کتاب هفت گونه سینما نوشتهی علیرضا کاوه آخرین اثر سینمایی در حوزهی ژانرهای سینمایی است که بهوسیلهی نشر روزنهکار بهتازگی منتشر شده است.
علیرضا کاوه، پژوهشگر سینما در این کتاب که جلد نخست از یک مجموعهی 4 جلدی است، هفت گونه یا ژانر سینمایی جنایی، کمدی، دراما، وسترن، فانتزی، وحشت و موزیکال را مورد بررسی قرار داده است.
اینستاگرام: https://b2n.ir/b28337
02188828209
#علیرضا_کاوه
#روزنه_کار
#سینما #ژانر
@Filmosophy
علیرضا کاوه، پژوهشگر سینما در این کتاب که جلد نخست از یک مجموعهی 4 جلدی است، هفت گونه یا ژانر سینمایی جنایی، کمدی، دراما، وسترن، فانتزی، وحشت و موزیکال را مورد بررسی قرار داده است.
اینستاگرام: https://b2n.ir/b28337
02188828209
#علیرضا_کاوه
#روزنه_کار
#سینما #ژانر
@Filmosophy
Filmosophy | فیلموسوفی
کتاب هفت گونه سینما نوشتهی علیرضا کاوه آخرین اثر سینمایی در حوزهی ژانرهای سینمایی است که بهوسیلهی نشر روزنهکار بهتازگی منتشر شده است. علیرضا کاوه، پژوهشگر سینما در این کتاب که جلد نخست از یک مجموعهی 4 جلدی است، هفت گونه یا ژانر سینمایی جنایی، کمدی،…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Filmosophy | فیلموسوفی
Photo
♤ به نام خداوند ستمستیزان!
♧ هزاردستان ضدانقلاب
«مبارزه با مردی که سر همهی رشتهها در دست اوست محکوم به شکست است»؛ این چکیدهی نظریه-اندرز سیاسی علی حاتمی است. نظریه-اندرزی که نزدیک به ده سال عمرش را پای آن گذاشت؛ برایش شهرکی ساخت و تهران را طهران کرد(خدا میداند که من تاچهاندازه از «طهران» و همهی اداهایش بیزارم!). جملهای که در هُرمز این نوشته آمد گفتاریست که خود حاتمی در دهان مفتش ششانگشتیاش میگذارد تا درخواست رضا خوشنویس(تفنگچی پیشین) را برای کمک به کشتن خان مظفر پس بزند. بهسخندیگر، انقلاب همواره محکوم به شکست است؛ اَزیرا که انقلاب بر شانهی فریبخوردگانی استوار است که دست به خشونتی کور مییازند؛ ابوالفتح و رضا تفنگچیِ هزاردستان _کاریکاتورهایی که علی حاتمی از اعضای انجمن مجازات کشیده است_ نمونهای از این فریبخوردگاناند؛ بگذریم از آن «جماعت خواب» که مفتشی مفنگی و ریزهخوارِ دربار قجری-پهلوی، آنان را به باد زخمِزبان میگیرد و شیفتگان قلم آن نخبهی درگذشته هنوز هم که هنوز است در بزنگاههای تاریخی، بال دامن از هنگامه برمیچینند و مردم را با عتابهای حاتمیوار، «اجتماع خوابزده» و «جامعهی چرتی» خطاب میکنند و نشئه میشوند.
