Filmosophy | فیلموسوفی
2.53K subscribers
1.24K photos
186 videos
76 files
1.02K links
بررسی، نقد، ترجمه و تألیفِ فلسفی‌ـ‌سیاسی‌ـ‌روانکاوانه‌ در باب سینما و آثار سینمایی
@Filmosophy
Download Telegram
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
■ فردای شبی که ولف میخواست کشتی را آتش بزند روی صفحه کاغذ نوشت:
"بیماری فلج دارد سمت چپ بدنم را نیز فرا میگیرد و من به سختی میتوانم دستم را تکان دهم. حس میکنم بزودی آخرین رشته‌های بستگی من با دنیا دارد قطع میگردد".
پرسیدم: دردی هم حس میکنید؟
او نشنید و من دوباره با صدای بلند سوالم را تکرار کردم.
ولف با دست چپ آهسته روی کاغذ نوشت:
"نه همیشه، اما هنوز اینجا هستم".
مداد ناگهان از دست چپ ولف افتاد. من مداد را برداشته و به دستش دادم و او نوشت:
"وقتی دردی احساس میکنم گویی آرامش بیشتری بدست می‌آورم‌. احساس میکنم هیچگاه نمیتوانستم در زندگی اینطور روشن و عالی بیندیشم. اکنون مانند یک مرتاض هندی درباره فلسفه زندگی و ماهیت مرگ فکر میکنم".
ما کوشیدیم مداد را میان انگشتان او قرار دهیم. اما انگشتانش قدرت نگاهداری قلم را نداشتند. ماد مداد را میان انگشتان بیروح او قرار داد و سپس انگشتان او را روی مداد نگه داشت.
ولف بطور کج و معوج نوشت:
"مزخرف! وجود ندارد".
و این آخرین کلماتی بود که از ولف بجا ماند. آخرین کلماتی که فلسفه او را درباره زندگی بیان میکرد. بیانی مشکوک که برای همیشه بدون جواب ماند...

● گرگ دریا، جک لندن، ترجمه فریدون حاجتی

@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
به نام آفریننده‌ی مردم

*در سرتاسر این نوشته واژه‌ی مردم را آگاهانه هم در ریخت مفرد و کهن آن به معنای انسان به کار برده‌ام و هم در ریخت اسم جمع و نوین آن در معنای سیاسی و جامعه‌شناختی آن.

