𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
191 subscribers
116 photos
14 videos
10 files
16 links
Download Telegram
Symphony in G, H.I No.94 - "Surprise" : 4. Finale (Allegro di molto)
Philharmonia Hungarica
Joseph Haydn (1732–1809)
Symphony No. 94 in G Major, Hob. I:94, “Surprise Symphony”


Composed in 1791 and premiered in London in 1792, this symphony is one of Haydn’s celebrated London Symphonies. It is especially famous for the sudden fortissimo chord in the second movement, a playful example of Haydn’s wit and mastery of musical surprise.
- The Little Tragedies (1830)
- Written by Alexander Pushkin

★★★☆☆
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- The Little Tragedies (1830) - Written by Alexander Pushkin ★★★☆☆
خب، بگذارید اولش را صاف و ساده بگویم. من هنگام خواندن کتاب، حوصله‌ی خوانشِ فرمیک و نقادانه و اینجور چیزها را ندارم. اصلاً ندارم. یعنی نه اینکه بلد نباشم، نخواستم یاد بگیرم. یا شاید هم بلد نیستم، نمی‌دانم. ولی هرچه هست، برایم خسته‌کننده است. من در این باره ساده‌ام. اثر باید با شهودِ برساخت‌شده‌ی من سازگار باشد. همین. اگر سازگار بود، خیلی هم خوب. اگر نبود، که هیچی. حالا اینکه این شهود چقدر تربیت‌شده یا نشده، اصلاً حرفِ دیگری است. شاید شهودِ من اصلاً خوب تربیت نشده باشد، شاید بد تربیت شده باشد. ولی یک چیز را می‌دانم و آن اینکه خیلی آت و آشغال به خوردش ندادم. تا حدی مواظبش بودم. حالا همین کافی است یا نه، نمی‌دانم. ولی فعلاً کفایت می‌کند. دیگر حرفِ الکی بس است. برویم سراغ اثر.
تراژدی‌های کوچکِ پوشکین. راستش را بخواهید، من خیلی مشکلِ چندانی با اثر نداشتم. یعنی نه اینکه عاشقش شده باشم، نه. ولی بد هم نبود. همان اندازه که از یک کلاسیک انتظار می‌رود، توانست لذتِ کوچکی به من منتقل کند. نه بیشتر. و این را می‌گویم چون اصولاً کلاسیک‌ها، به نظر من، خیلی تواناییِ انتقالِ لذتِ زیاد و همه‌جانبه را ندارند. شاید من مقصرم، شاید هم آن‌ها. شاید تقصیرِ زمانه است که بینمان فاصله انداخته. نمی‌دانم. ولی هرچه هست، این اثر در همان حدِ معمولِ کلاسیک‌ها بود. لذتی داشت، ولی نه آنچنان.
اما یک چیزی بود که اذیتم کرد. پایان‌ها. همه‌ی پایان‌ها. یک جور عجیبی بودند. غیرواقعی. یعنی شما تا آخرِ نمایش می‌روی، با شخصیت‌ها همراه می‌شوی، فکر می‌کنی داری چیزی را می‌فهمی، و بعد ناگهان پایان می‌رسد. آن هم آنطور که نباید. یا آنطور که انتظار نداری. نه از جنسِ غافلگیریِ خوب، از جنسِ غافلگیریِ بی‌ربط. آدم‌ها یک‌دفعه رفتارهای عجیبی از خودشان نشان می‌دهند. تصمیم می‌گیرند، حرف می‌زنند، می‌میرند، طوری که با آنچه تا قبلش بوده جور در نمی‌آید. البته شاید این مدل چیزهای غیرطبیعی مختصِ تئاتر باشد. شاید درام اینطور است، شاید نمایشنامه اصولاً باید اینطور از آب دربیاید و من از آن بی‌خبرم چون خیلی تئاتر نخوانده‌ام.
ولی این حس را داشتم که پوشکین می‌خواسته چیزی بگوید، ولی انگار نه خودش حوصله داشته، نه من حوصله‌ی فهمیدن. شاید من مقصرم. شاید باید بیشتر دقت می‌کردم. ولی خب، این اثر است که باید خودش را نشان بدهد، نه اینکه من بروم دنبالش. شاید هم این طرز فکرِ من غلط است.
شخصیت‌ها را که نگاه می‌کنم، یک جورهایی به هم شبیه هستند. همه درگیرِ یک چیزند، همه دارند یک سوال را می‌پرسند، ولی انگار جواب را نمی‌خواهند بدانند. یا می‌خواهند و نمی‌توانند. باز هم پایان‌ها. همان پایان‌های عجیب که همه‌چیز را یک‌دفعه قطع می‌کنند. شاید این خودش یک فرم باشد، شاید این اثر قرار بود نشان دهد که زندگی همین است، یعنی یک‌دفعه تمام می‌شود. ولی اگر یک چنین چیزی منظور بود، چرا اینقدر غیرطبیعی؟ چرا شخصیت‌ها تا قبل از پایان اینطور نبودند؟
راستش را بخواهید حوصله‌ام سر رفت که بیشتر فکر کنم و راجع به این اثر بنویسم. کتاب تمام شد، لذتِ کوچکش را گرفتم، و حالا رهایش کرده‌ام.
تا بعد.
در بهترین حالت ما با کثرتی از نظام‌ها یا پاره‌نظام‌های معرفتی یا اخلاقی روبرو هستیم (و به دلایل کاملاً حادثی و عاطفی و جغرافیایی احتمالاً یکی را برگزیده‌ایم) که هرچند به‌ظاهر مدعی گفتگو با یکدیگرند، اما به دلیل ناتوانی در تبیینِ منطقِ مقتضیِ گفتگو بر اساس بنیادهای کاملاً متباین، عملاً به جای گفتگو، در کثرتی از تک‌گویی‌های متقابل به سر می‌برند.


- اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، محمدمهدی اردبیلی، جلد نخست، ویراست دوم، ص ۱۶.
چرا؟ چون افلاطون فرموده!

به قول این همسن‌های خودم، یک نظریه‌ی نامحبوب دربارهٔ فلسفه دارم. خیلی نامحبوب. طوری که اگر توی یک جمعِ فلسفی بگویمش، احتمالاً همه نگاهم می‌کنند با آن نگاهِ معروفِ "این دیگر چه می‌گوید؟". ولی خب، چه کنم؟
نظریه‌ام این است: ما فلاسفه‌ی جدید و امروزی، هر چه، تکرار می‌کنم، هر چه این یونانیان گفتند و نوشتند را به عنوان آبشخورهایِ فلسفه جدی گرفتیم و می‌گیریم. می‌نشینیم و تک‌تک نوشته‌هایشان را قله‌های تفکر بشری فرض می‌کنیم و گمان می‌کنیم دیگر مثل این‌ها نخواهد آمد. انگار که فلسفه با افلاطون تمام شد و ما فقط داریم پاورقی می‌نویسیم برای یک سری متون مقدس.
حالا چرا اینطور است؟ به نظر من، صرفاً به دلیلِ یک خطایِ شناختی. یک اشتباهِ ساده. و آن اینکه آنان باستانی بودند. یعنی همین. باستانی. قدیمی. پدرخوانده. موسس. بنیانگذار. همین کافی است که جلویشان زانو بزنیم. نمی‌دانم چرا، ولی این رفتارِ پرستش و مهم انگاشتنِ بیش از حدِ باستانیان و فرهنگ و تفکرشان را بسیار می‌شود در اهل آکادمی دید. یک جورِ دیگری هم بگویم: آن‌ها کهنه‌اند، پس حتماً عمیق‌اند. آن‌ها اول بوده‌اند، پس حتماً درست گفته‌اند. گویی که تاریخ، خودش یک اعتبارنامه است.
گاهی به جایی می‌رسد که با خودم می‌گویم، اگر افلاطون به جای آن تمثیل غارِ overratedاش، یک چیزِ کاملاً دَری وری می‌گفت، باز هم ما جدی‌اش می‌گرفتیم. باز هم می‌نشستیم و تفسیر می‌کردیم. باز هم می‌گفتیم "چه فراستی، چه هوشی". چرا؟ چون افلاطون فرموده! چون افلاطونِ باستانی فرموده! نه به خاطر خودِ حرف. به خاطرِ گوینده. و این، به نظر من، یک نوع مرضِ فکری است. آخر اینکه یک نفر بیاید و بگوید "فلان رسالهٔ افلاطون منطقی نیست"، بعد یک عده مثلِ راس و ویلاموویتس بروند و برایش چیز ببافند و تفت بدهند تا دربیاورند که چرا این بی‌منطقی، خودش یک نوع منطق است دیگر چه صیغه‌ای است؟!
من گمان می‌کنم، و این را با خیالِ راحت می‌گویم، اگر همان تمثیلِ غار یا دیالوگِ مهمانی را یک نفر در زمانِ خودمان می‌نوشت، نه تنها خوانده نمی‌شد، بلکه موردِ تمسخر قرار می‌گرفت. مردم می‌گفتند: این خزعبلات دیگر چیست که نوشتی؟ مگر مرض داری؟ بلد نیستی مثل آدمیزاد حرفت را بزنی؟ به جای غار و سایه و آتش یک چیزِ سر راست بگو. یک چیزی که به کارِ زندگی بیاید. اما چون افلاطون گفته، همه می‌گویند "چه عمقی، چه ژرفایی!" یعنی راستش را بخواهید، اگر همان حرف را یک دانشجویِ دکتری توی پایان‌نامه‌اش می‌نوشت، استادِ راهنما می‌گفت "این را پاک کن، بی‌ربط است."
خلاصه که این وضعیتِ ماست. هنوز نتوانسته‌ایم این باستانیان را به اندازه‌ی کافی و مناسبِ حالشان جدی بگیریم. یعنی نه آنقدر که پرستششان کنیم، نه آنقدر که نادیده بگیریم. یک جورِ میانه. یک جور اینکه بگوییم "خب، افلاطون هم یک آدمی بوده، حرف‌هایی زده، بعضی‌هایش خوب، بعضی‌هایش بد. بگذریم." ولی نشده. ما هنوز روی خطِ پرستشیم. هنوز وحیِ منزل می‌بینیمشان. نمی‌دانم شاید هزار سالِ دیگر، یک عده بیایند و همین چیزهایی را که ما الان می‌نویسیم، به عنوان وحیِ منزلِ دیگری بخوانند. و آن وقت، تازه آن‌هایی که آن موقع‌اند، خواهند فهمید که ما الان چه حسی داریم. یا شاید هم نه، شاید اصلاً فلسفه همین است. یک بازیِ بی‌پایانِ پرستشِ کهنه‌ها. نمی‌دانم.
خدا بخیر کند.
سوزی که در آسمان نگنجد دارم
وان ناله که در دهان نگنجد دارم

