Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
| جاده تنباکو (جان فورد، ۱۹۴۱)؛ اقتباسی از رمانی بهمین نام از ارسکین کالدول نویسنده آمریکایی. موضوع محوری جاده تنباکو فقر قشرهایی از مردم است که در اثر تحولات صنعتی تجاری جدید بیخانمان شدهاند طوری که چاره دیگری جز رفتن به گداخانه ندارند. دیتر، پیرمرد فیلم، که قبلا کشاورز بوده و روی زمین اربابی کار میکرده مدتهاست به علت بدی آب و هوا و ... چیزی کشت نکرده است. بانک قصد دارد این زمین را در ازای سالی صد دلار به او اجاره دهد ولی وی توان پرداخت این پول را ندارد و به هر راهی - از جمله دزدی- متوسل میشود. هرچند در پایان کمک جوانمردانه ای به او میشود تا بتواند در زمین بماند و کشت کند، مشکل اصلی همچنان بجاست. جاده تنباکو یک کمدی سیاه است با طنزی تلخ و گزنده. روستاییانی مفلوک که در جهان جدید جایی ندارند و ناتوان از انطباق خود با شرایط جدید. ورود ماشین به این زمین جداافتاده از باقی جهان ورودی اهریمنی و نابهنجار است. دیتر مقاومت میکند در برابر پیشنهاد کار در یک کارخانه ریسندگی. و دیگر کاراکترهای فقیر و مجنون و پریشان حال (خواهر بثی، دود، و ...)
کالدول حق ساخت فیلم بر اساس رمان خود را به شرطی به فورد فروخت که او در تصویر همه سیاهیها و تلخیها وفادارانه عمل کند. اما فورد به گفته خودش سعی کرد تا جایی که میتواند از این تلخی و سیاهی بکاهد.
از نظر مضمون این فیلم به خوشههای خشم (جان فورد، ۱۹۴۱) نزدیک است.
@Filmosophy
کالدول حق ساخت فیلم بر اساس رمان خود را به شرطی به فورد فروخت که او در تصویر همه سیاهیها و تلخیها وفادارانه عمل کند. اما فورد به گفته خودش سعی کرد تا جایی که میتواند از این تلخی و سیاهی بکاهد.
از نظر مضمون این فیلم به خوشههای خشم (جان فورد، ۱۹۴۱) نزدیک است.
@Filmosophy
| ارسکین کالدول (۱۹۸۷-۱۹۰۳) نویسنده آمریکایی و رمان مشهورش جاده تنباکو. این رمان سالیان درازی پیش از این توسط رضا سیدحسینی به فارسی ترجمه شده است.
@Filmosophy
@Filmosophy
👏1
| در باب پیوند سیروس و سروش:
کارگردانی که فلسفه نمیداند (و البته سینمایش هم بهتر از فلسفهدانیاش نیست) و فیلسوفی که سینما نمیداند (و البته فلسفهورزیاش هم بهتر از سینمادانیاش نیست).
این دو در یک برهه بهم پیوند خوردند: فیلم رستگاری در هشت و بیست دقیقه (الوند، ۱۳۸۳)
رزمنده-آهنگری عارفمسلک به نام فواد که هایدگر و حافظ میخواند (کتاب هایدگر و استعلا اثر بیژن عبدالکریمی؛ که بعدا اعتراض این نویسنده را در پی داشت) برای پاک کردن چهره جامعه از زشتیها و پلشتیها به خشونت متوسل میشود و راهنمای فکری او در این باب هایدگر است! تببین کارگردان از خشونتهای جامعه به مذاق سروش پوپری ضد هایدگری ضد فردیدی خوش آمد: همه چیز زیر سر هایدگر- فردید است! (یک تبیین دایی جان ناپلئونی به سبک کارل پوپری) سروش در مصاحبهای به الوند برای این ریزبینی و نکتهسنجی آفرین گفت. اما در پاسخ به مصاحبه کننده که درباره نقش خود سروش در خشونتهای اوایل انقلاب پرسید طبق معمول به سفسطهها و طفرهرفتنهای قلندرمآبانه صوفیمشربانه پناه برد: ... قصه ماست که بر هر سر بازار بماند...!
@Filmosophy
|
کارگردانی که فلسفه نمیداند (و البته سینمایش هم بهتر از فلسفهدانیاش نیست) و فیلسوفی که سینما نمیداند (و البته فلسفهورزیاش هم بهتر از سینمادانیاش نیست).
