نورسیده نه حسرتی برای گذشته دارند و نه در مختصات وضع موجود امیدی به آینده. در تک تک ژست‌هاشان ابدیتی هست از جنس ایده برابری و عدالت که کوچک‌ترین نشانی از ظلم و زور را برنمی‌تابد. در تمرین‌های شبانه ایشان برای همگان جا هست چرا که ایشان در قاموس دولت نامی ندارند و صفتی جز «جوان» به ایشان قابل اطلاق نیست. و در هر کنشِ کلامی‌شان خطابی هست به آنچه از جوانی در هر تماشاگر تمرین‌های ایشان بر جای مانده است.

ادامه👇
@Filmosophy

در هر گامی که برمی‌دارند شوق مواجهه با چیزهای نو و ناشناخته هست و بیم از رودررو شدن با (نا)مردانی که دشمن زن و زندگی و زیبایی و آزادی‌اند. با هر گامی که برمی‌دارند و با هر کلمه‌ای که بر زبان می‌آورند مرزهای ترسیم‌شده در مکان و زمان وضع موجود را جابجا می‌کنند و چون جایی را ترک می‌کنند ردّ سرخِ شورشان در هوا می‌ماند. آنکه تمرین می‌کند هرگز نمی‌بازد چرا که ایمان دارد زندگی چیزی جز تکرار ژست‌هایی نیست که اشارت به زندگی‌ای دارند که صاحبان قدرت چاره‌ای جز انکار آن ندارند.

این پیکار پایان ندارد: تا زمانی‌که «اجباری» هست خواهش «رهایی» پابرجا است و این خواهش همین که یکبار تحقق پذیرد دیگر خاموش نخواهد شد: هر زمان و هر مکان مجالی است برای به روی صحنه آوردن آن خواهش. رهایی از جنس تمرینی بی‌نهایت است برای نمایشی که زمان اجرایش هرگز نمی‌رسد و «جوانی» شوری ابدی است که در لحظه‌هایی خاص در ژست‌هایی از فرط آشنا‌بودن غریب رخ می‌نماید، دستی که گیسوانی را پشت سر می‌بندد و دمی بعد به نشان پیروزی بالا می‌رود. در این پیکار یک طرف مدام تمرین زندگی می‌کند و طرف مقابل پیوسته تمرین مردگی. سکوتی که گاه و بیگاه حکمفرما می‌شود آبستن است و این را کسانی که به سرکوب کردن و دروغ گفتن معتاد شده‌اند بهتر از هر کسی می‌دانند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬ویدیو‌ی اسلاوی ژیژک خطاب به مردم ایران
♻️ترجمه‌ی نوید گرگین

@filmosophy
ژیژک: بدون هیچگونه مبالغه باید بگویم مبارزه شما به معنای واقعی کلمه در تاریخ جهانی اهمیت دارد.

از شما می آموزم...
👍9👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬
صحنه‌ای قابل‌تأمل از فیلم پرزیدنت (The President)، ساختهٔ محسن مخملباف (۲۰۱۴ )

@filmosophy
🎬
کل تاریخ سینما از زمان تأسیس آن در ۱۸۹۵ تا همین امروز که دربارۀ فیلم‌ها حرف می‌زنیم و به آن‌ها فکر می‌کنیم، تاریخ فلسفه را به‌طور کامل در خود خلاصه کرده و تمام پرسش‌هایی که فیلسوف‌ها از زمان افلاطون تاکنون با آن‌ها درگیر بوده‌اند، در تاریخ سینما دوره شده است. به این معنا می‌توان اشاره به تاریخ فلسفه را به‌نوعی اشاره به تاریخ سینما دانست.

