𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
191 subscribers
116 photos
14 videos
10 files
16 links
Download Telegram
کم‌کم باید این افلاطون‌خوانی را دوباره شروع کنم و از همین الان و شروع نکرده عزایی است که دارم می‌گیرم و اشک‌هایی که همینطور سرازیر می‌شوند. چرایش هم برایم کاملاً روشن است. در یک جمله: «باید دیالوگ‌های سیاسی‌اش را هم بخوانم!»
یعنی نام سیاست و نظریه‌های سیاسی است که می‌آید و کهیر و تب‌خالیست که می‌زنم. ولی خب چه کنم؟ متاسفانه «باید» خواند و تحمل کرد.
خدا خودش کمکم کند.
- The Gentle Spirit (1876)
- Written by Fyodor Dostoevsky

★½☆☆☆
یادداشت‌های عمومی!
آیا هوش واقعاً با یک عدد خلاصه می‌شود؟
جدا از جالب بودن این یادداشت، ذهنم را هم به اصطلاح trigger کرد تا چیزکی هم من به این نوشته اضافه کنم که البته ممکن است ربط مستقیمی به موضوعش نداشته باشد.
برایم جالب است که بسیاری از آدم‌ها چقدر از این عددی کردن ویژگی‌های ذهنی و جسمی می‌ترسند. طوری که سریع گارد می‌گیرند و می‌گویند: «فلان معیار مشکل دارد» یا «این همه چیز را نمی‌گوید». خب، درست است. ممکن است فلان معیاری که ما با آن بهمان ویژگی انسانی را می‌سنجیم دقیقاً همه چیز را به ما نگوید، ولی همانطور که در آن یادداشت ذکر شد، یک‌سری چیزهای دیگر را که می‌گوید! بعد هم فرض کنیم روزی برسد که معیاری بیاید و بتواند تمام ویژگی‌های یک حیطه را دقیق اندازه بگیرد. آنوقت چه؟ من می‌گویم چه. باز هم کسانی یافت می‌شوند و شروع می‌کنند به مخالفت. چرا؟ دلیلش خیلی ساده است. چون می‌ترسند! از چه؟ از اینکه خودشان در این اندازه‌گیری در جایگاهی پست‌ قرار گیرند. از این می‌ترسند که پزشک متخصص سری به نشانه‌ی افسوس تکان دهد و بهشان بگوید: « متاسفم، IQ شما زیر ۹۰ است.» یا اینکه «شما در فلان تست چنین نمره‌ای کسب کردید و بنابراین پایین‌تر از سطح متوسط جامعه هستید.»
این قبیل ترس‌هاست که باعث انزجار برخی از این معیارها و تست‌ها می‌شود و در نتیجه، فرد شروع می‌کند به ردیف کردن انواع استدلالات و نقدها علیه این آزمون‌ها و تا می‌تواند دلیل پشت دلیل می‌آورد بلکه کرامت انسانی‌اش حفظ شود و توانایی‌هایش به یک‌سری عدد و رقم تقلیل داده نشود تا بتواند هنوز در میان مردم سرش را بالا بگیرد و به عنوان یک فرد بی‌استعداد و ناتوان در نظر گرفته نشود.
انسان همیشه ترسی از تبدیل شدن خودش هم به این صفر و یک‌ها داشته و دارد. گویا اگر چنین شود دیگر معنایی برایش باقی نخواهد ماند. بنابراین تا می‌تواند سعی می‌کند قال این چیزها را بکند و خودش را نجات دهد. حال اینکه موفق می‌شود یا نه در آینده معلوم خواهد شد. تا چه شود!
