Filmosophy | فیلموسوفی
2.53K subscribers
1.24K photos
186 videos
76 files
1.02K links
بررسی، نقد، ترجمه و تألیفِ فلسفی‌ـ‌سیاسی‌ـ‌روانکاوانه‌ در باب سینما و آثار سینمایی
@Filmosophy
Download Telegram
| رسول پرویزی (۱۲۹۸ش تنگستان استان بوشهر - آبان ۱۳۵۶ش شیراز) یکی از نویسندگان بزرگ ایران در دهه‌های ۱۳۲۰ و ۳۰ خورشیدی بوده است. او نویسندهٔ داستان‌های کوتاه و نماینده بوشهر در مجلس شورای ملی بود. بعدها به علت تصدی مناصب حکومتی (سناتوری) نوشتن را ادامه نداد. در سال ۱۳۳۶ نخستین و معروف‌ترین مجموعه داستان خود، «شلوارهای وصله‌دار»، را منتشر کرد. پرویزی سال‌ها در مجلات قلم زد و خود را به عنوان یکی از نمایندگان اصلی تیپ داستانی جمالزاده معرفی کرده بود؛ با این حال او نتوانست همراه و همگام با چهره‌های تاثیرگذارتر مانند صادق هدایت، بزرگ علوی، و صادق چوبک حرکت کند. دومین کتاب او، «لولی سرمست»، در سال ۱۳۴۶ منتشر شد. کارنامه ادبی پرویزی در این دو مجموعه داستان خلاصه می‌شود؛ ازین دو «شلوارهای وصله‌دار» بر نویسندگان هم‌دوره و دوره‌های بعد بسیار تاثیرگذار بود. رسول پرویزی در ۱۳۵۶ و در ۵۸ سالگی درگذشت.

@Filmosophy
| هیچکاک در طی زندگی خود تنها یکی از فیلمهایش، یعنی فیلم بریتانیایی مردی که زیاد میدانست ساخته ۱۹۳۴ را دوبار ساخت. بازسازی ۱۹۵۶ این فیلم با بازی دوریس دی و جیمز استیوارت از نظر منتقدان تا حدودی بهتر از نسخه سال ۱۹۳۴ بود- هم از نظر اصول سینمایی هم پرورش شخصیت و اجرا. معروف است که خود هیچکاک فیلم اول را محصول یک تازه کار پرحرارت و فیلم دوم را اثر یک حرفه‌ای مجرب توصیف کرده است.

نسخه ۱۹۵۶ این فیلم تنها اثری از هیچکاک است که موسیقی در آن نقشی حیاتی در روایت بازی میکند و جزو لاینفک طرح داستان است.

فیلم ۱۹۳۴ مادری را به منزله ضمیمه‌ای برای زندگی شاد و پرنشاط ترسیم میکند، در حالی که نسخه ۱۹۵۶ رد و نشانهایی از به دام افتادن زن در کانون خانواده دارد...

|پاول الیوت|

@Filmosophy
1
| بزرگتر از زندگی
| نیکولاس رِی
| ۱۹۵۶
@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
| پدر یک خانواده که معلم مدرسه است دچار بیماری میشود. پزشکان درمان آن را تنها در مصرف کورتیزون میدانند. بیمار در مصرف دارو زیاده‌روی میکند طوریکه دچار مشکلات روحی حادی میشود که خانواده اک را تا نزدیکی فروپاشی میبرد...