عجیب نیست که فیلسوف بزرگی همچون تئودور آدورنو می‌گفت هربار در سالن سینما به تماشای فیلم می‌رود، بعد از ترک سالن، احساس می‌کند قدری احمق شده است. از طرفی فیلسوفی مثل ویتگنشتاین بعد از کلاس‌های سخت فلسفی‌اش به سینما می‌رفت و فیلم محبوبش انیمیشن «میکی‌‌ماوس» بود، نه فیلم‌های کلاسیک تاریخ سینما. و معمولاً برای این‌که کسی حواسش را پرت نکند در ردیف اول می‌نشست، یعنی دقیقاً می‌خواست خودش را غرق در فیلم کند. شاید تجربۀ تماشای فیلم چیزی بین تجربۀ ویتگنشتاین و تجربۀ آدورنو باشد. آنچه والتر بنیامین به آن فکر می‌کرد: فیلم‌دیدن یعنی آزمایش حرکت آونگین، یا آمد و شد دائمی بین جهان فیلم و جهان واقعی.

@filmosophy
👍27👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬ویدیو‌ی آلن بدیو، فیلسوف فرانسوی، خطاب به مردم ایران

@filmosophy

بدیو: این جنبش مشروعیت دارد و می‌تواند با خلقِ مفهومی جدید از برابری در سیاست خودش را اثرگذار کند.
👍41👎4
«زندگیِ یک انسان از همه‌ی اموال ثروتمند‌ترین شخصِ روی زمین با ارزش‌تر است.»

پنجاه سال پیش در چنین روزی دولتِ دیکتاتوریِ بولیوی چه‌ گوارا را اعدام کرد.

"The life of a single human being is worth more than all the property of the richest man on earth."
👍17👎72
.
کجا می‌خوای بری؟!
- دارم می‌رم دفتر محمدرضا نعمت‌زاده را بهش بدم.
محمدرضا دیروز از پشت بام افتاد، خودکشی شد. برگرد برو سمت خونه‌تون.
- محمدرضا از بلندی می‌ترسه، هیچ وقت پشت بام نمی‌ره!
پس لابد تو صف نمازخون‌های تجزیه‌طلبا بوده که دیروز به رگبار بسته شدن. برگرد برو.
- ولی محمدرضا که هنوز سنش به نمازخوندن نرسیده!
بیماری زمینه‌ای داشته، که قبلاً هم عمل کرده بوده. دیروز سکته کرد.
- محمدرضا نعمت‌زاده دکتر نرفته بود عمل بکنه که!
نکنه محمدرضا همونی است که دیروز تو خیابون سرش به جدول خورد، مُرد.
- روستای محمدرضا جدول نداره اصلاً!
لابد از هواپیما سقوط کرده. یه خطای سادهٔ انسانی بوده! برو پسرجان.
- محمدرضا امروز به کلاس اومده بود! مسافرت نرفته!
برگرد برو خونه‌تون پسرجان، محمدرضا اصلاً از مادر هنوز زاده نشده! تازه به پدرش قول یه زمین دادن، که فرزندآوری کنه.
- ولی من خودم امروز محمدرضا نعمت‌زاده رو تو مدرسه دیدم!!


آنها مسیر منتهی به «خانهٔ دوست» را بسته‌اند! و خود «دوست» را هم کشته‌اند!



@Filmosophy
👍59👎1🙏1
«از آدم‌های بی‌طرف‌ بیزارم»
نوشتۀ آنتونیو گرامشی
ترجمهٔ صالح نجفی
از کتاب «یادداشت‌های زندان»
«The Indifferent»
By Antonio Gramsci

از آدم‌های بی‌طرف بیزارم. مانند فریدریش هِبِل معتقدم «زیستن یعنی طرفدار بودن». ممکن نیست آدمی تنها باشد و بیرون از شهر زندگی کند. زیستن واقعی یعنی شهروند بودن و موضع گرفتن. بی‌طرفی آبولیا است، فقدان اراده و سست‌عنصری. بی‌طرفی یعنی زندگی انگلی، بزدلی. بی‌طرفی یعنی زندگی نکردن. برای همین است که از آدم‌های بی‌طرف بیزارم.

بی‌طرفی بختک تاریخ است. بی‌طرفی سنگ آسیای بسته به گردن افراد نوآور است؛ مادۀ لَختی است که نشاط‌انگیزترین شورها را درون خود غرق می‌کند؛ لجن‌زاری است که دور تا دور شهر قدیم را می‌گیرد و بهتر از استوارترین دیوارهای باروی شهر از آن دفاع می‌کند، بهتر از دلاوری جنگاورانش، زیرا مهاجمان را در گرداب‌های گِل‌آلود خویش می‌بلعد، نابودشان می‌کند، روحیه‌شان را می‌کشد و گاهی موجب می‌شود دست از کارهای رشادت‌آمیز خویش بشویند.

