𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- Happiness (1934) - Written by Mikhail Bulgakov ★★☆☆☆
حال و حوصلهی نقد و نظر نوشتن راجع به این اثر رو ندارم و ترجیح میدهم یادداشتی که راجع به خودِ عمل و مفهوم تفسیر نوشتم را زیر این نوشته بگذارم. ولی در یک جمله: اثری جالب، خواندنی و متفاوت با دیگر آثار بولگاکف است.
به نام هنرمند، به کام مفسر
دقت کردهاید ما با یک اثر ادبی یا هنری چه میکنیم؟ یک نمایشنامه را میخوانیم، چند صفحهای دربارهاش حرف میزنیم و ناگهان به نتایجی میرسیم که اگر خود نویسنده هم زنده بود، احتمالاً چند دقیقهای مات نگاهمان میکرد. مثلاً میگوییم این اثر بازتاب وضعیت اجتماعی و فرهنگی روسیه در فلان دوره است، یا فلان نمایشنامه اوریپیدس میخواهد نشان دهد انسان از تقدیر خودش گریزی ندارد. بعد هم وقتی میپرسند «خب، از کجای متن به این نتیجه رسیدی؟» معمولاً چیزی بیشتر از یک حس مبهم و شهود شخصی نداریم.
مشکل البته این نیست که چنین تفاسیری ممکن است نادرست باشند. اصلاً شاید تفسیر اساساً قرار نیست کشف «منظور واقعی نویسنده» باشد. شاید اثر هنری بعد از خلق شدن، تا حدی از صاحبش جدا میشود و میتواند معناهایی پیدا کند که حتی خود هنرمند هم هرگز به آنها فکر نکرده است. رولان بارت سالها پیش با ایدهی «مرگ مؤلف» دقیقاً همین استقلال اثر از مؤلف را جدی گرفت. یک اثر شاید بیشتر از آن چیزی باشد که نویسنده هنگام نوشتنش در ذهن داشته.
اما یک جای کار برای من عجیب میشود: جایی که تفسیر خودمان را به جای تفسیر اثر، به خود هنرمند نسبت میدهیم. انگار اوریپیدس گوشهای نشسته بوده و منتظر بوده دو هزار و چهارصد سال بعد ما کشف کنیم که «انسان از تقدیرش نمیتواند فرار کند». شاید واقعاً چنین منظوری داشته؛ شاید هم نداشته. مسئله این است که صرفاً با گفتن آن، نمیتوانیم این فاصله را پر کنیم.
به نظرم باید بالاخره بین «این اثر را میشود اینطور خواند» و «این اثر میخواهد این را بگوید» تفاوتی قائل شویم. اولی یک تفسیر است؛ دومی ادعایی دربارهی اثر و حتی گاهی دربارهی ذهن نویسنده. و دومی، برخلاف چیزی که در جلسات کتابخوانی و نقدهای ادبی زیاد میبینیم، نیازمند چیزی بیشتر از یک حس خوب و چند کلمهی قلمبهسلمبه است.
بدبختی این است که مرگ مؤلف را پذیرفتهایم، اما هنوز عادت نکردهایم بگذاریم مؤلف مرده باقی بماند.
دقت کردهاید ما با یک اثر ادبی یا هنری چه میکنیم؟ یک نمایشنامه را میخوانیم، چند صفحهای دربارهاش حرف میزنیم و ناگهان به نتایجی میرسیم که اگر خود نویسنده هم زنده بود، احتمالاً چند دقیقهای مات نگاهمان میکرد. مثلاً میگوییم این اثر بازتاب وضعیت اجتماعی و فرهنگی روسیه در فلان دوره است، یا فلان نمایشنامه اوریپیدس میخواهد نشان دهد انسان از تقدیر خودش گریزی ندارد. بعد هم وقتی میپرسند «خب، از کجای متن به این نتیجه رسیدی؟» معمولاً چیزی بیشتر از یک حس مبهم و شهود شخصی نداریم.