من تنها یک نصیحت به دانشجو جماعت دارم و آن هم این هست که شما در طول دوران دانشجویی‌تان (چه کارشناسی، چه ارشد و چه دکترا) قرار نیست به حقیقت برسید. به هزارویک دلیلِ مختلف. پس غرورتان را بگذارید کنار و درستان را بخوانید تا هر چه زودتر تمام شود برود پی کارش. اصولاً دانشجو فکر می‌کند چون دانشجو است پس یک چیزی حالی‌اش است! یا مثلاً فکر می‌کند می‌تواند تحلیل کند! آخرش هم لابد حقیقت دست به سینه آن انتها ایستاده تا شما تشریفتان را بیاورید. این‌ کارها آخر همه‌اش می‌رسد به یک‌سری دعوا و بحث بی‌حاصل با هم‌دانشگاهی‌هایتان. آقاجان، انقدر سر بحث با همکلاسی‌هایتان داد و بی‌داد نکنید که تو نمی‌فهمی و من می‌فهمم. چون هیچکدامتان نمی‌فهمید. اصلاً کسی نیست که بفهمد. اگر هم بحث نکنید که چه بهتر! آرام بروید و بیایید. لازم هم نیست چیزی را جدی بگیرید. نگران نباشید. بود و نبودتان هر دو خنثی‌ست.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
در تایید سخن آقای رجائیان (یا رجائی، هنوز دقیق اسمشان را نمی‌دانم) و در رد سخن من در باب بحث و گفت‌و‌گو.
کاش من هم همانند آقای رمضانیان اینقدر ساده‌دل بودم و با هر چیزی خوش‌خوشانم بود! همینطور الکی اسلام و قرآن و معاد را باور داشتم و گمان می‌کردم هر چه می‌کنم معنادار است و در این جهان ارزشی دارم! می‌نشستم برای خودم یا دیگران فوگِ باخ تحلیل می‌کردم و هگل و آدورنو می‌خواندم و با خودم فکر می‌کردم که دارم شاخ غول را می‌شکنم! یا مثلاً هر سه ماه یکبار رسیتالی برگزار می‌کردم و بعدش هم می‌رفتیم و چندنفری در کافه‌ای می‌نشستیم و سیگارکشان، راجع به ویراست شِنکر از سونات‌های بتهوون حرف‌های گنده‌گنده می‌زدیم و فاز اَنتلکت بر می‌داشتیم! هر از چند گاهی هم شبه‌مقاله‌ای منتشر می‌کردم و به بهانه‌ی نبود معادلِ فارسیِ مناسب برای یک‌سری لغات، درش ده بیست‌تا اصطلاح آلمانی هم می‌چپاندم تا سخت‌فهم‌تر شود! و خلاصه اینطور می‌گذراندم و حالش را می‌بردم.
Vergangenheit²
Me if you even care: - رابرت سرویس: لنین (زندگی انقلابی سرخ) - مقدمه - ترجمۀ بیژن اشتری
مصداق بارز همان مدل دانشجو‌ها که چون فقط کتاب سیاسی جلویشان بوده آب روغن قاطی کرده‌اند.
Forwarded from Vergangenheit² (H-Rajaei)
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
این‌ کارها آخر همه‌اش می‌رسد به یک‌سری دعوا و بحث بی‌حاصل با هم‌دانشگاهی‌هایتان.
چیزی شبیه به همین متن رو دو سال پیش نوشتم ولی بعدا اعلام برائت کردم. و الان هم خدمت ورودی‌های ۱۴۰۵ در تمام سطوح عرض می‌کنم که اتفاقا باید بحث کرد ولی با گوش‌های شنوا. البته من از مباحثهٔ درست‌وحسابی، حتی با گوش‌های ناشنوا، در کلاس‌های مربوط به شعر و فلسفه و نقد ادبی ضرر ندیدم بلکه چیزهای زیادی هم یاد گرفتم و یادم دادند. از دعوا با هم‌دانشگاهی هم نباید ترسید، پیش میاد در هر صورت و لازمهٔ همه است.