بی‌طرفی از نیروهای پرزور تاریخ است. منفعلانه عمل می‌کند ولی به هر روی عمل می‌کند. به تقدیر می‌ماند؛ به آن تکیه نمی‌توان کرد؛ چیزی است که در برنامه‌تان خلل می‌اندازد و طرح‌هایی را که برایشان برنامه ریخته‌اید نقش بر آب می‌کند؛ مادۀ خام سرکشی است که عرصه را بر هوش تنگ می‌سازد و آتش آن را خاموش می‌کند. اتفاق‌هایی که می‌افتند، بلاهایی که بر سرمان می‌آیند، خیرهایی که کردارهای رشادت‌آمیزی که برای همگان دارای ارزشند می‌توانند به بار آورند، نه حاصل ابتکار عمل شماری اندک از انسان‌های فعال بلکه نتیجۀ بی‌طرفی و ممتنع بودن شمار بسیاری از افراد جامعه است. اتفاق‌هایی که می‌افتند نه حاصل کوشش آدم‌ها برای پیاده کردن ارادۀ خویش بلکه نتیجۀ آن است که انبوه خلق از ارادۀ خویش چشم می‌پوشند و می‌گویند هرچه بادا باد و می‌گذارند گره‌های کوری شکل بگیرند که فقط به زور شمشیر می‌توان‌شان گشود و قانون‌هایی به تصویب رسند که فقط با طغیان می‌توان‌شان لغو کرد و آدم‌هایی به قدرت رسند که فقط با شورش می‌توان به زیرشان کشید. تقدیری که از قرار معلوم سلسله‌جنبان تاریخ است هیچ نیست جز ظاهر فریبندۀ همین بی‌طرفی ممتنع بودن. رخدادها در سایه‌ها می‌بالند. شماری اندک، دور از چشم نظارت‌کنندگان، جامۀ جمعی افراد جامعه را می‌بافند، و انبوه خلق از آن غافلند چراکه عین خیال‌شان نیست. مهار سرنوشت‌های یک دوران در دست دیدگاه‌هایی تنگ‌نظر و غرض‌هایی عاجل و جاه‌طلبی‌ها و اشتیاق‌های گروه‌های کوچکی فعال است و انبوه خلق از آن غافلند چراکه عین خیال‌شان نیست. اما رخدادهاییی که به حد پختگی رسیده‌اند به بار می‌نشینند؛ جامه‌ای که در سایه بافته می‌شود کامل می‌شود: و آنگاه چنان می‌نماید که دست تقدیر تکلیف همه ‌چیز و همه کس را روشن کرده است و چنان می‌نماید که تاریخ هیچ نیست مگر پدیدار فراخ‌دامنی طبیعی چون فوران آتشفشان یا زمین‌لرزه‌ای عظیم که کسی از گزند آن در امان نیست و خشک‌وتر را با هم می‌سوزاند: هم کسانی را که وقوع آن را اراده کرده‌اند خواه آنانیکه نکرده‌اند؛ خواه آنانیکه از آن شناخت داشتند خواه آنانیکه نداشتند؛ خواه آنانیکه فعال بودند خواه آنانیکه بی‌طرف ماندند. و اینک بی‌طرف‌ها از کوره درمی‌روند و می‌خواهند از پیامدهای واقعه در امان بمانند و چنان بنمایانند که نقشی در وقوع واقعه نداشته‌اند و بنابراین مسئولیتی متوجه‌شان نیست. گروهی زار می‌گریند و دیگران دشنام و نفرین می‌بارند اما هیچ‌کس نمی‌پرسد یا فقط انگشت‌شماری می‌پرسند: اگر من به وظیفه‌ام عمل کرده بودم و کوشیده بودم اراده‌ام را پیاده کنم یا رایی بزنم، آیا باز این واقعه روی می‌داد؟ اما هیچ‌کس خود را ملامت نمی‌کند یا فقط انگشت‌شماری به خود سرکوفت می‌زنند که چرا بی‌طرف بودیم، چرا در همه چیز شک کردیم، چرا به یاری شهروندان سازمان‌یافته‌ای برنخاستیم که می‌کوشیدند مانع وقوع آن بدبیاری شوند یا به هدفی مشترک دست یابند. 