مشکل البته این نیست که چنین تفاسیری ممکن است نادرست باشند. اصلاً شاید تفسیر اساساً قرار نیست کشف «منظور واقعی نویسنده» باشد. شاید اثر هنری بعد از خلق شدن، تا حدی از صاحبش جدا میشود و میتواند معناهایی پیدا کند که حتی خود هنرمند هم هرگز به آنها فکر نکرده است. رولان بارت سالها پیش با ایدهی «مرگ مؤلف» دقیقاً همین استقلال اثر از مؤلف را جدی گرفت. یک اثر شاید بیشتر از آن چیزی باشد که نویسنده هنگام نوشتنش در ذهن داشته.
اما یک جای کار برای من عجیب میشود: جایی که تفسیر خودمان را به جای تفسیر اثر، به خود هنرمند نسبت میدهیم. انگار اوریپیدس گوشهای نشسته بوده و منتظر بوده دو هزار و چهارصد سال بعد ما کشف کنیم که «انسان از تقدیرش نمیتواند فرار کند». شاید واقعاً چنین منظوری داشته؛ شاید هم نداشته. مسئله این است که صرفاً با گفتن آن، نمیتوانیم این فاصله را پر کنیم.
به نظرم باید بالاخره بین «این اثر را میشود اینطور خواند» و «این اثر میخواهد این را بگوید» تفاوتی قائل شویم. اولی یک تفسیر است؛ دومی ادعایی دربارهی اثر و حتی گاهی دربارهی ذهن نویسنده. و دومی، برخلاف چیزی که در جلسات کتابخوانی و نقدهای ادبی زیاد میبینیم، نیازمند چیزی بیشتر از یک حس خوب و چند کلمهی قلمبهسلمبه است.
بدبختی این است که مرگ مؤلف را پذیرفتهایم، اما هنوز عادت نکردهایم بگذاریم مؤلف مرده باقی بماند.
Anarconomy
امروز سالگرد پایان خلافت عباسی به دست مغولها بود. روزی که خلیفه بغداد رو کشتند و آب از آب تکون نخورد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در حال خواندن این رمانکِ «چنان ناکام که خالی از آرزو» هستم؛ اثر پتر هاندکه، با ترجمهی ناصر غیاثی. و خواستم عنوان کنم که این تجربه بیش از پیش اهمیت ویراستِ خوب را به من آموخت.
اصل حرف را میگذارم برای بعد و نقد اصلیای که قرار است بر این رمانک بنویسم.
اما فعلاً این را از من داشته باشید که ویراستِ بد یا اصلاً ویراسته نبودن متن رسِ آدم را در فهم متن میکشد.
اصل حرف را میگذارم برای بعد و نقد اصلیای که قرار است بر این رمانک بنویسم.
اما فعلاً این را از من داشته باشید که ویراستِ بد یا اصلاً ویراسته نبودن متن رسِ آدم را در فهم متن میکشد.
فلسفه به مثابه قاشق پلاستیکی
از همان ابتدا باید اعتراف کنم که موضعگیری من در برابر فلسفه، هرگز موضعِ یک منتقدِ بیطرف نبوده. نه، چیزی فراتر از نقد است. چیزی شبیه به شکایت. شکایت از این مدعیِ دیرینهی دانایی که ما را این همه سال پایِ سفرهی خود نشانده و در عوض، جز مشتی اصطلاحِ سرسامآور و منطقهای خودارجاع، چیزی به دستمان نداده است. فلسفه، در بلندترین قامتِ خود، همواره ما را مخاطبِ فرضیِ خود گرفته؛ انسانی که باید زانو بزند تا معنایِ «وجود» را بفهمد، در حالی که خودِ وجودِ ما، پیش از هر فلسفهای، داشت راهِ خود را میرفت.
