𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
192 subscribers
116 photos
14 videos
10 files
16 links
Download Telegram
موبد: مردمان همه سپاهیان مرگند!


- مرگ یزدگرد؛ بهرام بیضائی.
دزدیِ کتاب: یک مطالعه‌ی موردی

نمی‌دانم از کجا شروع کنم. شاید از همان اولش. نه، اصلاً اولش کجاست؟ می‌خواهم راجع به دزدی کتاب حرف بزنم. البته راستش را بخواهید نیامدم از دزدی کتاب دفاع کنم. نه، اصلاً. آنقدرها هم که فکر می‌کنید ساده‌لوح نیستم که بیایم بگویم «دزدی خوبه» یا «هرکس هر کاری دوست داره بکنه». این حرف‌ها مال کسانی است که یا خیلی ساده‌اند یا خیلی پیچیده ولی وانمود می‌کنند ساده‌اند. من هیچکدام نیستم. فقط می‌خواهم بگویم این موضوع، این دزدیِ به‌قولِ خودمان معمولی، یک جورهایی پیچیده‌تر از آن چیزهایی است که اسمشان را می‌گذاریم جرم و جنایت.
بگذارید یک جور دیگر بگویم. ما راحت می‌توانیم حکم بدهیم درباره‌ی اختلاسِ چند میلیاردی، یا سرقتِ مسلحانه، یا هر چیزِ بزرگِ دیگری که اسمش را می‌شنویم و یک‌دفعه وجدانمان قیام می‌کند. اما یک کتاب. یک کتابِ معمولی. در یک کتابفروشیِ معمولی. کسی آن را بر می‌دارد، لایِ کتش می‌گذارد و می‌رود. حالا شما بگویید. حکم اخلاقی‌تان چیست؟ واقعاً می‌توانید یک‌کلمه بگویید؟ یک حکمِ قاطع؟ من که نمی‌توانم.
چیزی که هست این است که نیتش فرق می‌کند. آدمی که کتاب می‌دزدد، معمولاً برای آگاه شدن می‌دزدد. برای خواندن. برای اینکه چیزی را بداند که پولش را ندارد یا نمی‌خواهد بپردازد یا شاید هم نمی‌داند چرا، فقط برمی‌دارد و می‌رود. ضرر که به مالک نمی‌زند؛ نه آنطور. کتاب که تمام نمی‌شود، کتاب که کم نمی‌آید. یک نسخه رفته، یک نسخه‌ی دیگر هست. شاید این حرف بهانه باشد، می‌دانم. یا شاید من دارم توجیه می‌کنم، نمی‌دانم. ولی شهود من، و فکر می‌کنم شهود خیلی از ماها، اینجا دودل می‌شود. یک‌دفعه نمی‌توانیم بگوییم «این کارِ بدی است» با همان قاطعیتی که درباره‌ی دزدیِ ماشین یا کیف می‌گوییم.
حالا، اینکه خودِ این شهود چقدر ارزش دارد، بحثِ دیگری است. من خودم می‌دانم که این شهود، این احساسِ درونیمان، چیزِ اصیلی نیست. ساخته‌ی جامعه است، ساخته‌ی فرهنگی است که ما در آن بزرگ شده‌ایم. از خودش هیچ اصالتی ندارد. اما بگذریم؛ یعنی نه، نگذریم، فقط فعلاً نمی‌خواهم درگیرِ آن بشوم. می‌خواهم بگویم که ما، با همین شهودِ ساختگیِ خودمان، باز هم اینجا می‌مانیم و نمی‌توانیم رأی بدهیم.
واقعاً چطور است؟ فرض کنید کسی را می‌بینید که یک کتاب را برمی‌دارد و می‌گذارد توی کتش. چه حسی دارید؟ شاید اولش بگویید «دزدی است». اما یک ثانیه بعد، یک چیزِ دیگر هم توی ذهنتان می‌آید. شاید بگویید «خب، کتاب که...»، «شاید پول نداشته» یا «شاید خیلی به آن نیاز داشته» یا حتی «اصلاً این کتابفروشی مالِ یک زنجیره‌ی فروشگاهی بزرگ است، ضرر نمی‌کند». این‌ها همه توجیه است، خودم می‌دانم. اما همینکه توجیه به ذهنتان می‌آید، یعنی قضیه ساده نیست.
من نمی‌خواهم نتیجه بگیرم. اصلاً نتیجه‌ای در کار نیست. فقط می‌خواستم این را بگویم که این کارهای کوچک، این افعالِ به‌ ظاهر پیش‌ پا افتاده، گاهی از آن کارهای بزرگتر پیچیده‌ترند. چون ما نمی‌توانیم به راحتی برچسب بزنیم. و اگر کسی فکر می‌کند که می‌تواند، اگر کسی یک‌دفعه می‌گوید «دزدی بد است؛ حتی اگر یک شکلات باشد» و تمام، من خیالم راحت است که عجله کرده. عجله کرده و چیزهایی را ندیده. شاید خودِ آن لحظه را ندیده، شاید نیت را ندیده، شاید آدمِ پشتِ آن حرکتِ کوچک را ندیده.
به هر حال، فقط خواستم ذهنتان را درگیر کنم. تحریکش کنم، همانطور که گفتم. نگران نباشید که حتماً باید به جواب برسید. جوابی نیست. اگر هم فکر می‌کنید هست، شک کنید. احتمالاً اشتباه کردید.
در باغچهٔ عمر من غم پرورد
نه سرو نه سبزه ماند، نه لاله، نه ورد