این دو در یک برهه بهم پیوند خوردند: فیلم رستگاری در هشت و بیست دقیقه (الوند، ۱۳۸۳)
رزمنده-آهنگری عارفمسلک به نام فواد که هایدگر و حافظ میخواند (کتاب هایدگر و استعلا اثر بیژن عبدالکریمی؛ که بعدا اعتراض این نویسنده را در پی داشت) برای پاک کردن چهره جامعه از زشتیها و پلشتیها به خشونت متوسل میشود و راهنمای فکری او در این باب هایدگر است! تببین کارگردان از خشونتهای جامعه به مذاق سروش پوپری ضد هایدگری ضد فردیدی خوش آمد: همه چیز زیر سر هایدگر- فردید است! (یک تبیین دایی جان ناپلئونی به سبک کارل پوپری) سروش در مصاحبهای به الوند برای این ریزبینی و نکتهسنجی آفرین گفت. اما در پاسخ به مصاحبه کننده که درباره نقش خود سروش در خشونتهای اوایل انقلاب پرسید طبق معمول به سفسطهها و طفرهرفتنهای قلندرمآبانه صوفیمشربانه پناه برد: ... قصه ماست که بر هر سر بازار بماند...!
@Filmosophy
|
| در رستگاری در هشت و بیست دقیقه معلوم نیست ارتباط بین فواد که طرفدار قتل زنان روسپی است با هایدگر چیست؟ یا فیلم صرفا تسویه حسابی سیاسی است با یک جریان فلسفی. نه سیروس الوند و نه عبدالکریم سروش هایدگر نمیدانند. آنها حتی نمیدانند که قرائت احمد فردید از هایدگر قرائت خاص خود اوست و بین هایدگر و بنیادگرایی دینی و سنتی هیچ قرابتی وجود ندارد. از دید آن دو صرف عکس هایدگر و کتابی درباره هایدگر که در دست فواد بسیجی روسپیکُش باشد برای اثبات مدعا کافیست!
به همین ترتیب میتوان فیلمی ساخت و کاراکتری طرفدار انقلاب فرهنگی و تسویه اساتید و ... را با کتاب و عکس پوپر به تصویر کشید و همه خشونتها را به گردن پوپر و پوپریها انداخت. چرا که نه؟!
با منطقی که فیلم دارد فقط یک عکس و کتاب در دست یک کاراکتر کافیست برای متهم کردن و نیازی به چیز دیگری نیست.
بگذریم از اینکه فواد خشن قسیالقلب تئوریسین خشونت اهل خواندن حافظ هم هست! (ربط حافظ به خشونت شریعت مآبانه و فقیهانه زاهدانه را هم از سیروس- سروش میتوان پرسید). لابد میشود این خشونتها را به گردن حافظ هم انداخت و او را تئوریسین خشونت و روسپیکُشی دانست!
@Filmosophy
به همین ترتیب میتوان فیلمی ساخت و کاراکتری طرفدار انقلاب فرهنگی و تسویه اساتید و ... را با کتاب و عکس پوپر به تصویر کشید و همه خشونتها را به گردن پوپر و پوپریها انداخت. چرا که نه؟!
با منطقی که فیلم دارد فقط یک عکس و کتاب در دست یک کاراکتر کافیست برای متهم کردن و نیازی به چیز دیگری نیست.
بگذریم از اینکه فواد خشن قسیالقلب تئوریسین خشونت اهل خواندن حافظ هم هست! (ربط حافظ به خشونت شریعت مآبانه و فقیهانه زاهدانه را هم از سیروس- سروش میتوان پرسید). لابد میشود این خشونتها را به گردن حافظ هم انداخت و او را تئوریسین خشونت و روسپیکُشی دانست!
@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
■ فردای شبی که ولف میخواست کشتی را آتش بزند روی صفحه کاغذ نوشت:
"بیماری فلج دارد سمت چپ بدنم را نیز فرا میگیرد و من به سختی میتوانم دستم را تکان دهم. حس میکنم بزودی آخرین رشتههای بستگی من با دنیا دارد قطع میگردد".
پرسیدم: دردی هم حس میکنید؟
او نشنید و من دوباره با صدای بلند سوالم را تکرار کردم.
ولف با دست چپ آهسته روی کاغذ نوشت:
"نه همیشه، اما هنوز اینجا هستم".