https://t.me/TarikhDanam23/4540
Vergangenheit²
چیزی شبیه به همین متن رو دو سال پیش نوشتم ولی بعدا اعلام برائت کردم. و الان هم خدمت ورودی‌های ۱۴۰۵ در تمام سطوح عرض می‌کنم که اتفاقا باید بحث کرد ولی با گوش‌های شنوا. البته من از مباحثهٔ درست‌وحسابی، حتی با گوش‌های ناشنوا، در کلاس‌های مربوط به شعر و فلسفه…
قطعاً و حتماً اینطور است که گفت‌و‌گو و بحث با افراد مختلف در دانشگاهتان باعث یادگیری دوطرفه‌ می‌شود. اگر می‌خواهید چیز میز یاد بگیرید و توبره‌ی دانشتان را پر از اجناس جور واجور کنید، بروید و بحث کنید. اصلاً دعوا هم بکنید! اما این بحث و گفت‌و‌گو تنها به همین درد می‌خورد: پر کردنِ گونیِ علم و دانش! چرا که به نظرتان این بحث‌ها دلیل می‌شود بر اینکه شما به یقین یا حقیقت رسیده‌اید یا قرار است برسید؟ زهی خیال باطل! توهم برتان ندارد دوستان. شما دانشجو‌اید، خدا که نیستید! حقیقت هم نه منتظر شماست نه اهمیتی بهتان می‌دهد. پس نیایید خودتان را باد کنید و طوری حرف بزنید انگار وحی منزل است. متاسفانه هر چه می‌گویید باد هواست. فلاسفه ۲۵۰۰ سال باد در کردند و حالا که نوبت به ما رسیده گمان نکنید خبری است.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
Video
خب باشد. اصلاً شما درست می‌گویید. همه چیز نسبی نیست. اصلاً همه چیز مطلق و گل و بلبل. من چه کار کنم آقای نصر؟! الان با رسوا کردن خودنقض‌کنندگیِ گزاره‌ی «همه چی نسبی است» مطلق بودن فلان گزاره اثبات شد؟! این دیگر چه بازی‌ای است که منطقیون و طرفداران مطلق‌انگاری هی راه می‌اندازند؟ هی خروار خروار دشمنی با هر چه نسبی‌انگاری و نسبی‌انگار. تا یک چیزی می‌شود می‌روند سراغ خود‌نقض‌کنندگیِ فلان گزاره. اصلاً باشد. همه چیز عالی. الان سیزیف‌وارگیِ من و امثال من تمام شد؟! برویم و با این تصورات خوش باشیم؟ چون می‌دانید که، از نظر اینان هر چه مطلق‌تر بهتر! الان یعنی من بروم و با قهوه‌ی آماده بنشینم کار فلسفی‌ام را بکنم؟ هی پژوهش پشت پژوهش؟ مقاله پشت مقاله؟ همه چیز هم که مطلق؛ به‌به واقعاً! تبریک می‌گویم! مسئله‌ی نوموس و فوسیس با همین یک ویدئوی سی ثانیه‌ای حل شد! اخلاق؟ معرفت‌شناسی؟ معنای زندگی؟ هه! مگر نمی‌دانی؟ همه‌اش را آقای نصر حل کرد! برویم دیگر، برویم سراغ پژوهش و مطالعه‌ی معنادارمان! من که رفتم. شما هم هر چه زودتر بروید.
دیوان سخن
Marx las alle europäischen Sprachen und schrieb drei, Deutsch, Französisch und Englisch, zur Bewunderung der dieser Sprachen Kundigen; er wiederholte gern den Ausspruch: „Eine fremde Sprache ist eine Waffe im Kampf des Lebens.“ Er besaß ein großes Sprachtalent…
عجب! حالا ما را ببین که در همین انگلیسی داریم دست و پا می‌زنیم.
دردا و دریغا! حالا ببینیم چه می‌شود. شاید ما هم توانستیم از این انگلیسی رد شویم و برویم سراغ زبان سوم. البته اگر حوصله کنیم.
تاریخ فلسفۀ یونان
مهمترین اشکال ارسطو بر نظریه مثال چیزهای طبیعی و صنعتی مثال دارند. قاعده اینکه چیزی مثال داشته باشد این است که شناختنی باشد. هرچه شناختنی است مثال دارد. در رساله پارمنیدس اشکال می‌شود که مو و آشغال مثال دارد یا نه؟ می‌گوید نمی‌دانم. دلیلش این است که نمی‌خواهد…
اساساً به نظر من نیازی به هیچگونه استدلال‌آوری برای رد نظریه‌ی مُثُل افلاطون نبوده و نیست. این نظریه آنقدر عجیب و ‌به‌دور از منطق است که خودش کاری می‌کند تا نتوانی بپذیری‌اش.
البته امروزه هم هستند کسانی که سعی می‌کنند پیچ و تابش دهند و بالاخره یک‌جوری به اهل فلسفه بقبولانندش. برخی دیگر هم در تلاشند تا در حیطه‌های دیگر، مثلاً اخلاق، از مُثُل به عنوان ابزاری در جهت اثبات نظریه‌های خودشان استفاده کنند. خلاصه که هنوز هم که هنوز است، هر کس مُثُل را بهرِ کاری می‌داند. حالا شاید بتوان از آن به عنوان یک سخن خلاقانه برای دیگر کارها ایده گرفت، اما اینکه خودش را تحت عنوان نظریه‌ای معرفتی جدی بگیریم برای من سخت است.
