Filmosophy | فیلموسوفی
2.53K subscribers
1.24K photos
186 videos
76 files
1.02K links
بررسی، نقد، ترجمه و تألیفِ فلسفی‌ـ‌سیاسی‌ـ‌روانکاوانه‌ در باب سینما و آثار سینمایی
@Filmosophy
Download Telegram
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
👆
با این بندهای اجتماع و زنجیرهای روان که لومت، نیکوشان به نمایش گذاشته است چند درصد یک جامعه می‌تواند دوست جامعه‌ی باز باشد و توانا در پاسداری از آن در برابر دشمنانش؟! فیلسوف نامدار ما و هم‌اندیشانش چنان از اندکیِ این درصد آگاه‌اند که حتی بند انگشتی هم از مردم‌سالاری نمایندگی‌نهاد فراتر نمی‌روند. تجربه‌هایی همسنگ تجربه‌ی شوروی که ما از سامان مردم‌سالاری‌های نماینده‌نهاد داشته‌ایم و داریم نشانمان داده است که این مردم‌سالاری، در بهترین حالت خود، گونه‌ای از اشرافیت نیمه‌گزینشی خواهد بود. راه دوری نرویم: دونالد ترامپ، تندیس آزمندیِ فرومایه را نه رأی مردم عادی ایالات متحده (که حال یا زمان مشارکت سیاسی را ندارند) بلکه رأی برگزیدگان آن جامعه (رأی الکترال) برکشید.
سخن کوتاه کنم: تنها کسی که بریده‌ی از بندها و زنجیرها بود و یک‌تنه می‌توانست بار همه‌ی کوشش‌ها برای پرسندگی و پژوهندگی را بر دوش بکشد خود، نامدارترین برخی (قربانی) نخستین نسخه‌ی مردم‌سالاری تاریخ شد: سقراط بزرگ؛ همو که سالاری مردمان را شایسته نمی‌دانست و همان «دمو»ی آتنی شوکرانش نوشاند. شگفت آن‌که فیلسوف مردم‌سالار ما او را بس گرامی می‌داشت و معمار آرام لومت هم سایه‌ای است از همان فرزانه‌ی آتنی. گرچه سقراط خود، دوست مردم‌سالاری نبود ولی تنها کسانی به آزادگی و آرمان‌جویی او می‌توانند از آزادی (بنیادی‌ترین ایده‌ی مردم‌سالاری) یا هر سامان درست دیگری، جانانه دفاع کنند. آن‌چه پوپر از فهم آن ناتوان بود همین حقیقت است که آن پسمانده‌ای را که او پاسداری می‌کرد مرده‌ریگ آرمانخواهان پرشور بوده است: اگر روسوی رمانتیک دشمن جامعه‌ی باز نبود کانتی برنمی‌انگیخت که مردم را بر پای خودش بنشاند و شناخت‌شناسی و اخلاقی خودبنیاد برایش دست‌وپا کند که سپس‌تر، پوپری بیاید و خودش را پیرو روشنگری او بداند. پوپر می‌دانست ولی نمی‌فهمید که نه‌تنها اگر روسو، که بزرگ‌ترین جنایتش پس‌انداختن فرزندان حرامزاده بود، نمی‌بود بلکه اگر شور خونین روبسپیرها هم نبود «آزادی، برابری و برادری» شعار جهان نمی‌شد.
اکنون که دانستیم مردم مردم‌سالاری، تنها آسوده‌بالان می‌توانند باشند یا آزادگان آرمان‌خواه باید از پوپر و لومت پرسید: آیا مردم‌سالاری، غیرعملی‌ترین سامان ممکن نیست؟

احمد سلامیه
۲۹ آذر ۱۴۰۰
@Filmosophy
روزی روزگاری هالیوود

نویسنده: کوئنتین تارانتینو

مترجم: یاسر خسروی زاده

انتشارات دیوار،
چاپ اول ۱۴۰۰
۴۲۶ صفحه، پالتویی، شومیز

@Filmosophy
در شب هر خونی سیاه است

انتشارات دیوار

@Filmosophy
بانکدار آنارشیست و دریانورد نمایشنامه‌ایست که بر پایۀ نقیضه (پارودی) استوار است. نقیضۀ یک مفهوم: آنارشیسم. ایده‌ای اتفاقی میان دو دوست که روبه‌روی هم سر میز شام نشسته‌اند، باعث واشکافی لایه‌های پنهان مفاهیم می‌شود. آنارشیسم تکنوکرات، آنارشیسم مبارز، شبه آنارشیسم و… دیدگاه‌های جدلی و اجتماعیِ پسوآ در این اثر کوتاه بسیار پیشرفته و امروزی است.

@Filmosophy
کاهلی، بیزاری عاجزانه و دلمرده‌وار از بار خود وجود است. کاهلی هراسی است از زیستن که [در عین حال] کم از نوعی زندگی نیست، زندگی‌ای که در آن هراس از امر ناآشنا، از ماجراجویی و از ناشناخته‌های آن، تهوع انزجار خویش از کار وجود را به بار می‌آورد. کاهلی ابلوموف اینگونه است- در آن داستانِ کاهلیِ ریشه‌ای و تراژیک نسبت به وجود داشتن که اثر رمان‌نویس روس است. گنچاروف از همان صفحه اول رمان قهرمانش را درازکشیده بر تخت نشان میدهد، و این دراز کشیدنِ وجودی، تصویر حاکم بر داستان باقی میماند.

