Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
کتاب افلاطون: جمهوری: اثر هیو اچ. بنسون است با ترجمه ی علی ملک محمدی و چاپ انتشارات زندگی روزانه.
این اثر تاریخ فلسفه را از طریق بررسی و تفسیر آثار بنیادین آن روایت می کند. کتاب حاضر با سخن پیرامون فیلسوفان بزرگ و معرفی نظام فکری آنان، خواننده را با تاریخ فلسفه و آثار فیلسوفان آشنا می کند. مولف سعی دارد اثری ارائه دهد که مخاطب با مطالعه ی آن جمهوری را دریابد و شروع به کشف بسیاری از چیزها بکند. کتاب حاضر در حقیقت پیرامون عدالت به نگارش درآمده اما بحث پیرامون عدالت به مرور مباحث گوناگون را پیش می کشد و به این ترتیب بحث های هستی شناسی، فلسفه سیاسی، روان شناسی، فلسفه تاریخ و… مورد توجه قرار می گیرند. عدالت در این کتاب به عنوان موضوعی فردی و اجتماعی شناخته می شود که ضروری است ابتدا در گستره جامعه مورد جستجو قرار گیرد و سپس برای یافتن آن در افراد تلاش شود.
گزیده ای از کتاب
کتاب اول با رشته ای از استدلال های سقراطی پایان می یابد که هدف از آن ها رد این ادعای تراسیما خوسی است که عمل ناعادلانه از عمل عادلانه پرسودتر است. متاسفانه به نظر نمی رسد که کسی، از جمله طرف های گفت و گو در جمهوری، این استدلال را چندان متقاعد کننده یافته باشند. گلاوکن کتاب دوم را با این پرسش از سقراط شروع می کند که آیا او می خواهد حقیقتا آن ها را متقاعد کند که عدالت «به هر طریق» از ناعدالتی «بهتر است»، یا صرفا می خواهد این گونه به نظر آید که متقاعدشان کرده است. هنگامی که سقراط گزینه ی نخست را انتخاب می کند، گلاوکن طبقه بندی اش از خیرها را ارائه می کند، و سقراط را به چالش می طلبد که نشان دهد عدالت خیری است که آن را «به خاطر خودش و همچنین به خاطر آنچه از آن منتج می شود»
می پذیریم (گونه ی دوم خیر) و نه- چنانکه به نظر تراسیماخوس و عامه ی مردم می اندیشند- خیری که «به خاطر (خودش) انتخابش نمی کنیم… بلکه به خاطر امتیازها و دیگر چیزهای منتج از آن ها انتخابش می کنیم» (گونه ی سوم خیر). سقراط چالش را می پذیرد و، پس از آنکه گلاوکن و آدئیمانتوس هردو ماهیت این چالش را به اختصار شرح می دهند، در مابقی جمهوری به این چالش می پردازد. لذا اگر امیدی به ارزیابی منصفانه ی موفقیت جمهوری داشته باشیم، باید نخست در خصوص طبقه بندی گلاوکن درباره ی خیرها و تمایزی که چالش او مبتنی بر آن تمایز است، تمایز میان پذیرفته شدن امری به خاطر خودش یا به خاطر نتایجش، به توافق برسیم. به نظر می رسد همه ی همراهان موافق اند که عدالت به خاطر نتایج آن پذیرفته می شود. سقراط باید نشان دهد که عدالت به خاطر خودش نیز پذیرفته می شود. او باید نشان دهد که عدالت از گونه ی دوم خیر است.
@Filmosophy
👍1
📌 نامهی اسلاوی ژیژک دربارهی «زن، زندگی، آزادی»
♻️ نوید گرگین
@filmosophy
مترجم: پیش از هر چیز باید این واقعیت را بیان کرد که هدف از نظرخواهی از روشنفکران یا فیلسوفان به هیچ وجه پیدا کردن مهری تائيد بر حقیقتِ یک پدیدهی تاریخی نیست. تاریخ به خودیِ خود پیششرط همهی شرطهاست، لذا ایده تنها میتواند تلاش کند تا از واقعیت عقب نماند. اینجا نیز قصدم استفتا یا گرفتن تائيدیه برای جنبشی که سکوی پرتاب خود را در ایران پیدا کرده نبوده بلکه به سادگی خواستم ببینم صورتبندی کسی در حوزهی فلسفه که با منطقِ فکریاش آشنایی دارم و معتقدم اندیشهای پویا دارد در مورد رخدادی که تا این اندازه اهمیتِ بینالمللی پیدا کرده است چگونه است. البته اینکه جنبشی اصالتِ خودش را دارد مانع نمیشود تاهر کسی از حقِ خود استفاده کند و همبستگیِ خود را با مردم اعلام کند. در این راستا اسلاوی ژیژک قصد دارد به زودی علیرغم بیماریاش با ارسال ویدیو تصویری این موضوع را ابراز کند.
علاوه بر موضعگیری کلی، نامهی ژیژک حاوی یکی دو نکتهی جالب توجه هم هست. اول اینکه در مقایسه با فمینیسمِ غربی این جنبش را از این جهت پیشروتر میداند که نه تنها ابداً خصلتی مردستیز ندارد بلکه اتفاقاً گرایش به فراوری از مسئلهی مذکر/مونث را نشان میدهد. دیگر اینکه تناقضی در ماهیت و رفتار «پلیسِ اخلاق» وجود دارد که شاید ایرانیها چون تجربهای بیواسطه از آن دارند به سادگی از کنارش عبور کنند؛ جایی که میبینیم چطور نهادِ مدعیِ اخلاق معادلاتِ اخلاقی را به هم میریزد و علیه ادعایِ خودش دست به تخریب میزند. سوم اینکه باید به خصلتِ جهانیِ این جریان توجه کرد. همانطور چنین حرکتی میتواند به سرعت از دروازهی کردستان عبور کند و در همه جا منتشر شود، تا اینجا هم این ظرفیت را نشان داده که در سطحِ جهانی نیز ایدئالی در آینده تعریف میکند. دیگر این تصویر کلیشهای که تمامِ حرکتهای اجتماعی و سیاسی در کشورهای پیرامونی تکراری از تاریخِ حرکتهای اروپایی غربی است برای رسیدن به وضعیتِ کنونیِ در آنجا کار نمیکند. جنبشِ امروز نه تنها سخنی جهانشمول برای گفتن دارد بلکه ساکنین دیگر کشورها را نیز فرامیخواند. همین که میبینیم در سطح رسانهای رکوردها یکی پس از دیگری شکسته میشوند نشان میدهد رفتار جامعهی مدنیِ غرب اینبار صرفاً همدردی ترحمآمیز با مردمی فقیر، ناتوان و اسیرِ توتالیتاریسم نیست. امروز ساکنین کشورهای ثروتمند نیز میبینند که «زن، زندگی و آزادی» میتواند «رمز» رهاییِ آنها باشد. مگر نه اینکه با ظهورِ نیروهایِ پوپولیسمِ ضدِ زن در اروپای غربی و آمریکایِ شمالی بسیاری از بدیهیترین حقوق مدنی بازپس گرفته میشوند. مگر نه اینکه تخریبِ افسارگسیختهی طبیعت دارد همهی جهان را به سوی «مرگ» سوق میدهد و خواست «زندگی» ابداً محدود به یک جغرافیا نیست. مگر نه اینکه آرمانِ عصر جدید که قرار بود تاریخ را به سویِ «آزادی» رهنمون کند هنوز که هنوز است ناتمام مانده است. پس آیا عجیب است که «جهانی» تشنهی اتحاد بر سر چنین شعاری باشد؟
نوید گرگین
✉️ اسلاوی عزیز
همانطور که احتمالاً خبر داشته باشی در ایران، پس از مرگِ مهسا (ژینا) امینی (#MahsaAmini) در بازداشتِ پلیس امنیت اخلاقی، جنبشی فوقِ مترقی شکل گرفته که از جانب میلیونها نفر حمایت میشود. این جنبش شعارِ زن زندگی آزادی (به کُردی: ژن، ژیان، ئازادی) را برای خود انتخاب کرده است. همهی نیروهای مترقی از این گرایش تمام و کمال حمایت کردهاند. این را میتوان اولین جنبشِ سیاسیِ زنانه در طول تاریخ در نظر گرفت که روی اروس و زیستن بر علیه تاناتوس و ایدئولوژیِ مرگ متمرکز شده است. بسیاری از دوستان مشتاق بودند تا نظر تو را هم بدانند.
بهترینها،
نوید.
متن نامه 👇
♻️ نوید گرگین
@filmosophy
مترجم: پیش از هر چیز باید این واقعیت را بیان کرد که هدف از نظرخواهی از روشنفکران یا فیلسوفان به هیچ وجه پیدا کردن مهری تائيد بر حقیقتِ یک پدیدهی تاریخی نیست. تاریخ به خودیِ خود پیششرط همهی شرطهاست، لذا ایده تنها میتواند تلاش کند تا از واقعیت عقب نماند. اینجا نیز قصدم استفتا یا گرفتن تائيدیه برای جنبشی که سکوی پرتاب خود را در ایران پیدا کرده نبوده بلکه به سادگی خواستم ببینم صورتبندی کسی در حوزهی فلسفه که با منطقِ فکریاش آشنایی دارم و معتقدم اندیشهای پویا دارد در مورد رخدادی که تا این اندازه اهمیتِ بینالمللی پیدا کرده است چگونه است. البته اینکه جنبشی اصالتِ خودش را دارد مانع نمیشود تاهر کسی از حقِ خود استفاده کند و همبستگیِ خود را با مردم اعلام کند. در این راستا اسلاوی ژیژک قصد دارد به زودی علیرغم بیماریاش با ارسال ویدیو تصویری این موضوع را ابراز کند.