نه، اکثر اینها وقتی وقایع روال خود را طی می‌کنند ترجیح می‌دهند دربارۀ شکست‌ ایدئولوژی‌ها و به‌هم‌ریختگی طرح‌ها و دیگر دل‌خوش‌کُنک‌ها داد سخن بدهند. آنگاه از نو از پذیرفتن هر مسئولینی شانه خالی می‌کنند، آنهم نه به این جهت که گه گاه نیاز دارند وضع موجود را دقیق‌تر ورانداز کنند، نه به این جهت که گاهی می‌کوشند راه حل‌های باشکوه برای فوری و فوتی‌ترین مسئله یا مسائلی پیش نهند که گرچه حل و فصل شان وقت و زمینه‌سازی فراوان می‌طلبد به همان اندازه فوری و فوتی اند. اما این راه حل‌ها با وجودِ شکوهمندی بی‌ثمرند و این مساهمت در زندگی جمعی سر سوزنی جنبۀ اخلاقی ندارد؛ محصول کنجکاوی فکری است و نه احساس پرتوان مسئولیت تاریخی که از هرکس می‌طلبد در زندگی فعال باشد و هیچ رقم ندانم‌گویی و بی‌طرفی را برنمی‌تابد.
👍33
از آدم‌های بی‌طرف به علت دیگری هم بیزارم: بدم می‌آید از نق‌نق‌های کسانی که می‌خواهند تا ابد نقش آدم‌های بی‌گناه را بازی کنند. می‌خواهم هر کسی توضیح دهد چگونه به وظیفه‌ای که زندگی هر روز بر دوشش نهاده است عمل کرده است و همگان کرده‌ها و بویژه نکرده‌هاشان را توجیه کنند. و احساس می‌کنم ممکن است بی‌رحم باشم و بیهوده به حال این آدم‌ها دل نسوزانم و برایشان اشک نریزم. من بی‌طرف نیستم. اهل موضع گرفتنم. زندگی می‌کنم و در وجدان‌های پرتوان هم‌موضعان خویش تپش نبض شهر آینده‌ای را احساس می‌کنم که به لطف موضع من و همرزمانم دارد بنا می‌شود. در این شهر، زنجیر زندگی اجتماعی فقط پای تنی معدود را نخواهد بست. در این شهر، هیچ اتفاقی محصول بخت یا تقدیر نخواهد بود بلکه حاصل فعالیت هوشمندِ شهروندان خواهد بود. در این شهر، کسی پای پنجره نمی‌نشیند به نظارۀ شمار اندک افرادی که عرق می‌ریزند و جان می‌کنند و شیرۀ جان خود را می‌مکَند؛ در این شهر، کسی پای پنجره در کمین نمی‌نشیند به هوای برخوردار شدن از میوه‌های ناکافیِ فعالیت آن اندک شمار و خوار شمردن کسانی که برای این دستاورد ناچیز شیرۀ جان خویش را می‌مکند.

من زندگی می‌کنم. موضع می‌گیرم. برای همین است که بیزارم از کسانیکه موضع نمی‌گیرند. برای همین است که از آدم‌های بی‌طرف بیزارم.