بر خرمن ایام من از غایت درد
نه خوشه نه دانه ماند، نه کاه نه گرد


- خاقانی
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
دزدیِ کتاب: یک مطالعه‌ی موردی نمی‌دانم از کجا شروع کنم. شاید از همان اولش. نه، اصلاً اولش کجاست؟ می‌خواهم راجع به دزدی کتاب حرف بزنم. البته راستش را بخواهید نیامدم از دزدی کتاب دفاع کنم. نه، اصلاً. آنقدرها هم که فکر می‌کنید ساده‌لوح نیستم که بیایم بگویم «دزدی…
اخلاق هنجاری؛ وقتی فلسفه می‌پرسد «چه باید کرد؟»

فرض کنید شب هنگام، در خیابانی خلوت، کیف پولی پر از پول پیدا می‌کنید. هیچ‌کس آن اطراف نیست و دوربینی هم وجود ندارد. می‌توانید کیف را بردارید و بروید و احتمالاً هیچ‌وقت هم کسی متوجه نشود.
حالا یک سؤال ساده داریم: آیا برداشتن پول‌ها کار درستی است؟
یا اصلاً فرض کنید کسی برای نجات خانواده‌اش از گرسنگی، غذایی را از فروشگاهی بدزدد. آیا هنوز هم می‌توان گفت «دزدی همیشه غلط است»؟
ما هر روز، گاهی بدون آنکه متوجه باشیم، با چنین پرسش‌هایی مواجهیم. آیا باید حقیقت را گفت، حتی وقتی گفتنش به دیگری آسیب می‌زند؟ آیا می‌توان برای نجات یک انسان دروغ گفت؟ آیا همیشه باید به قولی که داده‌ایم وفادار بمانیم؟ و اصلاً چه چیزی باعث می‌شود یک عمل درست یا نادرست (right or wrong) باشد؟
اینجاست که اخلاق هنجاری (Normative Ethics) وارد می‌شود.
اخلاق هنجاری یکی از شاخه‌های اصلی فلسفهٔ اخلاق است که به بررسی اصول و معیارهایی می‌پردازد که بر اساس آن‌ها می‌توان دربارهٔ درستی یا نادرستی اعمال و تصمیم‌های انسان داوری کرد. به بیان ساده، اخلاق هنجاری با پرسش‌هایی از جنس «چه باید کرد؟ (What ought we to do?)» و «چگونه باید زیست؟سروکار دارد.
اما همین پرسش ساده، خیلی زود پیچیده می‌شود.
ممکن است بگوییم یک عمل زمانی درست است که بهترین پیامد (consequence) ممکن را به دنبال داشته باشد. این مسیر ما را به پیامدگرایی (Consequentialism) می‌رساند و یکی از مهم‌ترین صورت‌های آن، فایده‌گرایی (Utilitarianism) است.
در مقابل، ممکن است معتقد باشیم درستی یا نادرستی یک عمل صرفاً به پیامدهای آن وابسته نیست؛ بلکه برخی اعمال به خودی خود مطابق یا مخالف وظیفهٔ اخلاقی (moral duty) هستند. اینجا با وظیفه‌گرایی (Deontology) مواجه می‌شویم؛ رویکردی که فلسفهٔ اخلاق کانت یکی از مهم‌ترین نمونه‌های آن است.
