Forwarded from مشاهدات (m.hossein.arefiii)
💬در مستندي که راجع به زندگیِ امیل سیوران ساخته شده است، از او در ٧٠سالگیاش پرسیده میشود که چرا سالهاست که دیگر کتابي منتشر نکرده است و او چنین پاسخ میدهد:
"I got bored of slandering the universe."
«از بدگویی به عالم و آدم ملول شدم و حوصلهام سر رفت.»
و بعد مصاحبهگر از او میپرسد که آیا این بدبینیها فایدهای هم داشت در زندگیاش برایِ او یا نه. و او پاسخ میدهد که نه، ولی تاحدودی اثرگذار بود، به این معنی که بیانِ عواطف و احساساتاش شدتِ احساسات و عواطفاش را کاهش میداد (از طریقِ نوشتن و نورِ آگاهی را بر آنها تاباندن). بعد مصاحبهگر میپرسد که اگر این کار فقط شدتِ آنها را کاهش میداده پس تلاشاش بیهوده بوده است. او پاسخ میدهد که درست است؛ درست است که بدبینیاش و نوشتناش او را از این عواطف و احساساتِ منفی خلاص نساخته است، ولی حداقل زندگی را برایِ او قابلِ تحمل ساخته بوده است، همین. قابلِ تحمل!
"I got bored of slandering the universe."
«از بدگویی به عالم و آدم ملول شدم و حوصلهام سر رفت.»
و بعد مصاحبهگر از او میپرسد که آیا این بدبینیها فایدهای هم داشت در زندگیاش برایِ او یا نه. و او پاسخ میدهد که نه، ولی تاحدودی اثرگذار بود، به این معنی که بیانِ عواطف و احساساتاش شدتِ احساسات و عواطفاش را کاهش میداد (از طریقِ نوشتن و نورِ آگاهی را بر آنها تاباندن). بعد مصاحبهگر میپرسد که اگر این کار فقط شدتِ آنها را کاهش میداده پس تلاشاش بیهوده بوده است. او پاسخ میدهد که درست است؛ درست است که بدبینیاش و نوشتناش او را از این عواطف و احساساتِ منفی خلاص نساخته است، ولی حداقل زندگی را برایِ او قابلِ تحمل ساخته بوده است، همین. قابلِ تحمل!
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
100_Classical_Pieces_for_Beginners.pdf
این فهرستی است مشتمل بر نام ۱۰۰ قطعهی موسیقیِ کلاسیک از یوهان سباستین باخ تا دوران معاصر که به کمک هوش مصنوعی کلاود درست کردم. برای افرادی که تازه میخواهند با موسیقی کلاسیک آشنا شوند و گوش کنند بسیار مفید است.
پیشنهاد میکنم قبل از گوش کردن به هر قطعه، مختصری راجع به قطعه از اینترنت مطالعه و تحقیق کنید تا فضای قطعه دستتان باشد و پیشزمینهای راجع بهش داشته باشید.
پیشنهاد میکنم قبل از گوش کردن به هر قطعه، مختصری راجع به قطعه از اینترنت مطالعه و تحقیق کنید تا فضای قطعه دستتان باشد و پیشزمینهای راجع بهش داشته باشید.
Symphony in G, H.I No.94 - "Surprise" : 4. Finale (Allegro di molto)
Philharmonia Hungarica
Joseph Haydn (1732–1809)
Symphony No. 94 in G Major, Hob. I:94, “Surprise Symphony”
Composed in 1791 and premiered in London in 1792, this symphony is one of Haydn’s celebrated London Symphonies. It is especially famous for the sudden fortissimo chord in the second movement, a playful example of Haydn’s wit and mastery of musical surprise.