شاید کسی برافروخته شود که ای خداوند نادانی! مگر گفتار پایانی آن شاهکار را با صدای منوچهر نوذری نشنیدهای که: «کاری که امروز به دست رضا نشد فردا به امر خدا، دست مرتضی بساخت. هزاردستان بود و ابردست، غافل که دست خداست بالاترین دستها.»؟! شنیدهام و بهتازگی شنیدهام باری، این گرهی از کار فروبستهی نظریه-کنش مولای شما نمیگشاید؛ زیرا رسانهای که ما با آن روبهروییم سریال تلویزیونیست نه رادیو یا شبنامه. نمیتوان در یک سریال دامنهدار، همهی جنایتهای سهمناک خانِ مظفر را موبهمو با شیوههایی نو و موبرتنراستکننده نمایش دهیم و آنگاه، سروتهِ کینستانی از فرماندهی آن جنایتها را به گفتاری شعرگون و آیتی از سخن خدا، هم بیاوریم. من تابهامروز صحنههایی دردآورتر و زجردهندهتر ازصحنههای شکنجهی رضا خوشنویس بهدست مفتش ششانگشتی در سریالهای صداوسیما ندیدهام و تنها همتای آن، شکنجههای مردمکُش زن سعید امامیست که فیلم آن، سالها پیش از بایگانی وزارت اطلاعات به پایمردی معاون رستگارشدهای به بیرون درز کرد. نمیتوان در چنان سریالی، بارها هزاردستیِ فرمانفرما و ناگزیری شکست دربرابر او را به رخ بیننده کشاند و فرجام کارش را به خدا حواله کرد و اینچنین خود را غسل داد. بهسادگی میتوان پرسید که چرا این دست خداوند را به تصویر نکشیدی ای سعدی سینما؟!(دریغ از خرد و خامه و خایهی شیخ اجل!).
مهم این است که هر یک از ما در کجای تاریخ چه کنشی میکنیم وگرنه خودکامگان همین حوالی هم، از این گفتارهای پرکرشمه لبریزاند؛ علی حاتمی در میانهی درگیریهای خونین دههی شصت(به یاد دارید که ساختن آن گوهر یکتا ده سال زمان برده است؟!) جانبِ حاکمیت را میگیرد و به سبک بیشرمانهی همان حاکمیت، خود را از ضدانقلاببودن به گزینگویهای رادیویی پاک مینماید(ایهام مینماید را بنگرید!). در روزگاری که صدای تفنگ در خیابانها میپیچید علی حاتمی اندرز میداد که خونریزی بس است؛ که آش همان آش و کاسه همان کاسه است و این بدبختی، میوهی همان درخت انقلابیست که کاشتهاید. علی حاتمی در روزگاری خنثی فیلم نساخته است و فیلمسازی او کنشی آگاهانه است که مردم را میترساند که اگر خاموش نشوید مفتشهای ششانگشتی و شعبانهای بیمخ استخوانهایتان را به دندان میخایند. امضای هنرمندانهی او نیز زیر آن حکمهای صادره میدرخشد. شاید اینک دریابید که چرا نام علی حاتمی را در صداوسیما بیشاز نام پایهگذار جمهوری اسلامی میشنوید.
◇ احمد سلامیه
□ ۱۶مهر۹۹
@Filmosophy
♧ هزاردستان ضدانقلاب
«مبارزه با مردی که سر همهی رشتهها در دست اوست محکوم به شکست است»؛ این چکیدهی نظریه-اندرز سیاسی علی حاتمی است. نظریه-اندرزی که نزدیک به ده سال عمرش را پای آن گذاشت؛ برایش شهرکی ساخت و تهران را طهران کرد(خدا میداند که من تاچهاندازه از «طهران» و همهی اداهایش بیزارم!). جملهای که در هُرمز این نوشته آمد گفتاریست که خود حاتمی در دهان مفتش ششانگشتیاش میگذارد تا درخواست رضا خوشنویس(تفنگچی پیشین) را برای کمک به کشتن خان مظفر پس بزند. بهسخندیگر، انقلاب همواره محکوم به شکست است؛ اَزیرا که انقلاب بر شانهی فریبخوردگانی استوار است که دست به خشونتی کور مییازند؛ ابوالفتح و رضا تفنگچیِ هزاردستان _کاریکاتورهایی که علی حاتمی از اعضای انجمن مجازات کشیده است_ نمونهای از این فریبخوردگاناند؛ بگذریم از آن «جماعت خواب» که مفتشی مفنگی و ریزهخوارِ دربار قجری-پهلوی، آنان را به باد زخمِزبان میگیرد و شیفتگان قلم آن نخبهی درگذشته هنوز هم که هنوز است در بزنگاههای تاریخی، بال دامن از هنگامه برمیچینند و مردم را با عتابهای حاتمیوار، «اجتماع خوابزده» و «جامعهی چرتی» خطاب میکنند و نشئه میشوند.