| بزرگتر از زندگی موفقیت مالی نداشت. میسون که تهیه کننده فیلم و همچنین بازیگر آن بود، دلیل شکست آن را استفاده از قالب نسبتاً جدید صفحه نمایش گسترده CinemaScope دانست.منتقدان آمریکایی فیلم را بررسی کردند و آن را ملودراماتیک و سنگین دانستند. Bosley Crowther از نیویورک تایمز آن را خسته‌کننده، "مأیوس کننده" و "ترسناک‌تر از فیلمهای وحشتناک" نامید.
با این حال و علیرغم بی‌مهری‌ای که این فیلم در کشور خودش دید با استقبال خوبی از سوی مجله بانفوذ کایه دو سینما که اکثرا ستایندگان نیکلاس ری بودند مواجه شد. ژان لوک گدار آن را یکی از ده فیلم غیرصامت برتر آمریکایی نامید. به همین ترتیب فرانسوا تروفو نیز فیلم را ستود و به فیلمنامه «هوشمندانه، ظریف»، «دقت خارق‌العاده» اجرای میسون و زیبایی عکاسی سینمااسکوپ اشاره کرد. منتقدان مدرن استفاده نیکلاس ری از فیلمبرداری صفحه عریض را برای به تصویر کشیدن فضاهای داخلی یک درام خانوادگی، و همچنین استفاده او از نمای نزدیک در به تصویر کشیدن روان‌پریشی و خودبزرگ‌بینی شخصیت اصلی را تحسین کرده‌اند. این فیلم به علت بررسی چندلایه خانواده‌ی هسته‌ای آمریکا در دوران آیزنهاور مشهور است. در حالی که این فیلم را می‌توان به‌ عنوان افشاگری مستقیم درباره تقصیرات پزشکی و استفاده بیش از حد از داروهای نسخه‌ای در جامعه مدرن آمریکا خواند، همچنین به عنوان نقدی از مصرف‌گرایی، ساختار سنتی خانواده، و سازگاری کلاستروفوبیک [تنگناهراسانه] زندگی حومه شهر تلقی می‌شود. تروفو سخنرانی اِد [شخصیت اصلی فیلم] -که تحت تأثیر داروی کورتیزون قرار دارد- برای انجمن والدین و معلمان را دارای مضامین فاشیستی می‌دانست. این فیلم همچنین به‌عنوان بررسی مردسالاری و نقدی چپ‌گرایانه از حقوق پایین معلمان مدارس دولتی در ایالات متحده تعبیر شده است.

@Filmosophy
Nicholas Ray

□1911-1979■

@Filmosophy
|ما حتی نمیدانیم که این زندگی 《زنده و واقعی》 در کجاست و اساسا چیست و چه نام دارد. تجربه میکنیم: تنهایمان بگذارند، کتابهایمان را بگیرند، آنوقت سرگشته خواهیم شد و به خطا خواهیم رفت و نخواهیم دانست به که باید پناه ببریم و به کدام سو توجه کنیم... بر ما حتی دشوارست که بشر باشیم: بشر عادی و واقعی؛ بشر دارای گوشت و پوست، با تن و خون و رگ و ریشه. ما از چنین بودنی شرمساریم؛ آنرا ننگ و عار میشماریم. ما پیوسته سعی بر آن داریم که هر چه تمامتر هیات و نوع بیسابقه انسان کلی را به خود بگیریم. ما مرده به دنیا می‌آییم. مدتهاست که دیگر نسلهای ما از پشت پدرانی زنده و از رحم مادرانی زنده به دنیا نیامده‌اند.... ما ساختگی و تصنعی هستیم و دایما نیز تصنعمان بیشتر میشود. مدتهاست به آن خو کرده ایم. به گمانم بزودی بر آن خواهیم شد تا ترتیبی بدهیم که بصورت اندیشه محض متولد شویم...

| فیودور داستایوفسکی/ یادداشتهای زیرزمینی، ترجمه رحمت الهی، چاپ نخست: ۱۳۳۲

@Filmosophy
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
| سکانسی از ایوان مخوف ۲، ساخته سرگیی آیزنشتاین