امانوئل لویناس، از وجود به موجود، ترجمه مسعود علیا، ققنوس، ۱۳۹۸، صفحه ۴۳

@Filmosophy
مجارها (زولتان فابری، ۱۹۷۸)
عده‌ای از کشاورزان مجاری در زمان جنگ دوم جهانی برای کار در زمینهای اربابی آلمانی به شمال آلمان سفر می‌کنند. با اینکه شرایطشان بد نیست و علیرغم پیشنهاد وسوسه‌کننده ارباب برای ماندن در آلمان و تملک مقداری از زمینها و کار بر روی آنها، بازگشت به وطن را انتخاب میکنند.
زولتان فابری در اینجا نیز همچون سایر آثار خود دغدغه مبارزه با فاشیسم دارد...
@Filmosophy
Zoltan Fabri; Hungarian Director, 1917-1994

@Filmosophy
 آنها که بر او و بر هنر او ستم روا داشتند تنها بر جنایات جنگی خود افزودند؛ جنایاتی که به‌هیچ‌وجه کوچک‌تر از جنایات جنگی فاشیست‌ها و نازی‌ها نبود، جنایاتی که هنوز ادامه دارد و مدام بر دامنه‌اش نیز افزوده می‌شود؛ جنایاتی که هیچ‌گاه پشت پیروزی‌هایشان مخفی نخواهد ماند.

دانیل بل (رییس آکادمی علوم و هنرهای زیبای آمریکا) درباره ازرا پاوند شاعر آمریکایی (۱۹۷۲-۱۸۸۵)

@Filmosophy
ازرا پاوند: کاشف تی. اس. الیوت، جیمز جویس، و ارنست همینگوی

پاوند جدا از مباحث حرفه‌ای، از دوستان نزدیک ارنست همینگوی و جیمز جویس بود. این شاعر پیشگام که به ویژه به خاطر سرایش "کانتو"هایش شهرت دارد و کنفوسیوس را از زبان چینی ترجمه کرده، به طرفداری از فاشیسم و نازیسم و اظهارت تند یهودستیزانه‌اش شهرت داشت، و شاید به همین دلیل هیچ‌گاه شایسته‌ی دریافت جایزه نوبل ادبیات شناخته نشد.‌ به همین علت وی سالهای زیادی از عمر خود را در زندان و تیمارستان سپری کرد و تنها در اواخر عمر بود که به واسطه تلاش کسانی چون همینگوی آزادی خود را به دست آورد.

@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
‌‌‌...زمان آن فرارسیده است که افلاطون را احیا کنیم- نه افلاطون از اعتبار افتاده ایدئالیسم را، بلکه افلاطونی متفاوت، افلاطون افلاطون‌گرایی دراماتیک. این افلاطون‌گرایی جسم‌گرایی، نسبی‌گرایی زبانی، و نسبی‌گرایی فرهنگی را به سادگی رد نمیکند بلکه به راه و روشهایی اشاره میکند که از طریق آنها میتوان این عقاید زمان ما را به پرسش کشید و مورد بازاندیشی قرار داد. در واقع همین عمل اشاره کردن است که بنیادیترین حرکت افلاطونگرایی دراماتیک به شمار می‌آید. اشاره کردن حرکت بدن است، بدنی که زبان میشود؛ یک علامت جسمانی است که بی درنگ محو میشود، اشاره‌ای به هیچ که نگاهها را به خود و به هیچی که به آن اشاره دارد معطوف میکند؛ یک اشاره افلاطونی، یا به تعبیر دیگر، افلاطونگرایی به مثابه اشاره. این اشاره به بهترین شکل در تابلوی مرگ سقراط اثر ژاک لویی داوید به تصویر کشیده شده است: اشاره ای که مُصرّانه از بدنهای گردآمده در اطراف خود میخواهد به خویشتن خویش جهتی دیگر دهند؛ و نه به سقراطِ در حالِ مرگ بلکه به آن چه او بدان اشاره میکند نظر کنند. سقراط به چیزی اشاره نمیکند، با این حال انگشت اشاره‌اش بدنهایی را که در تصویر میبینیم وامیدارد تا جهت نگاهشان را عوض کنند و از غار روی برگردانند. این همان کارکرد حقیقت، کارکرد ایده، یا کارکرد امر کلی‌ست: اشاره‌ای که بدنها را وامیدارد به فراسوی خود نظر کنند بی آنکه بدانند این فراسو چه میتواند بود‌...