علاوه بر موضعگیری کلی، نامهی ژیژک حاوی یکی دو نکتهی جالب توجه هم هست. اول اینکه در مقایسه با فمینیسمِ غربی این جنبش را از این جهت پیشروتر میداند که نه تنها ابداً خصلتی مردستیز ندارد بلکه اتفاقاً گرایش به فراوری از مسئلهی مذکر/مونث را نشان میدهد. دیگر اینکه تناقضی در ماهیت و رفتار «پلیسِ اخلاق» وجود دارد که شاید ایرانیها چون تجربهای بیواسطه از آن دارند به سادگی از کنارش عبور کنند؛ جایی که میبینیم چطور نهادِ مدعیِ اخلاق معادلاتِ اخلاقی را به هم میریزد و علیه ادعایِ خودش دست به تخریب میزند. سوم اینکه باید به خصلتِ جهانیِ این جریان توجه کرد. همانطور چنین حرکتی میتواند به سرعت از دروازهی کردستان عبور کند و در همه جا منتشر شود، تا اینجا هم این ظرفیت را نشان داده که در سطحِ جهانی نیز ایدئالی در آینده تعریف میکند. دیگر این تصویر کلیشهای که تمامِ حرکتهای اجتماعی و سیاسی در کشورهای پیرامونی تکراری از تاریخِ حرکتهای اروپایی غربی است برای رسیدن به وضعیتِ کنونیِ در آنجا کار نمیکند. جنبشِ امروز نه تنها سخنی جهانشمول برای گفتن دارد بلکه ساکنین دیگر کشورها را نیز فرامیخواند. همین که میبینیم در سطح رسانهای رکوردها یکی پس از دیگری شکسته میشوند نشان میدهد رفتار جامعهی مدنیِ غرب اینبار صرفاً همدردی ترحمآمیز با مردمی فقیر، ناتوان و اسیرِ توتالیتاریسم نیست. امروز ساکنین کشورهای ثروتمند نیز میبینند که «زن، زندگی و آزادی» میتواند «رمز» رهاییِ آنها باشد. مگر نه اینکه با ظهورِ نیروهایِ پوپولیسمِ ضدِ زن در اروپای غربی و آمریکایِ شمالی بسیاری از بدیهیترین حقوق مدنی بازپس گرفته میشوند. مگر نه اینکه تخریبِ افسارگسیختهی طبیعت دارد همهی جهان را به سوی «مرگ» سوق میدهد و خواست «زندگی» ابداً محدود به یک جغرافیا نیست. مگر نه اینکه آرمانِ عصر جدید که قرار بود تاریخ را به سویِ «آزادی» رهنمون کند هنوز که هنوز است ناتمام مانده است. پس آیا عجیب است که «جهانی» تشنهی اتحاد بر سر چنین شعاری باشد؟
نوید گرگین
✉️ اسلاوی عزیز
همانطور که احتمالاً خبر داشته باشی در ایران، پس از مرگِ مهسا (ژینا) امینی (#MahsaAmini) در بازداشتِ پلیس امنیت اخلاقی، جنبشی فوقِ مترقی شکل گرفته که از جانب میلیونها نفر حمایت میشود. این جنبش شعارِ زن زندگی آزادی (به کُردی: ژن، ژیان، ئازادی) را برای خود انتخاب کرده است. همهی نیروهای مترقی از این گرایش تمام و کمال حمایت کردهاند. این را میتوان اولین جنبشِ سیاسیِ زنانه در طول تاریخ در نظر گرفت که روی اروس و زیستن بر علیه تاناتوس و ایدئولوژیِ مرگ متمرکز شده است. بسیاری از دوستان مشتاق بودند تا نظر تو را هم بدانند.
بهترینها،
نوید.
متن نامه 👇
Telegram
Filmosophy | فیلموسوفی
📌 نامهی اسلاوی ژیژک دربارهی «زن، زندگی، آزادی»
♻️ نوید گرگین
@filmosophy
📨 به علتِ بیماری و خستگی فعلاً این اظهار نظر تنها کاریست که از دستم بر میآید.
آنچه در ایران جریان دارد در تاریخِ جهانی اهمیتی تعیینکننده دارد: جنبشی که مبارزاتی متفاوت را در وحدتی…
♻️ نوید گرگین
@filmosophy
📨 به علتِ بیماری و خستگی فعلاً این اظهار نظر تنها کاریست که از دستم بر میآید.
آنچه در ایران جریان دارد در تاریخِ جهانی اهمیتی تعیینکننده دارد: جنبشی که مبارزاتی متفاوت را در وحدتی…
📌 نامهی اسلاوی ژیژک دربارهی «زن، زندگی، آزادی»
♻️ نوید گرگین
@filmosophy
📨 به علتِ بیماری و خستگی فعلاً این اظهار نظر تنها کاریست که از دستم بر میآید.
آنچه در ایران جریان دارد در تاریخِ جهانی اهمیتی تعیینکننده دارد: جنبشی که مبارزاتی متفاوت را در وحدتی ارگانیک ترکیب میکند (ستیز علیه سرکوبِ زنان، علیه بنیادگرایی مذهبی، و مبارزه برای آزادی سیاسی در مقابلِ ترورِ دولتی). ایران بخشی از غربِ توسعهیافته به شمار نمیآید، از این رو شعار «زن، زندگی، آزادی» بسیار با جنبشِ میتو (#metoo) در کشورهای غربی متفاوت است: این جنبشِ ایرانی، میلیونها نفر از زنان، که مستقیماً با همهی تضادهای موجود دست به گریبان هستند، و مردان را به حرکت واداشته است- اتفاقاً این جریان برخلافِ آنچه اغلب در فمینیسمِ غربی مشاهده میشود هیچ خصلتِ مردستیزانه یا مذکرهراسانه ندارد. زنان و مردان در کنار یکدیگر در آن مشارکت میکنند و علیه دشمنِ مشترک یعنی بنیادگرایی مذهبی که از جانب وحشتِ دولتی حمایت میشود متحد میشوند. مردانی که در جنبشِ زن، زندگی، آزادی شرکت میکنند به خوبی میدانند که مبارزه برای حقوقِ زنان همانا مبارزه برای آزادیِ خودشان است: ستم بر زنان ابداً موضوعی استثنائي نیست، بلکه این همان دقیقهایست که در آن ظلمی که در همهی ابعادِ جامعه رسوخ کرده است به عیانترین وجه قابل مشاهده میشود. معترضانی که کُرد نیستند هم در این مقطع به روشنی میبینند که ستمی که بر کُردها اعمال میشود بخشی از همان ستمیست که آزادیهای خودشان را نیز محدود کرده است: همبستگی با کُردها یگانه راه به سویِ آزادی در کلِ ایران است. علاوه بر این معترضان به وضوح میبینند که بنیادگرایی مذهبی تنها تا زمانی میتواند در قدرت حاضر باشد که قدرتِ عریانِ دولتی با وسایلی مثلِ آنچه در ایران پلیسِ امنیتِ اخلاقی مینامند از بنیادگرایی حمایت کند—آنچه معترضان میبینند این است که حکومتی که برای تداومِ خودش به ددمنشیِ پلیسِ اخلاقی محتاج است در واقع دارد به آن تجربهی مذهبیای خیانت میکند که برای کسبِ مشروعیتِ خودش از آن بهره میبُرد. آنچه اکنون در ایران جریان دارد ابداً چیزی مربوط به گذشته نیست، بلکه همان چیزیست ما هم در جهانِ کشورهای توسعهیافتهی غربی (یعنی جایی که امروز خشونتِ سیاسی، بنیادگرایی مذهبی و سرکوبِ زنان اندک اندک گسترش مییابد) نیز انتظارش را میکشیم. ما در غرب هیچ حقی نداریم ایران را به عنوان کشوری در نظر بگیریم که باید عقبماندگی خودش را [از نظر اقتصادی، سیاسی و فرهنگی] از غرب جبران کند. ما در غرب اتفاقاً باید از ایران بیاموزیم، ما به زودی شاهد خواهیم بود که جنبشهایی مشابه با ایران در ایالاتِ متحده، در لهستان، در روسیه و در بسیاری از دیگر کشورها به راه بیوفتد.
نتیجهی بیواسطهی این اعتراضات هرچه باشد، مهم این است که این جنبش زنده نگه داشته شود، شبکههای اجتماعی حولِ آن شکل بگیرد، و حتی اگر سرکوبِ دولتی بتواند موقتاً آن را به پس براند، زیر پوستِ جامعه به حیات خود ادامه دهد و بنیادی برای تولد دوباره پی افکند. دیگر کافی نیست تا صرفاً با فعالانِ ایران ابراز همدردی و همبستگی کنیم: مسئلهی آنها ابداً چیزی دور از ما و مربوط به فرهنگی متفاوت یا اگزوتیک نیست. برعکس، امروز تمام آن وراجیهایِ مرتبط با خصیصهگراییِ فرهنگی (که اغلب از جانبِ نیروهای ارتجاعی برای توجیهِ ستمهای قومیتی و مذهبی به کار میرود) معنای خود را از دست دادهاند: اتفاقاً اکنون میتوانیم ببینیم که چطور مبارزهی ایرانیها مبارزهی همهی ماست.