@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
| جاده تنباکو (جان فورد، ۱۹۴۱)؛ اقتباسی از رمانی بهمین نام از ارسکین کالدول نویسنده آمریکایی. موضوع محوری جاده تنباکو فقر قشرهایی از مردم است که در اثر تحولات صنعتی تجاری جدید بیخانمان شده‌اند طوری که چاره دیگری جز رفتن به گداخانه ندارند. دیتر، پیرمرد فیلم، که قبلا کشاورز بوده و روی زمین اربابی کار میکرده مدتهاست به علت بدی آب و هوا و ... چیزی کشت نکرده است. بانک قصد دارد این زمین را در ازای سالی صد دلار به او اجاره دهد ولی وی توان پرداخت این پول را ندارد و به هر راهی - از جمله دزدی- متوسل میشود. هرچند در پایان کمک جوانمردانه ای به او میشود تا بتواند در زمین بماند و کشت کند، مشکل اصلی همچنان بجاست. جاده تنباکو یک کمدی سیاه است با طنزی تلخ و گزنده. روستاییانی مفلوک که در جهان جدید جایی ندارند و ناتوان از انطباق خود با شرایط جدید. ورود ماشین به این زمین جداافتاده از باقی جهان ورودی اهریمنی و نابهنجار است. دیتر مقاومت میکند در برابر پیشنهاد کار در یک کارخانه ریسندگی. و دیگر کاراکترهای فقیر و مجنون و پریشان حال (خواهر بثی، دود، و ...)
کالدول حق ساخت فیلم بر اساس رمان خود را به شرطی به فورد فروخت که او در تصویر همه سیاهیها و تلخیها وفادارانه عمل کند. اما فورد به گفته خودش سعی کرد تا جایی که میتواند از این تلخی و سیاهی بکاهد.
از نظر مضمون این فیلم به خوشه‌های خشم (جان فورد، ۱۹۴۱) نزدیک است.

@Filmosophy
| ارسکین کالدول (۱۹۸۷-۱۹۰۳) نویسنده آمریکایی و رمان مشهورش جاده تنباکو. این رمان سالیان درازی پیش از این توسط رضا سیدحسینی به فارسی ترجمه شده است.

@Filmosophy
👏1
| در باب پیوند سیروس و سروش:
کارگردانی که فلسفه نمیداند (و البته سینمایش هم بهتر از فلسفه‌دانی‌اش نیست) و فیلسوفی که سینما نمیداند (و البته فلسفه‌ورزی‌اش هم بهتر از سینمادانی‌اش نیست).
این دو در یک برهه بهم پیوند خوردند: فیلم رستگاری در هشت و بیست دقیقه (الوند، ۱۳۸۳)
رزمنده‌-آهنگری عارف‌مسلک به نام فواد که هایدگر و حافظ میخواند (کتاب هایدگر و استعلا اثر بیژن عبدالکریمی؛ که بعدا اعتراض این نویسنده را در پی داشت) برای پاک کردن چهره جامعه از زشتیها و پلشتیها به خشونت متوسل میشود و راهنمای فکری او در این باب هایدگر است! تببین کارگردان از خشونتهای جامعه به مذاق سروش پوپری ضد هایدگری ضد فردیدی خوش آمد: همه چیز زیر سر هایدگر- فردید است! (یک تبیین دایی جان ناپلئونی به سبک کارل پوپری) سروش در مصاحبه‌ای به الوند برای این ریزبینی و نکته‌سنجی آفرین گفت. اما در پاسخ به مصاحبه کننده که درباره نقش خود سروش در خشونتهای اوایل انقلاب پرسید طبق معمول به سفسطه‌ها و طفره‌رفتن‌های قلندرمآبانه صوفی‌مشربانه پناه برد: ... قصه ماست که بر هر سر بازار بماند...!

@Filmosophy
|
| در رستگاری در هشت و بیست دقیقه معلوم نیست ارتباط بین فواد که طرفدار قتل زنان روسپی است با هایدگر چیست؟ یا فیلم صرفا تسویه حسابی سیاسی است با یک جریان فلسفی. نه سیروس الوند و نه عبدالکریم سروش هایدگر نمیدانند. آنها حتی نمیدانند که قرائت احمد فردید از هایدگر قرائت خاص خود اوست و بین هایدگر و بنیادگرایی دینی و سنتی هیچ قرابتی وجود ندارد. از دید آن دو صرف عکس هایدگر و کتابی درباره هایدگر که در دست فواد بسیجی روسپی‌کُش باشد برای اثبات مدعا کافیست!
به همین ترتیب میتوان فیلمی ساخت و کاراکتری طرفدار انقلاب فرهنگی و تسویه اساتید و ... را با کتاب و عکس پوپر به تصویر کشید و همه خشونتها را به گردن پوپر و پوپریها انداخت. چرا که نه؟!
با منطقی که فیلم دارد فقط یک عکس و کتاب در دست یک کاراکتر کافیست برای متهم کردن و نیازی به چیز دیگری نیست.
بگذریم از اینکه فواد خشن قسی‌القلب تئوریسین خشونت اهل خواندن حافظ هم هست! (ربط حافظ به خشونت شریعت مآبانه و فقیهانه زاهدانه را هم از سیروس- سروش میتوان پرسید). لابد میشود این خشونتها را به گردن حافظ هم انداخت و او را تئوریسین خشونت و روسپی‌کُشی دانست!