اما شاید مسئله را باید جای دیگری جست‌وجو کرد. شاید سؤال اصلی این نباشد که «چه کاری باید انجام دهم؟»، بلکه این باشد که «چه نوع انسانی باید باشم؟» این همان مسیری است که اخلاق فضیلت (Virtue Ethics) دنبال می‌کند؛ رویکردی که به مفاهیمی مانند فضیلت، رذیلت و شکوفایی انسانی توجه دارد و ریشه‌های مهم آن را می‌توان در فلسفهٔ ارسطو یافت.
بنابراین اخلاق هنجاری فقط مجموعه‌ای از بایدها و نبایدهای اخلاقی نیست؛ بلکه تلاش فلسفی برای یافتن و ارزیابی اصول و معیارهای داوری اخلاقی است.
و شاید جذابیت اصلی آن هم همین باشد: اخلاق هنجاری ما را وادار می‌کند دربارهٔ چیزهایی دوباره فکر کنیم که معمولاً بدیهی فرضشان می‌کنیم.
ممکن است با اطمینان بگوییم «دروغ گفتن بد است»، تا وقتی که بفهمیم یک دروغ می‌تواند جان انسانی را نجات دهد. یا ممکن است بگوییم «دزدی غلط است»، تا وقتی که با کسی روبه‌رو شویم که برای زنده ماندن فرزندش چیزی دزدیده است.
در این لحظه است که اخلاق از مجموعه‌ای از قضاوت‌های روزمره فاصله می‌گیرد و به فلسفه تبدیل می‌شود.
Forwarded from مشاهدات (m.hossein.arefiii)
💬در مستندي که راجع به زندگیِ امیل سیوران ساخته شده است، از او در ٧٠سالگی‌اش پرسیده می‌شود که چرا سال‌هاست که دیگر کتابي منتشر نکرده است و او چنین پاسخ می‌دهد:

"I got bored of slandering the universe."

«از بدگویی به عالم و آدم ملول شدم و حوصله‌ام سر رفت

و بعد مصاحبه‌گر از او می‌پرسد که آیا این بدبینی‌ها فایده‌ای هم داشت در زندگی‌اش برایِ او یا نه. و او پاسخ می‌دهد که نه، ولی تاحدودی اثرگذار بود، به این معنی که بیانِ عواطف و احساسات‌اش شدتِ احساسات و عواطف‌اش را کاهش می‌داد ‌(از طریقِ نوشتن و نورِ آگاهی را بر آن‌ها تاباندن). بعد مصاحبه‌گر می‌پرسد که اگر این کار فقط شدتِ آن‌ها را کاهش می‌داده پس تلاش‌اش بیهوده بوده است. او پاسخ می‌دهد که درست است؛ درست است که بدبینی‌اش و نوشتن‌اش او را از این عواطف و احساساتِ منفی خلاص نساخته است، ولی حداقل زندگی را برایِ او قابلِ تحمل ساخته بوده است، همین. قابلِ تحمل!
- Death of Yazdgerd (1980)
- Written by Bahram Beyzaie

★★★★☆
- Lanterns (2026)
- Directed by Chris Mundy, Damon Lindelof, and Tom King


Season 1:

Ep. 1 ★★★★☆
Ep. 2 ★★★★☆
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
100_Classical_Pieces_for_Beginners.pdf
این فهرستی است مشتمل بر نام ۱۰۰ قطعه‌ی موسیقیِ کلاسیک از یوهان سباستین باخ تا دوران معاصر که به کمک هوش مصنوعی کلاود درست کردم. برای افرادی که تازه می‌خواهند با موسیقی کلاسیک آشنا شوند و گوش کنند بسیار مفید است.
پیشنهاد می‌کنم قبل از گوش کردن به هر قطعه، مختصری راجع به قطعه از اینترنت مطالعه و تحقیق کنید تا فضای قطعه دستتان باشد و پیش‌زمینه‌ای راجع بهش داشته باشید.
خاقانی اگر نه خس نهادی خوش باش
گام از سر کام در نهادی خوش باش

هرچند به ناخوشی فتادی خوش باش
پندار در این دور نزادی خوش باش


- خاقانی
Symphony in G, H.I No.94 - "Surprise" : 4. Finale (Allegro di molto)
Philharmonia Hungarica
Joseph Haydn (1732–1809)
Symphony No. 94 in G Major, Hob. I:94, “Surprise Symphony”


Composed in 1791 and premiered in London in 1792, this symphony is one of Haydn’s celebrated London Symphonies. It is especially famous for the sudden fortissimo chord in the second movement, a playful example of Haydn’s wit and mastery of musical surprise.
- The Little Tragedies (1830)
- Written by Alexander Pushkin

★★★☆☆
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- The Little Tragedies (1830) - Written by Alexander Pushkin ★★★☆☆
خب، بگذارید اولش را صاف و ساده بگویم. من هنگام خواندن کتاب، حوصله‌ی خوانشِ فرمیک و نقادانه و اینجور چیزها را ندارم. اصلاً ندارم. یعنی نه اینکه بلد نباشم، نخواستم یاد بگیرم. یا شاید هم بلد نیستم، نمی‌دانم. ولی هرچه هست، برایم خسته‌کننده است. من در این باره ساده‌ام. اثر باید با شهودِ برساخت‌شده‌ی من سازگار باشد. همین. اگر سازگار بود، خیلی هم خوب. اگر نبود، که هیچی. حالا اینکه این شهود چقدر تربیت‌شده یا نشده، اصلاً حرفِ دیگری است. شاید شهودِ من اصلاً خوب تربیت نشده باشد، شاید بد تربیت شده باشد. ولی یک چیز را می‌دانم و آن اینکه خیلی آت و آشغال به خوردش ندادم. تا حدی مواظبش بودم. حالا همین کافی است یا نه، نمی‌دانم. ولی فعلاً کفایت می‌کند. دیگر حرفِ الکی بس است. برویم سراغ اثر.