گفتی ز جهان چه غصه داری آخر
آن غصه که در جهان نگنجد دارم


- خاقانی
Cinema
🔘 Mr. Deeds Goes To Town (1936) 🔘 Frank Capra ★★★★★
فقط دلم می‌خواهد فیلم‌هایی که این دوستمون بهشان پنج ستاره داده را ببینم و خوب نباشند. آن موقع است که دیگر از مفهومی به نام سلیقه ناامید می‌شوم و باور خواهم کرد که امریست کاملاً شخصی و غیرقابل انطباق بر دیگری.
اثبات در فلسفه

من فکر می‌کنم هر چیزی که ذهن آدم بتواند تصور کند، در فلسفه هم قابل اثبات است. هر چقدر هم که عجیب باشد، متناقض باشد، بی‌معنی به نظر برسد یا حتی غیرانسانی باشد. فرقی نمی‌کند. فقط یک شرط وجود دارد: باید بقدر کافی خلاق باشی، باید نابغه باشی، و از همه مهمتر باید بدانی این بازی که فلسفه نام گرفته دقیقاً چطور کار می‌کند. باید بلد باشی که از هر شرایط و امکاناتی که فلسفه برایت فراهم کرده، به نفع نظریه‌ی خودت استفاده کنی.
برای همین هم با این حرف‌ها که «تناقض غیرممکن است»، «نمی‌شود هر چیزی را اثبات کرد»، «بدیهیاتی داریم که نمی‌توان ازشان رد شد»، «حقیقتی هست و ما باید به سمت آن حرکت کنیم» - کاملاً مخالفم. با تک‌تکشان.
حقیقتی در کار نیست. امر بدیهی‌ای هم در کار نیست. حتی تناقض هم شاید چیزی نباشد جز محدودیت عقل ما. تناقض یک قانون کیهانی نیست، دیواریست در ذهن خودمان. اگر روزی کسی پیدا شود که ذهنش آنقدر باز و آنقدر قوی باشد که این محدودیت اصلاً برایش تعریف نشده باشد، آنوقت دیگر فقط باید بنشینیم و تماشا کنیم؛ تماشای اثبات شدنِ چیزهایی که فکر می‌کردیم عمراً بشود اثباتشان کرد.
و به نظرم فلاسفه در طول تاریخ دقیقاً همین کار را کردند. اول از همه، چیزهایی را اثبات کردند که خودشان می‌خواستند و دوستشان داشتند، نه چیزی که «حقیقت» بهشان دیکته کرده باشد. ثانیاً همان چیزهایی را که فیلسوف‌های قبل از خودشان فکر می‌کردند محال است را ممکن و اثبات کردند. تاریخ فلسفه پر است از همین اتفاقات. هر کس خلاق‌تر بوده، چیزهای بیشتری را اثبات کرده است، و به همین هم دلیل نامش در تاریخ جاودان شد.
پس نتیجه‌ای که می‌گیرم این است: هر چیزی قابل اثبات است. محدودیتی وجود ندارد. چیزی نیست که راهمان را سد کند. ما کاملاً آزادیم؛ آزاد که هر چیزی را که دوست داریم، به‌عنوان حقیقت برای خودمان و برای دیگران اثبات کنیم. فقط کافیست که از دیگران کمی بیشتر نابغه باشیم.
- Profession (1957)
- Written by Isaac Asimov