Symphony No. 94 in G Major, Hob. I:94, “Surprise Symphony”
Composed in 1791 and premiered in London in 1792, this symphony is one of Haydn’s celebrated London Symphonies. It is especially famous for the sudden fortissimo chord in the second movement, a playful example of Haydn’s wit and mastery of musical surprise.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- The Little Tragedies (1830) - Written by Alexander Pushkin ★★★☆☆
خب، بگذارید اولش را صاف و ساده بگویم. من هنگام خواندن کتاب، حوصلهی خوانشِ فرمیک و نقادانه و اینجور چیزها را ندارم. اصلاً ندارم. یعنی نه اینکه بلد نباشم، نخواستم یاد بگیرم. یا شاید هم بلد نیستم، نمیدانم. ولی هرچه هست، برایم خستهکننده است. من در این باره سادهام. اثر باید با شهودِ برساختشدهی من سازگار باشد. همین. اگر سازگار بود، خیلی هم خوب. اگر نبود، که هیچی. حالا اینکه این شهود چقدر تربیتشده یا نشده، اصلاً حرفِ دیگری است. شاید شهودِ من اصلاً خوب تربیت نشده باشد، شاید بد تربیت شده باشد. ولی یک چیز را میدانم و آن اینکه خیلی آت و آشغال به خوردش ندادم. تا حدی مواظبش بودم. حالا همین کافی است یا نه، نمیدانم. ولی فعلاً کفایت میکند. دیگر حرفِ الکی بس است. برویم سراغ اثر.
تراژدیهای کوچکِ پوشکین. راستش را بخواهید، من خیلی مشکلِ چندانی با اثر نداشتم. یعنی نه اینکه عاشقش شده باشم، نه. ولی بد هم نبود. همان اندازه که از یک کلاسیک انتظار میرود، توانست لذتِ کوچکی به من منتقل کند. نه بیشتر. و این را میگویم چون اصولاً کلاسیکها، به نظر من، خیلی تواناییِ انتقالِ لذتِ زیاد و همهجانبه را ندارند. شاید من مقصرم، شاید هم آنها. شاید تقصیرِ زمانه است که بینمان فاصله انداخته. نمیدانم. ولی هرچه هست، این اثر در همان حدِ معمولِ کلاسیکها بود. لذتی داشت، ولی نه آنچنان.
اما یک چیزی بود که اذیتم کرد. پایانها. همهی پایانها. یک جور عجیبی بودند. غیرواقعی. یعنی شما تا آخرِ نمایش میروی، با شخصیتها همراه میشوی، فکر میکنی داری چیزی را میفهمی، و بعد ناگهان پایان میرسد. آن هم آنطور که نباید. یا آنطور که انتظار نداری. نه از جنسِ غافلگیریِ خوب، از جنسِ غافلگیریِ بیربط. آدمها یکدفعه رفتارهای عجیبی از خودشان نشان میدهند. تصمیم میگیرند، حرف میزنند، میمیرند، طوری که با آنچه تا قبلش بوده جور در نمیآید. البته شاید این مدل چیزهای غیرطبیعی مختصِ تئاتر باشد. شاید درام اینطور است، شاید نمایشنامه اصولاً باید اینطور از آب دربیاید و من از آن بیخبرم چون خیلی تئاتر نخواندهام.
ولی این حس را داشتم که پوشکین میخواسته چیزی بگوید، ولی انگار نه خودش حوصله داشته، نه من حوصلهی فهمیدن. شاید من مقصرم. شاید باید بیشتر دقت میکردم. ولی خب، این اثر است که باید خودش را نشان بدهد، نه اینکه من بروم دنبالش. شاید هم این طرز فکرِ من غلط است.
شخصیتها را که نگاه میکنم، یک جورهایی به هم شبیه هستند. همه درگیرِ یک چیزند، همه دارند یک سوال را میپرسند، ولی انگار جواب را نمیخواهند بدانند. یا میخواهند و نمیتوانند. باز هم پایانها. همان پایانهای عجیب که همهچیز را یکدفعه قطع میکنند. شاید این خودش یک فرم باشد، شاید این اثر قرار بود نشان دهد که زندگی همین است، یعنی یکدفعه تمام میشود. ولی اگر یک چنین چیزی منظور بود، چرا اینقدر غیرطبیعی؟ چرا شخصیتها تا قبل از پایان اینطور نبودند؟
راستش را بخواهید حوصلهام سر رفت که بیشتر فکر کنم و راجع به این اثر بنویسم. کتاب تمام شد، لذتِ کوچکش را گرفتم، و حالا رهایش کردهام.
تا بعد.