مداد ناگهان از دست چپ ولف افتاد. من مداد را برداشته و به دستش دادم و او نوشت:
"وقتی دردی احساس میکنم گویی آرامش بیشتری بدست میآورم. احساس میکنم هیچگاه نمیتوانستم در زندگی اینطور روشن و عالی بیندیشم. اکنون مانند یک مرتاض هندی درباره فلسفه زندگی و ماهیت مرگ فکر میکنم".
ما کوشیدیم مداد را میان انگشتان او قرار دهیم. اما انگشتانش قدرت نگاهداری قلم را نداشتند. ماد مداد را میان انگشتان بیروح او قرار داد و سپس انگشتان او را روی مداد نگه داشت.
ولف بطور کج و معوج نوشت:
"مزخرف! وجود ندارد".
و این آخرین کلماتی بود که از ولف بجا ماند. آخرین کلماتی که فلسفه او را درباره زندگی بیان میکرد. بیانی مشکوک که برای همیشه بدون جواب ماند...
● گرگ دریا، جک لندن، ترجمه فریدون حاجتی
@Filmosophy
"بیماری فلج دارد سمت چپ بدنم را نیز فرا میگیرد و من به سختی میتوانم دستم را تکان دهم. حس میکنم بزودی آخرین رشتههای بستگی من با دنیا دارد قطع میگردد".
پرسیدم: دردی هم حس میکنید؟
او نشنید و من دوباره با صدای بلند سوالم را تکرار کردم.
ولف با دست چپ آهسته روی کاغذ نوشت:
"نه همیشه، اما هنوز اینجا هستم".
مداد ناگهان از دست چپ ولف افتاد. من مداد را برداشته و به دستش دادم و او نوشت:
"وقتی دردی احساس میکنم گویی آرامش بیشتری بدست میآورم. احساس میکنم هیچگاه نمیتوانستم در زندگی اینطور روشن و عالی بیندیشم. اکنون مانند یک مرتاض هندی درباره فلسفه زندگی و ماهیت مرگ فکر میکنم".
ما کوشیدیم مداد را میان انگشتان او قرار دهیم. اما انگشتانش قدرت نگاهداری قلم را نداشتند. ماد مداد را میان انگشتان بیروح او قرار داد و سپس انگشتان او را روی مداد نگه داشت.
ولف بطور کج و معوج نوشت:
"مزخرف! وجود ندارد".
و این آخرین کلماتی بود که از ولف بجا ماند. آخرین کلماتی که فلسفه او را درباره زندگی بیان میکرد. بیانی مشکوک که برای همیشه بدون جواب ماند...
● گرگ دریا، جک لندن، ترجمه فریدون حاجتی
@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
به نام آفرینندهی مردم
*در سرتاسر این نوشته واژهی مردم را آگاهانه هم در ریخت مفرد و کهن آن به معنای انسان به کار بردهام و هم در ریخت اسم جمع و نوین آن در معنای سیاسی و جامعهشناختی آن.
کدام مردم؟
این گفتهی پرآوازه و بسیار واگوشدهی کارل ریموند پوپر را به احتمال فراوان شنیدهاید: «کسانی که میخواستهاند در زمین، بهشتی بسازند سرانجام، دوزخی برپا کردهاند». این گفته، نقدیست کوبنده بر آرمانخواهان و آرمانخواهی؛ چراکه انباری از واقعیتهای رویدادهی تاریخی از آن پشتیبانی میکنند؛ زندهترین و دلچسبترین آنها برای خود پوپر تجربهی انقلاب بلشویکی و فرمانروایی لنین و استالین بر شوروی بود. نغز آنکه فریدریش نیچه نیز که درنمود، همانندیای با پوپر نمیتواند داشت گفتهای نزدیک به گفتهی او دارد: کسانی که میخواستهاند جهان را از شرّ بروبَند خود سرانجام، شرّ تازهای گشتند. شاید از همینجا بتوان راهی به فهم این واقعیت یافت که چگونه فریدریش فونهایک نیچهای، دوست هماندیش و مؤثر بر اندیشهی پوپر شده است. بااینهمه، نیچه به هیچ معنایی از معناهای ممکن واژه، هواخواه مردم و سالاریِ آنان نبود؛ درحالیکه پوپر، سپهسالار دفاعکنندگان از مردمسالاری لیبرال بوده است: مردمسالاری، آرمانیترین ریخت فرمانروایی نیست باری، بیگمان بهترین ریخت ممکن و عملی آن است. فیلم بسیار ستایششدهی سیدنی لومت، دوازده مرد خشمگین، نیز دفاعی سینمایی از همین انگارهی بنیادین پوپر و دیگران است: هیأت منصفه همچون نِمونَک گویای جامعه و سیاست مردمسالار.