مراقب خودت باش،
اسلاوی
Dear Slavoj
As you may know in Iran there is a super progressive movement supported by millions of people after the Kurdish girl, #MahsaAmini, was beaten to death by the morality Police. The main slogan of the movement is Zan, Zendegi, Azadi [in kurdish 'Jin, Jiyan, Azadi'] (woman, life, freedom). All the leftist in kurdistan lead the trends and others fully support them. It will be the first politico-feminist movement in the history that focuses on Eros and living against the ideology of Thanatos in political islam. Many Friends are waiting for your reaction.
Bests,
Navid
ادامه👇
♻️ نوید گرگین
@filmosophy
📨 به علتِ بیماری و خستگی فعلاً این اظهار نظر تنها کاریست که از دستم بر میآید.
آنچه در ایران جریان دارد در تاریخِ جهانی اهمیتی تعیینکننده دارد: جنبشی که مبارزاتی متفاوت را در وحدتی ارگانیک ترکیب میکند (ستیز علیه سرکوبِ زنان، علیه بنیادگرایی مذهبی، و مبارزه برای آزادی سیاسی در مقابلِ ترورِ دولتی). ایران بخشی از غربِ توسعهیافته به شمار نمیآید، از این رو شعار «زن، زندگی، آزادی» بسیار با جنبشِ میتو (#metoo) در کشورهای غربی متفاوت است: این جنبشِ ایرانی، میلیونها نفر از زنان، که مستقیماً با همهی تضادهای موجود دست به گریبان هستند، و مردان را به حرکت واداشته است- اتفاقاً این جریان برخلافِ آنچه اغلب در فمینیسمِ غربی مشاهده میشود هیچ خصلتِ مردستیزانه یا مذکرهراسانه ندارد. زنان و مردان در کنار یکدیگر در آن مشارکت میکنند و علیه دشمنِ مشترک یعنی بنیادگرایی مذهبی که از جانب وحشتِ دولتی حمایت میشود متحد میشوند. مردانی که در جنبشِ زن، زندگی، آزادی شرکت میکنند به خوبی میدانند که مبارزه برای حقوقِ زنان همانا مبارزه برای آزادیِ خودشان است: ستم بر زنان ابداً موضوعی استثنائي نیست، بلکه این همان دقیقهایست که در آن ظلمی که در همهی ابعادِ جامعه رسوخ کرده است به عیانترین وجه قابل مشاهده میشود. معترضانی که کُرد نیستند هم در این مقطع به روشنی میبینند که ستمی که بر کُردها اعمال میشود بخشی از همان ستمیست که آزادیهای خودشان را نیز محدود کرده است: همبستگی با کُردها یگانه راه به سویِ آزادی در کلِ ایران است. علاوه بر این معترضان به وضوح میبینند که بنیادگرایی مذهبی تنها تا زمانی میتواند در قدرت حاضر باشد که قدرتِ عریانِ دولتی با وسایلی مثلِ آنچه در ایران پلیسِ امنیتِ اخلاقی مینامند از بنیادگرایی حمایت کند—آنچه معترضان میبینند این است که حکومتی که برای تداومِ خودش به ددمنشیِ پلیسِ اخلاقی محتاج است در واقع دارد به آن تجربهی مذهبیای خیانت میکند که برای کسبِ مشروعیتِ خودش از آن بهره میبُرد. آنچه اکنون در ایران جریان دارد ابداً چیزی مربوط به گذشته نیست، بلکه همان چیزیست ما هم در جهانِ کشورهای توسعهیافتهی غربی (یعنی جایی که امروز خشونتِ سیاسی، بنیادگرایی مذهبی و سرکوبِ زنان اندک اندک گسترش مییابد) نیز انتظارش را میکشیم. ما در غرب هیچ حقی نداریم ایران را به عنوان کشوری در نظر بگیریم که باید عقبماندگی خودش را [از نظر اقتصادی، سیاسی و فرهنگی] از غرب جبران کند. ما در غرب اتفاقاً باید از ایران بیاموزیم، ما به زودی شاهد خواهیم بود که جنبشهایی مشابه با ایران در ایالاتِ متحده، در لهستان، در روسیه و در بسیاری از دیگر کشورها به راه بیوفتد.
نتیجهی بیواسطهی این اعتراضات هرچه باشد، مهم این است که این جنبش زنده نگه داشته شود، شبکههای اجتماعی حولِ آن شکل بگیرد، و حتی اگر سرکوبِ دولتی بتواند موقتاً آن را به پس براند، زیر پوستِ جامعه به حیات خود ادامه دهد و بنیادی برای تولد دوباره پی افکند. دیگر کافی نیست تا صرفاً با فعالانِ ایران ابراز همدردی و همبستگی کنیم: مسئلهی آنها ابداً چیزی دور از ما و مربوط به فرهنگی متفاوت یا اگزوتیک نیست. برعکس، امروز تمام آن وراجیهایِ مرتبط با خصیصهگراییِ فرهنگی (که اغلب از جانبِ نیروهای ارتجاعی برای توجیهِ ستمهای قومیتی و مذهبی به کار میرود) معنای خود را از دست دادهاند: اتفاقاً اکنون میتوانیم ببینیم که چطور مبارزهی ایرانیها مبارزهی همهی ماست.
مراقب خودت باش،
اسلاوی
Dear Slavoj
As you may know in Iran there is a super progressive movement supported by millions of people after the Kurdish girl, #MahsaAmini, was beaten to death by the morality Police. The main slogan of the movement is Zan, Zendegi, Azadi [in kurdish 'Jin, Jiyan, Azadi'] (woman, life, freedom). All the leftist in kurdistan lead the trends and others fully support them. It will be the first politico-feminist movement in the history that focuses on Eros and living against the ideology of Thanatos in political islam. Many Friends are waiting for your reaction.
Bests,
Navid
ادامه👇
Telegram
Filmosophy | فیلموسوفی
📌 نامهی اسلاوی ژیژک دربارهی «زن، زندگی، آزادی»
♻️ نوید گرگین
@filmosophy
Ill and tired, this is all I can do now
What goes on now in Iran has a world-historical significance: it combines different struggles (against women’s oppression, against religious…
♻️ نوید گرگین
@filmosophy
Ill and tired, this is all I can do now
What goes on now in Iran has a world-historical significance: it combines different struggles (against women’s oppression, against religious…
📌 نامهی اسلاوی ژیژک دربارهی «زن، زندگی، آزادی»
♻️ نوید گرگین
@filmosophy
Ill and tired, this is all I can do now
What goes on now in Iran has a world-historical significance: it combines different struggles (against women’s oppression, against religious fundamentalism, for political freedom against state terror) into an organic unity. Iran is not part of the developed West, so Zan,Zendegi,Azadi is very different from MeToo in Western countries: it mobilizes millions of ordinary women, and it is directly linked to struggle of all, men included - there is no anti-masculine tendency in it, as is often the case with the Western feminism. Women and men are together in it, the enemy is religious fundamentalism supported by state terror. Men who participate in Zan,Zendegi,Azadi know well that the struggle for women’s rights is also the struggle for their own freedom: the oppression of women is not a special case, it is the moment in which the oppression that permeates the entire society is most visible. The protesters who are not Kurds also see it clearly that the oppression of Kurds puts limits on their own freedom: solidarity with Kurds is the only way towards freedom in Iran. Plus the protesters see it clearly that religious fundamentalism can only remain in power if it is supported by the raw state power of what in Iran is called Morality Police – what they see is that a regime which needs a brutal Morality Police to maintain itself betrays the authentic religious experience it uses to legitimize itself. What goes on now in Iran is thus not a thing of the past, it is something that awaits us in the developed Western world where political violence, religious fundamentalism and oppression of women are growing daily. We in the West have no right to treat Iran as a country which just has to catch-up with the West. We in the West have to learn from Iran, we will soon need a similar movement in the US, in Poland, in Russia, and in many other countries.
Whatever the immediate result of the protests, the crucial thing is to keep the movement alive, to organize social networks which, even if state oppression will temporarily win, will continue its underground work and lay the foundation for a new explosion. It is not enough just to express sympathy or solidarity with Iranian protesters: they are not out there, far from us, part of a different exotic culture. All the babble about cultural specificities (often used by reactionary forces to justify religious and ethnic oppression) is now meaningless: we can immediately see that the Iranian struggle is the struggle of us all.