تئاتر ایده‌ها، انگیزشهای افلاطونی در تئاتر و فلسفه، مارتین پوشنر، ترجمه مرتضی نوری، نشر شب خیز، صص ۷-۳۴۶

@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
امروزه به ما تلقین کرده‌اند برای عاشق شدن اول باید عاشق خودمان باشیم، ولی در واقع نفرت از خود است که افزایشی روز‌افزون داشته است. همه از خود گلایه‌مندند و خود را سرزنش می‌کنند و از اینکه به کفایت خوب نیستند به قدری مضطرب می‌شوند که به انواع روش‌ها خودشان را تنبیه می‌کنند. 
به عقیدۀ رناتا سالکل عشق و نفرت ملازم هم نیستند ولی معمولاً به نحوی کنار هم می‌نشینند، به‌خصوص در مناسبات انسانی. او به تأسی از دیدگاه ژاک لکان می‌گوید زمانی که عاشق می‌شویم، چیزی را در دیگری می‌بینیم که ندارد و اغلب چیزی را به دیگری عرضه می‌کنیم که نداریم و او نیز آن را نمی‌خواهد. از این رو، شیفتگی به رفتاری خاص در ابژۀ عشق پس از مدتی تبدیل به انزجار می‌شود و نشانمان می‌دهد که چرا وقتی دچار عشقی مفرط هستیم، اتفاقاً راه وصال به ابژۀ عشق را برای همیشه مسدود می‌کنیم و به دنبال ابژه‌های عشقی دست‌نیافتنی می‌رویم و قاتل ابژۀ عشقمان می‌شویم.
نویسنده با بهره‌گیری از داستان‌هایی همچون عصر معصومیت، بازماندۀ روز و ملودرام‌های هالیوودی هم‌تنگی عشق و نفرت، خشونت و تحسین، رانه‌های لیبیدویی و ویرانگر را واکاوی می‌کند و رواداری و احترام به اصل چندفرهنگی را نقد می‌کند.
 
@Filmosophy
چه بسا که مردن در راه کشورگشایی مرگی زیبا باشد، اما امروز جنگ آنچه را که مدعی تشویق آنست نابود میکند. امروز دیگر صحبت فدا کردن اندکی خون برای زنده داشتن قومی نیست. جنگ از زمانی که از هواپیما و گازهای سمی سود میجوید قصابی خونینی است. هر یک از طرفین در پناه سنگری سیمانی جای میگیرد و چون کار بهتری نمیتواند هر شب دسته دسته هواپیما گسیل میکند تا اندرون حریف را متلاشی سازد، مراکز حیاتیش را نابود کند و تولید و مبادلاتش را فلج سازد. پیروزی با طرفی است که دیرتر تباه میشود و هر دو طرف با هم تباه میشوند.

آنتوان دوسنت اگزوپری (۱۹۴۴-۱۹۰۰)

@Filmosophy
📌 اوکراین و جنگ جهانی سوم

(همراه با ژیژک و ایده‌ی کمونیستیِ «اروپا»)
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin

📎 اسلاوی ژیژک| نوید گرگین

@filmosophy

(قسمت ۱)

هفته‌نامه‌ی نوول اُبزرواتور در پاریس: آیا دو جور پناه‌جو داریم؟ «خوب» و «بد»؟ یعنی آنهایی که شبیه به اروپایی‌ها هستند و بقیه؟ فیلسوف اسلونیایی توضیح می‌دهد که اعتبار اروپا و جهان در آینده‌ی ژئوپولیتیک می‌تواند منوط به این مسئله‌ی انسانی باشد.

پس از تهاجمِ روسیه به اوکراین، دوباره از اینکه شهروند اسلوونی هستم احساس شرم کردم. دولت اسلوونی بلافاصله اعلام کرد که آماده‌ی پذیرش هزاران پناه‌جویِ اوکراینی‌ است که از اشغال نظامیِ روسیه فرار کرده‌اند. بسیار خب، اما وقتی افغانستان به دست طالبان افتاد، همین دولت اعلام کرده بود که اسلوونی به هیچ وجه آماده‌ی پذیرفتنِ پناه‌جویان از آنجا نیست- توجیهی که داشتند این بود که مردمِ افغانستان می‌بایست بجای فرار، پایداری می‌کردند و با اسلحه علیه طالبان مبارزه می‌کردند. چند ماه پیش با همین استدلال، وقتی هزاران پناه‌جو از آسیا سعی داشتند تا از مرز بلاروس وارد لهستان شوند، دولتِ اسلوونی حتی با این ادعا که اروپا تحت تهاجم است به لهستان پیشنهاد کمک نظامی کرد.
ظاهراً که دو جور پناه‌جو وجود دارد: «ما» (اروپایی‌ها)، که همان «پناه‌جوهای حقیقی‌»‌اند، و آنهایی که از جهانِ سوم آمده‌اند و مستحقِ مهمان‌نوازی ما نیستند. دولتِ اسلوونی در توییتی که در ۲۵ فوریه (یعنی یک روز پس از حمله‌ی روسیه) منتشر کرد این تمایز را به وضوح بیان کرد: «پناه‌جویانِ اوکراین از پس‌زمینه‌ی تاریخی، مذهبی و فرهنگی کاملاً متفاوتی نسبت به افغانستان می‌آیند.» وقتی این توییت جنجال‌آفرین شد به سرعت آن را پاک کردند، اما برای مدتی کوتاه غولِ زشتِ حقیقت ازچراغ جادو بیرون پریده بود.