آیا یکانیکان مردمان میتوانند سالار باشند؟ آیا پوپر، «کِریم آبمَنگُل» را شایستهی سالاری، حتی بر خودش میدانست؟ یا آن جوانی که در آغوش اینستاگرام میخسبد و میخیزد و تنها کارش در جهان، تماشای روشناسان بَزککردهی اینستازی و ستایش آنان و دریغ بر داشتههایشان میباشد میتواند رأی روشنرایی در صندوقی بیاندازد؟(اگر بیزاری پوپر از تلویزیون را به یاد داشته باشید میتوانید بیانگارید که اینستاگرام میتوانست او را روانی کند)؛ یا آن کارگرانی که تنها راهی که را که در جهان میشناسند و میکوبند راه آلونکشان به میدانهای چشمبهراهی کارفرمایان و واروی آن است و تنها صدایی که میشنوند نوای فرسایش اتوبوسی بیبرگونوا یا غِژغژ زانوان در همهی متروهای جهان است کی فرصت میکنند به جامعهی باز و دوست و دشمنش بیاندیشند؟ سیدنی لومت در فیلمش نشان داده است که تنها یکجورْ مردم، شایستهی سالاری بر خویش و دیگری است: فرهیختهای از طبقهی میانی؛ همان دِیویس معمار که نقشش را هنری فوندا بازی میکند(ازقضا، خود فوندا و دختر بازیگرش جین، دستی در دفاع از آزادی و مردمسالاری داشتند). میانگارم که سِر پوپر از لومت هم سختتر بگیرد: خودش، دوستش فون هایک، دیگر هَموَندان(اعضا) انجمن سلطنتی فلسفهی بریتانیا، هموندان دیگرِ فرهنگستان زبان و ادب آلمان، فرهیختگان نواختهی کنگرهی ایالات متحده و عبدالکریم سروش از مدرسهی مولانا (پوپر خود از انجمن مردمان خردمند سخن گفته است که اصلاح نرم و همیشگی جامعه را پیش میبرند).
بهراستی که تنها همینان میتوانند: کسانی که یکی زیرشان را میروبد؛ دیگری رانندهشان میشود و آنان را از دانشگاه به پژوهشگاه میبرد و سهدیگر، با سه فرزند معمارِ لومت در مدرسه سروکله میزند تا پدر روشنفکرشان بتواند همهی کنجها را بکاود تا بهترین داوری را بکند. ارسطو درست دیده بود که فیلسوفی (فیلسوفبودن) نمیشود مگر با آسودهبالی از کردوکار بردگان و سپستر، مارکس نیز به همان درستی دریافت که تمدن یونانی و رومی برپا نشد مگر بر سامان بردهداری. گذشته از این بندهای اجتماعی که ژانژاک روسو بهانگشت نشانمان میداد و سیدنی لومت نیز در قالب مردانی خشمگین از لایههای گوناگون اجتماع نمایش میدهد که برای داوری و کشتن شتاب دارند (یکیشان که دلالی خردهپاست برای آنکه به تماشای بازی بیسبالش برسد دستش را برای اعلام گناهکاری متهم زودتر از همه بالا میبرد؛ دیگری که آموزگار یا مدیر مدرسهای به چشم میآید چنان تجربهی ساختاریای از پسران همسال و همنژاد متهم دارد که دیگر نیازی به اندیشیدن نمیبیند و ...) زنجیری درونی نیز در کار است: ساختار روانی. همان ساختاری که کارگردان سرشناس ما، آن را پایدارترین مانع دربرابر حقیقت میبیند: واپسین مرد خشمگینی که رأی به بیگناهی میدهد هموست که با محکومکردن پسرک متهم به مرگ، بهگونهای ناهشیار از پسر سرکش و بدمهر و بیوفای خودش کین میستاند. گوردون آلپورت، نظریهپرداز سرآمد شخصیت، همین را پیش چشم داشت هنگامی که روانکاوی فرویدی را مینکوهید: مردم روانکاوی نمیتواند همان مردم مردمسالاری باشد؛ اَزیرا که دومین باید آزاد باشد ولی نخستین، واداری در بند است. 👇
@Filmosophy
*در سرتاسر این نوشته واژهی مردم را آگاهانه هم در ریخت مفرد و کهن آن به معنای انسان به کار بردهام و هم در ریخت اسم جمع و نوین آن در معنای سیاسی و جامعهشناختی آن.