@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
■ فردای شبی که ولف میخواست کشتی را آتش بزند روی صفحه کاغذ نوشت:
"بیماری فلج دارد سمت چپ بدنم را نیز فرا میگیرد و من به سختی میتوانم دستم را تکان دهم. حس میکنم بزودی آخرین رشته‌های بستگی من با دنیا دارد قطع میگردد".
پرسیدم: دردی هم حس میکنید؟
او نشنید و من دوباره با صدای بلند سوالم را تکرار کردم.
ولف با دست چپ آهسته روی کاغذ نوشت:
"نه همیشه، اما هنوز اینجا هستم".
مداد ناگهان از دست چپ ولف افتاد. من مداد را برداشته و به دستش دادم و او نوشت:
"وقتی دردی احساس میکنم گویی آرامش بیشتری بدست می‌آورم‌. احساس میکنم هیچگاه نمیتوانستم در زندگی اینطور روشن و عالی بیندیشم. اکنون مانند یک مرتاض هندی درباره فلسفه زندگی و ماهیت مرگ فکر میکنم".
ما کوشیدیم مداد را میان انگشتان او قرار دهیم. اما انگشتانش قدرت نگاهداری قلم را نداشتند. ماد مداد را میان انگشتان بیروح او قرار داد و سپس انگشتان او را روی مداد نگه داشت.
ولف بطور کج و معوج نوشت:
"مزخرف! وجود ندارد".
و این آخرین کلماتی بود که از ولف بجا ماند. آخرین کلماتی که فلسفه او را درباره زندگی بیان میکرد. بیانی مشکوک که برای همیشه بدون جواب ماند...

● گرگ دریا، جک لندن، ترجمه فریدون حاجتی

@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
به نام آفریننده‌ی مردم

*در سرتاسر این نوشته واژه‌ی مردم را آگاهانه هم در ریخت مفرد و کهن آن به معنای انسان به کار برده‌ام و هم در ریخت اسم جمع و نوین آن در معنای سیاسی و جامعه‌شناختی آن.