کدام مردم؟
این گفته‌ی پرآوازه و بسیار واگوشده‌ی کارل ریموند پوپر را به احتمال فراوان شنیده‌اید: «کسانی که می‌خواسته‌اند در زمین، بهشتی بسازند سرانجام، دوزخی برپا کرده‌اند». این گفته، نقدی‌ست کوبنده بر آرمان‌خواهان و آرمان‌خواهی؛ چراکه انباری از واقعیت‌های روی‌داده‌ی تاریخی از آن پشتیبانی می‌کنند؛ زنده‌ترین و دلچسب‌ترین آن‌ها برای خود پوپر تجربه‌ی انقلاب بلشویکی و فرمانروایی لنین و استالین بر شوروی بود. نغز آن‌که فریدریش نیچه نیز که درنمود، همانندی‌ای با پوپر نمی‌تواند داشت گفته‌ای نزدیک به گفته‌ی او دارد: کسانی که می‌خواسته‌اند جهان را از شرّ بروبَند خود سرانجام، شرّ تازه‌ای گشتند. شاید از همین‌جا بتوان راهی به فهم این واقعیت یافت که چگونه فریدریش فون‌هایک نیچه‌ای، دوست هم‌اندیش و مؤثر بر اندیشه‌ی پوپر شده است. بااین‌همه، نیچه به هیچ معنایی از معناهای ممکن واژه، هواخواه مردم و سالاریِ آنان نبود؛ درحالی‌که پوپر، سپهسالار دفاع‌کنندگان از مردم‌سالاری لیبرال بوده است: مردم‌سالاری، آرمانی‌ترین ریخت فرمانروایی نیست باری، بی‌گمان بهترین ریخت ممکن و عملی آن است. فیلم بسیار ستایش‌شده‌ی سیدنی لومت، دوازده مرد خشمگین، نیز دفاعی سینمایی از همین انگاره‌ی بنیادین پوپر و دیگران است: هیأت منصفه همچون نِمونَک گویای جامعه و سیاست مردم‌سالار.
آیا یکان‌یکان مردمان می‌توانند سالار باشند؟ آیا پوپر، «کِریم آب‌مَنگُل» را شایسته‌ی سالاری، حتی بر خودش می‌دانست؟ یا آن جوانی که در آغوش اینستاگرام می‌خسبد و می‌خیزد و تنها کارش در جهان، تماشای روشناسان بَزک‌کرده‌ی اینستازی و ستایش آنان و دریغ بر داشته‌هایشان می‌باشد می‌تواند رأی روشن‌رایی در صندوقی بیاندازد؟(اگر بیزاری پوپر از تلویزیون را به یاد داشته باشید می‌توانید بیانگارید که اینستاگرام می‌توانست او را روانی کند)؛ یا آن کارگرانی که تنها راهی که را که در جهان می‌شناسند و می‌کوبند راه آلونکشان به میدان‌های چشم‌به‌راهی کارفرمایان و واروی آن است و تنها صدایی که می‌شنوند نوای فرسایش اتوبوسی بی‌برگ‌ونوا یا غِژغژ زانوان در همه‌ی متروهای جهان است کی فرصت می‌کنند به جامعه‌ی باز و دوست و دشمنش بیاندیشند؟ سیدنی لومت در فیلمش نشان داده است که تنها یک‌جورْ مردم، شایسته‌ی سالاری بر خویش و دیگری است: فرهیخته‌ای از طبقه‌ی میانی؛ همان دِیویس معمار که نقشش را هنری فوندا بازی می‌کند(ازقضا، خود فوندا و دختر بازیگرش جین، دستی در دفاع از آزادی و مردم‌سالاری داشتند). می‌انگارم که سِر پوپر از لومت هم سخت‌تر بگیرد: خودش، دوستش فون هایک، دیگر هَموَندان(اعضا) انجمن سلطنتی فلسفه‌ی بریتانیا، هموندان دیگرِ فرهنگستان زبان و ادب آلمان، فرهیختگان نواخته‌‌‌‌ی کنگره‌ی ایالات متحده و عبدالکریم سروش از مدرسه‌ی مولانا (پوپر خود از انجمن مردمان خردمند سخن گفته است که اصلاح نرم و همیشگی جامعه را پیش می‌برند).
به‌راستی که تنها همینان می‌توانند: کسانی که یکی زیرشان را می‌روبد؛ دیگری راننده‌شان می‌شود و آنان را از دانشگاه به پژوهشگاه می‌برد و سه‌دیگر، با سه فرزند معمارِ لومت در مدرسه سروکله می‌زند تا پدر روشنفکرشان بتواند همه‌ی کنج‌ها را بکاود تا بهترین داوری را بکند. ارسطو درست دیده بود که فیلسوفی (فیلسوف‌بودن) نمی‌شود مگر با آسوده‌بالی از کردوکار بردگان و سپس‌تر، مارکس نیز به همان درستی دریافت که تمدن یونانی و رومی برپا نشد مگر بر سامان برده‌داری. گذشته از این بندهای