📌 اوکراین و جنگ جهانی سوم
(همراه با ژیژک و ایدهی کمونیستیِ «اروپا»)
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 اسلاوی ژیژک| نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۴ )
ما را از شر همهی اشکالِ استعمارِ نو خلاص کنید
اما در همهی این تئوریبافیها هیچ نکتهی عجیبی نیست: همهی آن بحثها دربارهی «حقیقتِ روسی» را فراموش کنید، آن بحثها فقط اسطورهای سهلالوصول برای توجیه قدرتشان است. کاری که پوتین میکند چیزی نیست مگر کپیبرداریِ بسیار دیرهنگامی از توسعهطلبی امپریالیستی غربیها. اما برای مقابلهی واقعی با این توسعهطلبی میبایست پلی بسازیم به سویِ کشورهای جهانِ سوم، که خیلی از آنها فهرستی بلند از دلایلی موجه برای نارضایتی از استعمار و استثمارِ غربی دارند. کافی نیست تنها «از اروپا دفاع کنیم»: وظیفهی واقعی این است که کشورهای جهانِ سوم را قانع کنیم که، در مواجهه با مشکلاتِ جهانیمان، میتوانیم انتخابی بهتر از روسیه و چین پیش رویشان بگذاریم. و یگانه راه برای چنین کاری این است که دیدگاهِ خودمان را کاملاً فراسویِ آن نزاکتِ سیاسیِ پسااستعماری ببریم، تا به کلی از شر همهی اشکالِ استعمارِ نو (نئوکولونیالیسم) خلاص شویم.
اگر چنین نکنیم، آنگاه فقط باید متعجب باشیم که چرا کسانی که ساکنِ جهانِ سوم هستند درک نمیکنند که با دفاع از اروپا همزمان داریم برای آزادی مردمِ آنها هم مبارزه میکنیم—آنها این را نمیبینند چون ما واقعاً دست به چنین مبارزهای نزدهایم. آیا واقعاً برای چنین چیزی آمادهایم؟ من بعید میدانم.
📌 ژیژک و ایدهی کمونیستیِ «اروپا»
📎 نوید گرگین
اسلاوی ژیژک با پسزمینهای که از فضای اروپای شرقی دارد و همچنین با توجه به تجربیاتی که در حوادثِ حوزهی بالکان از سر گذرانده است دست کم یکی از کسانیست که نوعی تجربهی زیسته در مورد تحولاتِ فضای عمومی حاکم بر آن ناحیه از اروپا دارد. و بنابراین از تحولاتِ شرقِ اروپا بیخبر نیست. اما باید توجه کنیم که موضعِ تحلیلیِ او به این شناخت یا مستنداتی که پژوهشگرانِ حوادثِ آن منطقه جمعآوری میکنند مربوط نیست و از جای دیگری آب میخورد.
ژیژک در مقالهی مشهورش در سال ۱۹۹۸ تحت عنوان «ناتو بهمثابهی دستِ چپِ خدا؟» (با کنایه به نوشتهای از واتسلاو هاول) از چپهایی مثلِ طارق علی که تاکید دارند نباید همهی گناه را به گردن صربها انداخت و غرب هم چندان معصوم نیست انتقاد میکند (هرچند در نهایت مقالهی او را در تحلیل ماجرای میلوشویچ تحسین میکند). این انتقاد در واقع بر این اصل استوار است که از موضعِ ایدهی عام یا کمونیستی که ریشه در اندیشههای روشنگری دارد نباید این پیشفرضِ رئالپولیتیک را پذیرفت که یک قدرت منطقهای به صرف اینکه قدرت دارد حقی هم برای خود قائل باشد. در واقع چپ نباید این اصل روشنگری را فراموش کند که «قدرت حق نمیآورد» (روسو). و قدرت بیشتر هم لزوماً حقِ بیشتر به بار نمیآورد. حق از درستیِ ایده بدست میآید. این موضع نه ربطی به نسبیگرایی پسامدرن دارد و نه محصول پذیرشِ اقتدارِ امپریالیسمِ آمریکاییست (که میتوان نشان داد هر دو موضع در اغلب موارد به یکدیگر منتهی میشوند) بلکه ناشی از صدای بریده بریدهایست که ما را برای بازگشت به سنتِ روشنگری اروپایی دعوت میکند.
(قسمت ۴/ ادامه در پست بعدی 👇)
(همراه با ژیژک و ایدهی کمونیستیِ «اروپا»)
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 اسلاوی ژیژک| نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۴ )
ما را از شر همهی اشکالِ استعمارِ نو خلاص کنید
اما در همهی این تئوریبافیها هیچ نکتهی عجیبی نیست: همهی آن بحثها دربارهی «حقیقتِ روسی» را فراموش کنید، آن بحثها فقط اسطورهای سهلالوصول برای توجیه قدرتشان است. کاری که پوتین میکند چیزی نیست مگر کپیبرداریِ بسیار دیرهنگامی از توسعهطلبی امپریالیستی غربیها. اما برای مقابلهی واقعی با این توسعهطلبی میبایست پلی بسازیم به سویِ کشورهای جهانِ سوم، که خیلی از آنها فهرستی بلند از دلایلی موجه برای نارضایتی از استعمار و استثمارِ غربی دارند. کافی نیست تنها «از اروپا دفاع کنیم»: وظیفهی واقعی این است که کشورهای جهانِ سوم را قانع کنیم که، در مواجهه با مشکلاتِ جهانیمان، میتوانیم انتخابی بهتر از روسیه و چین پیش رویشان بگذاریم. و یگانه راه برای چنین کاری این است که دیدگاهِ خودمان را کاملاً فراسویِ آن نزاکتِ سیاسیِ پسااستعماری ببریم، تا به کلی از شر همهی اشکالِ استعمارِ نو (نئوکولونیالیسم) خلاص شویم.
اگر چنین نکنیم، آنگاه فقط باید متعجب باشیم که چرا کسانی که ساکنِ جهانِ سوم هستند درک نمیکنند که با دفاع از اروپا همزمان داریم برای آزادی مردمِ آنها هم مبارزه میکنیم—آنها این را نمیبینند چون ما واقعاً دست به چنین مبارزهای نزدهایم. آیا واقعاً برای چنین چیزی آمادهایم؟ من بعید میدانم.
📌 ژیژک و ایدهی کمونیستیِ «اروپا»
📎 نوید گرگین
اسلاوی ژیژک با پسزمینهای که از فضای اروپای شرقی دارد و همچنین با توجه به تجربیاتی که در حوادثِ حوزهی بالکان از سر گذرانده است دست کم یکی از کسانیست که نوعی تجربهی زیسته در مورد تحولاتِ فضای عمومی حاکم بر آن ناحیه از اروپا دارد. و بنابراین از تحولاتِ شرقِ اروپا بیخبر نیست. اما باید توجه کنیم که موضعِ تحلیلیِ او به این شناخت یا مستنداتی که پژوهشگرانِ حوادثِ آن منطقه جمعآوری میکنند مربوط نیست و از جای دیگری آب میخورد.