شاید کسی برافروخته شود که ای خداوند نادانی! مگر گفتار پایانی آن شاهکار را با صدای منوچهر نوذری نشنیدهای که: «کاری که امروز به دست رضا نشد فردا به امر خدا، دست مرتضی بساخت. هزاردستان بود و ابردست، غافل که دست خداست بالاترین دستها.»؟! شنیدهام و بهتازگی شنیدهام باری، این گرهی از کار فروبستهی نظریه-کنش مولای شما نمیگشاید؛ زیرا رسانهای که ما با آن روبهروییم سریال تلویزیونیست نه رادیو یا شبنامه. نمیتوان در یک سریال دامنهدار، همهی جنایتهای سهمناک خانِ مظفر را موبهمو با شیوههایی نو و موبرتنراستکننده نمایش دهیم و آنگاه، سروتهِ کینستانی از فرماندهی آن جنایتها را به گفتاری شعرگون و آیتی از سخن خدا، هم بیاوریم. من تابهامروز صحنههایی دردآورتر و زجردهندهتر ازصحنههای شکنجهی رضا خوشنویس بهدست مفتش ششانگشتی در سریالهای صداوسیما ندیدهام و تنها همتای آن، شکنجههای مردمکُش زن سعید امامیست که فیلم آن، سالها پیش از بایگانی وزارت اطلاعات به پایمردی معاون رستگارشدهای به بیرون درز کرد. نمیتوان در چنان سریالی، بارها هزاردستیِ فرمانفرما و ناگزیری شکست دربرابر او را به رخ بیننده کشاند و فرجام کارش را به خدا حواله کرد و اینچنین خود را غسل داد. بهسادگی میتوان پرسید که چرا این دست خداوند را به تصویر نکشیدی ای سعدی سینما؟!(دریغ از خرد و خامه و خایهی شیخ اجل!).
مهم این است که هر یک از ما در کجای تاریخ چه کنشی میکنیم وگرنه خودکامگان همین حوالی هم، از این گفتارهای پرکرشمه لبریزاند؛ علی حاتمی در میانهی درگیریهای خونین دههی شصت(به یاد دارید که ساختن آن گوهر یکتا ده سال زمان برده است؟!) جانبِ حاکمیت را میگیرد و به سبک بیشرمانهی همان حاکمیت، خود را از ضدانقلاببودن به گزینگویهای رادیویی پاک مینماید(ایهام مینماید را بنگرید!). در روزگاری که صدای تفنگ در خیابانها میپیچید علی حاتمی اندرز میداد که خونریزی بس است؛ که آش همان آش و کاسه همان کاسه است و این بدبختی، میوهی همان درخت انقلابیست که کاشتهاید. علی حاتمی در روزگاری خنثی فیلم نساخته است و فیلمسازی او کنشی آگاهانه است که مردم را میترساند که اگر خاموش نشوید مفتشهای ششانگشتی و شعبانهای بیمخ استخوانهایتان را به دندان میخایند. امضای هنرمندانهی او نیز زیر آن حکمهای صادره میدرخشد. شاید اینک دریابید که چرا نام علی حاتمی را در صداوسیما بیشاز نام پایهگذار جمهوری اسلامی میشنوید.
◇ احمد سلامیه
□ ۱۶مهر۹۹
@Filmosophy
♧ شعری از شاعری که زمانی نیما یوشیج او را "ولیعهد من" خوانده بود:
♤ بازار در سیاهی شب کیف می کند
صدها هزار طاق
در پشت یکدگر زده صف
چون اشتران قافله سنگین و بردبار
تا بر دیار جادوی شب پا نهاده اند
بر جای خشک.
بازار همچو دختر بیچاره ای زبون
پیچیده است سخت به چادر سیاه شب
از زیر چادر خفقان آور
پیوسته در تلاش
چون مار تیر خورده به هنگام احتضار
هر حجره بسته لب،
ز چه رو؟
چون شب است، شب.
از زیر طاقی که از آن تیرگی چو دود
رقصان دَوَد به بیرون
جمعی
کز کرده
از روزن عباها بر تیرگی طاق
مبهوت دوخته چشمان به خیرگی
گهگاه لرزه بر تن شان افکند ز بیم
آوای وهمناکی از پاسبان شب
بازار پر شده ست ز کابوسها
بیم و امید بر سر امواج تیرگی
پیوسته در ستیز
ره چاه می نماید و چَه ره
بازار پر ز خدعه
بازار پر فریب
بر وحشت من و تو زند خنده
بازار در سیاهی شب کیف می کند
◇ منوچهر شیبانی (۱۳۷۰-۱۳۰۳)
@Filmosophy
♤ بازار در سیاهی شب کیف می کند
صدها هزار طاق
در پشت یکدگر زده صف
چون اشتران قافله سنگین و بردبار
تا بر دیار جادوی شب پا نهاده اند
بر جای خشک.