تراژدیهای کوچکِ پوشکین. راستش را بخواهید، من خیلی مشکلِ چندانی با اثر نداشتم. یعنی نه اینکه عاشقش شده باشم، نه. ولی بد هم نبود. همان اندازه که از یک کلاسیک انتظار میرود، توانست لذتِ کوچکی به من منتقل کند. نه بیشتر. و این را میگویم چون اصولاً کلاسیکها، به نظر من، خیلی تواناییِ انتقالِ لذتِ زیاد و همهجانبه را ندارند. شاید من مقصرم، شاید هم آنها. شاید تقصیرِ زمانه است که بینمان فاصله انداخته. نمیدانم. ولی هرچه هست، این اثر در همان حدِ معمولِ کلاسیکها بود. لذتی داشت، ولی نه آنچنان.
اما یک چیزی بود که اذیتم کرد. پایانها. همهی پایانها. یک جور عجیبی بودند. غیرواقعی. یعنی شما تا آخرِ نمایش میروی، با شخصیتها همراه میشوی، فکر میکنی داری چیزی را میفهمی، و بعد ناگهان پایان میرسد. آن هم آنطور که نباید. یا آنطور که انتظار نداری. نه از جنسِ غافلگیریِ خوب، از جنسِ غافلگیریِ بیربط. آدمها یکدفعه رفتارهای عجیبی از خودشان نشان میدهند. تصمیم میگیرند، حرف میزنند، میمیرند، طوری که با آنچه تا قبلش بوده جور در نمیآید. البته شاید این مدل چیزهای غیرطبیعی مختصِ تئاتر باشد. شاید درام اینطور است، شاید نمایشنامه اصولاً باید اینطور از آب دربیاید و من از آن بیخبرم چون خیلی تئاتر نخواندهام.
ولی این حس را داشتم که پوشکین میخواسته چیزی بگوید، ولی انگار نه خودش حوصله داشته، نه من حوصلهی فهمیدن. شاید من مقصرم. شاید باید بیشتر دقت میکردم. ولی خب، این اثر است که باید خودش را نشان بدهد، نه اینکه من بروم دنبالش. شاید هم این طرز فکرِ من غلط است.
شخصیتها را که نگاه میکنم، یک جورهایی به هم شبیه هستند. همه درگیرِ یک چیزند، همه دارند یک سوال را میپرسند، ولی انگار جواب را نمیخواهند بدانند. یا میخواهند و نمیتوانند. باز هم پایانها. همان پایانهای عجیب که همهچیز را یکدفعه قطع میکنند. شاید این خودش یک فرم باشد، شاید این اثر قرار بود نشان دهد که زندگی همین است، یعنی یکدفعه تمام میشود. ولی اگر یک چنین چیزی منظور بود، چرا اینقدر غیرطبیعی؟ چرا شخصیتها تا قبل از پایان اینطور نبودند؟
راستش را بخواهید حوصلهام سر رفت که بیشتر فکر کنم و راجع به این اثر بنویسم. کتاب تمام شد، لذتِ کوچکش را گرفتم، و حالا رهایش کردهام.
تا بعد.
در بهترین حالت ما با کثرتی از نظامها یا پارهنظامهای معرفتی یا اخلاقی روبرو هستیم (و به دلایل کاملاً حادثی و عاطفی و جغرافیایی احتمالاً یکی را برگزیدهایم) که هرچند بهظاهر مدعی گفتگو با یکدیگرند، اما به دلیل ناتوانی در تبیینِ منطقِ مقتضیِ گفتگو بر اساس بنیادهای کاملاً متباین، عملاً به جای گفتگو، در کثرتی از تکگوییهای متقابل به سر میبرند.
- اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، محمدمهدی اردبیلی، جلد نخست، ویراست دوم، ص ۱۶.
- اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، محمدمهدی اردبیلی، جلد نخست، ویراست دوم، ص ۱۶.
چرا؟ چون افلاطون فرموده!
به قول این همسنهای خودم، یک نظریهی نامحبوب دربارهٔ فلسفه دارم. خیلی نامحبوب. طوری که اگر توی یک جمعِ فلسفی بگویمش، احتمالاً همه نگاهم میکنند با آن نگاهِ معروفِ "این دیگر چه میگوید؟". ولی خب، چه کنم؟
نظریهام این است: ما فلاسفهی جدید و امروزی، هر چه، تکرار میکنم، هر چه این یونانیان گفتند و نوشتند را به عنوان آبشخورهایِ فلسفه جدی گرفتیم و میگیریم. مینشینیم و تکتک نوشتههایشان را قلههای تفکر بشری فرض میکنیم و گمان میکنیم دیگر مثل اینها نخواهد آمد. انگار که فلسفه با افلاطون تمام شد و ما فقط داریم پاورقی مینویسیم برای یک سری متون مقدس.