ژیژک در مقالهی مشهورش در سال ۱۹۹۸ تحت عنوان «ناتو بهمثابهی دستِ چپِ خدا؟» (با کنایه به نوشتهای از واتسلاو هاول) از چپهایی مثلِ طارق علی که تاکید دارند نباید همهی گناه را به گردن صربها انداخت و غرب هم چندان معصوم نیست انتقاد میکند (هرچند در نهایت مقالهی او را در تحلیل ماجرای میلوشویچ تحسین میکند). این انتقاد در واقع بر این اصل استوار است که از موضعِ ایدهی عام یا کمونیستی که ریشه در اندیشههای روشنگری دارد نباید این پیشفرضِ رئالپولیتیک را پذیرفت که یک قدرت منطقهای به صرف اینکه قدرت دارد حقی هم برای خود قائل باشد. در واقع چپ نباید این اصل روشنگری را فراموش کند که «قدرت حق نمیآورد» (روسو). و قدرت بیشتر هم لزوماً حقِ بیشتر به بار نمیآورد. حق از درستیِ ایده بدست میآید. این موضع نه ربطی به نسبیگرایی پسامدرن دارد و نه محصول پذیرشِ اقتدارِ امپریالیسمِ آمریکاییست (که میتوان نشان داد هر دو موضع در اغلب موارد به یکدیگر منتهی میشوند) بلکه ناشی از صدای بریده بریدهایست که ما را برای بازگشت به سنتِ روشنگری اروپایی دعوت میکند.
(قسمت ۴/ ادامه در پست بعدی 👇)
Telegram
Filmosophy | فیلموسوفی
📌 ژیژک و ایدهی کمونیستیِ «اروپا»
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۵)
موضعیابِ ژیژک
چرا ژیژک در موضوعات مختلف بدون فکت و تحلیل کافی موضعی درست اتخاذ میکند و هرچند اغلب دلایل خوبی ارائه نمیکند در جای درستی میایستند؟ زیرا…
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۵)
موضعیابِ ژیژک
چرا ژیژک در موضوعات مختلف بدون فکت و تحلیل کافی موضعی درست اتخاذ میکند و هرچند اغلب دلایل خوبی ارائه نمیکند در جای درستی میایستند؟ زیرا…
📌 ژیژک و ایدهی کمونیستیِ «اروپا»
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۵)
موضعیابِ ژیژک
چرا ژیژک در موضوعات مختلف بدون فکت و تحلیل کافی موضعی درست اتخاذ میکند و هرچند اغلب دلایل خوبی ارائه نمیکند در جای درستی میایستند؟ زیرا بجای اینکه خودش را در دامانِ تحلیلهای پراکنده (هرچند مستند) رها کند به استدلالها و اصولِ بنیادی اندیشهی اروپایی، که امروز کمتر متفکر «اروپا»یی بدان پایبند مانده است، وفادار میماند—اصولی که در زمانهی گفتمانهای پسامدرن و پسااستعماری دیگر حتی حقیقتِ «اروپایی» هم به حساب نمیآیند؛ او به روحِ عقلِ مدرنی وفادار است که در اروپا بالید ولی ربطی به ارزشهای محلی اروپایی ندارد. شاید تنها کمونیست مثلِ ژیژک بتواند امروز چنین موضعی را بدست بیاورد چراکه پس از حوادثی که بر سر الگوهای «کمونیسمِ» روسی و چینی و غیره آمد به غمزه میداند اندیشههای انتقادیِ مارکس هرچند در قلب اروپا ظاهر شدند امروز در خود «اروپا» هم جایی ندارند و به نظریهای بیسرزمین و مشترک برای همهی مردمِ جهان بدل شدهاست. این در شرایطیست که اندیشهی لیبرالدموکراسی به این واقعیتِ سرد تن داده که قرار است آزادیها تنها برای ساکنان کشورهای توسعهیافته (و حتی در برخی روایتها فقط ایالاتِ متحده) فراهم شود و مردمی که هنوز آمادگیِ این آزادیها را نداشته باشند ناگزیر باید از آن محروم بمانند—نمونهاش افغانستان؛ گفتار رسمی میگفت که به نظر میرسد افغانها هنوز آمادگیِ آزادی و دموکراسی را ندارند!!!
کمونیسمِ تبعیدشده
ریچارد ساکوا در کتابِ «پساکمونیسم» اشاره میکند که در آستانهی فروپاشی شوروی این توافق میانِ مخالفان کمونیسم وجود داشت که آن را چیزی بیگانه بدانند. کشورهای اروپایی شوروی باور داشتند که کمونیسم یک مفهومِ ساختهی روسهای وحشیست که «ما» اروپاییهای متمدن را به گروگان گرفته است تا نتوانیم به فرهنگ غربی خودمان برگردیم. روسها و کشورهای شرقی میگفتند کمونیسم محصول ایدههای چند نفر آلمانی زبان (مارکس و انگلس و لوگزامبورگ و دیگران) است که توسط چند روسِ غربزده (لنین و تروتسکی و دیگران) به اینجا آورده شد و ما را از دین و آئین خودمان دور کرد تا بردهی غربیها بشویم. خلاصه غربگراها و آسیاگراها هر دو با دلایلی متضاد کمونیسم را چیزی بیگانه میشناختند. این گفتمان به مرور جهانیتر شد و شاید این همان چیزی بود که آن «ایده» نیاز داشت. اینکه واقعاً از هرشکلی از ریشههای فرهنگی کنده شود و به یک «فرضیه»ی بیمکان بدل شود. همانطور که علم یا موسیقی به دلیلِ خصلتِ انتزاعیشان نیز چنین صفتی دارند. کسی نمیگوید ایدههای هندسیِ نیکلای لباچفسکی روس است ولی نظریاتِ کارل گاوس آلمانیست، بلکه هر دو از زادگاهشان کنده شدهاند. واقعاً نمیتوان ثابت کرد آثار دیمتری شوستاکوویچ از کلود دبوسی شرقیتر باشد. امروز ایدئولوژیِ لیبرال از این ادعا دست شسته است و به رئالپولتیکِ دوگانهی شرق و غرب تن داده است. این ایدئولوژی امروز (با استعانت از نظریاتِ پسااستعماری) دیگر پذیرفته که شاید برخی از کشورها نخواهند آزادی و دموکراسی را تجربه کنند؛ با پذیرشِ وضع موجود بود که لیبرالیسمِ غربی از خصلتِ جهانشمولِ «آزادی» دست شست. از اینکه این ارزشها کمونال و میانِ همگان مشترک هستند پا پس کشید.
در این شرایط، تنها نقطهی ائتلافی که هنوز میتوانست این ایدهها را از فراموشی نجات دهد همان «اروپا»ییست که محلِ تولد این ایدهها بوده است. در چند دهه پروژهی اتحادیهی اروپا میتوانست تجلی بخشی از این آرزوی انترناسیونال باشد که مرزها کمرنگ شوند و اشتراکِ منافعِ اقتصادی و واحد پولِ یکسان بتواند نوعی همبستگیِ اجتماعی فراهم کند (و جالب است که در این ایده برخلافِ شعارهای رایج لزومی نداشت تنوعِ زبانی از بین برود؛ به هر حال در هر منطقهای یکی دو زبانِ میانجی یا lingua franca وجود داشت). ولی دیدیم که چند سالیست که قدرتهای راستگرا تلاش دارند تا کشورها را یکی یکی از مدار اقتصادی و فرهنگی مشترک خارج کنند و بر طبلِ شوونیسم میکوبند (هرچند در مواقع دیگر، و در برابر جهانِ سوم، همان دولتهای راستگرا نیز مزورانه خود را یک واحدِ متمایز در نظر میگیرند).