کدام مردم؟
این گفته‌ی پرآوازه و بسیار واگوشده‌ی کارل ریموند پوپر را به احتمال فراوان شنیده‌اید: «کسانی که می‌خواسته‌اند در زمین، بهشتی بسازند سرانجام، دوزخی برپا کرده‌اند». این گفته، نقدی‌ست کوبنده بر آرمان‌خواهان و آرمان‌خواهی؛ چراکه انباری از واقعیت‌های روی‌داده‌ی تاریخی از آن پشتیبانی می‌کنند؛ زنده‌ترین و دلچسب‌ترین آن‌ها برای خود پوپر تجربه‌ی انقلاب بلشویکی و فرمانروایی لنین و استالین بر شوروی بود. نغز آن‌که فریدریش نیچه نیز که درنمود، همانندی‌ای با پوپر نمی‌تواند داشت گفته‌ای نزدیک به گفته‌ی او دارد: کسانی که می‌خواسته‌اند جهان را از شرّ بروبَند خود سرانجام، شرّ تازه‌ای گشتند. شاید از همین‌جا بتوان راهی به فهم این واقعیت یافت که چگونه فریدریش فون‌هایک نیچه‌ای، دوست هم‌اندیش و مؤثر بر اندیشه‌ی پوپر شده است. بااین‌همه، نیچه به هیچ معنایی از معناهای ممکن واژه، هواخواه مردم و سالاریِ آنان نبود؛ درحالی‌که پوپر، سپهسالار دفاع‌کنندگان از مردم‌سالاری لیبرال بوده است: مردم‌سالاری، آرمانی‌ترین ریخت فرمانروایی نیست باری، بی‌گمان بهترین ریخت ممکن و عملی آن است. فیلم بسیار ستایش‌شده‌ی سیدنی لومت، دوازده مرد خشمگین، نیز دفاعی سینمایی از همین انگاره‌ی بنیادین پوپر و دیگران است: هیأت منصفه همچون نِمونَک گویای جامعه و سیاست مردم‌سالار.
آیا یکان‌یکان مردمان می‌توانند سالار باشند؟ آیا پوپر، «کِریم آب‌مَنگُل» را شایسته‌ی سالاری، حتی بر خودش می‌دانست؟ یا آن جوانی که در آغوش اینستاگرام می‌خسبد و می‌خیزد و تنها کارش در جهان، تماشای روشناسان بَزک‌کرده‌ی اینستازی و ستایش آنان و دریغ بر داشته‌هایشان می‌باشد می‌تواند رأی روشن‌رایی در صندوقی بیاندازد؟(اگر بیزاری پوپر از تلویزیون را به یاد داشته باشید می‌توانید بیانگارید که اینستاگرام می‌توانست او را روانی کند)؛ یا آن کارگرانی که تنها راهی که را که در جهان می‌شناسند و می‌کوبند راه آلونکشان به میدان‌های چشم‌به‌راهی کارفرمایان و واروی آن است و تنها صدایی که می‌شنوند نوای فرسایش اتوبوسی بی‌برگ‌ونوا یا غِژغژ زانوان در همه‌ی متروهای جهان است کی فرصت می‌کنند به جامعه‌ی باز و دوست و دشمنش بیاندیشند؟ سیدنی لومت در فیلمش نشان داده است که تنها یک‌جورْ مردم، شایسته‌ی سالاری بر خویش و دیگری است: فرهیخته‌ای از طبقه‌ی میانی؛ همان دِیویس معمار که نقشش را هنری فوندا بازی می‌کند(ازقضا، خود فوندا و دختر بازیگرش جین، دستی در دفاع از آزادی و مردم‌سالاری داشتند). می‌انگارم که سِر پوپر از لومت هم سخت‌تر بگیرد: خودش، دوستش فون هایک، دیگر هَموَندان(اعضا) انجمن سلطنتی فلسفه‌ی بریتانیا، هموندان دیگرِ فرهنگستان زبان و ادب آلمان، فرهیختگان نواخته‌‌‌‌ی کنگره‌ی ایالات متحده و عبدالکریم سروش از مدرسه‌ی مولانا (پوپر خود از انجمن مردمان خردمند سخن گفته است که اصلاح نرم و همیشگی جامعه را پیش می‌برند).
به‌راستی که تنها همینان می‌توانند: کسانی که یکی زیرشان را می‌روبد؛ دیگری راننده‌شان می‌شود و آنان را از دانشگاه به پژوهشگاه می‌برد و سه‌دیگر، با سه فرزند معمارِ لومت در مدرسه سروکله می‌زند تا پدر روشنفکرشان بتواند همه‌ی کنج‌ها را بکاود تا بهترین داوری را بکند. ارسطو درست دیده بود که فیلسوفی (فیلسوف‌بودن) نمی‌شود مگر با آسوده‌بالی از کردوکار بردگان و سپس‌تر، مارکس نیز به همان درستی دریافت که تمدن یونانی و رومی برپا نشد مگر بر سامان برده‌داری. گذشته از این بندهای اجتماعی که ژان‌ژاک روسو به‌انگشت نشانمان می‌داد و سیدنی لومت نیز در قالب مردانی خشمگین