نمیخواهم اینجا فهرستی از ناکامیهایش بدهم. نه از ارسطو میگویم و نه از هگل. نمیخواهم مسخرهبازیهایِ پیاپیِ این قبیله را ردیف کنم که هر کدام آمدند و نظامی ساختند و نظامِ بعدی، نظامِ پیشین را به گورستانِ تاریخ فرستاد. این کار، خود به نوعی دیگر فلسفهبازی است و من اینجا قصدِ بازی ندارم. میخواهم، در کمالِ تعجبِ خودم و شما، چیزی شبیه به دفاع بگویم. هرچند این دفاع، خود آغشته به همان تمسخرِ همیشگی است. تلخ و دوپهلو، مثل خودِ فلسفه.
بگذارید از یک تصویرِ پیش پا افتاده کمک بگیرم. تصویر کنید که در برابرِ تهدیدی قرار گرفتهاید. تهدیدی جدی. شاید یک حملهی فیزیکی، شاید یک بحرانِ وجودی که دارد خفهتان میکند. دستتان خالی است. هیچ چیز در اختیار ندارید، مگر یک قاشق پلاستیکیِ نازل، آن هم از آنهایی که بعد از یک وعدهی غذاییِ فوری در گوشهی کیف جا مانده است. میدانید که این قاشق، به هیچ دردی نمیخورد. نه قدرتِ ضربه دارد، نه استحکام. احتمالاً با اولین فشار، در دستتان میشکند و حتی کار را برایتان سختتر هم میکند. اما در عین حال، شما آن را در مشتتان گرفتهاید. چون تنها چیزی است که دارید. تنها ابزارِ ممکن در برابرِ تاریکیِ پیشِ رو.
فلسفه، دقیقاً همین قاشقِ پلاستیکی است. نه بیشتر و نه کمتر. میتوان گفت بود و نبودِ آن، در نهایت، تفاوتیِ بنیادین در سرنوشتِ ما ایجاد نمیکند. ما پیش از آن هم میزیستیم و پس از آن هم خواهیم زیست. اما نکته اینجاست که حضورِ آن، حتی به عنوانِ یک ابزارِ ناقص و خندهدار، ضرری هم ندارد. شاید حتی، در برخی از معدود لحظات، به واقع به کار آید. شاید در برابرِ یک سوالِ سرسخت، همان یک پاراگرافِ فلسفی، مثل همان قاشق، فاصلهای هرچند ناچیز میانِ ما و وحشت ایجاد کند. همین کافی است یا نیست؟ نمیدانم.
من، در برابرِ هر کس که پرسیده، گفتهام که فلسفه بهترین چیزی است که در اختیار داریم. اما این گفتهی من، همیشه با یک تبصرهی تلخ همراه بوده است: بهترین چیزی است که داریم، اما چندان هم به کار نمیآید. تناقض این جمله را میبینم. همان تناقضی که خودِ فلسفه به من آموخته که در آن غرق شوم. اینکه بهترینِ ممکن، باز هم ممکن است ناکافی باشد. اینکه ابزارِ دفاع، خود ممکن است نیازمندِ دفاع باشد. و این، شاید آخرین و بیرحمانهترین شوخیِ فلسفه با ما باشد. شوخیای که نه ما را میخنداند و نه ما را رها میکند.
از همان ابتدا باید اعتراف کنم که موضعگیری من در برابر فلسفه، هرگز موضعِ یک منتقدِ بیطرف نبوده. نه، چیزی فراتر از نقد است. چیزی شبیه به شکایت. شکایت از این مدعیِ دیرینهی دانایی که ما را این همه سال پایِ سفرهی خود نشانده و در عوض، جز مشتی اصطلاحِ سرسامآور و منطقهای خودارجاع، چیزی به دستمان نداده است. فلسفه، در بلندترین قامتِ خود، همواره ما را مخاطبِ فرضیِ خود گرفته؛ انسانی که باید زانو بزند تا معنایِ «وجود» را بفهمد، در حالی که خودِ وجودِ ما، پیش از هر فلسفهای، داشت راهِ خود را میرفت.