@Filmosophy
👍36👎3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
نمی‌دانستم لیو اولمان زنده است! وقتی ویدئوی همبستگی او را امروز با زنان ایران دیدم، در حالتی از گیجی به حافظه‌ام پناه بردم تا این چهره خموده را با لیو اولمانِ جوان در «پرسونا»ی برگمان به همسانی برسانم. سرانجام نتوانستم! اما او خود لیو اولمان است، یار گرمابه و گلستان اینگمار برگمان، شریک برهه‌ای از زندگیش، الیزابت فوگلرِ «پرسونا»، ماریای «فریادها و نجواها»، اوای «سونات پاییزی» و ...
👍29
Filmosophy | فیلموسوفی
. نمی‌دانستم لیو اولمان زنده است! وقتی ویدئوی همبستگی او را امروز با زنان ایران دیدم، در حالتی از گیجی به حافظه‌ام پناه بردم تا این چهره خموده را با لیو اولمانِ جوان در «پرسونا»ی برگمان به همسانی برسانم. سرانجام نتوانستم! اما او خود لیو اولمان است، یار گرمابه…
همین چند روز پیش بود که سکانس دلخراش فیلمِ «پرسونا» را مدام از نظرم می‌گذراندم! و آن را به روزهای الانمان نسبت می‌دادم! سکانسی که در آن لیو اولمان به واسطهٔ قاب تلویزیون، فاجعهٔ واقعی و اعتراضی خودسوزی راهب بودایی را می‌بیند. وحشت‌زده دستش را جلوی دهانش می‌گیرد، صدای خود را خفه می‌کند و سکوت می‌کند، و آرام آرام عقب می‌کشد و به گوشهٔ دیوار می‌خزد. تو گویی تاریخ دهان باز کرده و بعد از سال‌ها لیو اولمان را بالا آورده تا او باری دیگر به واسطهٔ همان قاب تلویزیون، فاجعه‌ٔ واقعی و اعتراضی دیگر را به تماشا بنشیند! فاجعهٔ مرگ دختران و پسران نوجوان و اعتراض زنان ایران! اما اینبار برعکس الیزابت فوگلرِ «پرسونا» او سکوت نمی‌کند، و به زبان می‌آورد که؛ «ذهنم متوجه شماهاست!» با خشم و دلی آکنده گیسوانش را به رسم «همبستگی» به دختران خفته در خاک و زنان سر تا پا معترض، که کیلومترها از او دور هستند، نثار می‌کند.

#زن_زندگی_آزادی

@Filmosophy
👍22👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آنجا کار کند. این مرد می‌دانست که سانسورچی‌ها نامه‌هایش را می‌خوانند. به همین خاطر با دوستانش قراری گذاشت. گفت که اگر نامه‌ای که از من می‌گیرید با جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آنچه که من در نامه نوشته‌ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همهٔ متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «این‌جا همه چیز عالی است. مغازه‌ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم‌های خوب غربی پخش می‌کند. آپارتمان‌ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این‌جا نمی‌توان خرید، جوهر قرمز است.» خُب این شیوهٔ زندگی ماست. ما از همهٔ آزادی‌هایی که می‌خواهیم برخورداریم. اما آنچه نداریم جوهر قرمز است. یعنی زبانی نداریم که با آن بتوانیم عدمِ آزادی‌مان را بیان کنیم. _ اسلاوی ژیژک

فیلم: The milky way" (۱۹۶۹)" اثر لوئیس بونوئل

#زن_زندگی_آزادی

@Filmosophy
👍25🙏4
Baad Ma
Shervin Hajipour
🎵
به نقل از هاینریش هاینهِ فیلسوف: «هر جا که کلام نتواند پیش رود، موسیقی آغاز می‌شود.»

وقتی به مدد زبان و مفاهیم علمی و فلسفی نمی‌توانیم رنج و آلام را ادا کنیم، از هنر یاری می‌گیریم. تواناییِ بیانی‌ای در هنر نهفته است که از هیچ وسیلهٔ دیگر برنمی‌آید.