(قسمت ۵/ ادامه در پست بعدی 👇)
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۵)
موضعیابِ ژیژک
چرا ژیژک در موضوعات مختلف بدون فکت و تحلیل کافی موضعی درست اتخاذ میکند و هرچند اغلب دلایل خوبی ارائه نمیکند در جای درستی میایستند؟ زیرا بجای اینکه خودش را در دامانِ تحلیلهای پراکنده (هرچند مستند) رها کند به استدلالها و اصولِ بنیادی اندیشهی اروپایی، که امروز کمتر متفکر «اروپا»یی بدان پایبند مانده است، وفادار میماند—اصولی که در زمانهی گفتمانهای پسامدرن و پسااستعماری دیگر حتی حقیقتِ «اروپایی» هم به حساب نمیآیند؛ او به روحِ عقلِ مدرنی وفادار است که در اروپا بالید ولی ربطی به ارزشهای محلی اروپایی ندارد. شاید تنها کمونیست مثلِ ژیژک بتواند امروز چنین موضعی را بدست بیاورد چراکه پس از حوادثی که بر سر الگوهای «کمونیسمِ» روسی و چینی و غیره آمد به غمزه میداند اندیشههای انتقادیِ مارکس هرچند در قلب اروپا ظاهر شدند امروز در خود «اروپا» هم جایی ندارند و به نظریهای بیسرزمین و مشترک برای همهی مردمِ جهان بدل شدهاست. این در شرایطیست که اندیشهی لیبرالدموکراسی به این واقعیتِ سرد تن داده که قرار است آزادیها تنها برای ساکنان کشورهای توسعهیافته (و حتی در برخی روایتها فقط ایالاتِ متحده) فراهم شود و مردمی که هنوز آمادگیِ این آزادیها را نداشته باشند ناگزیر باید از آن محروم بمانند—نمونهاش افغانستان؛ گفتار رسمی میگفت که به نظر میرسد افغانها هنوز آمادگیِ آزادی و دموکراسی را ندارند!!!
کمونیسمِ تبعیدشده
ریچارد ساکوا در کتابِ «پساکمونیسم» اشاره میکند که در آستانهی فروپاشی شوروی این توافق میانِ مخالفان کمونیسم وجود داشت که آن را چیزی بیگانه بدانند. کشورهای اروپایی شوروی باور داشتند که کمونیسم یک مفهومِ ساختهی روسهای وحشیست که «ما» اروپاییهای متمدن را به گروگان گرفته است تا نتوانیم به فرهنگ غربی خودمان برگردیم. روسها و کشورهای شرقی میگفتند کمونیسم محصول ایدههای چند نفر آلمانی زبان (مارکس و انگلس و لوگزامبورگ و دیگران) است که توسط چند روسِ غربزده (لنین و تروتسکی و دیگران) به اینجا آورده شد و ما را از دین و آئین خودمان دور کرد تا بردهی غربیها بشویم. خلاصه غربگراها و آسیاگراها هر دو با دلایلی متضاد کمونیسم را چیزی بیگانه میشناختند. این گفتمان به مرور جهانیتر شد و شاید این همان چیزی بود که آن «ایده» نیاز داشت. اینکه واقعاً از هرشکلی از ریشههای فرهنگی کنده شود و به یک «فرضیه»ی بیمکان بدل شود. همانطور که علم یا موسیقی به دلیلِ خصلتِ انتزاعیشان نیز چنین صفتی دارند. کسی نمیگوید ایدههای هندسیِ نیکلای لباچفسکی روس است ولی نظریاتِ کارل گاوس آلمانیست، بلکه هر دو از زادگاهشان کنده شدهاند. واقعاً نمیتوان ثابت کرد آثار دیمتری شوستاکوویچ از کلود دبوسی شرقیتر باشد. امروز ایدئولوژیِ لیبرال از این ادعا دست شسته است و به رئالپولتیکِ دوگانهی شرق و غرب تن داده است. این ایدئولوژی امروز (با استعانت از نظریاتِ پسااستعماری) دیگر پذیرفته که شاید برخی از کشورها نخواهند آزادی و دموکراسی را تجربه کنند؛ با پذیرشِ وضع موجود بود که لیبرالیسمِ غربی از خصلتِ جهانشمولِ «آزادی» دست شست. از اینکه این ارزشها کمونال و میانِ همگان مشترک هستند پا پس کشید.
در این شرایط، تنها نقطهی ائتلافی که هنوز میتوانست این ایدهها را از فراموشی نجات دهد همان «اروپا»ییست که محلِ تولد این ایدهها بوده است. در چند دهه پروژهی اتحادیهی اروپا میتوانست تجلی بخشی از این آرزوی انترناسیونال باشد که مرزها کمرنگ شوند و اشتراکِ منافعِ اقتصادی و واحد پولِ یکسان بتواند نوعی همبستگیِ اجتماعی فراهم کند (و جالب است که در این ایده برخلافِ شعارهای رایج لزومی نداشت تنوعِ زبانی از بین برود؛ به هر حال در هر منطقهای یکی دو زبانِ میانجی یا lingua franca وجود داشت). ولی دیدیم که چند سالیست که قدرتهای راستگرا تلاش دارند تا کشورها را یکی یکی از مدار اقتصادی و فرهنگی مشترک خارج کنند و بر طبلِ شوونیسم میکوبند (هرچند در مواقع دیگر، و در برابر جهانِ سوم، همان دولتهای راستگرا نیز مزورانه خود را یک واحدِ متمایز در نظر میگیرند).
(قسمت ۵/ ادامه در پست بعدی 👇)
Telegram
Filmosophy | فیلموسوفی
📌 ژیژک و ایدهی کمونیستیِ «اروپا»
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۶)
به همین دلیل است که از موضعِ حقیقت نباید مرعوبِ «رقابتهای ژئوپولتیک» شد. میتوان بجای اینکه مرزها را بینِ دولتها بکشیم آن را میانِ ملتها و طبقاتِ حاکمشان…
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۶)
به همین دلیل است که از موضعِ حقیقت نباید مرعوبِ «رقابتهای ژئوپولتیک» شد. میتوان بجای اینکه مرزها را بینِ دولتها بکشیم آن را میانِ ملتها و طبقاتِ حاکمشان…
📌 ژیژک و ایدهی کمونیستیِ «اروپا»
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۶)
به همین دلیل است که از موضعِ حقیقت نباید مرعوبِ «رقابتهای ژئوپولتیک» شد. میتوان بجای اینکه مرزها را بینِ دولتها بکشیم آن را میانِ ملتها و طبقاتِ حاکمشان کشید. چه کسانی بر طبلِ جنگ و جدایی میکوبند؟ دوامِ مرزها برای امنیت اقتصادی و سیاس کدام طبقات ضرورت دارد؟ مثلاً در موردی مربوط به جنگِ اوکراین چه دلیلی داشت که (بعد از فروپاشی شوروی) ایالاتِ متحده درخواستهای روسیه برای پیوستن به ناتو را رد کند؟ چه کسانی مانع از تحققِ تمایلِ دائمی روسیه برای پیوستن به اتحادیهی اروپا شدهاند؟ آیا جز این است که اتحادِ اروپایِ صنعتی و توسعهیافته با منابع انرژی روسیه میتواند قطببندی جهانی را دگرگون کند و هژمونی اقتصادیِ ایالاتِ متحده را خدشهدار کند؟
به نظر میرسد که در شرایط موجود اروپا و ایدهی اروپا بتواند تنها آلترناتیوِ محتمل برای این وضعیتِ جنگی باشد. به همین دلیل هم ژیژک مقالهی خود را به زبان فرانسه (نوول ابزرواتور) و برای مخاطب اروپای قارهای مینویسد نه برای قدرتهایی که از دریاهای دور برای سرنوشتِ ارزشهای خشکیهای اروپا تصمیم میگیرند. «دفاع از اروپا» ابداً آن چیزی نیست که امروز با پیشاپیش جداساختنِ «اروپا» از جهانِ سوم تبلیغ میشود. دفاع از اروپا یعنی دفاع از عامترین ایدهای که بشریت به خود دیده است. یعنی دفاع از «آزادی» برای همه، نه فقط برای طبقاتِ دارا، نه فقط برای کسانی که چشمانِ رنگی دارند، نه فقط برای نژادی خاص. هر قیدی که بر آزادی زده شود با خودِ ایدهی آزادی در تناقض است. سختترین آزمون سنجش ایدهی اروپایی امروز سنجشِ دفاع از آزادی ملتهای جهانِ سوم است. مشکلِ لیبرالیسمِ امروزْ آن سنتی نیست که بر آن تکیه زده اتفاقاً مشکل این است که از سنتِ خودش جدا شده. مشکلِ لیبرالیسمِ امروز این است که از آزادی در معنای عامِ آن دست شسته است (و ایدهی آزادی را در معنایِ انحرافیِ آزادیِ ثروتمندان برای خرید و فروشِ همه چیز از جمله تجارتِ نیروی کار اسیر کرده است).