رقابت بر سر نفوذ ژئوپولیتیک
این موضوعِ پناه‌جویان را صرفاً به دلایلِ اخلاقی مطرح نمی‌کنم، بلکه عقیده دارم که این طرزِ «دفاع از اروپا» در نهایت برای اروپای غربی در رقابتی، که برای نفوذِ ژئوپولتیکِ جهانی آغاز شده، فاجعه‌‌بار خواهد بود. رسانه‌های ما امروز روی اختلافِ دوگانه‌ی فضایِ «لیبرالِ» غربی و فضایِ «اوراسیا‌گرایی» روسی متمرکز شده‌اند، چنان‌که هر کدام دیگری را یک تهدید قلمداد می‌کنند: غرب مشوق «انقلاب‌های رنگین» در شرق است و از طرف دیگر هم روسیه را با گسترشِ ناتو محاصره کرده است؛ روسیه هم با قساوتِ تمام در پی آن است تا کنترل خودش بر تمامِ حوزه‌ی شوروی سابق را به دست بیاورد، و هیچ کس هم نمی‌داند که کجا قرار است متوقف شود. پوتین همین حالا هم برایمان روشن کرده که اگر قرار باشد بوسنی و هرزگوین به ناتو نزدیک‌تر شوند قرار نیست فقط بنشیند و تماشا کند (که احتمالاً یعنی قصد دارد تا از جدایی بخش‌ صِرب‌نشینِ بوسنی حمایت کند). همه‌ی اینها بخشی از یک بازیِ ژئوپولتیک بزرگ‌تر است—کافی‌ست حضورِ نظامیِ روسیه در سوریه که حکومت اسد را بر سر کار نگه داشت به خاطر بیاوریم.
چیزی که غرب عمدتاً انکار می‌کند آن دسته‌ی سوم و بزرگ‌تر از کشورهایی‌ست که در بیشتر موارد تنها تماشاگر این تعارضات هستند: یعنی جهانِ سوم، از آمریکای لاتین تا خاورمیانه، از آفریقا تا آسیایِ جنوبِ شرقی (حتی چین هم حاضر نیست از روسیه حمایتی همه‌جانبه داشته باشد، هرچند می‌دانیم که چین هم برنامه‌های خودش را دارد). در همان ۲۵ فوریه، شی جینگ‌پینگ رئیس جمهورِ چین در پیامی به رهبر کره‌ی شمالی، کیم جونگ اون، گفت که آماده‌ همکاری با طرفِ کره‌ای است تا «در شرایطی جدید» رفته رفته روابطِ دوستانه و همکاری‌ها‌ میانِ چین و جمهوری دموکراتیک خلقِ کره را گسترش دهند. منظور از «در شرایطی جدید» اینجا کُدی برای اشاره به همین جنگِ اوکراین است. حتی نگرانی‌هایی هست که چین این «شرایطِ جدید» را برای اشاره به «آزاد‌سازی» تایوان به کار برده باشد.


(قسمت ۱/ ادامه در پست بعدی 👇)
👍1
📌 اوکراین و جنگ جهانی سوم

(همراه با ژیژک و ایده‌ی کمونیستیِ «اروپا»)
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 اسلاوی ژیژک| نوید گرگین

@filmosophy
(قسمت ۲ )