حالا چرا اینطور است؟ به نظر من، صرفاً به دلیلِ یک خطایِ شناختی. یک اشتباهِ ساده. و آن اینکه آنان باستانی بودند. یعنی همین. باستانی. قدیمی. پدرخوانده. موسس. بنیانگذار. همین کافی است که جلویشان زانو بزنیم. نمیدانم چرا، ولی این رفتارِ پرستش و مهم انگاشتنِ بیش از حدِ باستانیان و فرهنگ و تفکرشان را بسیار میشود در اهل آکادمی دید. یک جورِ دیگری هم بگویم: آنها کهنهاند، پس حتماً عمیقاند. آنها اول بودهاند، پس حتماً درست گفتهاند. گویی که تاریخ، خودش یک اعتبارنامه است.
گاهی به جایی میرسد که با خودم میگویم، اگر افلاطون به جای آن تمثیل غارِ overratedاش، یک چیزِ کاملاً دَری وری میگفت، باز هم ما جدیاش میگرفتیم. باز هم مینشستیم و تفسیر میکردیم. باز هم میگفتیم "چه فراستی، چه هوشی". چرا؟ چون افلاطون فرموده! چون افلاطونِ باستانی فرموده! نه به خاطر خودِ حرف. به خاطرِ گوینده. و این، به نظر من، یک نوع مرضِ فکری است. آخر اینکه یک نفر بیاید و بگوید "فلان رسالهٔ افلاطون منطقی نیست"، بعد یک عده مثلِ راس و ویلاموویتس بروند و برایش چیز ببافند و تفت بدهند تا دربیاورند که چرا این بیمنطقی، خودش یک نوع منطق است دیگر چه صیغهای است؟!
من گمان میکنم، و این را با خیالِ راحت میگویم، اگر همان تمثیلِ غار یا دیالوگِ مهمانی را یک نفر در زمانِ خودمان مینوشت، نه تنها خوانده نمیشد، بلکه موردِ تمسخر قرار میگرفت. مردم میگفتند: این خزعبلات دیگر چیست که نوشتی؟ مگر مرض داری؟ بلد نیستی مثل آدمیزاد حرفت را بزنی؟ به جای غار و سایه و آتش یک چیزِ سر راست بگو. یک چیزی که به کارِ زندگی بیاید. اما چون افلاطون گفته، همه میگویند "چه عمقی، چه ژرفایی!" یعنی راستش را بخواهید، اگر همان حرف را یک دانشجویِ دکتری توی پایاننامهاش مینوشت، استادِ راهنما میگفت "این را پاک کن، بیربط است."
خلاصه که این وضعیتِ ماست. هنوز نتوانستهایم این باستانیان را به اندازهی کافی و مناسبِ حالشان جدی بگیریم. یعنی نه آنقدر که پرستششان کنیم، نه آنقدر که نادیده بگیریم. یک جورِ میانه. یک جور اینکه بگوییم "خب، افلاطون هم یک آدمی بوده، حرفهایی زده، بعضیهایش خوب، بعضیهایش بد. بگذریم." ولی نشده. ما هنوز روی خطِ پرستشیم. هنوز وحیِ منزل میبینیمشان. نمیدانم شاید هزار سالِ دیگر، یک عده بیایند و همین چیزهایی را که ما الان مینویسیم، به عنوان وحیِ منزلِ دیگری بخوانند. و آن وقت، تازه آنهایی که آن موقعاند، خواهند فهمید که ما الان چه حسی داریم. یا شاید هم نه، شاید اصلاً فلسفه همین است. یک بازیِ بیپایانِ پرستشِ کهنهها. نمیدانم.
خدا بخیر کند.