اجتماعی که ژان‌ژاک روسو به‌انگشت نشانمان می‌داد و سیدنی لومت نیز در قالب مردانی خشمگین از لایه‌های گوناگون اجتماع نمایش می‌دهد که برای داوری و کشتن شتاب دارند (یکی‌شان که دلالی خرده‌پاست برای آن‌که به تماشای بازی بیس‌بالش برسد دستش را برای اعلام گناهکاری متهم زودتر از همه بالا می‌برد؛ دیگری که آموزگار یا مدیر مدرسه‌ای به چشم می‌آید چنان تجربه‌ی ساختاری‌ای از پسران همسال و هم‌نژاد متهم دارد که دیگر نیازی به اندیشیدن نمی‌بیند و ...) زنجیری درونی نیز در کار است: ساختار روانی. همان ساختاری که کارگردان سرشناس ما، آن را پایدارترین مانع دربرابر حقیقت می‌بیند: واپسین مرد خشمگینی که رأی به بی‌گناهی می‌دهد هموست که با محکوم‌کردن پسرک متهم به مرگ، به‌گونه‌ای ناهشیار از پسر سرکش و بدمهر و بی‌وفای خودش کین می‌ستاند. گوردون آلپورت، نظریه‌پرداز سرآمد شخصیت، همین را پیش چشم داشت هنگامی که روانکاوی فرویدی را می‌نکوهید: مردم روانکاوی نمی‌تواند همان مردم مردم‌سالاری باشد؛ اَزیرا که دومین باید آزاد باشد ولی نخستین، واداری در بند است. 👇
@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
👆
با این بندهای اجتماع و زنجیرهای روان که لومت، نیکوشان به نمایش گذاشته است چند درصد یک جامعه می‌تواند دوست جامعه‌ی باز باشد و توانا در پاسداری از آن در برابر دشمنانش؟! فیلسوف نامدار ما و هم‌اندیشانش چنان از اندکیِ این درصد آگاه‌اند که حتی بند انگشتی هم از مردم‌سالاری نمایندگی‌نهاد فراتر نمی‌روند. تجربه‌هایی همسنگ تجربه‌ی شوروی که ما از سامان مردم‌سالاری‌های نماینده‌نهاد داشته‌ایم و داریم نشانمان داده است که این مردم‌سالاری، در بهترین حالت خود، گونه‌ای از اشرافیت نیمه‌گزینشی خواهد بود. راه دوری نرویم: دونالد ترامپ، تندیس آزمندیِ فرومایه را نه رأی مردم عادی ایالات متحده (که حال یا زمان مشارکت سیاسی را ندارند) بلکه رأی برگزیدگان آن جامعه (رأی الکترال) برکشید.
سخن کوتاه کنم: تنها کسی که بریده‌ی از بندها و زنجیرها بود و یک‌تنه می‌توانست بار همه‌ی کوشش‌ها برای پرسندگی و پژوهندگی را بر دوش بکشد خود، نامدارترین برخی (قربانی) نخستین نسخه‌ی مردم‌سالاری تاریخ شد: سقراط بزرگ؛ همو که سالاری مردمان را شایسته نمی‌دانست و همان «دمو»ی آتنی شوکرانش نوشاند. شگفت آن‌که فیلسوف مردم‌سالار ما او را بس گرامی می‌داشت و معمار آرام لومت هم سایه‌ای است از همان فرزانه‌ی آتنی. گرچه سقراط خود، دوست مردم‌سالاری نبود ولی تنها کسانی به آزادگی و آرمان‌جویی او می‌توانند از آزادی (بنیادی‌ترین ایده‌ی مردم‌سالاری) یا هر سامان درست دیگری، جانانه دفاع کنند. آن‌چه پوپر از فهم آن ناتوان بود همین حقیقت است که آن پسمانده‌ای را که او پاسداری می‌کرد مرده‌ریگ آرمانخواهان پرشور بوده است: اگر روسوی رمانتیک دشمن جامعه‌ی باز نبود کانتی برنمی‌انگیخت که مردم را بر پای خودش بنشاند و شناخت‌شناسی و اخلاقی خودبنیاد برایش دست‌وپا کند که سپس‌تر، پوپری بیاید و خودش را پیرو روشنگری او بداند. پوپر می‌دانست ولی نمی‌فهمید که نه‌تنها اگر روسو، که بزرگ‌ترین جنایتش پس‌انداختن فرزندان حرامزاده بود، نمی‌بود بلکه اگر شور خونین روبسپیرها هم نبود «آزادی، برابری و برادری» شعار جهان نمی‌شد.
اکنون که دانستیم مردم مردم‌سالاری، تنها آسوده‌بالان می‌توانند باشند یا آزادگان آرمان‌خواه باید از پوپر و لومت پرسید: آیا مردم‌سالاری، غیرعملی‌ترین سامان ممکن نیست؟