- The Flowers of Buffoonery (1935)
- Written by Osamu Dazai

★★½☆☆
مسئله اصلی در تناقض درونیِ خود «شناخت» - در هر شکل و معنایی - نهفته است. در هر نظام دانش، فهم توامانِ شناخت و معیار نیز به سرنوشتی مشابه دچار است. در یک کلام، از یک سو، برای شناخت نیاز به معیار است و از سوی دیگر، حصول معیار بدون شناخت بی‌اعتبار است.

- اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، محمدمهدی اردبیلی، جلد نخست، ویراست دوم، صص ۵۳-۵۴.
Forwarded from مشاهدات (M.HOSSEIN.AREFIII)
«جمعي هم اشتغال به مناصبِ دولتی را نمی‌پسندند و زندگیِ سیاسی را خوش ندارند. به گمانِ ایشان زندگی‌ِ مردِ آزاده از زندگی‌ِ مردِ سیاسی جداست و سعادتِ آدمی در برکناری از کارهایِ سیاسی است. برخی دیگر نیز زندگیِ سیاسی را برتر می‌نهند..... در برابرِ این دو قول باید بگوییم که هر دو گروه از یک نظر حق دارند و از نظرِ دیگر به خطا می‌روند......»

-سیاست، ارسطو، ترجمه‌یِ حمید عنایت، انتشاراتِ علمی و فرهنگی، ١۴٠٠، ص ٣٧٩
در این چند روزه کتاب «اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسمِ» آقای اردبیلی را شروع کرده و در حال خواندنش هستم. احتمالاً اخبارِ انتقاداتِ وارده و بعضاً هجویه‌های نوشته یا گفته شده راجع به این کتاب و رویه‌‌ی ایشان را شنیده‌اید. من فعلاً در باب درست و غلط بودن این انتقادات نظری ندارم چون هنوز کتاب را کامل نخوانده‌ام. اما نقدی به همین ۷۰ صفحه‌‌ی خوانده شده‌ی اول، که البته مقدار ناچیزیست، دارم. من فکر می‌کنم تلاشِ آقای اردبیلی در جهت ساخت نظامی جدید که بتواند در برابر نیهیلیسم مبارزه کند و به قولی معنایی به زندگی روزمره‌ی ما ببخشد محکوم به شکست است. چرا؟ به دلیل اینکه خود این تلاش هم، مانند اکثر تلاش‌های پیشین فلاسفه، باز در جهتِ ساختن یک «نظام» است. درست است که ایشان در همان مقدمه نوشته‌اند این بار قرار است از دری دیگر وارد شوند و متفاوت عمل کنند، ولی خب مگر هر فیلسوفی در تاریخ، زمانی که در حال نوشتن شاهکارش بوده با خود چنین فکری نکرده است؟ احتمال زیاد آن فیلسوف هم با خود گفته ایندفعه دیگر نتیجه متفاوت و مشکل حل خواهد شد. ولی باز سِیلی از انتقاداتِ کوبنده بوده که از طرف دیگران وارد شده و نظام را در هم شکسته. حال چه تضمینی است این تلاش و نظامِ جدید آقای اردبیلی همان نقطه‌‌ی عطفی باشد که یکبار برای همیشه شر نیهیلیسم را کم کند؟ به گمان من هیچ! هیچ تضمینی در دست نداریم!
البته خب ممکن است که این نظامِ طرح شده در این کتاب برای خودِ ایشان به اصطلاحِ من «کار» بکند. ولی اینکه همه بتوانند با این نظام معنایی نو به زندگی خویش ببشخند دور از ذهن است.