به قول این همسنهای خودم، یک نظریهی نامحبوب دربارهٔ فلسفه دارم. خیلی نامحبوب. طوری که اگر توی یک جمعِ فلسفی بگویمش، احتمالاً همه نگاهم میکنند با آن نگاهِ معروفِ "این دیگر چه میگوید؟". ولی خب، چه کنم؟
نظریهام این است: ما فلاسفهی جدید و امروزی، هر چه، تکرار میکنم، هر چه این یونانیان گفتند و نوشتند را به عنوان آبشخورهایِ فلسفه جدی گرفتیم و میگیریم. مینشینیم و تکتک نوشتههایشان را قلههای تفکر بشری فرض میکنیم و گمان میکنیم دیگر مثل اینها نخواهد آمد. انگار که فلسفه با افلاطون تمام شد و ما فقط داریم پاورقی مینویسیم برای یک سری متون مقدس.
حالا چرا اینطور است؟ به نظر من، صرفاً به دلیلِ یک خطایِ شناختی. یک اشتباهِ ساده. و آن اینکه آنان باستانی بودند. یعنی همین. باستانی. قدیمی. پدرخوانده. موسس. بنیانگذار. همین کافی است که جلویشان زانو بزنیم. نمیدانم چرا، ولی این رفتارِ پرستش و مهم انگاشتنِ بیش از حدِ باستانیان و فرهنگ و تفکرشان را بسیار میشود در اهل آکادمی دید. یک جورِ دیگری هم بگویم: آنها کهنهاند، پس حتماً عمیقاند. آنها اول بودهاند، پس حتماً درست گفتهاند. گویی که تاریخ، خودش یک اعتبارنامه است.
گاهی به جایی میرسد که با خودم میگویم، اگر افلاطون به جای آن تمثیل غارِ overratedاش، یک چیزِ کاملاً دَری وری میگفت، باز هم ما جدیاش میگرفتیم. باز هم مینشستیم و تفسیر میکردیم. باز هم میگفتیم "چه فراستی، چه هوشی". چرا؟ چون افلاطون فرموده! چون افلاطونِ باستانی فرموده! نه به خاطر خودِ حرف. به خاطرِ گوینده. و این، به نظر من، یک نوع مرضِ فکری است. آخر اینکه یک نفر بیاید و بگوید "فلان رسالهٔ افلاطون منطقی نیست"، بعد یک عده مثلِ راس و ویلاموویتس بروند و برایش چیز ببافند و تفت بدهند تا دربیاورند که چرا این بیمنطقی، خودش یک نوع منطق است دیگر چه صیغهای است؟!
من گمان میکنم، و این را با خیالِ راحت میگویم، اگر همان تمثیلِ غار یا دیالوگِ مهمانی را یک نفر در زمانِ خودمان مینوشت، نه تنها خوانده نمیشد، بلکه موردِ تمسخر قرار میگرفت. مردم میگفتند: این خزعبلات دیگر چیست که نوشتی؟ مگر مرض داری؟ بلد نیستی مثل آدمیزاد حرفت را بزنی؟ به جای غار و سایه و آتش یک چیزِ سر راست بگو. یک چیزی که به کارِ زندگی بیاید. اما چون افلاطون گفته، همه میگویند "چه عمقی، چه ژرفایی!" یعنی راستش را بخواهید، اگر همان حرف را یک دانشجویِ دکتری توی پایاننامهاش مینوشت، استادِ راهنما میگفت "این را پاک کن، بیربط است."
خلاصه که این وضعیتِ ماست. هنوز نتوانستهایم این باستانیان را به اندازهی کافی و مناسبِ حالشان جدی بگیریم. یعنی نه آنقدر که پرستششان کنیم، نه آنقدر که نادیده بگیریم. یک جورِ میانه. یک جور اینکه بگوییم "خب، افلاطون هم یک آدمی بوده، حرفهایی زده، بعضیهایش خوب، بعضیهایش بد. بگذریم." ولی نشده. ما هنوز روی خطِ پرستشیم. هنوز وحیِ منزل میبینیمشان. نمیدانم شاید هزار سالِ دیگر، یک عده بیایند و همین چیزهایی را که ما الان مینویسیم، به عنوان وحیِ منزلِ دیگری بخوانند. و آن وقت، تازه آنهایی که آن موقعاند، خواهند فهمید که ما الان چه حسی داریم. یا شاید هم نه، شاید اصلاً فلسفه همین است. یک بازیِ بیپایانِ پرستشِ کهنهها. نمیدانم.