تراژدی‌های کوچکِ پوشکین. راستش را بخواهید، من خیلی مشکلِ چندانی با اثر نداشتم. یعنی نه اینکه عاشقش شده باشم، نه. ولی بد هم نبود. همان اندازه که از یک کلاسیک انتظار می‌رود، توانست لذتِ کوچکی به من منتقل کند. نه بیشتر. و این را می‌گویم چون اصولاً کلاسیک‌ها، به نظر من، خیلی تواناییِ انتقالِ لذتِ زیاد و همه‌جانبه را ندارند. شاید من مقصرم، شاید هم آن‌ها. شاید تقصیرِ زمانه است که بینمان فاصله انداخته. نمی‌دانم. ولی هرچه هست، این اثر در همان حدِ معمولِ کلاسیک‌ها بود. لذتی داشت، ولی نه آنچنان.
اما یک چیزی بود که اذیتم کرد. پایان‌ها. همه‌ی پایان‌ها. یک جور عجیبی بودند. غیرواقعی. یعنی شما تا آخرِ نمایش می‌روی، با شخصیت‌ها همراه می‌شوی، فکر می‌کنی داری چیزی را می‌فهمی، و بعد ناگهان پایان می‌رسد. آن هم آنطور که نباید. یا آنطور که انتظار نداری. نه از جنسِ غافلگیریِ خوب، از جنسِ غافلگیریِ بی‌ربط. آدم‌ها یک‌دفعه رفتارهای عجیبی از خودشان نشان می‌دهند. تصمیم می‌گیرند، حرف می‌زنند، می‌میرند، طوری که با آنچه تا قبلش بوده جور در نمی‌آید. البته شاید این مدل چیزهای غیرطبیعی مختصِ تئاتر باشد. شاید درام اینطور است، شاید نمایشنامه اصولاً باید اینطور از آب دربیاید و من از آن بی‌خبرم چون خیلی تئاتر نخوانده‌ام.
ولی این حس را داشتم که پوشکین می‌خواسته چیزی بگوید، ولی انگار نه خودش حوصله داشته، نه من حوصله‌ی فهمیدن. شاید من مقصرم. شاید باید بیشتر دقت می‌کردم. ولی خب، این اثر است که باید خودش را نشان بدهد، نه اینکه من بروم دنبالش. شاید هم این طرز فکرِ من غلط است.
شخصیت‌ها را که نگاه می‌کنم، یک جورهایی به هم شبیه هستند. همه درگیرِ یک چیزند، همه دارند یک سوال را می‌پرسند، ولی انگار جواب را نمی‌خواهند بدانند. یا می‌خواهند و نمی‌توانند. باز هم پایان‌ها. همان پایان‌های عجیب که همه‌چیز را یک‌دفعه قطع می‌کنند. شاید این خودش یک فرم باشد، شاید این اثر قرار بود نشان دهد که زندگی همین است، یعنی یک‌دفعه تمام می‌شود. ولی اگر یک چنین چیزی منظور بود، چرا اینقدر غیرطبیعی؟ چرا شخصیت‌ها تا قبل از پایان اینطور نبودند؟
راستش را بخواهید حوصله‌ام سر رفت که بیشتر فکر کنم و راجع به این اثر بنویسم. کتاب تمام شد، لذتِ کوچکش را گرفتم، و حالا رهایش کرده‌ام.
تا بعد.
در بهترین حالت ما با کثرتی از نظام‌ها یا پاره‌نظام‌های معرفتی یا اخلاقی روبرو هستیم (و به دلایل کاملاً حادثی و عاطفی و جغرافیایی احتمالاً یکی را برگزیده‌ایم) که هرچند به‌ظاهر مدعی گفتگو با یکدیگرند، اما به دلیل ناتوانی در تبیینِ منطقِ مقتضیِ گفتگو بر اساس بنیادهای کاملاً متباین، عملاً به جای گفتگو، در کثرتی از تک‌گویی‌های متقابل به سر می‌برند.


- اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، محمدمهدی اردبیلی، جلد نخست، ویراست دوم، ص ۱۶.
چرا؟ چون افلاطون فرموده!

به قول این همسن‌های خودم، یک نظریه‌ی نامحبوب دربارهٔ فلسفه دارم. خیلی نامحبوب. طوری که اگر توی یک جمعِ فلسفی بگویمش، احتمالاً همه نگاهم می‌کنند با آن نگاهِ معروفِ "این دیگر چه می‌گوید؟". ولی خب، چه کنم؟
نظریه‌ام این است: ما فلاسفه‌ی جدید و امروزی، هر چه، تکرار می‌کنم، هر چه این یونانیان گفتند و نوشتند را به عنوان آبشخورهایِ فلسفه جدی گرفتیم و می‌گیریم. می‌نشینیم و تک‌تک نوشته‌هایشان را قله‌های تفکر بشری فرض می‌کنیم و گمان می‌کنیم دیگر مثل این‌ها نخواهد آمد. انگار که فلسفه با افلاطون تمام شد و ما فقط داریم پاورقی می‌نویسیم برای یک سری متون مقدس.
حالا چرا اینطور است؟ به نظر من، صرفاً به دلیلِ یک خطایِ شناختی. یک اشتباهِ ساده. و آن اینکه آنان باستانی بودند. یعنی همین. باستانی. قدیمی. پدرخوانده. موسس. بنیانگذار. همین کافی است که جلویشان زانو بزنیم. نمی‌دانم چرا، ولی این رفتارِ پرستش و مهم انگاشتنِ بیش از حدِ باستانیان و فرهنگ و تفکرشان را بسیار می‌شود در اهل آکادمی دید. یک جورِ دیگری هم بگویم: آن‌ها کهنه‌اند، پس حتماً عمیق‌اند. آن‌ها اول بوده‌اند، پس حتماً درست گفته‌اند. گویی که تاریخ، خودش یک اعتبارنامه است.
گاهی به جایی می‌رسد که با خودم می‌گویم، اگر افلاطون به جای آن تمثیل غارِ overratedاش، یک چیزِ کاملاً دَری وری می‌گفت، باز هم ما جدی‌اش می‌گرفتیم. باز هم می‌نشستیم و تفسیر می‌کردیم. باز هم می‌گفتیم "چه فراستی، چه هوشی". چرا؟ چون افلاطون فرموده! چون افلاطونِ باستانی فرموده! نه به خاطر خودِ حرف. به خاطرِ گوینده. و این، به نظر من، یک نوع مرضِ فکری است. آخر اینکه یک نفر بیاید و بگوید "فلان رسالهٔ افلاطون منطقی نیست"، بعد یک عده مثلِ راس و ویلاموویتس بروند و برایش چیز ببافند و تفت بدهند تا دربیاورند که چرا این بی‌منطقی، خودش یک نوع منطق است دیگر چه صیغه‌ای است؟!
من گمان می‌کنم، و این را با خیالِ راحت می‌گویم، اگر همان تمثیلِ غار یا دیالوگِ مهمانی را یک نفر در زمانِ خودمان می‌نوشت، نه تنها خوانده نمی‌شد، بلکه موردِ تمسخر قرار می‌گرفت. مردم می‌گفتند: این خزعبلات دیگر چیست که نوشتی؟ مگر مرض داری؟ بلد نیستی مثل آدمیزاد حرفت را بزنی؟ به جای غار و سایه و آتش یک چیزِ سر راست بگو. یک چیزی که به کارِ زندگی بیاید. اما چون افلاطون گفته، همه می‌گویند "چه عمقی، چه ژرفایی!" یعنی راستش را بخواهید، اگر همان حرف را یک دانشجویِ دکتری توی پایان‌نامه‌اش می‌نوشت، استادِ راهنما می‌گفت "این را پاک کن، بی‌ربط است."
خلاصه که این وضعیتِ ماست. هنوز نتوانسته‌ایم این باستانیان را به اندازه‌ی کافی و مناسبِ حالشان جدی بگیریم. یعنی نه آنقدر که پرستششان کنیم، نه آنقدر که نادیده بگیریم. یک جورِ میانه. یک جور اینکه بگوییم "خب، افلاطون هم یک آدمی بوده، حرف‌هایی زده، بعضی‌هایش خوب، بعضی‌هایش بد. بگذریم." ولی نشده. ما هنوز روی خطِ پرستشیم. هنوز وحیِ منزل می‌بینیمشان. نمی‌دانم شاید هزار سالِ دیگر، یک عده بیایند و همین چیزهایی را که ما الان می‌نویسیم، به عنوان وحیِ منزلِ دیگری بخوانند. و آن وقت، تازه آن‌هایی که آن موقع‌اند، خواهند فهمید که ما الان چه حسی داریم. یا شاید هم نه، شاید اصلاً فلسفه همین است. یک بازیِ بی‌پایانِ پرستشِ کهنه‌ها. نمی‌دانم.
خدا بخیر کند.
سوزی که در آسمان نگنجد دارم
وان ناله که در دهان نگنجد دارم

گفتی ز جهان چه غصه داری آخر
آن غصه که در جهان نگنجد دارم


- خاقانی
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
Philharmonia Hungarica – Symphony in G, H.I No.94 - "Surprise" : 1. Adagio - Vivace assai
فقط دلم می‌خواهد فیلم‌هایی که این دوستمون بهشان پنج ستاره داده را ببینم و خوب نباشند. آن موقع است که دیگر از مفهومی به نام سلیقه ناامید می‌شوم و باور خواهم کرد که امریست کاملاً شخصی و غیرقابل انطباق بر دیگری.