#زن_زندگی_آزادی

@Filmosophy
👍21
🎼
راجر واترز به ما می‌گوید:

«زندگی یک تمرین نیست. تا جایی که می‌دانیم، فقط یک‌بار فرصت‌اش را می‌یابی و باید براساس هر موضع اخلاقی، فلسفی یا سیاسی که در پیش می‌گیری، دست به انتخاب‌هایی بزنی ... در طول زندگی‌ات دست به انتخاب‌هایی می‌زنی، و این انتخاب‌ها متأثّرند از ملاحظات سیاسی و پول و نیمۀ تاریک سرشت‌های‌مان. شما فرصت‌اش را می‌یابید که جهان را به جایی یک‌ذرّه روشن‌تر یا تاریک‌تر بدل کنید. همه‌مان فرصت‌اش را پیدا می‌کنیم که از گرایش به خودمحوری و حقارت و حرص‌وطمع فراتر رویم. همه‌مان در نقّاشی زندگی اثری کوچک باقی می‌گذاریم.»
👍22
Filmosophy | فیلموسوفی
🎼 راجر واترز به ما می‌گوید: «زندگی یک تمرین نیست. تا جایی که می‌دانیم، فقط یک‌بار فرصت‌اش را می‌یابی و باید براساس هر موضع اخلاقی، فلسفی یا سیاسی که در پیش می‌گیری، دست به انتخاب‌هایی بزنی ... در طول زندگی‌ات دست به انتخاب‌هایی می‌زنی، و این انتخاب‌ها متأثّرند…
.
منتقدان، واترز را یک بدبین افسرده می‌دانستند، عمدتاً به این دلیل که دیدگاه‌اش دربارۀ وجود و فهم‌ش از کارکرد راک در نقطۀ مقابل دیدگاه آ‌ن‌ها قرار داشت. «مستر گلوم»، «افسرده‌ترین مرد در راک»، «خل‌وضع معرکه‌گیر»، «زن‌ستیز محض» _ این‌ها فقط تعداد اندکی از القابی‌اند که نثار راجر واترز کرده‌اند. منتقدان راک به ترقّی‌خواهی لیبرال گرایش داشته‌اند و حتّی از انتقادی‌ترین ترانه‌نویس‌ها هم امید را طلب می‌کردند. ترانه‌های واترز اصلاً امیدبخش نبودند، هرچند بی‌گمان منتقدانی که فحش‌های بالا را نثار واترز می‌کردند هیچ چیز از این ترانه‌ها نمی‌فهمیدند. درست مثل آن دستۀ اردک‌ها که جوجه‌قویی رهاشده را جوجه‌اردک زشت می‌خواندند، این منتقدان هم از موضوع سردرنمی‌آورند. واترز یک آدم تندخو نیست؛ او یک اگزیستانسیالیست است.

به‌راستی که پینک فلوید آرزوی هر فیلسوفی است، چون به‌راحتی نمی‌توان گروهی از جوانان موسیقی‌ساز با این‌همه معمّاگونگی و تناقض‌وارگی پیدا کرد. وقتی پینک فلوید هست، همیشه چیزی بیش از آنچه چشم می‌بیند _ یا گوش می‌شنود_ داریم.

• از کتاب «پینک فلوید و فلسفه»
• نویسنده: جرج ای. رایش
• مترجم: یاسر پوراسماعیل
• چاپ سوم
• نشر لِگا

@Filmosophy
👍20🙏3
🎥
لارس فون‌تریه می‌گوید: «شخصیت‌های اصلی مرد در فیلم‌های من در واقع همه احمقانی هستند که هیچ نمی‌فهمند. در حالی که زنان بسیار انسانی‌تر و واقعی‌تر هستند. این زنان هستند که من در تمام فیلم‌هایم با آن‌ها تعیین هویت می‌کنم.»

#زن_زندگی_آزادی

@Filmosophy
👍32👎9
.
کیارستمی: به عنوان ناظرِ پنجاه‌وهفت‌سالۀ زنان و به عنوان شهروند این کشور، می‌توانم به‌صراحت به شما بگویم زنان ایرانی ضعیف نیستند. قوی‌اند.