خدا بخیر کند.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
Philharmonia Hungarica – Symphony in G, H.I No.94 - "Surprise" : 1. Adagio - Vivace assai
فقط دلم میخواهد فیلمهایی که این دوستمون بهشان پنج ستاره داده را ببینم و خوب نباشند. آن موقع است که دیگر از مفهومی به نام سلیقه ناامید میشوم و باور خواهم کرد که امریست کاملاً شخصی و غیرقابل انطباق بر دیگری.
اثبات در فلسفه
من فکر میکنم هر چیزی که ذهن آدم بتواند تصور کند، در فلسفه هم قابل اثبات است. هر چقدر هم که عجیب باشد، متناقض باشد، بیمعنی به نظر برسد یا حتی غیرانسانی باشد. فرقی نمیکند. فقط یک شرط وجود دارد: باید بقدر کافی خلاق باشی، باید نابغه باشی، و از همه مهمتر باید بدانی این بازی که فلسفه نام گرفته دقیقاً چطور کار میکند. باید بلد باشی که از هر شرایط و امکاناتی که فلسفه برایت فراهم کرده، به نفع نظریهی خودت استفاده کنی.
برای همین هم با این حرفها که «تناقض غیرممکن است»، «نمیشود هر چیزی را اثبات کرد»، «بدیهیاتی داریم که نمیتوان ازشان رد شد»، «حقیقتی هست و ما باید به سمت آن حرکت کنیم» - کاملاً مخالفم. با تکتکشان.
حقیقتی در کار نیست. امر بدیهیای هم در کار نیست. حتی تناقض هم شاید چیزی نباشد جز محدودیت عقل ما. تناقض یک قانون کیهانی نیست، دیواریست در ذهن خودمان. اگر روزی کسی پیدا شود که ذهنش آنقدر باز و آنقدر قوی باشد که این محدودیت اصلاً برایش تعریف نشده باشد، آنوقت دیگر فقط باید بنشینیم و تماشا کنیم؛ تماشای اثبات شدنِ چیزهایی که فکر میکردیم عمراً بشود اثباتشان کرد.
و به نظرم فلاسفه در طول تاریخ دقیقاً همین کار را کردند. اول از همه، چیزهایی را اثبات کردند که خودشان میخواستند و دوستشان داشتند، نه چیزی که «حقیقت» بهشان دیکته کرده باشد. ثانیاً همان چیزهایی را که فیلسوفهای قبل از خودشان فکر میکردند محال است را ممکن و اثبات کردند. تاریخ فلسفه پر است از همین اتفاقات. هر کس خلاقتر بوده، چیزهای بیشتری را اثبات کرده است، و به همین هم دلیل نامش در تاریخ جاودان شد.
پس نتیجهای که میگیرم این است: هر چیزی قابل اثبات است. محدودیتی وجود ندارد. چیزی نیست که راهمان را سد کند. ما کاملاً آزادیم؛ آزاد که هر چیزی را که دوست داریم، بهعنوان حقیقت برای خودمان و برای دیگران اثبات کنیم. فقط کافیست که از دیگران کمی بیشتر نابغه باشیم.
من فکر میکنم هر چیزی که ذهن آدم بتواند تصور کند، در فلسفه هم قابل اثبات است. هر چقدر هم که عجیب باشد، متناقض باشد، بیمعنی به نظر برسد یا حتی غیرانسانی باشد. فرقی نمیکند. فقط یک شرط وجود دارد: باید بقدر کافی خلاق باشی، باید نابغه باشی، و از همه مهمتر باید بدانی این بازی که فلسفه نام گرفته دقیقاً چطور کار میکند. باید بلد باشی که از هر شرایط و امکاناتی که فلسفه برایت فراهم کرده، به نفع نظریهی خودت استفاده کنی.
برای همین هم با این حرفها که «تناقض غیرممکن است»، «نمیشود هر چیزی را اثبات کرد»، «بدیهیاتی داریم که نمیتوان ازشان رد شد»، «حقیقتی هست و ما باید به سمت آن حرکت کنیم» - کاملاً مخالفم. با تکتکشان.