Keep safe,
Slavoj
♻️ نوید گرگین
@filmosophy
Ill and tired, this is all I can do now
What goes on now in Iran has a world-historical significance: it combines different struggles (against women’s oppression, against religious fundamentalism, for political freedom against state terror) into an organic unity. Iran is not part of the developed West, so Zan,Zendegi,Azadi is very different from MeToo in Western countries: it mobilizes millions of ordinary women, and it is directly linked to struggle of all, men included - there is no anti-masculine tendency in it, as is often the case with the Western feminism. Women and men are together in it, the enemy is religious fundamentalism supported by state terror. Men who participate in Zan,Zendegi,Azadi know well that the struggle for women’s rights is also the struggle for their own freedom: the oppression of women is not a special case, it is the moment in which the oppression that permeates the entire society is most visible. The protesters who are not Kurds also see it clearly that the oppression of Kurds puts limits on their own freedom: solidarity with Kurds is the only way towards freedom in Iran. Plus the protesters see it clearly that religious fundamentalism can only remain in power if it is supported by the raw state power of what in Iran is called Morality Police – what they see is that a regime which needs a brutal Morality Police to maintain itself betrays the authentic religious experience it uses to legitimize itself. What goes on now in Iran is thus not a thing of the past, it is something that awaits us in the developed Western world where political violence, religious fundamentalism and oppression of women are growing daily. We in the West have no right to treat Iran as a country which just has to catch-up with the West. We in the West have to learn from Iran, we will soon need a similar movement in the US, in Poland, in Russia, and in many other countries.
Whatever the immediate result of the protests, the crucial thing is to keep the movement alive, to organize social networks which, even if state oppression will temporarily win, will continue its underground work and lay the foundation for a new explosion. It is not enough just to express sympathy or solidarity with Iranian protesters: they are not out there, far from us, part of a different exotic culture. All the babble about cultural specificities (often used by reactionary forces to justify religious and ethnic oppression) is now meaningless: we can immediately see that the Iranian struggle is the struggle of us all.
Keep safe,
Slavoj
👍1
📌رقص قوای زندگی در برابر سپاه مرگ
✍️ صالح نجفی
@filmosophy
از فردای استقرار تمامعیار نظام جمهوری اسلامی در پی حذف تمام نیروهای انقلابیِ مخالف اطلاق صفتِ «اسلامی» به حکومتی که از طریق همهپرسی و پس از آن با مهار مخالفان به لطف جنگ هشت ساله پایههای قدرت خود را استوار گردانید، سه چیز رفته رفته از دنیای شهروندان ایرانی رخت بربستند: زیبایی، آزادی، زندگی.
زنان جزو اولین گروههایی بودند که پس از انقلاب در ایران بهرغم مشارکت فعالشان در پیکارها و نقش انکارناپذیرشان در پیروزی انقلاب از حضور آزادانه در فضای عمومی و عرض اندام در عرصه بازنمایی به وجه دلخواه خویش محروم شدند. در فضای جمهوری اسلامی، «زن» اسم رمز این سه عنصر حذفشده است. ما در هوای نظامی نفس میکشیم که دشمن زیبایی، دشمن آزادی، دشمن زندگی است. چیزی به نام فضای عمومی که تعلق به مردم حقیقی داشته باشد وجود ندارد. «مردم» در این فضا نام کسانی است که در نظر دولت حقِ «زندگی کردن» ندارند. فضای عمومی عرصهای است که آدمیان در آن میرقصند و میخوانند و عشق میورزند.
شهریور ۱۴۰۱ زمان عرض اندام جوانانی است که میخواهند تمام چیزهایی را که نظام زندگیستیز حاکم از نسلهای قبل دریغ داشته بازستانند. خیابان از آن ایشان است. امروز و فردا از آن ایشان است. هر سطل زباله طبلی است که شبها بر آن رهایی خود را فریاد میکنند. هر کوچه و هر خیابان صحنه صفآرایی جوانان تشنه آزادی و زندگی در برابر سپاه بندگی و مرگ شده است. این نبرد روزی به پایان میرسد که دشمنان زندگی عرصۀ عمومی را به دختران و پسران جوانی بسپارند که میخواهند پا به پای هم «گناه» کنند و «اشتباه» کنند و دوزخ نقدی را که به نام بهشتِ نسیه بر ایشان تحمیل شده به میدان رقص نیروهای زندگی بدل کنند.
راهی که به لطف پیکار این جوانان هموار میشود راه زندگی است، راهی که تمام ستمدیدگان و طردشدگان این نظام میتوانند در آن پای بگذارند، همه کسانی که میخواهند به شکلی متفاوت با آنچه این سیستم تعیین کرده است فکر کنند: آزادی حق کسانی است که فکر میکنند، حق کسانی که شور زیستن دارند، حق کسانی که زیبایی را درک میکنند، حق کسانی که میدانند آدمیان به اعتبار قوه تفکرشان و اراده زیستنشان با هم برابرند، حق کسانی که هیچ سلاحی را یارای سرکوب شوق دستافشانی و پایکوبی ایشان نیست ...
آزادی حق مسلم دختران و پسران جوانی است که در هر میدانی که باشند میکوشند زیبا زندگی کنند، آزادی حق کسانی است که میدانند تنها کسانی نیاز به ولی و متولی دارند که صغیر بودن و صغیر ماندن را به خطر کردن و پا نهادن در راههای ناپیموده ترجیح میدهند، آزادی حق کسانی است که میدانند صاحبان و وارثان راستین انقلاب «دختران انقلاب»اند و میدانند که هر لحظه و هر ساعت میتوان نماد سرکوب را چون پرچم رهایی بر سرِ چوب کرد و در برابر چشم ناباوران آتش زد. رهایی از آنِ کسانی است که میدانند آزادی و زیبایی و زندگی را از هم جدا نتوان کرد. شبهای شهریور ۱۴۰۱ را پسران و دختران انقلاب به صبح صادق رهایی خواهند رساند اگر باورشان داریم، اگر با تمام وجود و با هرچه داریم پشتشان ایستیم، اگر با تمام ایمان و امیدمان کنارشان بمانیم.
آنچه این شبها در کوچهها و خیابانهای کشور میگذرد به تمرین اجرای نمایشی میماند که قرار نیست هیچگاه روی صحنه برود چرا که روزی یا شبی که مجوز اجرای آن نمایش صادر شود «صحنه» دیگر خواهد شد و نمایش پیش از نخستین اجرایش به پایان خواهد رسید. پسران و دختران انقلاب هر کوچه و هر خیابان و هر میدان و هر پارهای از فضای عمومی را بدل به مکانی برای تمرین نمایشی کردهاند که نامش زندگی است و تماشاگرانش دو دستهاند: یا تشنگان زندگی یا دشمنان زندگی.
هر لحظه و هر ساعت برای پسران و دختران انقلاب فرصتی است برای تمرین و هر شیئی در فضای خیابان اسبابی است برای چیدن صحنه و طراحی حرکتهای نمایشی که هیچگاه مجوز نخواهد گرفت. در هر جلسه تمرین از این نو-بازیگران تئاتر سیاست خطاهایی سر خواهد زد که باید در جلسه بعد اصلاحش کرد و در هر نوبت ایشان دست به ابتکارهایی خواهند زد که هر دو گروه تماشاگران را انگشت به دهان خواهد کرد.
آنچه در این کوشش سیاسی تازگی دارد بازسازی ایده جوانی است: بازیگران نورسیده نه حسرتی برای گذشته دارند و نه در مختصات وضع موجود امیدی به آینده. در تک تک ژستهاشان ابدیتی هست از جنس ایده برابری و عدالت که کوچکترین نشانی از ظلم و زور را برنمیتابد. در تمرینهای شبانه ایشان برای همگان جا هست چرا که ایشان در قاموس دولت نامی ندارند و صفتی جز «جوان» به ایشان قابل اطلاق نیست. و در هر کنشِ کلامیشان خطابی هست به آنچه از جوانی در هر تماشاگر تمرینهای ایشان بر جای مانده است.
ادامه👇
✍️ صالح نجفی
@filmosophy
از فردای استقرار تمامعیار نظام جمهوری اسلامی در پی حذف تمام نیروهای انقلابیِ مخالف اطلاق صفتِ «اسلامی» به حکومتی که از طریق همهپرسی و پس از آن با مهار مخالفان به لطف جنگ هشت ساله پایههای قدرت خود را استوار گردانید، سه چیز رفته رفته از دنیای شهروندان ایرانی رخت بربستند: زیبایی، آزادی، زندگی.
زنان جزو اولین گروههایی بودند که پس از انقلاب در ایران بهرغم مشارکت فعالشان در پیکارها و نقش انکارناپذیرشان در پیروزی انقلاب از حضور آزادانه در فضای عمومی و عرض اندام در عرصه بازنمایی به وجه دلخواه خویش محروم شدند. در فضای جمهوری اسلامی، «زن» اسم رمز این سه عنصر حذفشده است. ما در هوای نظامی نفس میکشیم که دشمن زیبایی، دشمن آزادی، دشمن زندگی است. چیزی به نام فضای عمومی که تعلق به مردم حقیقی داشته باشد وجود ندارد. «مردم» در این فضا نام کسانی است که در نظر دولت حقِ «زندگی کردن» ندارند. فضای عمومی عرصهای است که آدمیان در آن میرقصند و میخوانند و عشق میورزند.
