𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
191 subscribers
116 photos
14 videos
10 files
16 links
Download Telegram
تاریخ فلسفۀ یونان
مهمترین اشکال ارسطو بر نظریه مثال چیزهای طبیعی و صنعتی مثال دارند. قاعده اینکه چیزی مثال داشته باشد این است که شناختنی باشد. هرچه شناختنی است مثال دارد. در رساله پارمنیدس اشکال می‌شود که مو و آشغال مثال دارد یا نه؟ می‌گوید نمی‌دانم. دلیلش این است که نمی‌خواهد…
اساساً به نظر من نیازی به هیچگونه استدلال‌آوری برای رد نظریه‌ی مُثُل افلاطون نبوده و نیست. این نظریه آنقدر عجیب و ‌به‌دور از منطق است که خودش کاری می‌کند تا نتوانی بپذیری‌اش.
البته امروزه هم هستند کسانی که سعی می‌کنند پیچ و تابش دهند و بالاخره یک‌جوری به اهل فلسفه بقبولانندش. برخی دیگر هم در تلاشند تا در حیطه‌های دیگر، مثلاً اخلاق، از مُثُل به عنوان ابزاری در جهت اثبات نظریه‌های خودشان استفاده کنند. خلاصه که هنوز هم که هنوز است، هر کس مُثُل را بهرِ کاری می‌داند. حالا شاید بتوان از آن به عنوان یک سخن خلاقانه برای دیگر کارها ایده گرفت، اما اینکه خودش را تحت عنوان نظریه‌ای معرفتی جدی بگیریم برای من سخت است.
- The Flowers of Buffoonery (1935)
- Written by Osamu Dazai

★★½☆☆
مسئله اصلی در تناقض درونیِ خود «شناخت» - در هر شکل و معنایی - نهفته است. در هر نظام دانش، فهم توامانِ شناخت و معیار نیز به سرنوشتی مشابه دچار است. در یک کلام، از یک سو، برای شناخت نیاز به معیار است و از سوی دیگر، حصول معیار بدون شناخت بی‌اعتبار است.

- اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، محمدمهدی اردبیلی، جلد نخست، ویراست دوم، صص ۵۳-۵۴.
Forwarded from مشاهدات (M.HOSSEIN.AREFIII)
«جمعي هم اشتغال به مناصبِ دولتی را نمی‌پسندند و زندگیِ سیاسی را خوش ندارند. به گمانِ ایشان زندگی‌ِ مردِ آزاده از زندگی‌ِ مردِ سیاسی جداست و سعادتِ آدمی در برکناری از کارهایِ سیاسی است. برخی دیگر نیز زندگیِ سیاسی را برتر می‌نهند..... در برابرِ این دو قول باید بگوییم که هر دو گروه از یک نظر حق دارند و از نظرِ دیگر به خطا می‌روند......»

-سیاست، ارسطو، ترجمه‌یِ حمید عنایت، انتشاراتِ علمی و فرهنگی، ١۴٠٠، ص ٣٧٩
در این چند روزه کتاب «اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسمِ» آقای اردبیلی را شروع کرده و در حال خواندنش هستم. احتمالاً اخبارِ انتقاداتِ وارده و بعضاً هجویه‌های نوشته یا گفته شده راجع به این کتاب و رویه‌‌ی ایشان را شنیده‌اید. من فعلاً در باب درست و غلط بودن این انتقادات نظری ندارم چون هنوز کتاب را کامل نخوانده‌ام. اما نقدی به همین ۷۰ صفحه‌‌ی خوانده شده‌ی اول، که البته مقدار ناچیزیست، دارم. من فکر می‌کنم تلاشِ آقای اردبیلی در جهت ساخت نظامی جدید که بتواند در برابر نیهیلیسم مبارزه کند و به قولی معنایی به زندگی روزمره‌ی ما ببخشد محکوم به شکست است. چرا؟ به دلیل اینکه خود این تلاش هم، مانند اکثر تلاش‌های پیشین فلاسفه، باز در جهتِ ساختن یک «نظام» است. درست است که ایشان در همان مقدمه نوشته‌اند این بار قرار است از دری دیگر وارد شوند و متفاوت عمل کنند، ولی خب مگر هر فیلسوفی در تاریخ، زمانی که در حال نوشتن شاهکارش بوده با خود چنین فکری نکرده است؟ احتمال زیاد آن فیلسوف هم با خود گفته ایندفعه دیگر نتیجه متفاوت و مشکل حل خواهد شد. ولی باز سِیلی از انتقاداتِ کوبنده بوده که از طرف دیگران وارد شده و نظام را در هم شکسته. حال چه تضمینی است این تلاش و نظامِ جدید آقای اردبیلی همان نقطه‌‌ی عطفی باشد که یکبار برای همیشه شر نیهیلیسم را کم کند؟ به گمان من هیچ! هیچ تضمینی در دست نداریم!
البته خب ممکن است که این نظامِ طرح شده در این کتاب برای خودِ ایشان به اصطلاحِ من «کار» بکند. ولی اینکه همه بتوانند با این نظام معنایی نو به زندگی خویش ببشخند دور از ذهن است.
Forwarded from مشاهدات (M.HOSSEIN.AREFIII)
«اما بقایِ گونه‌یِ انسانی برایِ لاوکرفت هیچ معنایی ندارد. همانطور که رابرت اوپنهایمر، پدرِ بمبِ اتم، در پاسخ به خبرنگاری که درباره‌یِ پیامدهایِ بلندمدتِ پیشرفتِ تکنولوژی از او سؤال کرده بود، گفت: "چرا این‌قدر نگرانِ سرنوشتِ جهانی محکوم به مرگ هستید؟"»