حقیقتی در کار نیست. امر بدیهیای هم در کار نیست. حتی تناقض هم شاید چیزی نباشد جز محدودیت عقل ما. تناقض یک قانون کیهانی نیست، دیواریست در ذهن خودمان. اگر روزی کسی پیدا شود که ذهنش آنقدر باز و آنقدر قوی باشد که این محدودیت اصلاً برایش تعریف نشده باشد، آنوقت دیگر فقط باید بنشینیم و تماشا کنیم؛ تماشای اثبات شدنِ چیزهایی که فکر میکردیم عمراً بشود اثباتشان کرد.
و به نظرم فلاسفه در طول تاریخ دقیقاً همین کار را کردند. اول از همه، چیزهایی را اثبات کردند که خودشان میخواستند و دوستشان داشتند، نه چیزی که «حقیقت» بهشان دیکته کرده باشد. ثانیاً همان چیزهایی را که فیلسوفهای قبل از خودشان فکر میکردند محال است را ممکن و اثبات کردند. تاریخ فلسفه پر است از همین اتفاقات. هر کس خلاقتر بوده، چیزهای بیشتری را اثبات کرده است، و به همین هم دلیل نامش در تاریخ جاودان شد.
پس نتیجهای که میگیرم این است: هر چیزی قابل اثبات است. محدودیتی وجود ندارد. چیزی نیست که راهمان را سد کند. ما کاملاً آزادیم؛ آزاد که هر چیزی را که دوست داریم، بهعنوان حقیقت برای خودمان و برای دیگران اثبات کنیم. فقط کافیست که از دیگران کمی بیشتر نابغه باشیم.
ما و نوابغ
نصیحتی برایتان دارم. البته میدانم که ممکن است با خودتان بگویید این یارو اصلاً فکر کرده کی هست که بخواهد نصیحت هم بکند؟! اما ایندفعه را بگذرید و ببینید چه میگویم.
در یک جمله، خودتان را با نوابغ مقایسه نکنید! نوابغ اصلاً از دایرهی ما آدمهای معمولی بیروناند. نه احوال آنها بر ما قابل انطباق است و نه احوال ما بر آنها. دنیای خودشان را دارند و باید هم با همان مناسبات و شرایط خودشان فهمیده شوند. هیچوقت نیایید با خود بگویید من هم باید همانند موتسارت یا دا وینچی چنین و چنان شوم. اینطور فقط خودتان و اطرافیانتان را اذیت میکنید و همین چند صباحی هم که در این دنیا هستید و نفس میکشید کوفتتان میشود. البته اگر واقعاً نابغهای چیزی هستید که چه بهتر! ولی اگر نیستید ول کنید. این جنونِ مرگبارِ جاهطلبی را ول کنید. این حرفهای من باید یه چیزکی برای خودم بشوم و جهانیان نامم را یکصدا داد بزنند را ول کنید. بروید برای خودتان همین مدت اندک را خوش باشید و تلاشتان را هم برای خواستههایتان بکنید. ولی اگر نشد داد و قال نکنید.
حالا ممکن است یکی بیاید و بگوید این دیگر چه دنیای ناعادلانهای است که در آن یکسری افراد به اصطلاح این افسانههای قدیمی و بعضی از این فیلمها chosen oneاند و ماها صرفاً تفالهها و پسماند این جهان لعنتی! پاسخ من این است که همین است و باید با آن کنار آمد. متاسفانه راه دیگری هم نداریم. چنین پیش آمده و قسمت ما هم این بوده. نه اینکه به قسمت و این چیزها باور داشته باشم. نه. صرفاً گفتم برای توضیح بهتر مطلب. بله؛ داشتم میگفتم. متاسفانه یا خوشبختانه ما معمولیها اینطور ساخته شدیم و به دنیا آمدیم. بهتر است خیلی ذهنمان را انگولک نکنیم و خودمان، دیگران یا جهان را مقصر ندانیم. بالاخره این عمر ما هم تمام میشود و ما هم میرویم در عدم گم و گور میشویم.
تا خدا چی بخواهد.
خوش باشید.