نمیخواهم اینجا فهرستی از ناکامیهایش بدهم. نه از ارسطو میگویم و نه از هگل. نمیخواهم مسخرهبازیهایِ پیاپیِ این قبیله را ردیف کنم که هر کدام آمدند و نظامی ساختند و نظامِ بعدی، نظامِ پیشین را به گورستانِ تاریخ فرستاد. این کار، خود به نوعی دیگر فلسفهبازی است و من اینجا قصدِ بازی ندارم. میخواهم، در کمالِ تعجبِ خودم و شما، چیزی شبیه به دفاع بگویم. هرچند این دفاع، خود آغشته به همان تمسخرِ همیشگی است. تلخ و دوپهلو، مثل خودِ فلسفه.
بگذارید از یک تصویرِ پیش پا افتاده کمک بگیرم. تصویر کنید که در برابرِ تهدیدی قرار گرفتهاید. تهدیدی جدی. شاید یک حملهی فیزیکی، شاید یک بحرانِ وجودی که دارد خفهتان میکند. دستتان خالی است. هیچ چیز در اختیار ندارید، مگر یک قاشق پلاستیکیِ نازل، آن هم از آنهایی که بعد از یک وعدهی غذاییِ فوری در گوشهی کیف جا مانده است. میدانید که این قاشق، به هیچ دردی نمیخورد. نه قدرتِ ضربه دارد، نه استحکام. احتمالاً با اولین فشار، در دستتان میشکند و حتی کار را برایتان سختتر هم میکند. اما در عین حال، شما آن را در مشتتان گرفتهاید. چون تنها چیزی است که دارید. تنها ابزارِ ممکن در برابرِ تاریکیِ پیشِ رو.
فلسفه، دقیقاً همین قاشقِ پلاستیکی است. نه بیشتر و نه کمتر. میتوان گفت بود و نبودِ آن، در نهایت، تفاوتیِ بنیادین در سرنوشتِ ما ایجاد نمیکند. ما پیش از آن هم میزیستیم و پس از آن هم خواهیم زیست. اما نکته اینجاست که حضورِ آن، حتی به عنوانِ یک ابزارِ ناقص و خندهدار، ضرری هم ندارد. شاید حتی، در برخی از معدود لحظات، به واقع به کار آید. شاید در برابرِ یک سوالِ سرسخت، همان یک پاراگرافِ فلسفی، مثل همان قاشق، فاصلهای هرچند ناچیز میانِ ما و وحشت ایجاد کند. همین کافی است یا نیست؟ نمیدانم.
من، در برابرِ هر کس که پرسیده، گفتهام که فلسفه بهترین چیزی است که در اختیار داریم. اما این گفتهی من، همیشه با یک تبصرهی تلخ همراه بوده است: بهترین چیزی است که داریم، اما چندان هم به کار نمیآید. تناقض این جمله را میبینم. همان تناقضی که خودِ فلسفه به من آموخته که در آن غرق شوم. اینکه بهترینِ ممکن، باز هم ممکن است ناکافی باشد. اینکه ابزارِ دفاع، خود ممکن است نیازمندِ دفاع باشد. و این، شاید آخرین و بیرحمانهترین شوخیِ فلسفه با ما باشد. شوخیای که نه ما را میخنداند و نه ما را رها میکند.
هر کتابی را همچون توصیف زندگی خودش میخواند و با خواندشان جان میگرفت؛ با مطالعه بود که نخستین بار خودش را به زبان آورد؛ یاد گرفت از خودش حرف بزند؛ با هر کتاب چیزهای بیشتری در مورد خودش به خاطرش میرسید. این گونه بود که من آرامآرام بیشتر از او باخبر شدم.
- چنان ناکام که خالی از آرزو، پتر هاندکه، ترجمهی ناصر غیاثی، نشر نو؛ ص ۵۳.
- چنان ناکام که خالی از آرزو، پتر هاندکه، ترجمهی ناصر غیاثی، نشر نو؛ ص ۵۳.