★★☆☆☆
ما و نوابغ

نصیحتی برایتان دارم. البته می‌‌دانم که ممکن است با خودتان بگویید این یارو اصلاً فکر کرده کی هست که بخواهد نصیحت هم بکند؟! اما ایندفعه را بگذرید و ببینید چه می‌گویم.
در یک جمله، خودتان را با نوابغ مقایسه نکنید! نوابغ اصلاً از دایره‌ی ما آدم‌های معمولی بیرون‌اند. نه احوال آن‌ها بر ما قابل انطباق است و نه احوال ما بر آن‌ها. دنیای خودشان را دارند و باید هم با همان مناسبات و شرایط خودشان فهمیده شوند. هیچوقت نیایید با خود بگویید من هم باید همانند موتسارت یا دا وینچی چنین و چنان شوم. اینطور فقط خودتان و اطرافیانتان را اذیت می‌کنید و همین چند صباحی هم که در این دنیا هستید و نفس می‌کشید کوفتتان می‌شود. البته اگر واقعاً نابغه‌ای چیزی هستید که چه بهتر! ولی اگر نیستید ول کنید‌. این جنونِ مرگبارِ جاه‌طلبی را ول کنید. این حرف‌های من باید یه چیزکی برای خودم بشوم و جهانیان نامم را یکصدا داد بزنند را ول کنید. بروید برای خودتان همین مدت اندک را خوش باشید و تلاشتان را هم برای خواسته‌هایتان بکنید. ولی اگر نشد داد و قال نکنید.
حالا ممکن است یکی بیاید و بگوید این دیگر چه دنیای ناعادلانه‌‌ای است که در آن یک‌سری افراد به اصطلاح این افسانه‌های قدیمی و بعضی از این فیلم‌ها chosen oneاند و ماها صرفاً تفاله‌ها و پسماند این جهان لعنتی! پاسخ من این است که همین است و باید با آن کنار آمد. متاسفانه راه دیگری هم نداریم. چنین پیش آمده و قسمت ما هم این بوده. نه اینکه به قسمت و این چیزها باور داشته باشم. نه. صرفاً گفتم برای توضیح بهتر مطلب. بله؛ داشتم می‌گفتم. متاسفانه یا خوشبختانه ما معمولی‌ها اینطور ساخته شدیم و به دنیا آمدیم. بهتر است خیلی ذهنمان را انگولک نکنیم و خودمان، دیگران یا جهان را مقصر ندانیم. بالاخره این عمر ما هم تمام می‌شود و ما هم می‌رویم در عدم گم و گور می‌شویم.
تا خدا چی ‌بخواهد.
خوش باشید.
Forwarded from Koorosh Shafiei
رپرتوار موسیقی کلاسیک.pdf
188.5 KB
موسیقی کلاسیک غربی دنیایی بسیار گسترده است و آشنایی با آن بدون داشتن یک نقشهٔ کلی می‌تواند کمی دشوار باشد. این فهرست مجموعه‌ای از آثار مهم آهنگسازان و دوره‌های مختلف موسیقی کلاسیک است؛ از باروک و کلاسیک تا رمانتیسم، امپرسیونیسم و موسیقی قرن بیستم، و از سمفونی و کنسرتو و موسیقی مجلسی تا اپرا و آثار سولو.