کدام مردم؟
این گفتهی پرآوازه و بسیار واگوشدهی کارل ریموند پوپر را به احتمال فراوان شنیدهاید: «کسانی که میخواستهاند در زمین، بهشتی بسازند سرانجام، دوزخی برپا کردهاند». این گفته، نقدیست کوبنده بر آرمانخواهان و آرمانخواهی؛ چراکه انباری از واقعیتهای رویدادهی تاریخی از آن پشتیبانی میکنند؛ زندهترین و دلچسبترین آنها برای خود پوپر تجربهی انقلاب بلشویکی و فرمانروایی لنین و استالین بر شوروی بود. نغز آنکه فریدریش نیچه نیز که درنمود، همانندیای با پوپر نمیتواند داشت گفتهای نزدیک به گفتهی او دارد: کسانی که میخواستهاند جهان را از شرّ بروبَند خود سرانجام، شرّ تازهای گشتند. شاید از همینجا بتوان راهی به فهم این واقعیت یافت که چگونه فریدریش فونهایک نیچهای، دوست هماندیش و مؤثر بر اندیشهی پوپر شده است. بااینهمه، نیچه به هیچ معنایی از معناهای ممکن واژه، هواخواه مردم و سالاریِ آنان نبود؛ درحالیکه پوپر، سپهسالار دفاعکنندگان از مردمسالاری لیبرال بوده است: مردمسالاری، آرمانیترین ریخت فرمانروایی نیست باری، بیگمان بهترین ریخت ممکن و عملی آن است. فیلم بسیار ستایششدهی سیدنی لومت، دوازده مرد خشمگین، نیز دفاعی سینمایی از همین انگارهی بنیادین پوپر و دیگران است: هیأت منصفه همچون نِمونَک گویای جامعه و سیاست مردمسالار.
آیا یکانیکان مردمان میتوانند سالار باشند؟ آیا پوپر، «کِریم آبمَنگُل» را شایستهی سالاری، حتی بر خودش میدانست؟ یا آن جوانی که در آغوش اینستاگرام میخسبد و میخیزد و تنها کارش در جهان، تماشای روشناسان بَزککردهی اینستازی و ستایش آنان و دریغ بر داشتههایشان میباشد میتواند رأی روشنرایی در صندوقی بیاندازد؟(اگر بیزاری پوپر از تلویزیون را به یاد داشته باشید میتوانید بیانگارید که اینستاگرام میتوانست او را روانی کند)؛ یا آن کارگرانی که تنها راهی که را که در جهان میشناسند و میکوبند راه آلونکشان به میدانهای چشمبهراهی کارفرمایان و واروی آن است و تنها صدایی که میشنوند نوای فرسایش اتوبوسی بیبرگونوا یا غِژغژ زانوان در همهی متروهای جهان است کی فرصت میکنند به جامعهی باز و دوست و دشمنش بیاندیشند؟ سیدنی لومت در فیلمش نشان داده است که تنها یکجورْ مردم، شایستهی سالاری بر خویش و دیگری است: فرهیختهای از طبقهی میانی؛ همان دِیویس معمار که نقشش را هنری فوندا بازی میکند(ازقضا، خود فوندا و دختر بازیگرش جین، دستی در دفاع از آزادی و مردمسالاری داشتند). میانگارم که سِر پوپر از لومت هم سختتر بگیرد: خودش، دوستش فون هایک، دیگر هَموَندان(اعضا) انجمن سلطنتی فلسفهی بریتانیا، هموندان دیگرِ فرهنگستان زبان و ادب آلمان، فرهیختگان نواختهی کنگرهی ایالات متحده و عبدالکریم سروش از مدرسهی مولانا (پوپر خود از انجمن مردمان خردمند سخن گفته است که اصلاح نرم و همیشگی جامعه را پیش میبرند).