اوروسانتریسم در مقابلِ کمونیسمِ اروپایی
نظریههای پسااستعماری دشمن شمارهی یک خود را اوروسانتریسم یا اروپامحوری گرفتهاند. این نظریه مروج تصویری از اروپای پیر با خاکِ فرسوده است که ارزشهایی محدود به تاریخ و جغرافیایِ خودش دارد. اروپایی که در عصر جدید بزرگترین مستعمرهها را در اختیار داشته است و از منابع و نیروی انسانیِ آنها برای ترقی بهره برده است. اروپایی که حتی پس از پایانِ دورانِ استعمار دست از چیرگیِ فرهنگی بر نداشته است. اگرچه نظریهی پسااستعماری از نظر تاریخی روی نکاتِ درستی انگشت میگذارد ولی به ما نمیگوید که چنین اروپایی دیگر وجود ندارد. امروز حتی غلبهی زبانی اروپایی روز به روز به حاشیه میرود. کجا زبانهای آلمانی و فرانسه و اسپانیولی تابِ مقاومت در برابر هژمونیِ فرهنگِ انگلیسی را دارند؟ هرچند «نقدِ» استعمارِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مشروع است ولی نمیتوان از این موضع دستاوردهای نظریِ اروپا را انکار کرد. بدونِ امکانِ «نقد» و ابزارهای انتقادی (از ولتر و روسو تا کانت و مارکس) که در اروپا متولد شدند کجا میشد اساساً از خودِ استعمار «انتقاد» کرد؟
ارزشهای بینالمللی حاکم امروز ارزشهای اروپایی نیستند. امروز مدعیانِ ارزشهای به اصطلاح «اروپا»ی راستگراهایی هستند که برای تجزیهی «اروپا» تلاش میکنند. ارزشهای مترقی اروپایی امروز بیمکان و آواره شدهاند. حتی لیبرالیسم هم از آزادی دست کشیده و خودش را به یک ایدئولوژی اقتصادی و جغرافیایی (با ارزشهای آمریکایی) محدود کرده است (وقتی که نظریهپردازانی مثلِ فوکویاما تریبون این ارزشها باشند). به نظر میرسد از نگاهِ ژیژک تنها سنتِ انتقادی و ایدهی کمونیسم است که امروز خودش را به عنوانِ ایدهای نه برای اروپاییها یا روسها بلکه برای همهی کسانی که علیه وضعِ موجود موضع گرفتهاند جلوه میدهد. این ایده اگر شناسنامهای اروپایی دارد ولی سالهاست که از آنجا تبعید شده. مدتی تابعیتِ موقتِ روسیه و چین و کوبا و شیلی و برخی کشورهای دیگر را به دست آورد. ولی امروز پس از پایان دورهی از تاریخ. خوشحال است که آن تابعیتها باطل شدهاند. پس از مرگِ آن «کمونیسم»، میداند که به راستی بیکشور شده است. محلِ تولد خودش یعنی اروپا را نمیتواند تغییر دهد. دیگر در جستجوی تابعیتی جدید نمیگردد. در نهایت به نامِ خودش در شناسنامه نگاه میکند و توجهاش به معنای آن جلب میشود: آنچه متعلق به همگان است (communisme). و چارهای ندارد جز آنکه خود را وقت همگان کند، هرکجا کسی با وضعِ موجود سر سازگاری نداشت و در دلِ خود خواستِ دگرگونی را میپرورید آن ایده آنجاست.
(قسمت ۶/ پایانی)
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۶)
به همین دلیل است که از موضعِ حقیقت نباید مرعوبِ «رقابتهای ژئوپولتیک» شد. میتوان بجای اینکه مرزها را بینِ دولتها بکشیم آن را میانِ ملتها و طبقاتِ حاکمشان کشید. چه کسانی بر طبلِ جنگ و جدایی میکوبند؟ دوامِ مرزها برای امنیت اقتصادی و سیاس کدام طبقات ضرورت دارد؟ مثلاً در موردی مربوط به جنگِ اوکراین چه دلیلی داشت که (بعد از فروپاشی شوروی) ایالاتِ متحده درخواستهای روسیه برای پیوستن به ناتو را رد کند؟ چه کسانی مانع از تحققِ تمایلِ دائمی روسیه برای پیوستن به اتحادیهی اروپا شدهاند؟ آیا جز این است که اتحادِ اروپایِ صنعتی و توسعهیافته با منابع انرژی روسیه میتواند قطببندی جهانی را دگرگون کند و هژمونی اقتصادیِ ایالاتِ متحده را خدشهدار کند؟
به نظر میرسد که در شرایط موجود اروپا و ایدهی اروپا بتواند تنها آلترناتیوِ محتمل برای این وضعیتِ جنگی باشد. به همین دلیل هم ژیژک مقالهی خود را به زبان فرانسه (نوول ابزرواتور) و برای مخاطب اروپای قارهای مینویسد نه برای قدرتهایی که از دریاهای دور برای سرنوشتِ ارزشهای خشکیهای اروپا تصمیم میگیرند. «دفاع از اروپا» ابداً آن چیزی نیست که امروز با پیشاپیش جداساختنِ «اروپا» از جهانِ سوم تبلیغ میشود. دفاع از اروپا یعنی دفاع از عامترین ایدهای که بشریت به خود دیده است. یعنی دفاع از «آزادی» برای همه، نه فقط برای طبقاتِ دارا، نه فقط برای کسانی که چشمانِ رنگی دارند، نه فقط برای نژادی خاص. هر قیدی که بر آزادی زده شود با خودِ ایدهی آزادی در تناقض است. سختترین آزمون سنجش ایدهی اروپایی امروز سنجشِ دفاع از آزادی ملتهای جهانِ سوم است. مشکلِ لیبرالیسمِ امروزْ آن سنتی نیست که بر آن تکیه زده اتفاقاً مشکل این است که از سنتِ خودش جدا شده. مشکلِ لیبرالیسمِ امروز این است که از آزادی در معنای عامِ آن دست شسته است (و ایدهی آزادی را در معنایِ انحرافیِ آزادیِ ثروتمندان برای خرید و فروشِ همه چیز از جمله تجارتِ نیروی کار اسیر کرده است).