شهریور ۱۴۰۱ زمان عرض اندام جوانانی است که میخواهند تمام چیزهایی را که نظام زندگیستیز حاکم از نسلهای قبل دریغ داشته بازستانند. خیابان از آن ایشان است. امروز و فردا از آن ایشان است. هر سطل زباله طبلی است که شبها بر آن رهایی خود را فریاد میکنند. هر کوچه و هر خیابان صحنه صفآرایی جوانان تشنه آزادی و زندگی در برابر سپاه بندگی و مرگ شده است. این نبرد روزی به پایان میرسد که دشمنان زندگی عرصۀ عمومی را به دختران و پسران جوانی بسپارند که میخواهند پا به پای هم «گناه» کنند و «اشتباه» کنند و دوزخ نقدی را که به نام بهشتِ نسیه بر ایشان تحمیل شده به میدان رقص نیروهای زندگی بدل کنند.
راهی که به لطف پیکار این جوانان هموار میشود راه زندگی است، راهی که تمام ستمدیدگان و طردشدگان این نظام میتوانند در آن پای بگذارند، همه کسانی که میخواهند به شکلی متفاوت با آنچه این سیستم تعیین کرده است فکر کنند: آزادی حق کسانی است که فکر میکنند، حق کسانی که شور زیستن دارند، حق کسانی که زیبایی را درک میکنند، حق کسانی که میدانند آدمیان به اعتبار قوه تفکرشان و اراده زیستنشان با هم برابرند، حق کسانی که هیچ سلاحی را یارای سرکوب شوق دستافشانی و پایکوبی ایشان نیست ...
آزادی حق مسلم دختران و پسران جوانی است که در هر میدانی که باشند میکوشند زیبا زندگی کنند، آزادی حق کسانی است که میدانند تنها کسانی نیاز به ولی و متولی دارند که صغیر بودن و صغیر ماندن را به خطر کردن و پا نهادن در راههای ناپیموده ترجیح میدهند، آزادی حق کسانی است که میدانند صاحبان و وارثان راستین انقلاب «دختران انقلاب»اند و میدانند که هر لحظه و هر ساعت میتوان نماد سرکوب را چون پرچم رهایی بر سرِ چوب کرد و در برابر چشم ناباوران آتش زد. رهایی از آنِ کسانی است که میدانند آزادی و زیبایی و زندگی را از هم جدا نتوان کرد. شبهای شهریور ۱۴۰۱ را پسران و دختران انقلاب به صبح صادق رهایی خواهند رساند اگر باورشان داریم، اگر با تمام وجود و با هرچه داریم پشتشان ایستیم، اگر با تمام ایمان و امیدمان کنارشان بمانیم.
آنچه این شبها در کوچهها و خیابانهای کشور میگذرد به تمرین اجرای نمایشی میماند که قرار نیست هیچگاه روی صحنه برود چرا که روزی یا شبی که مجوز اجرای آن نمایش صادر شود «صحنه» دیگر خواهد شد و نمایش پیش از نخستین اجرایش به پایان خواهد رسید. پسران و دختران انقلاب هر کوچه و هر خیابان و هر میدان و هر پارهای از فضای عمومی را بدل به مکانی برای تمرین نمایشی کردهاند که نامش زندگی است و تماشاگرانش دو دستهاند: یا تشنگان زندگی یا دشمنان زندگی.
هر لحظه و هر ساعت برای پسران و دختران انقلاب فرصتی است برای تمرین و هر شیئی در فضای خیابان اسبابی است برای چیدن صحنه و طراحی حرکتهای نمایشی که هیچگاه مجوز نخواهد گرفت. در هر جلسه تمرین از این نو-بازیگران تئاتر سیاست خطاهایی سر خواهد زد که باید در جلسه بعد اصلاحش کرد و در هر نوبت ایشان دست به ابتکارهایی خواهند زد که هر دو گروه تماشاگران را انگشت به دهان خواهد کرد.
آنچه در این کوشش سیاسی تازگی دارد بازسازی ایده جوانی است: بازیگران نورسیده نه حسرتی برای گذشته دارند و نه در مختصات وضع موجود امیدی به آینده. در تک تک ژستهاشان ابدیتی هست از جنس ایده برابری و عدالت که کوچکترین نشانی از ظلم و زور را برنمیتابد. در تمرینهای شبانه ایشان برای همگان جا هست چرا که ایشان در قاموس دولت نامی ندارند و صفتی جز «جوان» به ایشان قابل اطلاق نیست. و در هر کنشِ کلامیشان خطابی هست به آنچه از جوانی در هر تماشاگر تمرینهای ایشان بر جای مانده است.
ادامه👇
Telegram
Filmosophy | فیلموسوفی
@Filmosophy
در هر گامی که برمیدارند شوق مواجهه با چیزهای نو و ناشناخته هست و بیم از رودررو شدن با (نا)مردانی که دشمن زن و زندگی و زیبایی و آزادیاند. با هر گامی که برمیدارند و با هر کلمهای که بر زبان میآورند مرزهای ترسیمشده در مکان و زمان وضع موجود…
در هر گامی که برمیدارند شوق مواجهه با چیزهای نو و ناشناخته هست و بیم از رودررو شدن با (نا)مردانی که دشمن زن و زندگی و زیبایی و آزادیاند. با هر گامی که برمیدارند و با هر کلمهای که بر زبان میآورند مرزهای ترسیمشده در مکان و زمان وضع موجود…
@Filmosophy
در هر گامی که برمیدارند شوق مواجهه با چیزهای نو و ناشناخته هست و بیم از رودررو شدن با (نا)مردانی که دشمن زن و زندگی و زیبایی و آزادیاند. با هر گامی که برمیدارند و با هر کلمهای که بر زبان میآورند مرزهای ترسیمشده در مکان و زمان وضع موجود را جابجا میکنند و چون جایی را ترک میکنند ردّ سرخِ شورشان در هوا میماند. آنکه تمرین میکند هرگز نمیبازد چرا که ایمان دارد زندگی چیزی جز تکرار ژستهایی نیست که اشارت به زندگیای دارند که صاحبان قدرت چارهای جز انکار آن ندارند.
این پیکار پایان ندارد: تا زمانیکه «اجباری» هست خواهش «رهایی» پابرجا است و این خواهش همین که یکبار تحقق پذیرد دیگر خاموش نخواهد شد: هر زمان و هر مکان مجالی است برای به روی صحنه آوردن آن خواهش. رهایی از جنس تمرینی بینهایت است برای نمایشی که زمان اجرایش هرگز نمیرسد و «جوانی» شوری ابدی است که در لحظههایی خاص در ژستهایی از فرط آشنابودن غریب رخ مینماید، دستی که گیسوانی را پشت سر میبندد و دمی بعد به نشان پیروزی بالا میرود. در این پیکار یک طرف مدام تمرین زندگی میکند و طرف مقابل پیوسته تمرین مردگی. سکوتی که گاه و بیگاه حکمفرما میشود آبستن است و این را کسانی که به سرکوب کردن و دروغ گفتن معتاد شدهاند بهتر از هر کسی میدانند.
در هر گامی که برمیدارند شوق مواجهه با چیزهای نو و ناشناخته هست و بیم از رودررو شدن با (نا)مردانی که دشمن زن و زندگی و زیبایی و آزادیاند. با هر گامی که برمیدارند و با هر کلمهای که بر زبان میآورند مرزهای ترسیمشده در مکان و زمان وضع موجود را جابجا میکنند و چون جایی را ترک میکنند ردّ سرخِ شورشان در هوا میماند. آنکه تمرین میکند هرگز نمیبازد چرا که ایمان دارد زندگی چیزی جز تکرار ژستهایی نیست که اشارت به زندگیای دارند که صاحبان قدرت چارهای جز انکار آن ندارند.
این پیکار پایان ندارد: تا زمانیکه «اجباری» هست خواهش «رهایی» پابرجا است و این خواهش همین که یکبار تحقق پذیرد دیگر خاموش نخواهد شد: هر زمان و هر مکان مجالی است برای به روی صحنه آوردن آن خواهش. رهایی از جنس تمرینی بینهایت است برای نمایشی که زمان اجرایش هرگز نمیرسد و «جوانی» شوری ابدی است که در لحظههایی خاص در ژستهایی از فرط آشنابودن غریب رخ مینماید، دستی که گیسوانی را پشت سر میبندد و دمی بعد به نشان پیروزی بالا میرود. در این پیکار یک طرف مدام تمرین زندگی میکند و طرف مقابل پیوسته تمرین مردگی. سکوتی که گاه و بیگاه حکمفرما میشود آبستن است و این را کسانی که به سرکوب کردن و دروغ گفتن معتاد شدهاند بهتر از هر کسی میدانند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬ویدیوی اسلاوی ژیژک خطاب به مردم ایران
♻️ترجمهی نوید گرگین
@filmosophy
ژیژک: بدون هیچگونه مبالغه باید بگویم مبارزه شما به معنای واقعی کلمه در تاریخ جهانی اهمیت دارد.
از شما می آموزم...
♻️ترجمهی نوید گرگین
@filmosophy
ژیژک: بدون هیچگونه مبالغه باید بگویم مبارزه شما به معنای واقعی کلمه در تاریخ جهانی اهمیت دارد.
از شما می آموزم...
👍9👎1
🎬
کل تاریخ سینما از زمان تأسیس آن در ۱۸۹۵ تا همین امروز که دربارۀ فیلمها حرف میزنیم و به آنها فکر میکنیم، تاریخ فلسفه را بهطور کامل در خود خلاصه کرده و تمام پرسشهایی که فیلسوفها از زمان افلاطون تاکنون با آنها درگیر بودهاند، در تاریخ سینما دوره شده است. به این معنا میتوان اشاره به تاریخ فلسفه را بهنوعی اشاره به تاریخ سینما دانست.