ــ هیچ‌وقت به این فکر کردید روزی فیلمی بسازید که نقش اولش مال یک زن باشد؟

بله، بله، البته. اگر در ایران زنان جلوِ دوربین من نیستند، چند دلیل دارد. اولاً دوست ندارم زنان را ضعیف یا ناتوان نشان دهم، دوست ندارم فقط نقش مادری را بازی کنند که کاری جز بچه‌بزرگ‌کردن ندارد. کسی از مردان نمی‌خواهد فقط نقش پدر بازی کنند. در ضمن نمی‌خواهم زنان را فقط در نقش معشوق و دلدار مردان نشان دهم، از زنان غرغرو و کینه‌جو هم خوشم نمی‌آید. خوب، این مانع‌هاست که گزینه‌های مرا خیلی محدود می‌کند. نوعی دیگر از زنان هم هست که واقعاً نمی‌خواهم نشان دهم، زنان خارق‌العاده و استثنایی: زنانی که محصول قوۀ تخیل مردانند، زنانی که با واقعیت نمی‌خوانند. این قضیه فقط در مورد ایران صدق نمی‌کند. فیلم‌های زیادی در جهان ساخته می‌شوند که زنان در آنها فقط حالت تزیینی دارند. خیلی کم فیلمی می‌بینید که زن در آن به‌صورت انسانی واقعی حاضر باشد. این کمال مطلوب من است.

• از کتاب «گفت‌وگوهایی با عباس کیارستمی»
• نشر لگا
👍232
🎥
فیلم «۱۹۸۷: وقتی که آن روز فرا برسد!» [۲۰۱۷، کره جنوبی]
[1987: When the Day Comes]

در سال ۱۹۸۷، کره جنوبی توسط یک «دولت نظامی» اداره می‌شود. دانشجویی ۲۲ ساله، طی بازجویی پلیس شکنجه و ناغافل کشته می‌شود. مقامات دولتی برای سرپوش گذاشتن به مرگ دانشجو، دست به کار می‌شوند و جسد او را می‌سوزانند... همهٔ عوامل عالی رتبهٔ نظام که در جریان پرونده بودند، سعی می‌کنند حقیقت به بیرون درز پیدا نکند... اما خبرنگاری از موضوع مطلع می‌شود و خبر را منتشر می‌کند و در پی آن خشم عمومی شروع به فوران می‌کند ...

#زن_زندگی_آزادی

@Filmosophy
👍14🙏91👎1
Filmosophy | فیلموسوفی
🎥 فیلم «۱۹۸۷: وقتی که آن روز فرا برسد!» [۲۰۱۷، کره جنوبی] [1987: When the Day Comes] در سال ۱۹۸۷، کره جنوبی توسط یک «دولت نظامی» اداره می‌شود. دانشجویی ۲۲ ساله، طی بازجویی پلیس شکنجه و ناغافل کشته می‌شود. مقامات دولتی برای سرپوش گذاشتن به مرگ دانشجو، دست…
.
دموکراسی شیوه‌ای برای سازماندهی جامعه است و در هیچ کجای جهان به راحتی به دست نیامده است. خون‌هایی که در این مهم ریخته شده‌اند، به هیچ روی فراموش نشده و نباید هم فراموش شوند. باید این لحظه‌های مهم تاریخی از زوایای گوناگون و به اشکال مختلف روایت شوند تا بتوان از آنچه در زمان حاضر در حال وقوع است، درک بهتری به دست آورد و چه بسا از آن روایت‌ها، الهام گرفت.

فیلم« ۱۹۸۷: When the Day Comes» داستان واقعی و بخش تاریکی از کشور کره‌ جنوبی است. کشوری که طی مدتی کوتاه به تکنولوژی و رشد قدرت اقتصادی‌اش معروف شد، پیش از آن (یعنی تا سال ۱۹۸۷) تحت حکومتی دیکتاتوری بود. این فیلم واقعیت‌های جنبش مردمی و دموکراسی سال ۱۹۸۷ را به تصویر کشیده است، جنبشی که رژیم نظام دووهوان (رئیس جمهور کره جنوبی) را به زیر کشاند. دووهوان به دلیل نقش داشتن در قتل عام و سرکوب قیام مردم کره جنوبی، در سال ١٩٩٦ به دار آویخته شد.

این فیلم در ٨ آذر ١٣٩٧، در دومین روز جشنوارهٔ فیلم‌های کره‌ای در پردیس سینمایی کورش تهران نیز به نمایش درآمد!

#زن_زندگی_آزادی

@Filmosophy
👍8🙏2