شاید علاوه بر این یادداشتهای عمومی و امور روزمره و نوشتههای معمولی، ذرهای هم به رویهی پیشینم در چنل برگردم و باز مطالب تخصصیتری در باب فلسفه و دیگر امور بگذارم.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- A Sorrow Beyond Dreams (1972) - Written by Peter Handke ★★★☆☆
پسر، مادر، و بقیهی ماجرا
(نقد رمان «چنان ناکام که خالی از آرزو»، اثر پتر هاندکه)
راستش را بخواهید، من از فرم و تکنیک در رمان هیچچیزِ جدیای نمیفهمم. یعنی نه اینکه نخوانده باشم یا نخواسته باشم، بلکه این جور چیزها برایم جوری است که نمیتوانم روی کاغذ تحلیلشان کنم. من اگر چیزی را دوست داشته باشم، یک جورایی از تهِ ذهنم میفهمم که دوستش دارم، بدون اینکه بتوانم بگویم چرا. و اگر هم دوستش نداشته باشم، همینطور. فقط یک حسی است که میآید و میرود و من معمولاً به آن اعتماد میکنم. برای همین است که کتاب را که تمام میکنم، اگر کسی بپرسد "خب، نظرت چه بود؟"، معمولاً میمانم که چه بگویم. جز اینکه "خوب بود" یا "نبود"، چیز دیگری از من برنمیآید.
اما این یکی، فرق داشت. در یک کلمه: جالب بود. شاید برای همین نشستم که چیزی بنویسم.
رمان دربارهٔ پسری است که دربارهٔ مادرش مینویسد. مادری که دیگر نیست. و پسر مانده تنها، شاید با خاطرهای، شاید حسرت، شاید یک شکلِ خالی که باید پر شود. خودِ داستان اما خیلی از چیزها را نمیگوید. مثلاً اینکه چرا اصلاً پسر دارد مینویسد؟ از چه زبانی؟ برای چه کسی؟ فقط یک جمله است که میگوید "میل شدیدی به نوشتن دارم" و بس. هیچ توضیحی نیست که این میل از کجا آب میخورد، چه خاکی بر سرش ریخته که اینطور شده. البته شاید هم نباید پرسید. در رمان، آن هم رمانی به این کوتاهی، شاید هر چیزی نباید دلیل داشته باشد. رمان است دیگر. یک چیزی میشود. همانطور که مادرِ داستان، گذاشت تا یک چیزی بشود، و اهمیتی هم نداد. پسر هم گذاشت تا بشود. یعنی تمامِ ماجرا همین است: خانوادهای که با هم نسبتی ندارند، حتی جملهای برای رد و بدل کردن با هم پیدا نمیکنند، حوصلهٔ همدیگر را ندارند، و ترجیح میدهند ساکت بمانند و به دیوار خیره شوند.
ولی چیزی که بیش از خودِ داستان توی ذهنم ماند، ترجمه بود. نه از جنس خوب یا بدِ ادبی، از جنس ویرایش. معلوم است که این ترجمه را کسی نخوانده. یعنی یک نفر ترجمه کرده، و یک نفر دیگر هم چاپ کرده. یعنی نه ویراستی، نه نگاهِ دومی، هیچچیز. کلمات در جملهها انگار هر کدامشان رفتهاند سفری تفریحی، برگشتهاند اما سرجایشان نیستند. جملهبندیها طوریست که باید دو سه بار بخوانی تا بفهمی اصلِ جمله چه بوده. علائم نگارشی هم ول شدهاند برای خودشان، انگار که نویسندهشان عصبانی بوده و هرجا خواسته نقطه گذاشته، هرجا خواسته ویرگول. البته بعضی وقتها واژهای درست استفاده شده، اصطلاحی درست به کار رفته، ولی بقیهاش خراب است. یعنی انگار مترجم بعضی جاها خوب بوده، ولی ویراستار کلاً در ماجرا نبوده.
از نشر نو بعید بود چنین خطایی ببینم. واقعاً بعید بود. نه اینکه نشر بدی باشد، نه، ولی این یکی واقعاً شلخته از آب در آمده.