بهراستی که تنها همینان میتوانند: کسانی که یکی زیرشان را میروبد؛ دیگری رانندهشان میشود و آنان را از دانشگاه به پژوهشگاه میبرد و سهدیگر، با سه فرزند معمارِ لومت در مدرسه سروکله میزند تا پدر روشنفکرشان بتواند همهی کنجها را بکاود تا بهترین داوری را بکند. ارسطو درست دیده بود که فیلسوفی (فیلسوفبودن) نمیشود مگر با آسودهبالی از کردوکار بردگان و سپستر، مارکس نیز به همان درستی دریافت که تمدن یونانی و رومی برپا نشد مگر بر سامان بردهداری. گذشته از این بندهای اجتماعی که ژانژاک روسو بهانگشت نشانمان میداد و سیدنی لومت نیز در قالب مردانی خشمگین از لایههای گوناگون اجتماع نمایش میدهد که برای داوری و کشتن شتاب دارند (یکیشان که دلالی خردهپاست برای آنکه به تماشای بازی بیسبالش برسد دستش را برای اعلام گناهکاری متهم زودتر از همه بالا میبرد؛ دیگری که آموزگار یا مدیر مدرسهای به چشم میآید چنان تجربهی ساختاریای از پسران همسال و همنژاد متهم دارد که دیگر نیازی به اندیشیدن نمیبیند و ...) زنجیری درونی نیز در کار است: ساختار روانی. همان ساختاری که کارگردان سرشناس ما، آن را پایدارترین مانع دربرابر حقیقت میبیند: واپسین مرد خشمگینی که رأی به بیگناهی میدهد هموست که با محکومکردن پسرک متهم به مرگ، بهگونهای ناهشیار از پسر سرکش و بدمهر و بیوفای خودش کین میستاند. گوردون آلپورت، نظریهپرداز سرآمد شخصیت، همین را پیش چشم داشت هنگامی که روانکاوی فرویدی را مینکوهید: مردم روانکاوی نمیتواند همان مردم مردمسالاری باشد؛ اَزیرا که دومین باید آزاد باشد ولی نخستین، واداری در بند است. 👇
@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
👆
با این بندهای اجتماع و زنجیرهای روان که لومت، نیکوشان به نمایش گذاشته است چند درصد یک جامعه میتواند دوست جامعهی باز باشد و توانا در پاسداری از آن در برابر دشمنانش؟! فیلسوف نامدار ما و هماندیشانش چنان از اندکیِ این درصد آگاهاند که حتی بند انگشتی هم از مردمسالاری نمایندگینهاد فراتر نمیروند. تجربههایی همسنگ تجربهی شوروی که ما از سامان مردمسالاریهای نمایندهنهاد داشتهایم و داریم نشانمان داده است که این مردمسالاری، در بهترین حالت خود، گونهای از اشرافیت نیمهگزینشی خواهد بود. راه دوری نرویم: دونالد ترامپ، تندیس آزمندیِ فرومایه را نه رأی مردم عادی ایالات متحده (که حال یا زمان مشارکت سیاسی را ندارند) بلکه رأی برگزیدگان آن جامعه (رأی الکترال) برکشید.
سخن کوتاه کنم: تنها کسی که بریدهی از بندها و زنجیرها بود و یکتنه میتوانست بار همهی کوششها برای پرسندگی و پژوهندگی را بر دوش بکشد خود، نامدارترین برخی (قربانی) نخستین نسخهی مردمسالاری تاریخ شد: سقراط بزرگ؛ همو که سالاری مردمان را شایسته نمیدانست و همان «دمو»ی آتنی شوکرانش نوشاند. شگفت آنکه فیلسوف مردمسالار ما او را بس گرامی میداشت و معمار آرام لومت هم سایهای است از همان فرزانهی آتنی. گرچه سقراط خود، دوست مردمسالاری نبود ولی تنها کسانی به آزادگی و آرمانجویی او میتوانند از آزادی (بنیادیترین ایدهی مردمسالاری) یا هر سامان درست دیگری، جانانه دفاع کنند. آنچه پوپر از فهم آن ناتوان بود همین حقیقت است که آن پسماندهای را که او پاسداری میکرد مردهریگ آرمانخواهان پرشور بوده است: اگر روسوی رمانتیک دشمن جامعهی باز نبود کانتی برنمیانگیخت که مردم را بر پای خودش بنشاند و شناختشناسی و اخلاقی خودبنیاد برایش دستوپا کند که سپستر، پوپری بیاید و خودش را پیرو روشنگری او بداند. پوپر میدانست ولی نمیفهمید که نهتنها اگر روسو، که بزرگترین جنایتش پسانداختن فرزندان حرامزاده بود، نمیبود بلکه اگر شور خونین روبسپیرها هم نبود «آزادی، برابری و برادری» شعار جهان نمیشد.