این فهرست نه رتبه‌بندی آثار است و نه قرار است به ترتیب خاصی شنیده شود. پیشنهاد این است که به‌تدریج سراغ قطعات بروید، آن‌ها را چندین بار بشنوید و اجازه دهید نام‌ها، ملودی‌ها و سبک‌های مختلف کم‌کم در ذهن‌تان جا بیفتند. شاید در ادامه، همان‌طور که در مورد موسیقی آشنا می‌توانیم آهنگساز را از روی چند میزان تشخیص دهیم، این اتفاق برای موسیقی کلاسیک غربی نیز بیفتد.


-کوروش شفیعی‌فر ✍🏽

#موسیقی #کلاسیک

@le_public
وقت مردن رشید را گفتم
که بخواه آنچه آرزوت آید

گفت کو عمر کارزو خواهم
کارزو بهر عمر می‌باید


- خاقانی
کم‌کم باید این افلاطون‌خوانی را دوباره شروع کنم و از همین الان و شروع نکرده عزایی است که دارم می‌گیرم و اشک‌هایی که همینطور سرازیر می‌شوند. چرایش هم برایم کاملاً روشن است. در یک جمله: «باید دیالوگ‌های سیاسی‌اش را هم بخوانم!»
یعنی نام سیاست و نظریه‌های سیاسی است که می‌آید و کهیر و تب‌خالیست که می‌زنم. ولی خب چه کنم؟ متاسفانه «باید» خواند و تحمل کرد.
خدا خودش کمکم کند.
- The Gentle Spirit (1876)
- Written by Fyodor Dostoevsky