به هر حال، تجربهای بود متفاوت که توسط آقای هاندکه برایم رقم خورد. تا ببینیم بعد چه میشود. فعلاً همین.
(نقد رمان «چنان ناکام که خالی از آرزو»، اثر پتر هاندکه)
راستش را بخواهید، من از فرم و تکنیک در رمان هیچچیزِ جدیای نمیفهمم. یعنی نه اینکه نخوانده باشم یا نخواسته باشم، بلکه این جور چیزها برایم جوری است که نمیتوانم روی کاغذ تحلیلشان کنم. من اگر چیزی را دوست داشته باشم، یک جورایی از تهِ ذهنم میفهمم که دوستش دارم، بدون اینکه بتوانم بگویم چرا. و اگر هم دوستش نداشته باشم، همینطور. فقط یک حسی است که میآید و میرود و من معمولاً به آن اعتماد میکنم. برای همین است که کتاب را که تمام میکنم، اگر کسی بپرسد "خب، نظرت چه بود؟"، معمولاً میمانم که چه بگویم. جز اینکه "خوب بود" یا "نبود"، چیز دیگری از من برنمیآید.
اما این یکی، فرق داشت. در یک کلمه: جالب بود. شاید برای همین نشستم که چیزی بنویسم.
رمان دربارهٔ پسری است که دربارهٔ مادرش مینویسد. مادری که دیگر نیست. و پسر مانده تنها، شاید با خاطرهای، شاید حسرت، شاید یک شکلِ خالی که باید پر شود. خودِ داستان اما خیلی از چیزها را نمیگوید. مثلاً اینکه چرا اصلاً پسر دارد مینویسد؟ از چه زبانی؟ برای چه کسی؟ فقط یک جمله است که میگوید "میل شدیدی به نوشتن دارم" و بس. هیچ توضیحی نیست که این میل از کجا آب میخورد، چه خاکی بر سرش ریخته که اینطور شده. البته شاید هم نباید پرسید. در رمان، آن هم رمانی به این کوتاهی، شاید هر چیزی نباید دلیل داشته باشد. رمان است دیگر. یک چیزی میشود. همانطور که مادرِ داستان، گذاشت تا یک چیزی بشود، و اهمیتی هم نداد. پسر هم گذاشت تا بشود. یعنی تمامِ ماجرا همین است: خانوادهای که با هم نسبتی ندارند، حتی جملهای برای رد و بدل کردن با هم پیدا نمیکنند، حوصلهٔ همدیگر را ندارند، و ترجیح میدهند ساکت بمانند و به دیوار خیره شوند.
ولی چیزی که بیش از خودِ داستان توی ذهنم ماند، ترجمه بود. نه از جنس خوب یا بدِ ادبی، از جنس ویرایش. معلوم است که این ترجمه را کسی نخوانده. یعنی یک نفر ترجمه کرده، و یک نفر دیگر هم چاپ کرده. یعنی نه ویراستی، نه نگاهِ دومی، هیچچیز. کلمات در جملهها انگار هر کدامشان رفتهاند سفری تفریحی، برگشتهاند اما سرجایشان نیستند. جملهبندیها طوریست که باید دو سه بار بخوانی تا بفهمی اصلِ جمله چه بوده. علائم نگارشی هم ول شدهاند برای خودشان، انگار که نویسندهشان عصبانی بوده و هرجا خواسته نقطه گذاشته، هرجا خواسته ویرگول. البته بعضی وقتها واژهای درست استفاده شده، اصطلاحی درست به کار رفته، ولی بقیهاش خراب است. یعنی انگار مترجم بعضی جاها خوب بوده، ولی ویراستار کلاً در ماجرا نبوده.
از نشر نو بعید بود چنین خطایی ببینم. واقعاً بعید بود. نه اینکه نشر بدی باشد، نه، ولی این یکی واقعاً شلخته از آب در آمده.
به هر حال، تجربهای بود متفاوت که توسط آقای هاندکه برایم رقم خورد. تا ببینیم بعد چه میشود. فعلاً همین.