بازار همچو دختر بیچاره ای زبون
پیچیده است سخت به چادر سیاه شب
از زیر چادر خفقان آور
پیوسته در تلاش
چون مار تیر خورده به هنگام احتضار
هر حجره بسته لب،
ز چه رو؟
چون شب است، شب.
از زیر طاقی که از آن تیرگی چو دود
رقصان دَوَد به بیرون
جمعی
کز کرده
از روزن عباها بر تیرگی طاق
مبهوت دوخته چشمان به خیرگی
گهگاه لرزه بر تن شان افکند ز بیم
آوای وهمناکی از پاسبان شب
بازار پر شده ست ز کابوسها
بیم و امید بر سر امواج تیرگی
پیوسته در ستیز
ره چاه می نماید و چَه ره
بازار پر ز خدعه
بازار پر فریب
بر وحشت من و تو زند خنده
بازار در سیاهی شب کیف می کند
◇ منوچهر شیبانی (۱۳۷۰-۱۳۰۳)
@Filmosophy
♤ در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست...
♧ قایق، نیما یوشیج (۱۳۳۸-۱۲۷۴)
@Filmosophy
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست...
♧ قایق، نیما یوشیج (۱۳۳۸-۱۲۷۴)
@Filmosophy
♤ بیشمار مُردند
چون لیچاری از دهانی دررفته بود
چون تمدنی گندش بالا آمده بود
بعضیها به گور رفتند
نه از جان و دل نه به خوشی
چشمها از حدقه درآمده در جهنم پرسه زدند
دروغ کهنه آدمیان را باور داشتند؛ آنگاه ناباوری آمد
غرق در فریب به خانه بازگشتند
به سوی دروغهای کهن، رذالتهای نو
در هر سو پیران و پوستکلفتان سوداگر
دروغزنان در رفتوآمد
♧ ازرا پاوند (۱۹۷۲-۱۸۸۵)
@Filmosophy
چون لیچاری از دهانی دررفته بود
چون تمدنی گندش بالا آمده بود
بعضیها به گور رفتند
نه از جان و دل نه به خوشی
چشمها از حدقه درآمده در جهنم پرسه زدند
دروغ کهنه آدمیان را باور داشتند؛ آنگاه ناباوری آمد
غرق در فریب به خانه بازگشتند
به سوی دروغهای کهن، رذالتهای نو
در هر سو پیران و پوستکلفتان سوداگر
دروغزنان در رفتوآمد
♧ ازرا پاوند (۱۹۷۲-۱۸۸۵)
@Filmosophy
متن نمایشنامه نفس
اثر : ساموئل بکت
ترجمه : آربی آوانسیان
[ پرده ]
1 – نور ضعیف بر صحنه ای پر از زباله های گوناگون . تقریبا (پنج ثانیه) به همین حال .
2 – فریادی ضعیف و کوتاه بلافاصله صدای دم و همراه آن افزایش تدریجی نور تا رسیدن به اوج با هم در حدود ( ده ثانیه ) [سکوت]
و تقریبا ( پنج ثانیه ) به همین حال .
3 – بازدم همراه کاهش تدریجی نور تا رسیدن به حد اقل با هم ( نور مانند 1 ) در حدود ( ده ثانیه ) و بلافاصله مانند پیش ، فریاد .
[ سکوت ] و تقریبا ( پنج ثانیه ) به همین حال .
[ پرده ]
نکات :
زباله - عمودی نباشد ، همه پراکنده بر روی صحنه .
فریاد - لحظه ای از جیغ ضبط شده . مهم است که هر دو فریاد ها شبیه به هم باشند . آغاز و پایان کاملا با نور و نفس
همگام .
نفس - ضبط تقویت شده .