احمد سلامیه
۲۹ آذر ۱۴۰۰
@Filmosophy
روزی روزگاری هالیوود

نویسنده: کوئنتین تارانتینو

مترجم: یاسر خسروی زاده

انتشارات دیوار،
چاپ اول ۱۴۰۰
۴۲۶ صفحه، پالتویی، شومیز

@Filmosophy
در شب هر خونی سیاه است

انتشارات دیوار

@Filmosophy
بانکدار آنارشیست و دریانورد نمایشنامه‌ایست که بر پایۀ نقیضه (پارودی) استوار است. نقیضۀ یک مفهوم: آنارشیسم. ایده‌ای اتفاقی میان دو دوست که روبه‌روی هم سر میز شام نشسته‌اند، باعث واشکافی لایه‌های پنهان مفاهیم می‌شود. آنارشیسم تکنوکرات، آنارشیسم مبارز، شبه آنارشیسم و… دیدگاه‌های جدلی و اجتماعیِ پسوآ در این اثر کوتاه بسیار پیشرفته و امروزی است.

@Filmosophy
کاهلی، بیزاری عاجزانه و دلمرده‌وار از بار خود وجود است. کاهلی هراسی است از زیستن که [در عین حال] کم از نوعی زندگی نیست، زندگی‌ای که در آن هراس از امر ناآشنا، از ماجراجویی و از ناشناخته‌های آن، تهوع انزجار خویش از کار وجود را به بار می‌آورد. کاهلی ابلوموف اینگونه است- در آن داستانِ کاهلیِ ریشه‌ای و تراژیک نسبت به وجود داشتن که اثر رمان‌نویس روس است. گنچاروف از همان صفحه اول رمان قهرمانش را درازکشیده بر تخت نشان میدهد، و این دراز کشیدنِ وجودی، تصویر حاکم بر داستان باقی میماند.

امانوئل لویناس، از وجود به موجود، ترجمه مسعود علیا، ققنوس، ۱۳۹۸، صفحه ۴۳

@Filmosophy
مجارها (زولتان فابری، ۱۹۷۸)
عده‌ای از کشاورزان مجاری در زمان جنگ دوم جهانی برای کار در زمینهای اربابی آلمانی به شمال آلمان سفر می‌کنند. با اینکه شرایطشان بد نیست و علیرغم پیشنهاد وسوسه‌کننده ارباب برای ماندن در آلمان و تملک مقداری از زمینها و کار بر روی آنها، بازگشت به وطن را انتخاب میکنند.
زولتان فابری در اینجا نیز همچون سایر آثار خود دغدغه مبارزه با فاشیسم دارد...
@Filmosophy
Zoltan Fabri; Hungarian Director, 1917-1994

@Filmosophy
 آنها که بر او و بر هنر او ستم روا داشتند تنها بر جنایات جنگی خود افزودند؛ جنایاتی که به‌هیچ‌وجه کوچک‌تر از جنایات جنگی فاشیست‌ها و نازی‌ها نبود، جنایاتی که هنوز ادامه دارد و مدام بر دامنه‌اش نیز افزوده می‌شود؛ جنایاتی که هیچ‌گاه پشت پیروزی‌هایشان مخفی نخواهد ماند.

دانیل بل (رییس آکادمی علوم و هنرهای زیبای آمریکا) درباره ازرا پاوند شاعر آمریکایی (۱۹۷۲-۱۸۸۵)

@Filmosophy
ازرا پاوند: کاشف تی. اس. الیوت، جیمز جویس، و ارنست همینگوی

پاوند جدا از مباحث حرفه‌ای، از دوستان نزدیک ارنست همینگوی و جیمز جویس بود. این شاعر پیشگام که به ویژه به خاطر سرایش "کانتو"هایش شهرت دارد و کنفوسیوس را از زبان چینی ترجمه کرده، به طرفداری از فاشیسم و نازیسم و اظهارت تند یهودستیزانه‌اش شهرت داشت، و شاید به همین دلیل هیچ‌گاه شایسته‌ی دریافت جایزه نوبل ادبیات شناخته نشد.‌ به همین علت وی سالهای زیادی از عمر خود را در زندان و تیمارستان سپری کرد و تنها در اواخر عمر بود که به واسطه تلاش کسانی چون همینگوی آزادی خود را به دست آورد.