Forwarded from مشاهدات (M.HOSSEIN.AREFIII)
«اما بقایِ گونه‌یِ انسانی برایِ لاوکرفت هیچ معنایی ندارد. همانطور که رابرت اوپنهایمر، پدرِ بمبِ اتم، در پاسخ به خبرنگاری که درباره‌یِ پیامدهایِ بلندمدتِ پیشرفتِ تکنولوژی از او سؤال کرده بود، گفت: "چرا این‌قدر نگرانِ سرنوشتِ جهانی محکوم به مرگ هستید؟"»

-لاوکرفت، علیه‌ِ جهان، علیهِ زندگی، میشل اوئلبک، ترجمه‌یِ آری سرازش، ص ۶۶
به شخصه فکر می‌کنم بسیاری از پرسش‌هایی که در فیلدهای پژوهشی مربوطه، توسط دانشمندان و پژوهشگران دنبال می‌شود، نامهم و به درد نخورند. یعنی ضرورتی برای پیدا کردن پاسخ وجود ندارد. طوری که اگر پاسخی یافت نشود، نه به جایی بر می‌خورد نه کارمان جایی گیر می‌کند. شاید بتوان در هر فیلد تخصصی‌ای چنین پرسش‌هایی پیدا کرد. اما برخی حوزه‌ها بیش از دیگران دچار این فلاکت هستند. معمولاً هم تا از اهمیت چنین پژوهش‌هایی سوال می‌شود، دانشمندان آن حوزه شروع می‌کنند به اهمیت‌تراشی و خود را به در و دیوار می‌زنند تا به مخاطب بقبولانند کاری که می‌کنند اتلاف وقت نیست. الان مثلاً همین باستان‌شناسی را ببینید. بسیاری از پرسش‌ها و کارهایی که می‌کند نه اهمیتی دارند نه مشکلی را حل می‌کنند. اینکه انسان از کِی شروع به ساخت ابزار کرد چه اهمیتی دارد؟ یا اینکه چرا انسان یکجانشین شد چه مشکلی را حل می‌کند؟ یا مثلاً ریاضیات را در نظر بیاورید. اینکه در اعداد اول الگویی نهفته یا خیر دردی را دوا می‌کند؟ یا همین فلسفه‌ی خودمان! اینکه هنوز نتوانستیم برای علیت فیزیکی تبیینی درست و دقیق پیدا کنیم مشکلی در زندگی ما به وجود آورده؟
البته من نمی‌خواهم اینجا بگویم که چنین پرسش‌هایی کاملاً بی‌اهمیت‌اند (گرچه واقعاً هستند)، بلکه می‌خواهم بگویم دلیل اهمیتشان برای ما انسان‌ها دلیل‌های ساده و معمولی‌ای است، نه از این دلایلی که کسانی مانند آقای وحدتی‌ نسب برای مهم جلوه دادن باستان‌شناسی می‌تراشند. از نظر من یکی از معدود دلایل اهمیت این پرسش‌های بی‌اهمیت برای ما، ارضای حس کنجکاوی ماست. همین! به عبارتی، صرفاً چون حال می‌کنیم با چنین مسئله‌هایی سر و کله بزنیم به خاطرشان دانشگاه و پژوهشگاه و موسسه راه انداخته‌ایم. دولت هم همینجوری بهمان بودجه می‌دهد و ما هم می‌نشینیم و این بازی‌های فکری‌مان را می‌کنیم و در خیال خودمان بر این گمانیم که در حال انجام ماموریتی مهم هستیم.
خلاصه که من فکر می‌کنم همه‌ی این‌ کارها برای نوعی حال کردن و ارضای ذهن است. وگرنه چه دلیلی دارد که اینهمه به این مسائل بی‌اهمیت اهمیت بدهیم؟
راستش را بخواهید، از اینکه می‌بینم در اطرافم تعداد قابل توجهی از آدمیانِ اهل آکادمی و اینجور چیزها اینقدر برای کار و پژوهش شوق و ذوق دارند و هر روز علمشان بیش از پیش می‌شود، دلم می‌گیرد. حسادتی در کار نیست. برایشان خوشحالم. مسئله این است که نمی‌فهمم این بی‌حوصلگیِ من و مسخره‌ پنداشتنِ تمام امور در نظرم از کجا نشات می‌گیرد.
هر استادِ دانشگاه یا هر فردی که در همین فضای تلگرام می‌بینم با پشتکاری عجیب در حال خواندن و نوشتن و ترجمه و این چیزهاست. در حالی که سیستم ذهنیِ من حتی نمی‌تواند دو دقیقه برای این چیزها تره خرد کند!
به هر حال خوشا به حال دیگران. خوش‌اند با خودشان و کارهایشان.