رادیکالیزاسیون
به همین دلیل کافی‌ نیست فقط چیزهایی را که بدیهی به نظر می‌رسند تکرار کنیم. واقعیت این است که سبْکِ گفتار (یا لانگاژ) پوتین همه چیز را عیان می‌کند. در ۲۵ فوریه‌ی ۲۰۲۲، پوتین نیروهای نظامی اوکراینی را به تسخیر قدرت در کشور خودشان و سرنگون‌کردن ریاست‌جمهوریِ زلنسکی فراخواند؛ وقتی که گفت «برای ما آسان‌تر است تا با شما معامله کنیم» تا با «آن باندِ معتادان و نئونازی‌ها» (دولتِ اوکراین) که «همه‌ی مردم اوکراین را به گروگان گرفته‌ است.» همزمان توجه کنیم که چطور روسیه همه‌ی تحریم‌ها را میلیتاریزه می‌کند: وقتی دولت‌های غربی درباره‌ی اخراج روسیه از سویفت (میانجی تراکنش‌های مالی) تصمیم‌ می‌گرفتند، روسیه پاسخ داد که این رسماً اقدامی جنگی‌ست—عجبا انگار روسیه تا پیش از آن جنگی تمام‌عیار را شروع نکرده است! نمونه‌ی ترسناکِ دیگر وقتی بود که در همان ۲۴‌ام فوریه، یعنی همان روز تجاوز به اوکراین، پوتین اخطار داد: کسانی «که سعی دارند از بیرون در کار ما مداخله کنند بدانند که پاسخ روسیه فوری خواهد بود و پیامد‌هایی به بار خواهد آورد که تا پیش از این هرگز تجربه نکرده‌اید.» بیایید این نظر را برای یک لحظه هم که شده جدی بگیریم: «مداخله از بیرون» می‌تواند صدها معنی داشته باشد، که حتی شاملِ ارسالِ تجهیزاتِ نظامی به اوکراین نیز می‌شود؛«پیامد‌هایی وخیم‌تر از هرچه تا کنون در تاریخ دیده‌اید» یعنی چه؟ کشورهای اروپایی دست کم دو جنگ جهانی با میلیون‌ها کشته را تجربه کرده‌اند، پس پیامد «وخیم‌تر» فقط می‌تواند معادل با ویرانی اتمی باشد. این همان رادیکالیزاسیون (و نه صرفاً نوع بیان) است که باید ما را نگران کند: بیشترمان انتظار داشتیم روسیه فقط به اشغالِ آن دو «جمهوری» که تحت کنترلِ جدایی‌طلبانِ روسی‌ست رضایت بدهد یا ،در بدترین حالت، تمامِ نواحی دونباس [یعنی دونِتسک و لوهانسک] را تصرف کند؛ هیچ کس به تجاوزی تمام‌عیار به اوکراین فکر نمی‌کرد.
کسانی که از روسیه حمایت می‌کنند یا دست کم می‌گویند این اقداماتِ روسیه را «درک می‌کنند» واقعاً رفقای خیلی عجیبی هستند. شاید تاسف‌آورترین موضوع این باشد که تعداد قابل ملاحظه‌ای از کسانی که در جناحِ چپِ لیبرال هستند گمان می‌کردند که تمام این بحران فقط بازی بلوف است، چراکه دو طرف ماجرا می‌دانند که نمی‌توانند از پس جنگِ تمام‌عیار بر بیایند—پیام‌شان این بود که «آرامش خودتان را حفظ کنید، خونسرد بمانید، قرار نیست اتفاقی بیوفتد.» متاسفانه، باید بپذیریم که جو بایدن حق داشت وقتی از ده روز قبل گفت پوتین تصمیمش را برای حمله گرفته است. بعد از تهاجمِ روسیه، بعضی از «چپ‌»‌ها (که واقعاً نمی‌توانم این کلمه را بدون گیومه به کار ببرم) ترجیح می‌دادند غرب را مقصر بدانند: داستان را همه می‌دانیم: ناتو داشت آرام آرام روسیه را محاصره و بی‌ثبات می‌کرد، با نیروی نظامی روسیه را در تنگنا قرار می‌داد، غرب داشت فتنه‌ی انقلاب‌های رنگی را برمی‌انگیخت، و هیچ توجهی به نگرانی‌های معقولِ روسیه نداشت؛ به خاطر بیاورید در قرن گذشته غرب دو بار به روسیه حمله کرده است... البته اندکی حقیقت در این نظرات وجود دارد، اما دفاع از چنین موضعی مثلِ آن است تا با محکوم‌کردنِ پیمانِ ورسای از هیتلر دفاع کنیم با این توجیه که این پیمان اقتصاد آلمان را نابود کرده است. به علاوه، معنای دیگر این موضع آن است که قدرت‌های بزرگ برای کنترلِ حوزه‌ی نفوذشان حق دارند تا خودآئینیِ ملت‌های کوچکتر را در مذبحِ ثباتِ جهانی قربانی کنند. پوتین بارها ادعا کرده که مجبور به مداخله‌ی نظامی شده زیرا هیچ انتخاب دیگری نداشته است. اگر بخواهیم استدلالِ او را دنبال کنیم، هرچند از جهاتی درست است، نمی‌توانیم مداخله‌ی نظامی را به عنوان شکلی از شعار «هیچ آلترناتیو دیگری وجود ندارد» در نظر بگیریم مگر آنکه پیشاپیش نظرگاهِ عام او از سیاست به‌عنوان عرصه‌ی نزاعِ قدرت‌های بزرگ برای دفاع و گسترشِ حوزه‌ی نفوذشان را پذیرفته باشیم.

(قسمت ۲/ ادامه در پست بعدی 👇)
📌 اوکراین و جنگ جهانی سوم

(همراه با ژیژک و ایده‌ی کمونیستیِ «اروپا»)
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 اسلاوی ژیژک| نوید گرگین

@filmosophy

(قسمت ۳ )