عجیب نیست که فیلسوف بزرگی همچون تئودور آدورنو میگفت هربار در سالن سینما به تماشای فیلم میرود، بعد از ترک سالن، احساس میکند قدری احمق شده است. از طرفی فیلسوفی مثل ویتگنشتاین بعد از کلاسهای سخت فلسفیاش به سینما میرفت و فیلم محبوبش انیمیشن «میکیماوس» بود، نه فیلمهای کلاسیک تاریخ سینما. و معمولاً برای اینکه کسی حواسش را پرت نکند در ردیف اول مینشست، یعنی دقیقاً میخواست خودش را غرق در فیلم کند. شاید تجربۀ تماشای فیلم چیزی بین تجربۀ ویتگنشتاین و تجربۀ آدورنو باشد. آنچه والتر بنیامین به آن فکر میکرد: فیلمدیدن یعنی آزمایش حرکت آونگین، یا آمد و شد دائمی بین جهان فیلم و جهان واقعی.
@filmosophy
کل تاریخ سینما از زمان تأسیس آن در ۱۸۹۵ تا همین امروز که دربارۀ فیلمها حرف میزنیم و به آنها فکر میکنیم، تاریخ فلسفه را بهطور کامل در خود خلاصه کرده و تمام پرسشهایی که فیلسوفها از زمان افلاطون تاکنون با آنها درگیر بودهاند، در تاریخ سینما دوره شده است. به این معنا میتوان اشاره به تاریخ فلسفه را بهنوعی اشاره به تاریخ سینما دانست.
عجیب نیست که فیلسوف بزرگی همچون تئودور آدورنو میگفت هربار در سالن سینما به تماشای فیلم میرود، بعد از ترک سالن، احساس میکند قدری احمق شده است. از طرفی فیلسوفی مثل ویتگنشتاین بعد از کلاسهای سخت فلسفیاش به سینما میرفت و فیلم محبوبش انیمیشن «میکیماوس» بود، نه فیلمهای کلاسیک تاریخ سینما. و معمولاً برای اینکه کسی حواسش را پرت نکند در ردیف اول مینشست، یعنی دقیقاً میخواست خودش را غرق در فیلم کند. شاید تجربۀ تماشای فیلم چیزی بین تجربۀ ویتگنشتاین و تجربۀ آدورنو باشد. آنچه والتر بنیامین به آن فکر میکرد: فیلمدیدن یعنی آزمایش حرکت آونگین، یا آمد و شد دائمی بین جهان فیلم و جهان واقعی.
@filmosophy
👍27👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬ویدیوی آلن بدیو، فیلسوف فرانسوی، خطاب به مردم ایران
@filmosophy
بدیو: این جنبش مشروعیت دارد و میتواند با خلقِ مفهومی جدید از برابری در سیاست خودش را اثرگذار کند.
@filmosophy
بدیو: این جنبش مشروعیت دارد و میتواند با خلقِ مفهومی جدید از برابری در سیاست خودش را اثرگذار کند.
👍41👎4
.
کجا میخوای بری؟!
- دارم میرم دفتر محمدرضا نعمتزاده را بهش بدم.
محمدرضا دیروز از پشت بام افتاد، خودکشی شد. برگرد برو سمت خونهتون.
- محمدرضا از بلندی میترسه، هیچ وقت پشت بام نمیره!
پس لابد تو صف نمازخونهای تجزیهطلبا بوده که دیروز به رگبار بسته شدن. برگرد برو.
- ولی محمدرضا که هنوز سنش به نمازخوندن نرسیده!
بیماری زمینهای داشته، که قبلاً هم عمل کرده بوده. دیروز سکته کرد.
- محمدرضا نعمتزاده دکتر نرفته بود عمل بکنه که!
نکنه محمدرضا همونی است که دیروز تو خیابون سرش به جدول خورد، مُرد.
- روستای محمدرضا جدول نداره اصلاً!
لابد از هواپیما سقوط کرده. یه خطای سادهٔ انسانی بوده! برو پسرجان.
- محمدرضا امروز به کلاس اومده بود! مسافرت نرفته!
برگرد برو خونهتون پسرجان، محمدرضا اصلاً از مادر هنوز زاده نشده! تازه به پدرش قول یه زمین دادن، که فرزندآوری کنه.
- ولی من خودم امروز محمدرضا نعمتزاده رو تو مدرسه دیدم!!
آنها مسیر منتهی به «خانهٔ دوست» را بستهاند! و خود «دوست» را هم کشتهاند!
@Filmosophy
کجا میخوای بری؟!
- دارم میرم دفتر محمدرضا نعمتزاده را بهش بدم.
محمدرضا دیروز از پشت بام افتاد، خودکشی شد. برگرد برو سمت خونهتون.
- محمدرضا از بلندی میترسه، هیچ وقت پشت بام نمیره!
پس لابد تو صف نمازخونهای تجزیهطلبا بوده که دیروز به رگبار بسته شدن. برگرد برو.
- ولی محمدرضا که هنوز سنش به نمازخوندن نرسیده!
بیماری زمینهای داشته، که قبلاً هم عمل کرده بوده. دیروز سکته کرد.
- محمدرضا نعمتزاده دکتر نرفته بود عمل بکنه که!
نکنه محمدرضا همونی است که دیروز تو خیابون سرش به جدول خورد، مُرد.
- روستای محمدرضا جدول نداره اصلاً!
لابد از هواپیما سقوط کرده. یه خطای سادهٔ انسانی بوده! برو پسرجان.
- محمدرضا امروز به کلاس اومده بود! مسافرت نرفته!
برگرد برو خونهتون پسرجان، محمدرضا اصلاً از مادر هنوز زاده نشده! تازه به پدرش قول یه زمین دادن، که فرزندآوری کنه.
- ولی من خودم امروز محمدرضا نعمتزاده رو تو مدرسه دیدم!!
آنها مسیر منتهی به «خانهٔ دوست» را بستهاند! و خود «دوست» را هم کشتهاند!
@Filmosophy
👍59👎1🙏1
«از آدمهای بیطرف بیزارم»
نوشتۀ آنتونیو گرامشی
ترجمهٔ صالح نجفی
از کتاب «یادداشتهای زندان»
«The Indifferent»
By Antonio Gramsci
از آدمهای بیطرف بیزارم. مانند فریدریش هِبِل معتقدم «زیستن یعنی طرفدار بودن». ممکن نیست آدمی تنها باشد و بیرون از شهر زندگی کند. زیستن واقعی یعنی شهروند بودن و موضع گرفتن. بیطرفی آبولیا است، فقدان اراده و سستعنصری. بیطرفی یعنی زندگی انگلی، بزدلی. بیطرفی یعنی زندگی نکردن. برای همین است که از آدمهای بیطرف بیزارم.
بیطرفی بختک تاریخ است. بیطرفی سنگ آسیای بسته به گردن افراد نوآور است؛ مادۀ لَختی است که نشاطانگیزترین شورها را درون خود غرق میکند؛ لجنزاری است که دور تا دور شهر قدیم را میگیرد و بهتر از استوارترین دیوارهای باروی شهر از آن دفاع میکند، بهتر از دلاوری جنگاورانش، زیرا مهاجمان را در گردابهای گِلآلود خویش میبلعد، نابودشان میکند، روحیهشان را میکشد و گاهی موجب میشود دست از کارهای رشادتآمیز خویش بشویند.