اوروسانتریسم در مقابلِ کمونیسمِ اروپایی
نظریههای پسااستعماری دشمن شمارهی یک خود را اوروسانتریسم یا اروپامحوری گرفتهاند. این نظریه مروج تصویری از اروپای پیر با خاکِ فرسوده است که ارزشهایی محدود به تاریخ و جغرافیایِ خودش دارد. اروپایی که در عصر جدید بزرگترین مستعمرهها را در اختیار داشته است و از منابع و نیروی انسانیِ آنها برای ترقی بهره برده است. اروپایی که حتی پس از پایانِ دورانِ استعمار دست از چیرگیِ فرهنگی بر نداشته است. اگرچه نظریهی پسااستعماری از نظر تاریخی روی نکاتِ درستی انگشت میگذارد ولی به ما نمیگوید که چنین اروپایی دیگر وجود ندارد. امروز حتی غلبهی زبانی اروپایی روز به روز به حاشیه میرود. کجا زبانهای آلمانی و فرانسه و اسپانیولی تابِ مقاومت در برابر هژمونیِ فرهنگِ انگلیسی را دارند؟ هرچند «نقدِ» استعمارِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مشروع است ولی نمیتوان از این موضع دستاوردهای نظریِ اروپا را انکار کرد. بدونِ امکانِ «نقد» و ابزارهای انتقادی (از ولتر و روسو تا کانت و مارکس) که در اروپا متولد شدند کجا میشد اساساً از خودِ استعمار «انتقاد» کرد؟
ارزشهای بینالمللی حاکم امروز ارزشهای اروپایی نیستند. امروز مدعیانِ ارزشهای به اصطلاح «اروپا»ی راستگراهایی هستند که برای تجزیهی «اروپا» تلاش میکنند. ارزشهای مترقی اروپایی امروز بیمکان و آواره شدهاند. حتی لیبرالیسم هم از آزادی دست کشیده و خودش را به یک ایدئولوژی اقتصادی و جغرافیایی (با ارزشهای آمریکایی) محدود کرده است (وقتی که نظریهپردازانی مثلِ فوکویاما تریبون این ارزشها باشند). به نظر میرسد از نگاهِ ژیژک تنها سنتِ انتقادی و ایدهی کمونیسم است که امروز خودش را به عنوانِ ایدهای نه برای اروپاییها یا روسها بلکه برای همهی کسانی که علیه وضعِ موجود موضع گرفتهاند جلوه میدهد. این ایده اگر شناسنامهای اروپایی دارد ولی سالهاست که از آنجا تبعید شده. مدتی تابعیتِ موقتِ روسیه و چین و کوبا و شیلی و برخی کشورهای دیگر را به دست آورد. ولی امروز پس از پایان دورهی از تاریخ. خوشحال است که آن تابعیتها باطل شدهاند. پس از مرگِ آن «کمونیسم»، میداند که به راستی بیکشور شده است. محلِ تولد خودش یعنی اروپا را نمیتواند تغییر دهد. دیگر در جستجوی تابعیتی جدید نمیگردد. در نهایت به نامِ خودش در شناسنامه نگاه میکند و توجهاش به معنای آن جلب میشود: آنچه متعلق به همگان است (communisme). و چارهای ندارد جز آنکه خود را وقت همگان کند، هرکجا کسی با وضعِ موجود سر سازگاری نداشت و در دلِ خود خواستِ دگرگونی را میپرورید آن ایده آنجاست.
(قسمت ۶/ پایانی)
👍1
Ukraine Zizek Gorgin.pdf
2.9 MB
🆔@filmosophy
📌 اوکراین و جنگ جهانی سوم
(همراه با ژیژک و ایدهی کمونیستیِ «اروپا»)
✍️ اسلاوی ژیژک| نوید گرگین
🔗 لینک متن
🖇 خواندن متن کامل در تلگرام
⭐️ هفتهنامهی نوول اُبزرواتور در پاریس: آیا دو جور پناهجو داریم؟ «خوب» و «بد»؟ یعنی آنهایی که شبیه به اروپاییها هستند و بقیه؟ فیلسوف اسلونیایی توضیح میدهد که اعتبار اروپا و جهان در آیندهی ژئوپولیتیک میتواند منوط به این مسئلهی انسانی باشد.
⭐️ اسلاوی ژیژک با پسزمینهای که از فضای اروپای شرقی دارد و همچنین با توجه به تجربیاتی که در حوادثِ حوزهی بالکان از سر گذرانده است دست کم یکی از کسانیست که نوعی تجربهی زیسته در مورد تحولاتِ فضای عمومی حاکم بر آن ناحیه از اروپا دارد. و بنابراین از تحولاتِ شرقِ اروپا بیخبر نیست. اما باید توجه کنیم که موضعِ تحلیلیِ او به این شناخت یا مستنداتی که پژوهشگرانِ حوادثِ آن منطقه جمعآوری میکنند مربوط نیست و از جای دیگری آب میخورد.
🆔@filmosophy
📌 اوکراین و جنگ جهانی سوم
(همراه با ژیژک و ایدهی کمونیستیِ «اروپا»)
✍️ اسلاوی ژیژک| نوید گرگین
🔗 لینک متن
🖇 خواندن متن کامل در تلگرام
⭐️ هفتهنامهی نوول اُبزرواتور در پاریس: آیا دو جور پناهجو داریم؟ «خوب» و «بد»؟ یعنی آنهایی که شبیه به اروپاییها هستند و بقیه؟ فیلسوف اسلونیایی توضیح میدهد که اعتبار اروپا و جهان در آیندهی ژئوپولیتیک میتواند منوط به این مسئلهی انسانی باشد.
⭐️ اسلاوی ژیژک با پسزمینهای که از فضای اروپای شرقی دارد و همچنین با توجه به تجربیاتی که در حوادثِ حوزهی بالکان از سر گذرانده است دست کم یکی از کسانیست که نوعی تجربهی زیسته در مورد تحولاتِ فضای عمومی حاکم بر آن ناحیه از اروپا دارد. و بنابراین از تحولاتِ شرقِ اروپا بیخبر نیست. اما باید توجه کنیم که موضعِ تحلیلیِ او به این شناخت یا مستنداتی که پژوهشگرانِ حوادثِ آن منطقه جمعآوری میکنند مربوط نیست و از جای دیگری آب میخورد.
🆔@filmosophy
... اینک ما همگی به سهم خویش در تلاشیم تا فهرست سهراب سپهری از تعریفهای مرگ ("مرگ پایان کبوتر نیست"... "مرگ در ذهن اقاقی جاری است"...) را کاملتر کنیم. به عنوان مثال بهمن فرمانآرا در آخرین تلاششان برای ساختن فیلم، خلاقیت به خرج دادهاند و مرگ را به "یک بوس کوچولو" تشبیه کردهاند، از بس که راحت و دوست داشتنی است. علاوه بر آن نه تنها همگان را به اندکی مردن تشویق کردهاند بلکه از افراد خواستهاند از اقصی نقاط جهان مراجعت کنند و در وطنشان بمیرند...