فاشیست کیست؟
اتهام «فاشیسمِ اوکراینی» که پوتین به کار می‌برد به چه معناست؟ (همچنین عجیب است اگر زلنسکی را نئونازی بدانیم، وقتی که خودش یهودی‌ست و بسیاری از اجداد خود را در هولوکاست از دست داده است...) به نظر می‌رسد باید اتفاقاً سوال را به سمتِ خودِ پوتین بچرخانیم: همه‌ی آنهایی که در مورد پوتین توهم دارند باید توجه کنند که او رسماً ایوان ایلین (Ivan Ilyin) را فیلسوف بالینی خودش می‌داند. ایلین فیلسوفِ الهیات سیاسی روسی بود که در اوایلِ دهه‌ی ۱۹۲۰ [به عنوان متفکری آنتی‌کمونیست] روی «کشتی بخار فیلسوفانِ» معروف از اتحاد شوروی تبعید شد. او از نسخه‌ی خودش از فاشیسمِ روسی که همزمان علیه بولشویسم و لیبرالیسمِ غربی بود رونمایی کرد. نظریه‌ی او می‌گوید دولت جماعتی ارگانیک است که باید توسط یک پادشاهی پدرانه اداره شود. از این رو، نزد ایلین، نظامِ اجتماعی مثلِ یک بدن است که درون آن هر کدام از ما جایگاه مخصوصی دارد و در نتیجه برای او دموکراسی صرفاً یک تشریفات است: «ما فقط رای می‌دهیم تا حمایت جمعی خود را از رهبرمان تصدیق کنیم. اما رهبر مشروعیت‌اش را از آراء یا انتخابِ ما نمی‌گیرد.» آیا انتخابات‌های روسیه در دهه‌های گذشته در عمل (de facto) به همین شیوه‌ برگزار نشده؟ می‌دانیم که امروز آثارِ ایلین در تیراژ گسترده در روسیه بازنشر می‌شود، و نسخه‌های رایگان از این نوشته‌ها در بینِ اعضای بلند‌پایه‌ی دولتی و نیروهای نظامی توزیع شده است. الکساندر دوگین [از نظریه‌پردازان روسیه‌ی کنونی و بنیانگذار «حزب اوراسیا» که به دلیل دفاع از کشتار اوکراینی‌های آنتی‌روس جنجالی‌ شده بود] که امروز فیلسوفِ درباریِ پوتین است، دقیقاً قدم بر جای پای ایلین می‌گذارد، با این تفاوت ساده که کمی به آن چاشنیِ نظریات پست‌مدرن و اندکی نسبی‌گرایی تاریخی اضافه کرده‌ است:
«پست‌مدرنیته نشان می‌دهد که هر به اصطلاح حقیقتی مبتنی بر یک باور است. در نتیجه ما به کاری که می‌کنیم باور داریم، به حرفی که می‌گوییم باور داریم. و این یگانه راه برای تعریفِ حقیقت است. خب ما هم حقیقتِ ویژه‌ی روسی خودمان را داریم و شما ناگزیرید آن را بپذیرید. اگر ایالات متحده نمی‌خواهد جنگی را آغاز کند، باید بپذیرید که ایالات متحده دیگر تنها ارباب نیست: و با در نظر گرفتنِ شرایطِ سوریه و اوکراین، روسیه می‌گوید، «نه، تو رئیس نیستی، تو دیگر رئیس نیستی.» مسئله این است که چه کسی جهان را اداره کند. و تنها جنگ واقعاً می‌تواند در این رابطه تصمیم بگیرد. تنها جنگ نشان خواهد داد که رئیس کیست» (الکساندر دوگین، در مستندِ جدید بی‌بی‌سی، «روس‌هایی که از جنگی اتمی با غرب هراسان‌اند» [The Russians who fear a nuclear war with the West]، لینک در یوتویوب.)
اما مسئله‌ی فوری ما این است: مردمِ سوریه و اوکراین چطور؟ آیا آنها هم می‌توانند باور/حقیقتِ خودشان را انتخاب کنند یا فقط در حکم زمینِ بازی برای نبردِ «اربابانِ جهان» هستند؟ این ایده که هر «فرهنگی» حقیقت خودش را دارد همان چیزی‌ست که پوتین را در میان راستِ پوپولیستِ جدید تا این اندازه محبوب کرده است—جای شگفتی ندارد ترامپ و دیگر راست‌گراها از مداخله‌ی نظامیِ او در اوکراین به عنوان اقدامی «نبوغ‌آمیز» استقبال کردند... خب پس وقتی پوتین از «نازی‌زدایی» صحبت می‌کند، بیایید صرفاً به یاد بیاوریم که این همان پوتینی است که تمام قد از ماری لوپن در فرانسه، لِگا نورد (یا لیگِ شمالی) در ایتالیا و همه‌ی جنبش‌های نئوفاشیستِ امروز هم دفاع کرده است.

(قسمت ۳/ ادامه در پست بعدی 👇)
📌 اوکراین و جنگ جهانی سوم

(همراه با ژیژک و ایده‌ی کمونیستیِ «اروپا»)
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin
📎 اسلاوی ژیژک| نوید گرگین

@filmosophy

(قسمت ۴ )