اکنون که دانستیم مردم مردمسالاری، تنها آسودهبالان میتوانند باشند یا آزادگان آرمانخواه باید از پوپر و لومت پرسید: آیا مردمسالاری، غیرعملیترین سامان ممکن نیست؟
احمد سلامیه
۲۹ آذر ۱۴۰۰
@Filmosophy
با این بندهای اجتماع و زنجیرهای روان که لومت، نیکوشان به نمایش گذاشته است چند درصد یک جامعه میتواند دوست جامعهی باز باشد و توانا در پاسداری از آن در برابر دشمنانش؟! فیلسوف نامدار ما و هماندیشانش چنان از اندکیِ این درصد آگاهاند که حتی بند انگشتی هم از مردمسالاری نمایندگینهاد فراتر نمیروند. تجربههایی همسنگ تجربهی شوروی که ما از سامان مردمسالاریهای نمایندهنهاد داشتهایم و داریم نشانمان داده است که این مردمسالاری، در بهترین حالت خود، گونهای از اشرافیت نیمهگزینشی خواهد بود. راه دوری نرویم: دونالد ترامپ، تندیس آزمندیِ فرومایه را نه رأی مردم عادی ایالات متحده (که حال یا زمان مشارکت سیاسی را ندارند) بلکه رأی برگزیدگان آن جامعه (رأی الکترال) برکشید.
سخن کوتاه کنم: تنها کسی که بریدهی از بندها و زنجیرها بود و یکتنه میتوانست بار همهی کوششها برای پرسندگی و پژوهندگی را بر دوش بکشد خود، نامدارترین برخی (قربانی) نخستین نسخهی مردمسالاری تاریخ شد: سقراط بزرگ؛ همو که سالاری مردمان را شایسته نمیدانست و همان «دمو»ی آتنی شوکرانش نوشاند. شگفت آنکه فیلسوف مردمسالار ما او را بس گرامی میداشت و معمار آرام لومت هم سایهای است از همان فرزانهی آتنی. گرچه سقراط خود، دوست مردمسالاری نبود ولی تنها کسانی به آزادگی و آرمانجویی او میتوانند از آزادی (بنیادیترین ایدهی مردمسالاری) یا هر سامان درست دیگری، جانانه دفاع کنند. آنچه پوپر از فهم آن ناتوان بود همین حقیقت است که آن پسماندهای را که او پاسداری میکرد مردهریگ آرمانخواهان پرشور بوده است: اگر روسوی رمانتیک دشمن جامعهی باز نبود کانتی برنمیانگیخت که مردم را بر پای خودش بنشاند و شناختشناسی و اخلاقی خودبنیاد برایش دستوپا کند که سپستر، پوپری بیاید و خودش را پیرو روشنگری او بداند. پوپر میدانست ولی نمیفهمید که نهتنها اگر روسو، که بزرگترین جنایتش پسانداختن فرزندان حرامزاده بود، نمیبود بلکه اگر شور خونین روبسپیرها هم نبود «آزادی، برابری و برادری» شعار جهان نمیشد.
اکنون که دانستیم مردم مردمسالاری، تنها آسودهبالان میتوانند باشند یا آزادگان آرمانخواه باید از پوپر و لومت پرسید: آیا مردمسالاری، غیرعملیترین سامان ممکن نیست؟
احمد سلامیه
۲۹ آذر ۱۴۰۰
@Filmosophy
روزی روزگاری هالیوود
نویسنده: کوئنتین تارانتینو
مترجم: یاسر خسروی زاده
انتشارات دیوار،
چاپ اول ۱۴۰۰
۴۲۶ صفحه، پالتویی، شومیز
@Filmosophy
نویسنده: کوئنتین تارانتینو
مترجم: یاسر خسروی زاده
انتشارات دیوار،
چاپ اول ۱۴۰۰
۴۲۶ صفحه، پالتویی، شومیز
@Filmosophy
بانکدار آنارشیست و دریانورد نمایشنامهایست که بر پایۀ نقیضه (پارودی) استوار است. نقیضۀ یک مفهوم: آنارشیسم. ایدهای اتفاقی میان دو دوست که روبهروی هم سر میز شام نشستهاند، باعث واشکافی لایههای پنهان مفاهیم میشود. آنارشیسم تکنوکرات، آنارشیسم مبارز، شبه آنارشیسم و… دیدگاههای جدلی و اجتماعیِ پسوآ در این اثر کوتاه بسیار پیشرفته و امروزی است.