تفکر اضطراری، امید مهرگان، نشر گام نو، ۱۳۸۸، صفحه ۱۸۵
@Filmosophy
تفکر اضطراری، امید مهرگان، نشر گام نو، ۱۳۸۸، صفحه ۱۸۵
@Filmosophy
لب لباب آنچه تاوبس در این وصیتنامه فکری میگوید، ضدیت با کلیساهاست، کلیسای عقلانی روشنگری و کلیسای لیبرال مسیحی و یهودی. کلیسا کسالت تاریخ است و تاوبس متفکری که در هئیتی آخرالزمانی میاندیشد، در مخالفت با نیزهداران معابدِ پایان تاریخ چنین بانگ برمیآورد: بگذار همهچیز فروبپاشد، من در خاک این جهان، بذر هیچ معنویتی نکاشتهام.
@Filmosophy
@Filmosophy
یاد گفتگویی با کافکا میافتم که با مطلبی دربارهی اروپای امروز و زوال انسانیت شروع میشد. او میگفت: "ما افکاری نیهیلیستی و انتحاری هستیم که از ذهن خداوند تراوش میکند." نخستین چیزی که به یاد آوردم جهانبینی گنوسی بود: خداوند در نقش صانعی عبوس و دنیا بهمنزلهی دستکار معصیتآمیز او. کافکا در جواب گفت: " نخیر، دنیای ما تجلی خُلقتنگی اوست، روزی است که بد آورده است." - "آیا بیرون از این دنیای ظاهری که میشناسیم، امیدی هست؟" لبخندی زد و گفت: "امید به قدر کافی هست، تا بینهایت- اما نه برای ما."
{از خاطرات ماکس برود}
به نقل از:
کافکا به روایت بنیامین، گردآورنده: هرمان شوپنهویزر، ترجمه کوروش بیتسرکیس، نشر ماهی، ۱۳۹۳، صفحه ۲۵
@Filmosophy
{از خاطرات ماکس برود}
به نقل از:
کافکا به روایت بنیامین، گردآورنده: هرمان شوپنهویزر، ترجمه کوروش بیتسرکیس، نشر ماهی، ۱۳۹۳، صفحه ۲۵
@Filmosophy
ساختارگرایی، مارکسیسم، پساساختارگرایی و نحلههایی از این دست دیگر مانند سابق موضوعاتی جذاب نیستند. در عوض آنچه اکنون جذاب است امور جنسی است... در بعضی محافل فرهنگی، سیاستهای خودارضاییِ جنسی به مراتب بیش از سیاستهای خاورمیانه جذبه دارد. سوسیالیسم در برابر سادیسمِ خودآزار مغلوب شد... علاقه وافری به بدنهای معاشقهگر وجود دارد اما در مورد بدنهای رنجبر چنین نیست... اگر در ایام گذشته نمیتوانستید یک مجاز مُرسل در اشعار رابرت هریک پیدا کنید شما را از کافه مینوشی دانشجویی بیرون میانداختند، حال آنکه امروزه شما را به دیده یک کودن تمامعیار مینگرند حتی اگر اسمی از مجاز مُرسل یا رابرت هریک شنیده باشید... همه دانشجویان حوزه فرهنگ نسبت به خودشیفتگی غرب در اشتغال خاطر به تاریخچه موی زُهار ناآگاه نیستند، حال آنکه نیمی از جمعیت جهان فاقد بهداشت کافی است و با روزی کمتر از دو دلار زندگی میکند...
@Filmosophy
@Filmosophy
☆ اخلاق کمترینِ علاقههای من است. و استفاده کردن از صحنه به عنوان یک 《عرف اخلاقی》 مرا زجر میدهد. از اخلاق گستاخ تیاتر و ادعایش به داوری کردن بر اخلاق، ناراحتم. تیاتر میتواند مروج اخلاق باشد؛ اما به عقیدهی من، نمیتواند عامل یک 《عرف اخلاقی》 باشد. به ویژه آنکه من واژهی اخلاق را بیبرگشت به موقعیت اجتماعی نمیتوانم به کار برم. برای من، اخلاق در جامعهیی که - هر چند اخلاق، تظاهر هر جامعه است- سازمانیافتهی سلسلهمراتب است، به سادگی، یک دروغ است. کتمان نابرابریهایی است که در جامعه وجود دارد؛ و تیاتری که به خود، همچون 《عرف اخلاقی》 میاندیشد، دریچهی اطمینان جامعه خواهد بود. کابارهها اغلب یک دریچهی اطمینانند. اخلاق قسمی از زایدههای اجتماع است. تیاتر میتواند یک عرف اخلاقی باشد، اما تنها در صورتی که بیندیشیم که باید نظام اجتماعی دیگری جایگزین نظم موجود اجتماعی گردد...
☆ پیتر هانتکه (-۱۹۴۲)
☆ ترجمه: عباس نعلبندیان، کارگاه نمایش تلویزیون ملی ایران، ۱۳۵۱
@Filmosophy
☆ پیتر هانتکه (-۱۹۴۲)
☆ ترجمه: عباس نعلبندیان، کارگاه نمایش تلویزیون ملی ایران، ۱۳۵۱
@Filmosophy
☆ کار ژان لوک نانسی تقریبا چهاردهه را در بر می گیرد و شامل بیش از پنجاه کتاب به زبان فرانسه، به قلم خودش یا با همکاری دیگران، و نیز صدها مقاله در نشریات، مجموعه ها و کاتالوگ های هنری می شود. اما وسعت کار وی را صرفا نمی توان بر اساس شمار کتاب های اش به خوبی درک کرد. نانسی در باب متفکران اصلی تاریخ فلسفه ی اروپایی قلم زده است، کسانی چون دکارت، کانت، شلینگ، هگل، نیچه، مارکس و هایدگر. هم چنین به اندیشمندان فرانسوی معاصر نظیر لکان، باتای، بلانشو و دریدا پرداخته است. او در باب موضوعات متنوعی دست به قلم برده است: روانکاوی، جهانی شدن، هرمنوتیک، اجتماع، نازیسم، رستاخیز، نقاشی مسیحی، رمانتیسم آلمانی، موسیقی تکنو، رقص مدرن و فیلم. همین تنوع آثار نانسی چالش اساسی پیش روی هر کتابی ست که سودای به دست دادن شرحی جامع از اندیشه ی وی دارد.
@Filmosophy
@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
☆ اگر چهار فیلمی را که آنّی گلدمن بررسی کرده است، به ترتیب تاریخ در نظر بگیریم، درمییابیم که فیلم گُدار - "تحقیر"- بر محور فقدان قاطع ارزشهایی استوار است که ممکن است معنایی راستین به زندگی انسانها بدهند، در حالی که سه فیلم دیگر جایگاهی بزرگ به حضور ارزشهایی میدهند که در "شمعون صحرا" چهارپنجم زمان نمایش را میگیرند و در "راه شیری" و "قضیه" تمام آن را. اما این ارزشهای راستین در "شمعون صحرا" حذف شده، در "راه شیری" با ارزشهای کاذب، و در "قضیه" با ارزشهایی دفاعناپذیر و تحققنیافتنی جایگزین گشتهاند. [...]