بیطرفی از نیروهای پرزور تاریخ است. منفعلانه عمل میکند ولی به هر روی عمل میکند. به تقدیر میماند؛ به آن تکیه نمیتوان کرد؛ چیزی است که در برنامهتان خلل میاندازد و طرحهایی را که برایشان برنامه ریختهاید نقش بر آب میکند؛ مادۀ خام سرکشی است که عرصه را بر هوش تنگ میسازد و آتش آن را خاموش میکند. اتفاقهایی که میافتند، بلاهایی که بر سرمان میآیند، خیرهایی که کردارهای رشادتآمیزی که برای همگان دارای ارزشند میتوانند به بار آورند، نه حاصل ابتکار عمل شماری اندک از انسانهای فعال بلکه نتیجۀ بیطرفی و ممتنع بودن شمار بسیاری از افراد جامعه است. اتفاقهایی که میافتند نه حاصل کوشش آدمها برای پیاده کردن ارادۀ خویش بلکه نتیجۀ آن است که انبوه خلق از ارادۀ خویش چشم میپوشند و میگویند هرچه بادا باد و میگذارند گرههای کوری شکل بگیرند که فقط به زور شمشیر میتوانشان گشود و قانونهایی به تصویب رسند که فقط با طغیان میتوانشان لغو کرد و آدمهایی به قدرت رسند که فقط با شورش میتوان به زیرشان کشید. تقدیری که از قرار معلوم سلسلهجنبان تاریخ است هیچ نیست جز ظاهر فریبندۀ همین بیطرفی ممتنع بودن. رخدادها در سایهها میبالند. شماری اندک، دور از چشم نظارتکنندگان، جامۀ جمعی افراد جامعه را میبافند، و انبوه خلق از آن غافلند چراکه عین خیالشان نیست. مهار سرنوشتهای یک دوران در دست دیدگاههایی تنگنظر و غرضهایی عاجل و جاهطلبیها و اشتیاقهای گروههای کوچکی فعال است و انبوه خلق از آن غافلند چراکه عین خیالشان نیست. اما رخدادهاییی که به حد پختگی رسیدهاند به بار مینشینند؛ جامهای که در سایه بافته میشود کامل میشود: و آنگاه چنان مینماید که دست تقدیر تکلیف همه چیز و همه کس را روشن کرده است و چنان مینماید که تاریخ هیچ نیست مگر پدیدار فراخدامنی طبیعی چون فوران آتشفشان یا زمینلرزهای عظیم که کسی از گزند آن در امان نیست و خشکوتر را با هم میسوزاند: هم کسانی را که وقوع آن را اراده کردهاند خواه آنانیکه نکردهاند؛ خواه آنانیکه از آن شناخت داشتند خواه آنانیکه نداشتند؛ خواه آنانیکه فعال بودند خواه آنانیکه بیطرف ماندند. و اینک بیطرفها از کوره درمیروند و میخواهند از پیامدهای واقعه در امان بمانند و چنان بنمایانند که نقشی در وقوع واقعه نداشتهاند و بنابراین مسئولیتی متوجهشان نیست. گروهی زار میگریند و دیگران دشنام و نفرین میبارند اما هیچکس نمیپرسد یا فقط انگشتشماری میپرسند: اگر من به وظیفهام عمل کرده بودم و کوشیده بودم ارادهام را پیاده کنم یا رایی بزنم، آیا باز این واقعه روی میداد؟ اما هیچکس خود را ملامت نمیکند یا فقط انگشتشماری به خود سرکوفت میزنند که چرا بیطرف بودیم، چرا در همه چیز شک کردیم، چرا به یاری شهروندان سازمانیافتهای برنخاستیم که میکوشیدند مانع وقوع آن بدبیاری شوند یا به هدفی مشترک دست یابند.
نه، اکثر اینها وقتی وقایع روال خود را طی میکنند ترجیح میدهند دربارۀ شکست ایدئولوژیها و بههمریختگی طرحها و دیگر دلخوشکُنکها داد سخن بدهند. آنگاه از نو از پذیرفتن هر مسئولینی شانه خالی میکنند، آنهم نه به این جهت که گه گاه نیاز دارند وضع موجود را دقیقتر ورانداز کنند، نه به این جهت که گاهی میکوشند راه حلهای باشکوه برای فوری و فوتیترین مسئله یا مسائلی پیش نهند که گرچه حل و فصل شان وقت و زمینهسازی فراوان میطلبد به همان اندازه فوری و فوتی اند. اما این راه حلها با وجودِ شکوهمندی بیثمرند و این مساهمت در زندگی جمعی سر سوزنی جنبۀ اخلاقی ندارد؛ محصول کنجکاوی فکری است و نه احساس پرتوان مسئولیت تاریخی که از هرکس میطلبد در زندگی فعال باشد و هیچ رقم ندانمگویی و بیطرفی را برنمیتابد.
نوشتۀ آنتونیو گرامشی
ترجمهٔ صالح نجفی
از کتاب «یادداشتهای زندان»
«The Indifferent»
By Antonio Gramsci
از آدمهای بیطرف بیزارم. مانند فریدریش هِبِل معتقدم «زیستن یعنی طرفدار بودن». ممکن نیست آدمی تنها باشد و بیرون از شهر زندگی کند. زیستن واقعی یعنی شهروند بودن و موضع گرفتن. بیطرفی آبولیا است، فقدان اراده و سستعنصری. بیطرفی یعنی زندگی انگلی، بزدلی. بیطرفی یعنی زندگی نکردن. برای همین است که از آدمهای بیطرف بیزارم.
بیطرفی بختک تاریخ است. بیطرفی سنگ آسیای بسته به گردن افراد نوآور است؛ مادۀ لَختی است که نشاطانگیزترین شورها را درون خود غرق میکند؛ لجنزاری است که دور تا دور شهر قدیم را میگیرد و بهتر از استوارترین دیوارهای باروی شهر از آن دفاع میکند، بهتر از دلاوری جنگاورانش، زیرا مهاجمان را در گردابهای گِلآلود خویش میبلعد، نابودشان میکند، روحیهشان را میکشد و گاهی موجب میشود دست از کارهای رشادتآمیز خویش بشویند.
بیطرفی از نیروهای پرزور تاریخ است. منفعلانه عمل میکند ولی به هر روی عمل میکند. به تقدیر میماند؛ به آن تکیه نمیتوان کرد؛ چیزی است که در برنامهتان خلل میاندازد و طرحهایی را که برایشان برنامه ریختهاید نقش بر آب میکند؛ مادۀ خام سرکشی است که عرصه را بر هوش تنگ میسازد و آتش آن را خاموش میکند. اتفاقهایی که میافتند، بلاهایی که بر سرمان میآیند، خیرهایی که کردارهای رشادتآمیزی که برای همگان دارای ارزشند میتوانند به بار آورند، نه حاصل ابتکار عمل شماری اندک از انسانهای فعال بلکه نتیجۀ بیطرفی و ممتنع بودن شمار بسیاری از افراد جامعه است. اتفاقهایی که میافتند نه حاصل کوشش آدمها برای پیاده کردن ارادۀ خویش بلکه نتیجۀ آن است که انبوه خلق از ارادۀ خویش چشم میپوشند و میگویند هرچه بادا باد و میگذارند گرههای کوری شکل بگیرند که فقط به زور شمشیر میتوانشان گشود و قانونهایی به تصویب رسند که فقط با طغیان میتوانشان لغو کرد و آدمهایی به قدرت رسند که فقط با شورش میتوان به زیرشان کشید. تقدیری که از قرار معلوم سلسلهجنبان تاریخ است هیچ نیست جز ظاهر فریبندۀ همین بیطرفی ممتنع بودن. رخدادها در سایهها میبالند. شماری اندک، دور از چشم نظارتکنندگان، جامۀ جمعی افراد جامعه را میبافند، و انبوه خلق از آن غافلند چراکه عین خیالشان نیست. مهار سرنوشتهای یک دوران در دست دیدگاههایی تنگنظر و غرضهایی عاجل و جاهطلبیها و اشتیاقهای گروههای کوچکی فعال است و انبوه خلق از آن غافلند چراکه عین خیالشان نیست. اما رخدادهاییی که به حد پختگی رسیدهاند به بار مینشینند؛ جامهای که در سایه بافته میشود کامل میشود: و آنگاه چنان مینماید که دست تقدیر تکلیف همه چیز و همه کس را روشن کرده است و چنان مینماید که تاریخ هیچ نیست مگر پدیدار فراخدامنی طبیعی چون فوران آتشفشان یا زمینلرزهای عظیم که کسی از گزند آن در امان نیست و خشکوتر را با هم میسوزاند: هم کسانی را که وقوع آن را اراده کردهاند خواه آنانیکه نکردهاند؛ خواه آنانیکه از آن شناخت داشتند خواه آنانیکه نداشتند؛ خواه آنانیکه فعال بودند خواه آنانیکه بیطرف ماندند. و اینک بیطرفها از کوره درمیروند و میخواهند از پیامدهای واقعه در امان بمانند و چنان بنمایانند که نقشی در وقوع واقعه نداشتهاند و بنابراین مسئولیتی متوجهشان نیست. گروهی زار میگریند و دیگران دشنام و نفرین میبارند اما هیچکس نمیپرسد یا فقط انگشتشماری میپرسند: اگر من به وظیفهام عمل کرده بودم و کوشیده بودم ارادهام را پیاده کنم یا رایی بزنم، آیا باز این واقعه روی میداد؟ اما هیچکس خود را ملامت نمیکند یا فقط انگشتشماری به خود سرکوفت میزنند که چرا بیطرف بودیم، چرا در همه چیز شک کردیم، چرا به یاری شهروندان سازمانیافتهای برنخاستیم که میکوشیدند مانع وقوع آن بدبیاری شوند یا به هدفی مشترک دست یابند.
نه، اکثر اینها وقتی وقایع روال خود را طی میکنند ترجیح میدهند دربارۀ شکست ایدئولوژیها و بههمریختگی طرحها و دیگر دلخوشکُنکها داد سخن بدهند. آنگاه از نو از پذیرفتن هر مسئولینی شانه خالی میکنند، آنهم نه به این جهت که گه گاه نیاز دارند وضع موجود را دقیقتر ورانداز کنند، نه به این جهت که گاهی میکوشند راه حلهای باشکوه برای فوری و فوتیترین مسئله یا مسائلی پیش نهند که گرچه حل و فصل شان وقت و زمینهسازی فراوان میطلبد به همان اندازه فوری و فوتی اند. اما این راه حلها با وجودِ شکوهمندی بیثمرند و این مساهمت در زندگی جمعی سر سوزنی جنبۀ اخلاقی ندارد؛ محصول کنجکاوی فکری است و نه احساس پرتوان مسئولیت تاریخی که از هرکس میطلبد در زندگی فعال باشد و هیچ رقم ندانمگویی و بیطرفی را برنمیتابد.