ما را از شر همه‌ی اشکالِ استعمارِ نو خلاص کنید
اما در همه‌ی این تئوری‌بافی‌ها هیچ نکته‌ی عجیبی نیست: همه‌ی آن بحث‌ها درباره‌ی «حقیقتِ روسی» را فراموش کنید، آن بحث‌ها فقط اسطوره‌ای سهل‌الوصول برای توجیه قدرتشان است. کاری که پوتین می‌کند چیزی نیست مگر کپی‌برداریِ بسیار دیرهنگامی از توسعه‌طلبی امپریالیستی غربی‌ها. اما برای مقابله‌ی واقعی با این توسعه‌طلبی می‌بایست پلی بسازیم به سویِ کشورهای جهانِ سوم، که خیلی از آنها فهرستی بلند از دلایلی موجه‌ برای نارضایتی از استعمار و استثمارِ غربی دارند. کافی نیست تنها «از اروپا دفاع کنیم»: وظیفه‌ی واقعی این است که کشورهای جهانِ سوم را قانع کنیم که، در مواجهه با مشکلاتِ جهانی‌مان، می‌توانیم انتخابی بهتر از روسیه و چین پیش رویشان بگذاریم. و یگانه راه برای چنین کاری این است که دیدگاهِ خودمان را کاملاً فراسویِ آن نزاکتِ سیاسیِ پسااستعماری ببریم، تا به کلی از شر همه‌ی اشکالِ استعمارِ نو (نئوکولونیالیسم) خلاص شویم.

اگر چنین نکنیم، آنگاه فقط باید متعجب باشیم که چرا کسانی که ساکنِ جهانِ سوم هستند درک نمی‌کنند که با دفاع از اروپا همزمان داریم برای آزادی مردمِ آنها هم مبارزه می‌کنیم—آنها این را نمی‌بینند چون ما واقعاً دست به چنین مبارزه‌ای نزده‌ایم. آیا واقعاً برای چنین چیزی آماده‌‌ایم؟ من بعید می‌دانم.


📌 ژیژک و ایده‌ی کمونیستیِ «اروپا»

📎 نوید گرگین

اسلاوی ژیژک با پس‌زمینه‌ای که از فضای اروپای شرقی دارد و همچنین با توجه به تجربیاتی که در حوادثِ حوزه‌ی بالکان از سر گذرانده است دست کم یکی از کسانی‌ست که نوعی تجربه‌ی زیسته در مورد تحولاتِ فضای عمومی حاکم بر آن ناحیه از اروپا دارد. و بنابراین از تحولاتِ شرقِ اروپا بی‌خبر نیست. اما باید توجه کنیم که موضعِ تحلیلیِ او به این شناخت یا مستنداتی که پژوهشگرانِ حوادثِ آن منطقه جمع‌آوری می‌کنند مربوط نیست و از جای دیگری آب می‌خورد.
ژیژک در مقاله‌ی مشهورش در سال ۱۹۹۸ تحت عنوان «ناتو به‌مثابه‌ی دستِ چپِ خدا؟» (با کنایه به نوشته‌ای از واتسلاو هاول) از چپ‌هایی مثلِ طارق علی که تاکید دارند نباید همه‌ی گناه را به گردن صرب‌ها انداخت و غرب هم چندان معصوم نیست انتقاد می‌کند (هرچند در نهایت مقاله‌ی او را در تحلیل ماجرای میلوشویچ تحسین می‌کند). این انتقاد در واقع بر این اصل استوار است که از موضعِ ایده‌ی عام یا کمونیستی که ریشه در اندیشه‌های روشنگری دارد نباید این پیش‌فرضِ رئال‌پولیتیک را پذیرفت که یک قدرت منطقه‌ای به صرف اینکه قدرت دارد حقی هم برای خود قائل باشد. در واقع چپ نباید این اصل روشنگری را فراموش کند که «قدرت حق نمی‌آورد» (روسو). و قدرت بیشتر هم لزوماً حقِ بیشتر به بار نمی‌آورد. حق از درستیِ ایده بدست می‌آید. این موضع نه ربطی به نسبی‌گرایی پسامدرن دارد و نه محصول پذیرشِ اقتدارِ امپریالیسمِ آمریکایی‌ست (که می‌توان نشان داد هر دو موضع در اغلب موارد به یکدیگر منتهی می‌شوند) بلکه ناشی از صدای بریده بریده‌ایست که ما را برای بازگشت به سنتِ روشنگری اروپایی دعوت می‌کند.

(قسمت ۴/ ادامه در پست بعدی 👇)
📌 ژیژک و ایده‌ی کمونیستیِ «اروپا»
https://b2n.ir/UkraineZizekGorgin

📎 نوید گرگین
@filmosophy
(قسمت ۵)