Forwarded from | خوشنالههای زار |
هیچکار نمیکنم؛ خستگی کارهای نکرده را در میکنم. شدهام کارشناس برجستهی اتلاف وقت.
_روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب
_روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب
Anarconomy
به طرز تاریکی از دموکراسی دور هستیم. از قبل که کارهایی که لازم بود انجام بشه نشده، و امروز هم در بدترین شرایط ممکنیم. اگه دخیل بستهها به پهلوی یک دور دیگه از تاکتیک موج انسانی استفاده کنند، و کوهی از شهدا به کوه شهدای فعلی اضافه بشه، دیگه نمیشه طلبشون از کشور رو جمع کرد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
Anarconomy
خروجیهای مکتوب یک ذهن خشن
https://t.me/anarconomy
استعدادی بس شگرف لازم است که هر چه بگویی و بنویسی را بتوان لایقِ میم و جوک دانست.
استعدادی بس شگرف لازم است که هر چه بگویی و بنویسی را بتوان لایقِ میم و جوک دانست.
پشت صحنهی آثار
آدمها را با آثارشان میشناسیم، خب. نقاشی، کتاب، موسیقی. این را همه میدانند. اما من حس میکنم این کافی نیست. اصلاً شاید این، پوستهاش باشد. لایهی رویی. آن چیزی که قرار است نشان بدهند. اما نامهها؟ نامهها جای دیگریاند. در نامه است که آدم یک جوری میشود خودِ بیتکلفِ خودش. شاید برای اینکه دارد برای یک نفر خاص مینویسد، نه برای همهی مردم. دیگر نیازی نیست ژست بگیرد، نقاب بزند یا انتخاب کند چه بگوید و چه نگوید. نامه را که مینویسی، یک جورهایی از پشت اثر بیرون میزنی. خودت را نشان میدهی، بدون آنکه بدانی کسی روزی میخواند.
من خودم گاهی فکر میکنم که برای شناخت ونگوگ بروم و آثارش را ببینم. آن همه رنگ، آن همه اضطراب. ولی باز هم یک چیزی کم است. نمیدانم چیست. تا اینکه یک روز نامههایش را میخوانی. ناگهان او ظاهر میشود. همان آدم. با همان چیزهایی که دوست داشته، با همان کسانی که ازشان متنفر بوده، با همان وسواسهای عجیب و غریب. اضطرابش را میبینی. امیدش را. حتی آن چیزهای ریز و پیش پا افتادهای که هرگز در یک نقاشی جای نمیگیرند.
بتهوون هم همینطور. موسیقیاش را میشنوی، غرق میشوی، اما باز هم نمیدانی او کیست. باید بروی سراغ نامههایش. ببینی در یک روزِ معمولی، از چه کسی حرف زده، به چه اثری ارج گذاشته، چه چیزی توی ذهنش بوده. یک دفعه آن آدمِ بزرگ، میشود یک آدمِ معمولی با نگرانیهای معمولی. و این، به نظرم خودش یک جور کشف است. شاید مهمتر از خودِ اثر. نمیدانم.
اصلاً شاید هویت ما، هویت همهی ما، توی همین چیزهای پنهان است. چیزهایی که برای یک نفر خاص نوشتهایم، بدون اینکه فکر کنیم روزی کسی دیگر میخواند. این را که فکر میکنم، دلم میگیرد برای خیام و حافظ. اگر نامههایی ازشان مانده بود، چه میشد؟ چه میفهمیدیم از آن «رندی» که مدام توی شعرهایشان میبینیم؟ یکباره، بیپرده، همهچیز روشن میشد. یا شاید هم نه، شاید باز هم گنگ میماند. نمیدانم. ولی حیف که نیست.