👍33
از آدمهای بیطرف به علت دیگری هم بیزارم: بدم میآید از نقنقهای کسانی که میخواهند تا ابد نقش آدمهای بیگناه را بازی کنند. میخواهم هر کسی توضیح دهد چگونه به وظیفهای که زندگی هر روز بر دوشش نهاده است عمل کرده است و همگان کردهها و بویژه نکردههاشان را توجیه کنند. و احساس میکنم ممکن است بیرحم باشم و بیهوده به حال این آدمها دل نسوزانم و برایشان اشک نریزم. من بیطرف نیستم. اهل موضع گرفتنم. زندگی میکنم و در وجدانهای پرتوان همموضعان خویش تپش نبض شهر آیندهای را احساس میکنم که به لطف موضع من و همرزمانم دارد بنا میشود. در این شهر، زنجیر زندگی اجتماعی فقط پای تنی معدود را نخواهد بست. در این شهر، هیچ اتفاقی محصول بخت یا تقدیر نخواهد بود بلکه حاصل فعالیت هوشمندِ شهروندان خواهد بود. در این شهر، کسی پای پنجره نمینشیند به نظارۀ شمار اندک افرادی که عرق میریزند و جان میکنند و شیرۀ جان خود را میمکَند؛ در این شهر، کسی پای پنجره در کمین نمینشیند به هوای برخوردار شدن از میوههای ناکافیِ فعالیت آن اندک شمار و خوار شمردن کسانی که برای این دستاورد ناچیز شیرۀ جان خویش را میمکند.
من زندگی میکنم. موضع میگیرم. برای همین است که بیزارم از کسانیکه موضع نمیگیرند. برای همین است که از آدمهای بیطرف بیزارم.
@Filmosophy
من زندگی میکنم. موضع میگیرم. برای همین است که بیزارم از کسانیکه موضع نمیگیرند. برای همین است که از آدمهای بیطرف بیزارم.
@Filmosophy
👍36👎3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
نمیدانستم لیو اولمان زنده است! وقتی ویدئوی همبستگی او را امروز با زنان ایران دیدم، در حالتی از گیجی به حافظهام پناه بردم تا این چهره خموده را با لیو اولمانِ جوان در «پرسونا»ی برگمان به همسانی برسانم. سرانجام نتوانستم! اما او خود لیو اولمان است، یار گرمابه و گلستان اینگمار برگمان، شریک برههای از زندگیش، الیزابت فوگلرِ «پرسونا»، ماریای «فریادها و نجواها»، اوای «سونات پاییزی» و ...
نمیدانستم لیو اولمان زنده است! وقتی ویدئوی همبستگی او را امروز با زنان ایران دیدم، در حالتی از گیجی به حافظهام پناه بردم تا این چهره خموده را با لیو اولمانِ جوان در «پرسونا»ی برگمان به همسانی برسانم. سرانجام نتوانستم! اما او خود لیو اولمان است، یار گرمابه و گلستان اینگمار برگمان، شریک برههای از زندگیش، الیزابت فوگلرِ «پرسونا»، ماریای «فریادها و نجواها»، اوای «سونات پاییزی» و ...
👍29
Filmosophy | فیلموسوفی
. نمیدانستم لیو اولمان زنده است! وقتی ویدئوی همبستگی او را امروز با زنان ایران دیدم، در حالتی از گیجی به حافظهام پناه بردم تا این چهره خموده را با لیو اولمانِ جوان در «پرسونا»ی برگمان به همسانی برسانم. سرانجام نتوانستم! اما او خود لیو اولمان است، یار گرمابه…
همین چند روز پیش بود که سکانس دلخراش فیلمِ «پرسونا» را مدام از نظرم میگذراندم! و آن را به روزهای الانمان نسبت میدادم! سکانسی که در آن لیو اولمان به واسطهٔ قاب تلویزیون، فاجعهٔ واقعی و اعتراضی خودسوزی راهب بودایی را میبیند. وحشتزده دستش را جلوی دهانش میگیرد، صدای خود را خفه میکند و سکوت میکند، و آرام آرام عقب میکشد و به گوشهٔ دیوار میخزد. تو گویی تاریخ دهان باز کرده و بعد از سالها لیو اولمان را بالا آورده تا او باری دیگر به واسطهٔ همان قاب تلویزیون، فاجعهٔ واقعی و اعتراضی دیگر را به تماشا بنشیند! فاجعهٔ مرگ دختران و پسران نوجوان و اعتراض زنان ایران! اما اینبار برعکس الیزابت فوگلرِ «پرسونا» او سکوت نمیکند، و به زبان میآورد که؛ «ذهنم متوجه شماهاست!» با خشم و دلی آکنده گیسوانش را به رسم «همبستگی» به دختران خفته در خاک و زنان سر تا پا معترض، که کیلومترها از او دور هستند، نثار میکند.
#زن_زندگی_آزادی
@Filmosophy
#زن_زندگی_آزادی
@Filmosophy
👍22👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آنجا کار کند. این مرد میدانست که سانسورچیها نامههایش را میخوانند. به همین خاطر با دوستانش قراری گذاشت. گفت که اگر نامهای که از من میگیرید با جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آنچه که من در نامه نوشتهام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همهٔ متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «اینجا همه چیز عالی است. مغازهها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلمهای خوب غربی پخش میکند. آپارتمانها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که اینجا نمیتوان خرید، جوهر قرمز است.» خُب این شیوهٔ زندگی ماست. ما از همهٔ آزادیهایی که میخواهیم برخورداریم. اما آنچه نداریم جوهر قرمز است. یعنی زبانی نداریم که با آن بتوانیم عدمِ آزادیمان را بیان کنیم. _ اسلاوی ژیژک
فیلم: The milky way" (۱۹۶۹)" اثر لوئیس بونوئل
#زن_زندگی_آزادی
@Filmosophy
مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آنجا کار کند. این مرد میدانست که سانسورچیها نامههایش را میخوانند. به همین خاطر با دوستانش قراری گذاشت. گفت که اگر نامهای که از من میگیرید با جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آنچه که من در نامه نوشتهام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همهٔ متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «اینجا همه چیز عالی است. مغازهها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلمهای خوب غربی پخش میکند. آپارتمانها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که اینجا نمیتوان خرید، جوهر قرمز است.» خُب این شیوهٔ زندگی ماست. ما از همهٔ آزادیهایی که میخواهیم برخورداریم. اما آنچه نداریم جوهر قرمز است. یعنی زبانی نداریم که با آن بتوانیم عدمِ آزادیمان را بیان کنیم. _ اسلاوی ژیژک
فیلم: The milky way" (۱۹۶۹)" اثر لوئیس بونوئل
#زن_زندگی_آزادی
@Filmosophy
👍25🙏4
Baad Ma
Shervin Hajipour
🎵
به نقل از هاینریش هاینهِ فیلسوف: «هر جا که کلام نتواند پیش رود، موسیقی آغاز میشود.»
وقتی به مدد زبان و مفاهیم علمی و فلسفی نمیتوانیم رنج و آلام را ادا کنیم، از هنر یاری میگیریم. تواناییِ بیانیای در هنر نهفته است که از هیچ وسیلهٔ دیگر برنمیآید.
#زن_زندگی_آزادی
@Filmosophy
به نقل از هاینریش هاینهِ فیلسوف: «هر جا که کلام نتواند پیش رود، موسیقی آغاز میشود.»
وقتی به مدد زبان و مفاهیم علمی و فلسفی نمیتوانیم رنج و آلام را ادا کنیم، از هنر یاری میگیریم. تواناییِ بیانیای در هنر نهفته است که از هیچ وسیلهٔ دیگر برنمیآید.
#زن_زندگی_آزادی
@Filmosophy
👍21
🎼
راجر واترز به ما میگوید:
«زندگی یک تمرین نیست. تا جایی که میدانیم، فقط یکبار فرصتاش را مییابی و باید براساس هر موضع اخلاقی، فلسفی یا سیاسی که در پیش میگیری، دست به انتخابهایی بزنی ... در طول زندگیات دست به انتخابهایی میزنی، و این انتخابها متأثّرند از ملاحظات سیاسی و پول و نیمۀ تاریک سرشتهایمان. شما فرصتاش را مییابید که جهان را به جایی یکذرّه روشنتر یا تاریکتر بدل کنید. همهمان فرصتاش را پیدا میکنیم که از گرایش به خودمحوری و حقارت و حرصوطمع فراتر رویم. همهمان در نقّاشی زندگی اثری کوچک باقی میگذاریم.»
راجر واترز به ما میگوید:
«زندگی یک تمرین نیست. تا جایی که میدانیم، فقط یکبار فرصتاش را مییابی و باید براساس هر موضع اخلاقی، فلسفی یا سیاسی که در پیش میگیری، دست به انتخابهایی بزنی ... در طول زندگیات دست به انتخابهایی میزنی، و این انتخابها متأثّرند از ملاحظات سیاسی و پول و نیمۀ تاریک سرشتهایمان. شما فرصتاش را مییابید که جهان را به جایی یکذرّه روشنتر یا تاریکتر بدل کنید. همهمان فرصتاش را پیدا میکنیم که از گرایش به خودمحوری و حقارت و حرصوطمع فراتر رویم. همهمان در نقّاشی زندگی اثری کوچک باقی میگذاریم.»
👍22