رابطه فیلم گُدار با دوره کسب آگاهی از فقدان ارزشها عملا آشکار میگردد. و نیز درمییابیم که در سه فیلم دیگر، "شمعون صحرا"، "راه شیری"، و به ویژه "قضیه"، کسب آگاهی از امکان فعلی بازگشت به ارزشهای کیفی بیان شده است. جلوه این کسب آگاهی در "شمعون صحرا"، در جایگاه برتری است که بونوئل به نخستین دوره زندگی شمعون میدهد؛ در "راه شیری" در اهمیتی اساسی است که از یک سو برای مسیح و از سوی دیگر برای ارزشهای کاذب و بدعتهای وابسته به قدرت دولتی (ژاندارمهای متحد با کشیشان و ...) قائل میشود. این امر بیش از همه در "قضیه" آشکار است که با تاکید بر دگرگونی قاطعی شروع میشود که ورود پیام آور به همراه دارد. اما بیتردید، در هر سه مورد، معنای فیلم در درجه اول در نشان دادن شکست و بیهودگی جستجوی ارزشهای راستین در جامعهای است که تحقق این ارزشها را برنمیتابد.
☆ یادداشتی درباره چهار فیلم از گُدار، بونوئل و پازولینی
☆ لوسین گلدمن، ترجمه محمدجعفر پوینده، جامعه، فرهنگ، ادبیات، صص ۹-۲۷۷
@Filmosophy
رابطه فیلم گُدار با دوره کسب آگاهی از فقدان ارزشها عملا آشکار میگردد. و نیز درمییابیم که در سه فیلم دیگر، "شمعون صحرا"، "راه شیری"، و به ویژه "قضیه"، کسب آگاهی از امکان فعلی بازگشت به ارزشهای کیفی بیان شده است. جلوه این کسب آگاهی در "شمعون صحرا"، در جایگاه برتری است که بونوئل به نخستین دوره زندگی شمعون میدهد؛ در "راه شیری" در اهمیتی اساسی است که از یک سو برای مسیح و از سوی دیگر برای ارزشهای کاذب و بدعتهای وابسته به قدرت دولتی (ژاندارمهای متحد با کشیشان و ...) قائل میشود. این امر بیش از همه در "قضیه" آشکار است که با تاکید بر دگرگونی قاطعی شروع میشود که ورود پیام آور به همراه دارد. اما بیتردید، در هر سه مورد، معنای فیلم در درجه اول در نشان دادن شکست و بیهودگی جستجوی ارزشهای راستین در جامعهای است که تحقق این ارزشها را برنمیتابد.
☆ یادداشتی درباره چهار فیلم از گُدار، بونوئل و پازولینی
☆ لوسین گلدمن، ترجمه محمدجعفر پوینده، جامعه، فرهنگ، ادبیات، صص ۹-۲۷۷
@Filmosophy
☆ مردی میگذرد
☆ سزار آبراهام وایهخو مندوزا (پرو، ۱۹۳۸-۱۸۹۲)
☆ مردی میگذرد، با نانی به زیر بغل،
اینک من چگونه میتوانم درباره همزادم بنویسم؟
مردی دیگر مینشیند، خود را میخارد، از زیر بغلش شپشی میگیرد و میکشد،
فایده حرف زدن درباره روانکاوی چیست؟
مردی دست در دست کودکی، با پایی چوبین میگذرد،
آیا مطالعه مقالات آندره برتون کمکی خواهد کرد؟
دیگری در گل و لای به دنبال استخوان و پوست سیب زمینی میگردد،
چگونه میتوانم با این همه در باب نامتناهی بنویسم؟
رهگذری میگذرد و بر انگشتانش چیزی را حساب میکند،
اکنون چگونه میتوان به بحث درباره نه-من پرداخت و فریاد نکشید؟
@Filmosophy
☆ سزار آبراهام وایهخو مندوزا (پرو، ۱۹۳۸-۱۸۹۲)
☆ مردی میگذرد، با نانی به زیر بغل،
اینک من چگونه میتوانم درباره همزادم بنویسم؟
مردی دیگر مینشیند، خود را میخارد، از زیر بغلش شپشی میگیرد و میکشد،
فایده حرف زدن درباره روانکاوی چیست؟
مردی دست در دست کودکی، با پایی چوبین میگذرد،
آیا مطالعه مقالات آندره برتون کمکی خواهد کرد؟
دیگری در گل و لای به دنبال استخوان و پوست سیب زمینی میگردد،
چگونه میتوانم با این همه در باب نامتناهی بنویسم؟
رهگذری میگذرد و بر انگشتانش چیزی را حساب میکند،
اکنون چگونه میتوان به بحث درباره نه-من پرداخت و فریاد نکشید؟
@Filmosophy
☆ با کتابهای جدید نشر #شبخیز در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران
شبستان عمومی، راهروی ۱۸ غرفه ۲۲
instagram.com/nashrshabkhiz
@Filmosophy
شبستان عمومی، راهروی ۱۸ غرفه ۲۲
instagram.com/nashrshabkhiz
@Filmosophy
بوشنر، نویسندهی دههی1830 مجموعهای از شخصیتها را خلق کرد که اکنون، مانند هملت یا فاستوس، انگار گونههایی مدرن را بازنمایی میکنند، یا اساطیری مدرناند. گویی آنها به روشهای قرن بیستمی با کشمکشهای قرن بیستمی مواجه میشوند: دانتون، یک انقلابیِ موفق که ناگهان از خودش میپرسد چه دستاوردی داشته است و آیا بهراستی عامل حقیقیْ او بوده است یا نیروهای طبیعی؛ لئونس، شاهزادهی محصّل، که با پول و قدرتی بیش از حد مواجه میشود که توان کنترلشان را ندارد و ناگهان متوجه محدودیتهای جهاناش میشود بیآنکه اراده یا اشتیاقی برای تغییرش داشته باشد؛ لنتس، آن نابغهی اسکیزوفرن که فشارهای اجتماعی ورای کنترلاش زندگی او را در این دنیا به پیش میبرند؛ ویتسک، بهطرز گیرایی مدرنترین از بین جملگیشان، که انسان را بهمثابهی حیوانی تصویر میکند که زیر یا زبر مرزهای شرافت انسانی زندگی میکند، و این بیشتر ناشی از خطای ماست تا او؛ و دست آخر زنان، عمیقاً مهرآمیز و در عین حال با تمام وجود متعهد به آزادیشان، خودشان را به طرقی در جهانی مردسالار فدا میکنند، جهانی که هنوز یاد نگرفته قدر آنها را بداند.
@Filmosophy
@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
بهنظر پل بلوم، استاد روانشناسی دانشگاه ییل، همدلیْ یکی از گاوهای مقدس فرهنگ ماست که باید با ملاطفت به مسلخ برده شود. او متذکر میشود که بیش از ۱۵۰۰ کتاب در سایت آمازون فهرست شده که «همدلی» در عنوان اصلی یا فرعی آنها جای گرفته است. بااینحال، در بسیاری از موارد، همدلی میتواند ما را از موضوع اصلی غافل کند، باعث شود که بسیاری را فدای یک نفر کنیم یا نزدیکانمان را ناعادلانه به دیگران ترجیح دهیم.