از لایه‌های گوناگون اجتماع نمایش می‌دهد که برای داوری و کشتن شتاب دارند (یکی‌شان که دلالی خرده‌پاست برای آن‌که به تماشای بازی بیس‌بالش برسد دستش را برای اعلام گناهکاری متهم زودتر از همه بالا می‌برد؛ دیگری که آموزگار یا مدیر مدرسه‌ای به چشم می‌آید چنان تجربه‌ی ساختاری‌ای از پسران همسال و هم‌نژاد متهم دارد که دیگر نیازی به اندیشیدن نمی‌بیند و ...) زنجیری درونی نیز در کار است: ساختار روانی. همان ساختاری که کارگردان سرشناس ما، آن را پایدارترین مانع دربرابر حقیقت می‌بیند: واپسین مرد خشمگینی که رأی به بی‌گناهی می‌دهد هموست که با محکوم‌کردن پسرک متهم به مرگ، به‌گونه‌ای ناهشیار از پسر سرکش و بدمهر و بی‌وفای خودش کین می‌ستاند. گوردون آلپورت، نظریه‌پرداز سرآمد شخصیت، همین را پیش چشم داشت هنگامی که روانکاوی فرویدی را می‌نکوهید: مردم روانکاوی نمی‌تواند همان مردم مردم‌سالاری باشد؛ اَزیرا که دومین باید آزاد باشد ولی نخستین، واداری در بند است. 👇
@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
👆
با این بندهای اجتماع و زنجیرهای روان که لومت، نیکوشان به نمایش گذاشته است چند درصد یک جامعه می‌تواند دوست جامعه‌ی باز باشد و توانا در پاسداری از آن در برابر دشمنانش؟! فیلسوف نامدار ما و هم‌اندیشانش چنان از اندکیِ این درصد آگاه‌اند که حتی بند انگشتی هم از مردم‌سالاری نمایندگی‌نهاد فراتر نمی‌روند. تجربه‌هایی همسنگ تجربه‌ی شوروی که ما از سامان مردم‌سالاری‌های نماینده‌نهاد داشته‌ایم و داریم نشانمان داده است که این مردم‌سالاری، در بهترین حالت خود، گونه‌ای از اشرافیت نیمه‌گزینشی خواهد بود. راه دوری نرویم: دونالد ترامپ، تندیس آزمندیِ فرومایه را نه رأی مردم عادی ایالات متحده (که حال یا زمان مشارکت سیاسی را ندارند) بلکه رأی برگزیدگان آن جامعه (رأی الکترال) برکشید.
سخن کوتاه کنم: تنها کسی که بریده‌ی از بندها و زنجیرها بود و یک‌تنه می‌توانست بار همه‌ی کوشش‌ها برای پرسندگی و پژوهندگی را بر دوش بکشد خود، نامدارترین برخی (قربانی) نخستین نسخه‌ی مردم‌سالاری تاریخ شد: سقراط بزرگ؛ همو که سالاری مردمان را شایسته نمی‌دانست و همان «دمو»ی آتنی شوکرانش نوشاند. شگفت آن‌که فیلسوف مردم‌سالار ما او را بس گرامی می‌داشت و معمار آرام لومت هم سایه‌ای است از همان فرزانه‌ی آتنی. گرچه سقراط خود، دوست مردم‌سالاری نبود ولی تنها کسانی به آزادگی و آرمان‌جویی او می‌توانند از آزادی (بنیادی‌ترین ایده‌ی مردم‌سالاری) یا هر سامان درست دیگری، جانانه دفاع کنند. آن‌چه پوپر از فهم آن ناتوان بود همین حقیقت است که آن پسمانده‌ای را که او پاسداری می‌کرد مرده‌ریگ آرمانخواهان پرشور بوده است: اگر روسوی رمانتیک دشمن جامعه‌ی باز نبود کانتی برنمی‌انگیخت که مردم را بر پای خودش بنشاند و شناخت‌شناسی و اخلاقی خودبنیاد برایش دست‌وپا کند که سپس‌تر، پوپری بیاید و خودش را پیرو روشنگری او بداند. پوپر می‌دانست ولی نمی‌فهمید که نه‌تنها اگر روسو، که بزرگ‌ترین جنایتش پس‌انداختن فرزندان حرامزاده بود، نمی‌بود بلکه اگر شور خونین روبسپیرها هم نبود «آزادی، برابری و برادری» شعار جهان نمی‌شد.
اکنون که دانستیم مردم مردم‌سالاری، تنها آسوده‌بالان می‌توانند باشند یا آزادگان آرمان‌خواه باید از پوپر و لومت پرسید: آیا مردم‌سالاری، غیرعملی‌ترین سامان ممکن نیست؟

احمد سلامیه
۲۹ آذر ۱۴۰۰
@Filmosophy
روزی روزگاری هالیوود

نویسنده: کوئنتین تارانتینو

مترجم: یاسر خسروی زاده

انتشارات دیوار،
چاپ اول ۱۴۰۰
۴۲۶ صفحه، پالتویی، شومیز

@Filmosophy