-لاوکرفت، علیه‌ِ جهان، علیهِ زندگی، میشل اوئلبک، ترجمه‌یِ آری سرازش، ص ۶۶
به شخصه فکر می‌کنم بسیاری از پرسش‌هایی که در فیلدهای پژوهشی مربوطه، توسط دانشمندان و پژوهشگران دنبال می‌شود، نامهم و به درد نخورند. یعنی ضرورتی برای پیدا کردن پاسخ وجود ندارد. طوری که اگر پاسخی یافت نشود، نه به جایی بر می‌خورد نه کارمان جایی گیر می‌کند. شاید بتوان در هر فیلد تخصصی‌ای چنین پرسش‌هایی پیدا کرد. اما برخی حوزه‌ها بیش از دیگران دچار این فلاکت هستند. معمولاً هم تا از اهمیت چنین پژوهش‌هایی سوال می‌شود، دانشمندان آن حوزه شروع می‌کنند به اهمیت‌تراشی و خود را به در و دیوار می‌زنند تا به مخاطب بقبولانند کاری که می‌کنند اتلاف وقت نیست. الان مثلاً همین باستان‌شناسی را ببینید. بسیاری از پرسش‌ها و کارهایی که می‌کند نه اهمیتی دارند نه مشکلی را حل می‌کنند. اینکه انسان از کِی شروع به ساخت ابزار کرد چه اهمیتی دارد؟ یا اینکه چرا انسان یکجانشین شد چه مشکلی را حل می‌کند؟ یا مثلاً ریاضیات را در نظر بیاورید. اینکه در اعداد اول الگویی نهفته یا خیر دردی را دوا می‌کند؟ یا همین فلسفه‌ی خودمان! اینکه هنوز نتوانستیم برای علیت فیزیکی تبیینی درست و دقیق پیدا کنیم مشکلی در زندگی ما به وجود آورده؟
البته من نمی‌خواهم اینجا بگویم که چنین پرسش‌هایی کاملاً بی‌اهمیت‌اند (گرچه واقعاً هستند)، بلکه می‌خواهم بگویم دلیل اهمیتشان برای ما انسان‌ها دلیل‌های ساده و معمولی‌ای است، نه از این دلایلی که کسانی مانند آقای وحدتی‌ نسب برای مهم جلوه دادن باستان‌شناسی می‌تراشند. از نظر من یکی از معدود دلایل اهمیت این پرسش‌های بی‌اهمیت برای ما، ارضای حس کنجکاوی ماست. همین! به عبارتی، صرفاً چون حال می‌کنیم با چنین مسئله‌هایی سر و کله بزنیم به خاطرشان دانشگاه و پژوهشگاه و موسسه راه انداخته‌ایم. دولت هم همینجوری بهمان بودجه می‌دهد و ما هم می‌نشینیم و این بازی‌های فکری‌مان را می‌کنیم و در خیال خودمان بر این گمانیم که در حال انجام ماموریتی مهم هستیم.
خلاصه که من فکر می‌کنم همه‌ی این‌ کارها برای نوعی حال کردن و ارضای ذهن است. وگرنه چه دلیلی دارد که اینهمه به این مسائل بی‌اهمیت اهمیت بدهیم؟
راستش را بخواهید، از اینکه می‌بینم در اطرافم تعداد قابل توجهی از آدمیانِ اهل آکادمی و اینجور چیزها اینقدر برای کار و پژوهش شوق و ذوق دارند و هر روز علمشان بیش از پیش می‌شود، دلم می‌گیرد. حسادتی در کار نیست. برایشان خوشحالم. مسئله این است که نمی‌فهمم این بی‌حوصلگیِ من و مسخره‌ پنداشتنِ تمام امور در نظرم از کجا نشات می‌گیرد.
هر استادِ دانشگاه یا هر فردی که در همین فضای تلگرام می‌بینم با پشتکاری عجیب در حال خواندن و نوشتن و ترجمه و این چیزهاست. در حالی که سیستم ذهنیِ من حتی نمی‌تواند دو دقیقه برای این چیزها تره خرد کند!
به هر حال خوشا به حال دیگران. خوش‌اند با خودشان و کارهایشان.
- White Nights (1848)
- Written by Fyodor Dostoevsky

★½☆☆☆
عمری به هوس باد هوا پیمودم
در هر کاری خون جگر پالودم

در هر چه زدم دست ز غم فرسودم
دست از همه بازداشتم آسودم


- جامی
میزان انگیزه‌ی آکادمیکی که برای ادامه دادن نیاز دارم:

کشورم را در ۱۹۶۷ ترک گفتم. وقتی کسی مصمم می‌شود به سرزمینی دور مهاجرت کند، طبعاً خود را ملزم می‌سازد که در آن کشور پیشرفت کند. هدف از نگارش دو رساله‌ی نخستم، که منحصراً در حوزه‌ی زبان‌شناسی تاریخی می‌گنجید، صرفاً اثبات قابلیت‌هایم بود. بدیهی است که این کار به‌تنهایی کفایت نمی‌کرد. منظومه‌ی نبرد مالدون همواره برایم بسیار جالب بوده است. تقریباً می‌توانم کل آن را، با چند اشتباه جزئی، از حفظ بخوانم. توانستم مقامات دانشگاه ییل را به انتشار رساله‌ی نقادانه‌ام قانع کنم.


- اولریکا (و هشت داستان دیگر)، خورخه لوئیس بورخس، ترجمه کاوه میرعباسی، نشر ماهی؛ ص ۵۰.