@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
‌‌‌...زمان آن فرارسیده است که افلاطون را احیا کنیم- نه افلاطون از اعتبار افتاده ایدئالیسم را، بلکه افلاطونی متفاوت، افلاطون افلاطون‌گرایی دراماتیک. این افلاطون‌گرایی جسم‌گرایی، نسبی‌گرایی زبانی، و نسبی‌گرایی فرهنگی را به سادگی رد نمیکند بلکه به راه و روشهایی اشاره میکند که از طریق آنها میتوان این عقاید زمان ما را به پرسش کشید و مورد بازاندیشی قرار داد. در واقع همین عمل اشاره کردن است که بنیادیترین حرکت افلاطونگرایی دراماتیک به شمار می‌آید. اشاره کردن حرکت بدن است، بدنی که زبان میشود؛ یک علامت جسمانی است که بی درنگ محو میشود، اشاره‌ای به هیچ که نگاهها را به خود و به هیچی که به آن اشاره دارد معطوف میکند؛ یک اشاره افلاطونی، یا به تعبیر دیگر، افلاطونگرایی به مثابه اشاره. این اشاره به بهترین شکل در تابلوی مرگ سقراط اثر ژاک لویی داوید به تصویر کشیده شده است: اشاره ای که مُصرّانه از بدنهای گردآمده در اطراف خود میخواهد به خویشتن خویش جهتی دیگر دهند؛ و نه به سقراطِ در حالِ مرگ بلکه به آن چه او بدان اشاره میکند نظر کنند. سقراط به چیزی اشاره نمیکند، با این حال انگشت اشاره‌اش بدنهایی را که در تصویر میبینیم وامیدارد تا جهت نگاهشان را عوض کنند و از غار روی برگردانند. این همان کارکرد حقیقت، کارکرد ایده، یا کارکرد امر کلی‌ست: اشاره‌ای که بدنها را وامیدارد به فراسوی خود نظر کنند بی آنکه بدانند این فراسو چه میتواند بود‌...

تئاتر ایده‌ها، انگیزشهای افلاطونی در تئاتر و فلسفه، مارتین پوشنر، ترجمه مرتضی نوری، نشر شب خیز، صص ۷-۳۴۶

@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
امروزه به ما تلقین کرده‌اند برای عاشق شدن اول باید عاشق خودمان باشیم، ولی در واقع نفرت از خود است که افزایشی روز‌افزون داشته است. همه از خود گلایه‌مندند و خود را سرزنش می‌کنند و از اینکه به کفایت خوب نیستند به قدری مضطرب می‌شوند که به انواع روش‌ها خودشان را تنبیه می‌کنند. 
به عقیدۀ رناتا سالکل عشق و نفرت ملازم هم نیستند ولی معمولاً به نحوی کنار هم می‌نشینند، به‌خصوص در مناسبات انسانی. او به تأسی از دیدگاه ژاک لکان می‌گوید زمانی که عاشق می‌شویم، چیزی را در دیگری می‌بینیم که ندارد و اغلب چیزی را به دیگری عرضه می‌کنیم که نداریم و او نیز آن را نمی‌خواهد. از این رو، شیفتگی به رفتاری خاص در ابژۀ عشق پس از مدتی تبدیل به انزجار می‌شود و نشانمان می‌دهد که چرا وقتی دچار عشقی مفرط هستیم، اتفاقاً راه وصال به ابژۀ عشق را برای همیشه مسدود می‌کنیم و به دنبال ابژه‌های عشقی دست‌نیافتنی می‌رویم و قاتل ابژۀ عشقمان می‌شویم.
نویسنده با بهره‌گیری از داستان‌هایی همچون عصر معصومیت، بازماندۀ روز و ملودرام‌های هالیوودی هم‌تنگی عشق و نفرت، خشونت و تحسین، رانه‌های لیبیدویی و ویرانگر را واکاوی می‌کند و رواداری و احترام به اصل چندفرهنگی را نقد می‌کند.
 
@Filmosophy
چه بسا که مردن در راه کشورگشایی مرگی زیبا باشد، اما امروز جنگ آنچه را که مدعی تشویق آنست نابود میکند. امروز دیگر صحبت فدا کردن اندکی خون برای زنده داشتن قومی نیست. جنگ از زمانی که از هواپیما و گازهای سمی سود میجوید قصابی خونینی است. هر یک از طرفین در پناه سنگری سیمانی جای میگیرد و چون کار بهتری نمیتواند هر شب دسته دسته هواپیما گسیل میکند تا اندرون حریف را متلاشی سازد، مراکز حیاتیش را نابود کند و تولید و مبادلاتش را فلج سازد. پیروزی با طرفی است که دیرتر تباه میشود و هر دو طرف با هم تباه میشوند.

آنتوان دوسنت اگزوپری (۱۹۴۴-۱۹۰۰)

@Filmosophy