نور حد اکثر – نه زیاد شدید ، اگر صفر = تاریک و 10 = روشن . نور باید بین سه تا شش نوسان یابد و بر عکس .
@Filmosophy
اثر : ساموئل بکت
ترجمه : آربی آوانسیان
[ پرده ]
1 – نور ضعیف بر صحنه ای پر از زباله های گوناگون . تقریبا (پنج ثانیه) به همین حال .
2 – فریادی ضعیف و کوتاه بلافاصله صدای دم و همراه آن افزایش تدریجی نور تا رسیدن به اوج با هم در حدود ( ده ثانیه ) [سکوت]
و تقریبا ( پنج ثانیه ) به همین حال .
3 – بازدم همراه کاهش تدریجی نور تا رسیدن به حد اقل با هم ( نور مانند 1 ) در حدود ( ده ثانیه ) و بلافاصله مانند پیش ، فریاد .
[ سکوت ] و تقریبا ( پنج ثانیه ) به همین حال .
[ پرده ]
نکات :
زباله - عمودی نباشد ، همه پراکنده بر روی صحنه .
فریاد - لحظه ای از جیغ ضبط شده . مهم است که هر دو فریاد ها شبیه به هم باشند . آغاز و پایان کاملا با نور و نفس
همگام .
نفس - ضبط تقویت شده .
نور حد اکثر – نه زیاد شدید ، اگر صفر = تاریک و 10 = روشن . نور باید بین سه تا شش نوسان یابد و بر عکس .
@Filmosophy
♧ یکی میگفت بِرِشت میخواست همه شبیه هم فکر کنند. اما برشت به تعبیری میخواست این کار را از طریق کمونیسم انجام دهد. در روسیه [شوروی] این کار از طریق حکومت صورت میگیرد. در اینجا [آمریکا] بدون فشار حکومت این کار خودبخود صورت گرفته است. همه شبیه هم هستند، شبیه هم رفتار میکنند، و روزبروز هم این مساله شدت میگیرد.
◇ اندی وارهول (۱۹۸۷-۱۹۲۹)؛ مصاحبه سال ۱۹۶۳
@Filmosophy
◇ اندی وارهول (۱۹۸۷-۱۹۲۹)؛ مصاحبه سال ۱۹۶۳
@Filmosophy
♧ کوستوریتسا به طرز نیشداری به کارگردان داستان لیسبون اشاره میکند. وندرس که با عنوان کارگردان فیلمهای جادهای و بحثهای آکادمیک بدنام است در فیلم کوستوریتسا در سیمای دکتر اشتراسه (به معنای جاده) ظاهر میشود که رییس تیمارستان برلین است. دکتر اشتراسه در پاسخی کلیشهای که نشان از بیخبری کامل از جهان اقتصادی و سیاسی است که در آن زندگی میکند از سیستم زیرزمینی فقط یک چیز دستگیرش میشود: این که برای تعطیلات به پرتغال برود!
♤ اروپای تقسیم (ن)شده: چگونه در داستان لیسبون (۱۹۹۵) ویم وندرس صلح پیروز میشود و در زیرزمین (۱۹۹۵) امیر کوستوریتسا جنگ هرگز تمام نمیشود
◇ اولین پرویس، ترجمه مهدی پارسا
@Filmosophy
♤ اروپای تقسیم (ن)شده: چگونه در داستان لیسبون (۱۹۹۵) ویم وندرس صلح پیروز میشود و در زیرزمین (۱۹۹۵) امیر کوستوریتسا جنگ هرگز تمام نمیشود
◇ اولین پرویس، ترجمه مهدی پارسا
@Filmosophy
♧ دوشیزگان آوینیون (پابلو پیکاسو، ۱۹۰۷)
♤ دوشیزگان آوینیون ابدان کج و قناس روسپیان را به تصویر کشیده است. این عدم هماهنگیِ به تصویر کشیده شده در واقع مدعی نکتهای درباره حذف طبقه اجتماعی است. پیکاسو به بیمارستان سنلازار پاریس رفته بود تا روسپیانی که به آنجا میآیند را ببیند. هنر مدرن پیشرو که گمان میرود با این تابلو آغاز میشود میتواند از اعتراض و واکنشی بر ضد پروژه نامحدود کلگرای تبعیض نژادی مدرن نشات گرفته باشد. بیم انحطاط نژادی در اوایل قرن بیستم جوامع غربی را سخت تحت تاثیر قرار داد. خطری که بوسیله پیامدهای اپیدمیک سیفلیس و خصوصا بواسطه تهدید مجرمان پست نژاد احساس میشد.