نصیحتی برایتان دارم. البته میدانم که ممکن است با خودتان بگویید این یارو اصلاً فکر کرده کی هست که بخواهد نصیحت هم بکند؟! اما ایندفعه را بگذرید و ببینید چه میگویم.
در یک جمله، خودتان را با نوابغ مقایسه نکنید! نوابغ اصلاً از دایرهی ما آدمهای معمولی بیروناند. نه احوال آنها بر ما قابل انطباق است و نه احوال ما بر آنها. دنیای خودشان را دارند و باید هم با همان مناسبات و شرایط خودشان فهمیده شوند. هیچوقت نیایید با خود بگویید من هم باید همانند موتسارت یا دا وینچی چنین و چنان شوم. اینطور فقط خودتان و اطرافیانتان را اذیت میکنید و همین چند صباحی هم که در این دنیا هستید و نفس میکشید کوفتتان میشود. البته اگر واقعاً نابغهای چیزی هستید که چه بهتر! ولی اگر نیستید ول کنید. این جنونِ مرگبارِ جاهطلبی را ول کنید. این حرفهای من باید یه چیزکی برای خودم بشوم و جهانیان نامم را یکصدا داد بزنند را ول کنید. بروید برای خودتان همین مدت اندک را خوش باشید و تلاشتان را هم برای خواستههایتان بکنید. ولی اگر نشد داد و قال نکنید.
حالا ممکن است یکی بیاید و بگوید این دیگر چه دنیای ناعادلانهای است که در آن یکسری افراد به اصطلاح این افسانههای قدیمی و بعضی از این فیلمها chosen oneاند و ماها صرفاً تفالهها و پسماند این جهان لعنتی! پاسخ من این است که همین است و باید با آن کنار آمد. متاسفانه راه دیگری هم نداریم. چنین پیش آمده و قسمت ما هم این بوده. نه اینکه به قسمت و این چیزها باور داشته باشم. نه. صرفاً گفتم برای توضیح بهتر مطلب. بله؛ داشتم میگفتم. متاسفانه یا خوشبختانه ما معمولیها اینطور ساخته شدیم و به دنیا آمدیم. بهتر است خیلی ذهنمان را انگولک نکنیم و خودمان، دیگران یا جهان را مقصر ندانیم. بالاخره این عمر ما هم تمام میشود و ما هم میرویم در عدم گم و گور میشویم.
تا خدا چی بخواهد.
خوش باشید.
Forwarded from Koorosh Shafiei
رپرتوار موسیقی کلاسیک.pdf
188.5 KB
موسیقی کلاسیک غربی دنیایی بسیار گسترده است و آشنایی با آن بدون داشتن یک نقشهٔ کلی میتواند کمی دشوار باشد. این فهرست مجموعهای از آثار مهم آهنگسازان و دورههای مختلف موسیقی کلاسیک است؛ از باروک و کلاسیک تا رمانتیسم، امپرسیونیسم و موسیقی قرن بیستم، و از سمفونی و کنسرتو و موسیقی مجلسی تا اپرا و آثار سولو.
این فهرست نه رتبهبندی آثار است و نه قرار است به ترتیب خاصی شنیده شود. پیشنهاد این است که بهتدریج سراغ قطعات بروید، آنها را چندین بار بشنوید و اجازه دهید نامها، ملودیها و سبکهای مختلف کمکم در ذهنتان جا بیفتند. شاید در ادامه، همانطور که در مورد موسیقی آشنا میتوانیم آهنگساز را از روی چند میزان تشخیص دهیم، این اتفاق برای موسیقی کلاسیک غربی نیز بیفتد.
-کوروش شفیعیفر ✍🏽
#موسیقی #کلاسیک
@le_public
این فهرست نه رتبهبندی آثار است و نه قرار است به ترتیب خاصی شنیده شود. پیشنهاد این است که بهتدریج سراغ قطعات بروید، آنها را چندین بار بشنوید و اجازه دهید نامها، ملودیها و سبکهای مختلف کمکم در ذهنتان جا بیفتند. شاید در ادامه، همانطور که در مورد موسیقی آشنا میتوانیم آهنگساز را از روی چند میزان تشخیص دهیم، این اتفاق برای موسیقی کلاسیک غربی نیز بیفتد.
-کوروش شفیعیفر ✍🏽
#موسیقی #کلاسیک
@le_public