@Filmosophy
@Filmosophy
کاهلی، بیزاری عاجزانه و دلمردهوار از بار خود وجود است. کاهلی هراسی است از زیستن که [در عین حال] کم از نوعی زندگی نیست، زندگیای که در آن هراس از امر ناآشنا، از ماجراجویی و از ناشناختههای آن، تهوع انزجار خویش از کار وجود را به بار میآورد. کاهلی ابلوموف اینگونه است- در آن داستانِ کاهلیِ ریشهای و تراژیک نسبت به وجود داشتن که اثر رماننویس روس است. گنچاروف از همان صفحه اول رمان قهرمانش را درازکشیده بر تخت نشان میدهد، و این دراز کشیدنِ وجودی، تصویر حاکم بر داستان باقی میماند.
امانوئل لویناس، از وجود به موجود، ترجمه مسعود علیا، ققنوس، ۱۳۹۸، صفحه ۴۳
@Filmosophy
امانوئل لویناس، از وجود به موجود، ترجمه مسعود علیا، ققنوس، ۱۳۹۸، صفحه ۴۳
@Filmosophy
مجارها (زولتان فابری، ۱۹۷۸)
عدهای از کشاورزان مجاری در زمان جنگ دوم جهانی برای کار در زمینهای اربابی آلمانی به شمال آلمان سفر میکنند. با اینکه شرایطشان بد نیست و علیرغم پیشنهاد وسوسهکننده ارباب برای ماندن در آلمان و تملک مقداری از زمینها و کار بر روی آنها، بازگشت به وطن را انتخاب میکنند.
زولتان فابری در اینجا نیز همچون سایر آثار خود دغدغه مبارزه با فاشیسم دارد...
@Filmosophy
عدهای از کشاورزان مجاری در زمان جنگ دوم جهانی برای کار در زمینهای اربابی آلمانی به شمال آلمان سفر میکنند. با اینکه شرایطشان بد نیست و علیرغم پیشنهاد وسوسهکننده ارباب برای ماندن در آلمان و تملک مقداری از زمینها و کار بر روی آنها، بازگشت به وطن را انتخاب میکنند.
زولتان فابری در اینجا نیز همچون سایر آثار خود دغدغه مبارزه با فاشیسم دارد...
@Filmosophy
آنها که بر او و بر هنر او ستم روا داشتند تنها بر جنایات جنگی خود افزودند؛ جنایاتی که بههیچوجه کوچکتر از جنایات جنگی فاشیستها و نازیها نبود، جنایاتی که هنوز ادامه دارد و مدام بر دامنهاش نیز افزوده میشود؛ جنایاتی که هیچگاه پشت پیروزیهایشان مخفی نخواهد ماند.
دانیل بل (رییس آکادمی علوم و هنرهای زیبای آمریکا) درباره ازرا پاوند شاعر آمریکایی (۱۹۷۲-۱۸۸۵)
@Filmosophy
دانیل بل (رییس آکادمی علوم و هنرهای زیبای آمریکا) درباره ازرا پاوند شاعر آمریکایی (۱۹۷۲-۱۸۸۵)
@Filmosophy
ازرا پاوند: کاشف تی. اس. الیوت، جیمز جویس، و ارنست همینگوی
پاوند جدا از مباحث حرفهای، از دوستان نزدیک ارنست همینگوی و جیمز جویس بود. این شاعر پیشگام که به ویژه به خاطر سرایش "کانتو"هایش شهرت دارد و کنفوسیوس را از زبان چینی ترجمه کرده، به طرفداری از فاشیسم و نازیسم و اظهارت تند یهودستیزانهاش شهرت داشت، و شاید به همین دلیل هیچگاه شایستهی دریافت جایزه نوبل ادبیات شناخته نشد. به همین علت وی سالهای زیادی از عمر خود را در زندان و تیمارستان سپری کرد و تنها در اواخر عمر بود که به واسطه تلاش کسانی چون همینگوی آزادی خود را به دست آورد.
@Filmosophy
پاوند جدا از مباحث حرفهای، از دوستان نزدیک ارنست همینگوی و جیمز جویس بود. این شاعر پیشگام که به ویژه به خاطر سرایش "کانتو"هایش شهرت دارد و کنفوسیوس را از زبان چینی ترجمه کرده، به طرفداری از فاشیسم و نازیسم و اظهارت تند یهودستیزانهاش شهرت داشت، و شاید به همین دلیل هیچگاه شایستهی دریافت جایزه نوبل ادبیات شناخته نشد. به همین علت وی سالهای زیادی از عمر خود را در زندان و تیمارستان سپری کرد و تنها در اواخر عمر بود که به واسطه تلاش کسانی چون همینگوی آزادی خود را به دست آورد.
@Filmosophy