◇ Introducing Postmodernism, For Beginners, Richard Appignanesi and Chris Garrat, 1999
@Filmosophy
♤ دوشیزگان آوینیون ابدان کج و قناس روسپیان را به تصویر کشیده است. این عدم هماهنگیِ به تصویر کشیده شده در واقع مدعی نکتهای درباره حذف طبقه اجتماعی است. پیکاسو به بیمارستان سنلازار پاریس رفته بود تا روسپیانی که به آنجا میآیند را ببیند. هنر مدرن پیشرو که گمان میرود با این تابلو آغاز میشود میتواند از اعتراض و واکنشی بر ضد پروژه نامحدود کلگرای تبعیض نژادی مدرن نشات گرفته باشد. بیم انحطاط نژادی در اوایل قرن بیستم جوامع غربی را سخت تحت تاثیر قرار داد. خطری که بوسیله پیامدهای اپیدمیک سیفلیس و خصوصا بواسطه تهدید مجرمان پست نژاد احساس میشد.
◇ Introducing Postmodernism, For Beginners, Richard Appignanesi and Chris Garrat, 1999
@Filmosophy
◇ شما باید مردم را با لذت هنریتان شکنجه کنید، مادر و مادربزرگ را در نیمه شب بترسانید...
○ سرگئی پاراجانف (۱۹۹۰-۱۹۲۴)
@Filmosophy
○ سرگئی پاراجانف (۱۹۹۰-۱۹۲۴)
@Filmosophy
♧ نماهایی از تئاتر خیابانی عباس آقا کارگر ایران ناسیونال (۱۳۵۸)، #سعید_سلطانپور (۱۳۶۰-۱۳۱۹).
@Filmosophy
@Filmosophy
♧ ایدئال تراویس گذر از واژهها به چیزهاست، و تجربه برهنگی ناب ماقبل زبان. تراویس روی مرز ایستاده: مرز کودکی و زبان. مدام در گذر است بین گفتار و سکوت، بین تجربه و بیتجربگی، بین درخت معرفت و درخت زندگی. جالب آنکه نام "تراویس" یادآور همین گذر یا عبور است و با فعل traverser در زبان فرانسه همریشه است که بر گذر از جایی دلالت دارد...
◇ پویا ایمانی؛ از کودک و فرشته: لحظههایی از سینمای ویم وندرس
♤ تصویر: پاریس تگزاس، ویم وندرس، ۱۹۸۴
@Filmosophy
◇ پویا ایمانی؛ از کودک و فرشته: لحظههایی از سینمای ویم وندرس
♤ تصویر: پاریس تگزاس، ویم وندرس، ۱۹۸۴
@Filmosophy
♧ مردی با لباس سفید (الکساندر مَکِندریک، ۱۹۵۱)
♤ مخترعی که در مقام دستیار آزمایشگاه یک کارخانه نساجی کار میکند، پارچهای اختراع میکند که هرگز فرسوده و کثیف نمیشود. پس از مخالفتهای اولیه، یک کارخانهدار و دخترش از او حمایت میکنند، اما اتحادیههای کارگری و صاحبان کارخانههای نساجی متحد میشوند تا این پارچه به بازار نیاید...
◇ یکی دیگر از نمونههای درخشان کمدیهای کمپانی ایلینگ که قابلترین کارگردان این سبک آن را ساخته است
@Filmosophy
♤ مخترعی که در مقام دستیار آزمایشگاه یک کارخانه نساجی کار میکند، پارچهای اختراع میکند که هرگز فرسوده و کثیف نمیشود. پس از مخالفتهای اولیه، یک کارخانهدار و دخترش از او حمایت میکنند، اما اتحادیههای کارگری و صاحبان کارخانههای نساجی متحد میشوند تا این پارچه به بازار نیاید...
◇ یکی دیگر از نمونههای درخشان کمدیهای کمپانی ایلینگ که قابلترین کارگردان این سبک آن را ساخته است
@Filmosophy