موضع‌یابِ ژیژک
چرا ژیژک در موضوعات مختلف بدون فکت و تحلیل کافی موضعی درست اتخاذ می‌کند و هرچند اغلب دلایل خوبی ارائه نمی‌کند در جای درستی می‌ایستند؟ زیرا بجای اینکه خودش را در دامانِ تحلیل‌های پراکنده (هرچند مستند) رها کند به استدلال‌ها و اصولِ بنیادی اندیشه‌ی اروپایی، که امروز کمتر متفکر «اروپا»یی بدان پایبند مانده است، وفادار می‌ماند—اصولی که در زمانه‌ی گفتمان‌های پسامدرن و پسااستعماری دیگر حتی حقیقتِ «اروپایی» هم به حساب نمی‌آیند؛ او به روحِ عقلِ مدرنی وفادار است که در اروپا بالید ولی ربطی به ارزش‌های محلی اروپایی ندارد. شاید تنها کمونیست مثلِ ژیژک بتواند امروز چنین موضعی را بدست بیاورد چراکه پس از حوادثی که بر سر الگوهای «کمونیسمِ» روسی و چینی و غیره آمد به غمزه می‌داند اندیشه‌های انتقادیِ مارکس هرچند در قلب اروپا ظاهر شدند امروز در خود «اروپا» هم جایی ندارند و به نظریه‌ای بی‌سرزمین و مشترک برای همه‌ی مردمِ جهان بدل شده‌است. این در شرایطی‌ست که اندیشه‌ی لیبرال‌دموکراسی به این واقعیتِ سرد تن داده که قرار است آزادی‌ها تنها برای ساکنان کشورهای توسعه‌یافته (و حتی در برخی روایت‌ها فقط ایالاتِ متحده) فراهم شود و مردمی که هنوز آمادگیِ این آزادی‌ها را نداشته باشند ناگزیر باید از آن محروم بمانند—نمونه‌اش افغانستان؛ گفتار رسمی می‌گفت که به نظر می‌رسد افغان‌ها هنوز آمادگیِ آزادی و دموکراسی را ندارند!!!

کمونیسمِ تبعید‌شده
ریچارد ساکوا در کتابِ «پساکمونیسم» اشاره می‌کند که در آستانه‌ی فروپاشی شوروی این توافق میانِ مخالفان کمونیسم وجود داشت که آن را چیزی بیگانه بدانند. کشورهای اروپایی شوروی باور داشتند که کمونیسم یک مفهومِ ساخته‌ی روس‌های وحشی‌ست که «ما» اروپایی‌های متمدن را به گروگان گرفته است تا نتوانیم به فرهنگ غربی خودمان برگردیم. روس‌ها و کشورهای شرقی‌ می‌گفتند کمونیسم محصول ایده‌های چند نفر آلمانی زبان (مارکس و انگلس و لوگزامبورگ و دیگران) است که توسط چند روسِ غرب‌زده (لنین و تروتسکی و دیگران) به اینجا آورده شد و ما را از دین و آئین خودمان دور کرد تا برده‌ی غربی‌ها بشویم. خلاصه غرب‌گراها و آسیا‌گراها هر دو با دلایلی متضاد کمونیسم را چیزی بیگانه می‌شناختند. این گفتمان به مرور جهانی‌تر شد و شاید این همان چیزی بود که آن «ایده» نیاز داشت. اینکه واقعاً از هرشکلی از ریشه‌های فرهنگی کنده شود و به یک «فرضیه‌»ی بی‌مکان بدل شود. همانطور که علم یا موسیقی به دلیلِ خصلتِ انتزاعی‌شان نیز چنین صفتی دارند. کسی نمی‌گوید ایده‌های هندسیِ نیکلای لباچفسکی روس است ولی نظریاتِ کارل گاوس آلمانی‌ست، بلکه هر دو از زادگاه‌شان کنده شده‌اند. واقعاً نمی‌توان ثابت کرد آثار دیمتری شوستاکوویچ از کلود دبوسی شرقی‌تر باشد. امروز ایدئولوژیِ لیبرال از این ادعا دست شسته‌ است و به رئال‌پولتیکِ دوگانه‌ی شرق و غرب تن داده است. این ایدئولوژی امروز (با استعانت از نظریاتِ پسااستعماری) دیگر پذیرفته که شاید برخی از کشورها نخواهند آزادی و دموکراسی را تجربه کنند؛ با پذیرشِ وضع موجود بود که لیبرالیسمِ غربی از خصلتِ جهان‌شمولِ «آزادی» دست شست. از اینکه این ارزش‌ها کمونال و میانِ همگان مشترک‌ هستند پا پس کشید.
در این شرایط، تنها نقطه‌ی ائتلافی که هنوز می‌توانست این ایده‌ها را از فراموشی نجات دهد همان «اروپا»یی‌ست که محلِ تولد این ایده‌ها بوده است. در چند دهه‌ پروژه‌ی اتحادیه‌ی اروپا می‌توانست تجلی بخشی از این آرزوی انترناسیونال باشد که مرز‌ها کمرنگ شوند و اشتراکِ منافعِ اقتصادی و واحد پولِ یکسان بتواند نوعی همبستگیِ اجتماعی فراهم کند (و جالب است که در این ایده برخلافِ شعار‌های رایج لزومی نداشت تنوعِ زبانی از بین برود؛ به هر حال در هر منطقه‌ای یکی دو زبانِ میانجی یا lingua franca وجود داشت). ولی دیدیم که چند سالی‌ست که قدرت‌های راست‌گرا تلاش دارند تا کشورها را یکی یکی از مدار اقتصادی و فرهنگی مشترک خارج کنند و بر طبلِ شوونیسم می‌کوبند (هرچند در مواقع دیگر، و در برابر جهانِ سوم، همان دولت‌های راست‌گرا نیز مزورانه خود را یک واحدِ متمایز در نظر می‌گیرند).

(قسمت ۵/ ادامه در پست بعدی 👇)