★½☆☆☆
یادداشت‌های عمومی!
آیا هوش واقعاً با یک عدد خلاصه می‌شود؟
جدا از جالب بودن این یادداشت، ذهنم را هم به اصطلاح trigger کرد تا چیزکی هم من به این نوشته اضافه کنم که البته ممکن است ربط مستقیمی به موضوعش نداشته باشد.
برایم جالب است که بسیاری از آدم‌ها چقدر از این عددی کردن ویژگی‌های ذهنی و جسمی می‌ترسند. طوری که سریع گارد می‌گیرند و می‌گویند: «فلان معیار مشکل دارد» یا «این همه چیز را نمی‌گوید». خب، درست است. ممکن است فلان معیاری که ما با آن بهمان ویژگی انسانی را می‌سنجیم دقیقاً همه چیز را به ما نگوید، ولی همانطور که در آن یادداشت ذکر شد، یک‌سری چیزهای دیگر را که می‌گوید! بعد هم فرض کنیم روزی برسد که معیاری بیاید و بتواند تمام ویژگی‌های یک حیطه را دقیق اندازه بگیرد. آنوقت چه؟ من می‌گویم چه. باز هم کسانی یافت می‌شوند و شروع می‌کنند به مخالفت. چرا؟ دلیلش خیلی ساده است. چون می‌ترسند! از چه؟ از اینکه خودشان در این اندازه‌گیری در جایگاهی پست‌ قرار گیرند. از این می‌ترسند که پزشک متخصص سری به نشانه‌ی افسوس تکان دهد و بهشان بگوید: « متاسفم، IQ شما زیر ۹۰ است.» یا اینکه «شما در فلان تست چنین نمره‌ای کسب کردید و بنابراین پایین‌تر از سطح متوسط جامعه هستید.»
این قبیل ترس‌هاست که باعث انزجار برخی از این معیارها و تست‌ها می‌شود و در نتیجه، فرد شروع می‌کند به ردیف کردن انواع استدلالات و نقدها علیه این آزمون‌ها و تا می‌تواند دلیل پشت دلیل می‌آورد بلکه کرامت انسانی‌اش حفظ شود و توانایی‌هایش به یک‌سری عدد و رقم تقلیل داده نشود تا بتواند هنوز در میان مردم سرش را بالا بگیرد و به عنوان یک فرد بی‌استعداد و ناتوان در نظر گرفته نشود.
انسان همیشه ترسی از تبدیل شدن خودش هم به این صفر و یک‌ها داشته و دارد. گویا اگر چنین شود دیگر معنایی برایش باقی نخواهد ماند. بنابراین تا می‌تواند سعی می‌کند قال این چیزها را بکند و خودش را نجات دهد. حال اینکه موفق می‌شود یا نه در آینده معلوم خواهد شد. تا چه شود!
من تنها یک نصیحت به دانشجو جماعت دارم و آن هم این هست که شما در طول دوران دانشجویی‌تان (چه کارشناسی، چه ارشد و چه دکترا) قرار نیست به حقیقت برسید. به هزارویک دلیلِ مختلف. پس غرورتان را بگذارید کنار و درستان را بخوانید تا هر چه زودتر تمام شود برود پی کارش. اصولاً دانشجو فکر می‌کند چون دانشجو است پس یک چیزی حالی‌اش است! یا مثلاً فکر می‌کند می‌تواند تحلیل کند! آخرش هم لابد حقیقت دست به سینه آن انتها ایستاده تا شما تشریفتان را بیاورید. این‌ کارها آخر همه‌اش می‌رسد به یک‌سری دعوا و بحث بی‌حاصل با هم‌دانشگاهی‌هایتان. آقاجان، انقدر سر بحث با همکلاسی‌هایتان داد و بی‌داد نکنید که تو نمی‌فهمی و من می‌فهمم. چون هیچکدامتان نمی‌فهمید. اصلاً کسی نیست که بفهمد. اگر هم بحث نکنید که چه بهتر! آرام بروید و بیایید. لازم هم نیست چیزی را جدی بگیرید. نگران نباشید. بود و نبودتان هر دو خنثی‌ست.
Quasi una Fantasia
"انسان تمامیتِ سوبژکتیو است؛ که به‌یک‌سان به‌ همهٔ خدایان تعلق دارد؛ او یک‌تنه همهٔ آن قوایی را که در گردونِ خدایان هریک جدا و پراکنده از دیگری به گوشه‌ای پرتاب شده، در سینهٔ خود فروبسته دارد؛ او غنای تمامِ المپ است[، نه گوشه‌هایی منزوی از آن]. […] درمقابل،…
کاش من هم همانند آقای رمضانیان اینقدر ساده‌دل بودم و با هر چیزی خوش‌خوشانم بود! همینطور الکی اسلام و قرآن و معاد را باور داشتم و گمان می‌کردم هر چه می‌کنم معنادار است و در این جهان ارزشی دارم! می‌نشستم برای خودم یا دیگران فوگِ باخ تحلیل می‌کردم و هگل و آدورنو می‌خواندم و با خودم فکر می‌کردم که دارم شاخ غول را می‌شکنم! یا مثلاً هر سه ماه یکبار رسیتالی برگزار می‌کردم و بعدش هم می‌رفتیم و چندنفری در کافه‌ای می‌نشستیم و سیگارکشان، راجع به ویراست شِنکر از سونات‌های بتهوون حرف‌های گنده‌گنده می‌زدیم و فاز اَنتلکت بر می‌داشتیم! هر از چند گاهی هم شبه‌مقاله‌ای منتشر می‌کردم و به بهانه‌ی نبود معادلِ فارسیِ مناسب برای یک‌سری لغات، درش ده بیست‌تا اصطلاح آلمانی هم می‌چپاندم تا سخت‌فهم‌تر شود! و خلاصه اینطور می‌گذراندم و حالش را می‌بردم.
Vergangenheit²
Me if you even care: - رابرت سرویس: لنین (زندگی انقلابی سرخ) - مقدمه - ترجمۀ بیژن اشتری
مصداق بارز همان مدل دانشجو‌ها که چون فقط کتاب سیاسی جلویشان بوده آب روغن قاطی کرده‌اند.
Forwarded from Vergangenheit² (H-Rajaei)
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
این‌ کارها آخر همه‌اش می‌رسد به یک‌سری دعوا و بحث بی‌حاصل با هم‌دانشگاهی‌هایتان.
چیزی شبیه به همین متن رو دو سال پیش نوشتم ولی بعدا اعلام برائت کردم. و الان هم خدمت ورودی‌های ۱۴۰۵ در تمام سطوح عرض می‌کنم که اتفاقا باید بحث کرد ولی با گوش‌های شنوا. البته من از مباحثهٔ درست‌وحسابی، حتی با گوش‌های ناشنوا، در کلاس‌های مربوط به شعر و فلسفه و نقد ادبی ضرر ندیدم بلکه چیزهای زیادی هم یاد گرفتم و یادم دادند. از دعوا با هم‌دانشگاهی هم نباید ترسید، پیش میاد در هر صورت و لازمهٔ همه است.

https://t.me/TarikhDanam23/4540