علیه همدلی یک بازبینی اغلب سرگرمکننده، بجا، و انرژیبخش درمورد همدلی است. عملاً در سیاست هیچ ارزشی والاتر از همدلی وجود ندارد: به این گفتۀ بیل کلینتون فکر کنید که مکارانه لب میگزد و میگوید: «من رنج شما را احساس میکنم». همدلی چیزی است که در درگیریهای بین پلیس و سیاهپوستان آمریکا هر دو طرف به آن متوسل میشوند. (تصور کنید زندگی در جهانی که ظلم پیدرپی و سیستماتیک شما را هدف گرفته چه حسی دارد؛ تصور کنید کار کردن در شغلی که دائماً شما را در معرض آسیب قرار میدهد چه حسی دارد.)
آقای بلوم، استاد روانشناسی دانشگاه ییل، با هیچ یک از اینها موافق نیست. وی استدلال میآورد که تقریباً، در تمامی قلمروهای زندگی، همدلی «یک راهنمای اخلاقی ضعیف» است، خواه این قلمرو سیاست عمومی باشد، خواه خیریۀ خصوصی خواه روابط میانفردی. او مینویسد: «همدلی جانبدارانه است، ما را بهسمت تنگنظری و نژادپرستی هُل میدهد.» آزردهخاطر شدید؟ او تازه دارد گرم میشود. اینطور ادامه میدهد: «همدلی چیزی از ریاضیات نمیداند. یک را بر بسیار ترجیح میدهد. میتواند شعلۀ خشونت را روشن کند؛ همدلی با کسانی که به ما نزدیک هستند همچون نیرویی است قدرتمند برای برپایی جنگ و ستمگری علیه دیگران.»
در نهایت معلوم میشود که دیدگاه آقای بلوم خیلی ظریفتر و سنجیدهتر از گفتههای فوق است. (وقتی استدلالهای خود را با شروط و ملاحظات متعدد استحکام میبخشد، آنگاه این استدلالها بهندرت برخورندهاند.) او قطعاً به نفع سنگدلی استدلال نمیآورد. بلکه، بر طبق نظر وی، همدلی در معرض تعدیل توسط خرد قرار نگرفته و از تیرگی احشای آدمی نشئت گرفته است. وی نوعی از دلسوزی عقلانی یعنی ترکیبی از مهربانی و تحلیل هزینه-فایدۀ مستقل و بیطرفانه را ترجیح میدهد. کتاب وی کوششی است نظاممند در توضیح اینکه چرا ترجیح او این است.
@Filmosophy
علیه همدلی یک بازبینی اغلب سرگرمکننده، بجا، و انرژیبخش درمورد همدلی است. عملاً در سیاست هیچ ارزشی والاتر از همدلی وجود ندارد: به این گفتۀ بیل کلینتون فکر کنید که مکارانه لب میگزد و میگوید: «من رنج شما را احساس میکنم». همدلی چیزی است که در درگیریهای بین پلیس و سیاهپوستان آمریکا هر دو طرف به آن متوسل میشوند. (تصور کنید زندگی در جهانی که ظلم پیدرپی و سیستماتیک شما را هدف گرفته چه حسی دارد؛ تصور کنید کار کردن در شغلی که دائماً شما را در معرض آسیب قرار میدهد چه حسی دارد.)
آقای بلوم، استاد روانشناسی دانشگاه ییل، با هیچ یک از اینها موافق نیست. وی استدلال میآورد که تقریباً، در تمامی قلمروهای زندگی، همدلی «یک راهنمای اخلاقی ضعیف» است، خواه این قلمرو سیاست عمومی باشد، خواه خیریۀ خصوصی خواه روابط میانفردی. او مینویسد: «همدلی جانبدارانه است، ما را بهسمت تنگنظری و نژادپرستی هُل میدهد.» آزردهخاطر شدید؟ او تازه دارد گرم میشود. اینطور ادامه میدهد: «همدلی چیزی از ریاضیات نمیداند. یک را بر بسیار ترجیح میدهد. میتواند شعلۀ خشونت را روشن کند؛ همدلی با کسانی که به ما نزدیک هستند همچون نیرویی است قدرتمند برای برپایی جنگ و ستمگری علیه دیگران.»
در نهایت معلوم میشود که دیدگاه آقای بلوم خیلی ظریفتر و سنجیدهتر از گفتههای فوق است. (وقتی استدلالهای خود را با شروط و ملاحظات متعدد استحکام میبخشد، آنگاه این استدلالها بهندرت برخورندهاند.) او قطعاً به نفع سنگدلی استدلال نمیآورد. بلکه، بر طبق نظر وی، همدلی در معرض تعدیل توسط خرد قرار نگرفته و از تیرگی احشای آدمی نشئت گرفته است. وی نوعی از دلسوزی عقلانی یعنی ترکیبی از مهربانی و تحلیل هزینه-فایدۀ مستقل و بیطرفانه را ترجیح میدهد. کتاب وی کوششی است نظاممند در توضیح اینکه چرا ترجیح او این است.
@Filmosophy
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
☆ بخشی از مقالهی تصویری <عالم هیچکاک>؛ سید مرتضی آوینی
@Filmosophy
@Filmosophy
☆ کتابِ واقعگرایی اسلامی به مثابه نظریه فیلم، این پژوهش فعالیت نظری و انتقادی فیلمساز ایرانی مرتضی آوینی را به جامعه علمی ایتالیا شناسانده است، و دریافت و فهم وی از سینمای مستند را با نظریههای کلاسیک سینما ( زیگفرید کراکائو، آندره بازن و ژان میتری) و نظریه های معاصر آن( دادلی اندرو، دیوید بوردول و کریستین تامپسن) با فعال کردن شبکهای از اتصالات و روابط و همچنین با ساختن روش این گفتوگو روبهرو کرده است.
@Filmosophy
@Filmosophy
☆ کتاب حاضر ابدا پژوهشی اروتیک در باب تجلی های فراوان جنسیت نیست و هرگز قرار نبود چنین چیزی باشد. از قضا، هدف این پژوهش چیزی متفاوت و کاملا متضاد است: پژوهشی فلسفی و روانکاوانه در باب نقاط ساختاری ویژه ای که این تجلی های فراوان را به وجود می آورند و حتی ضروری می سازند. به بیان دیگر، کاملا معقول و منصفانه است که بگوییم در این کتاب من اصلا و ابدا ( از جنسیت حرف نمی زنم ). هیچ گونه بحث و حرف های آن چنانی درباره جنسیت را نمی توان در این جا یافت؛ چیزی در راستای دانش رفتار جنسی دستگیر خواننده نخواهد شد؛ در حقیقت، پرسش حاکم بر سراسر کتاب این است: کدام بن بست ها و تناقض های هستی شناختی ( کیفیت های خاص ) جنسیت را به وجود می آورند و ارزش گذاری های فرهنگی متفاوت و انواع گوناگون تنظیمات تحمیلی بر جنسیت، از جمله به تعبیر فوکو تنظیم از راه تحریک، را ایجاد می کنند و...
این کتاب ترجمه ایست از What is sex?
اثر زوپانچیچ که در سال ۲۰۱۷ میلادی منتشر شده است.
@Filmosophy
این کتاب ترجمه ایست از What is sex?
اثر زوپانچیچ که در سال ۲۰۱۷ میلادی منتشر شده است.
@Filmosophy