خلاصه، یعنی نه خلاصه، اصلاً خلاصهای در کار نیست. فقط اینکه اگر میخواهید کسی را بفهمید، فقط به اثرش اکتفا نکنید. کتاب را ببندید، نقاشی را کنار بگذارید، موسیقی را قطع کنید. بروید نامههایش را پیدا کنید. ببینید برای یک نفر دیگر چه نوشته. شاید آنجا، توی همان خطهای بیپیرایه، خودش را پیدا کنید.
آدمها را با آثارشان میشناسیم، خب. نقاشی، کتاب، موسیقی. این را همه میدانند. اما من حس میکنم این کافی نیست. اصلاً شاید این، پوستهاش باشد. لایهی رویی. آن چیزی که قرار است نشان بدهند. اما نامهها؟ نامهها جای دیگریاند. در نامه است که آدم یک جوری میشود خودِ بیتکلفِ خودش. شاید برای اینکه دارد برای یک نفر خاص مینویسد، نه برای همهی مردم. دیگر نیازی نیست ژست بگیرد، نقاب بزند یا انتخاب کند چه بگوید و چه نگوید. نامه را که مینویسی، یک جورهایی از پشت اثر بیرون میزنی. خودت را نشان میدهی، بدون آنکه بدانی کسی روزی میخواند.
من خودم گاهی فکر میکنم که برای شناخت ونگوگ بروم و آثارش را ببینم. آن همه رنگ، آن همه اضطراب. ولی باز هم یک چیزی کم است. نمیدانم چیست. تا اینکه یک روز نامههایش را میخوانی. ناگهان او ظاهر میشود. همان آدم. با همان چیزهایی که دوست داشته، با همان کسانی که ازشان متنفر بوده، با همان وسواسهای عجیب و غریب. اضطرابش را میبینی. امیدش را. حتی آن چیزهای ریز و پیش پا افتادهای که هرگز در یک نقاشی جای نمیگیرند.
بتهوون هم همینطور. موسیقیاش را میشنوی، غرق میشوی، اما باز هم نمیدانی او کیست. باید بروی سراغ نامههایش. ببینی در یک روزِ معمولی، از چه کسی حرف زده، به چه اثری ارج گذاشته، چه چیزی توی ذهنش بوده. یک دفعه آن آدمِ بزرگ، میشود یک آدمِ معمولی با نگرانیهای معمولی. و این، به نظرم خودش یک جور کشف است. شاید مهمتر از خودِ اثر. نمیدانم.
اصلاً شاید هویت ما، هویت همهی ما، توی همین چیزهای پنهان است. چیزهایی که برای یک نفر خاص نوشتهایم، بدون اینکه فکر کنیم روزی کسی دیگر میخواند. این را که فکر میکنم، دلم میگیرد برای خیام و حافظ. اگر نامههایی ازشان مانده بود، چه میشد؟ چه میفهمیدیم از آن «رندی» که مدام توی شعرهایشان میبینیم؟ یکباره، بیپرده، همهچیز روشن میشد. یا شاید هم نه، شاید باز هم گنگ میماند. نمیدانم. ولی حیف که نیست.
خلاصه، یعنی نه خلاصه، اصلاً خلاصهای در کار نیست. فقط اینکه اگر میخواهید کسی را بفهمید، فقط به اثرش اکتفا نکنید. کتاب را ببندید، نقاشی را کنار بگذارید، موسیقی را قطع کنید. بروید نامههایش را پیدا کنید. ببینید برای یک نفر دیگر چه نوشته. شاید آنجا، توی همان خطهای بیپیرایه، خودش را پیدا کنید.
یعنی از یک سو، برخی از فیلسوفان از برج عاجشان، به نحوی تامل میکنند گویی هیچگاه پیام نیهیلیسم به گوششان نرسیده است و چنان با ایمان و اطمینان از معیارها و مبانی فکری خللناپذیرشان سخن میگویند و عمارتهای رنگارنگ متافیزیکی «در باب حقیقت» بنا میکنند، که گویی حتی لحظهای به مخیلهشان هم نرسیده که کل نظام عقایدشان پا در هواست.
- اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، محمدمهدی اردبیلی، جلد نخست، ویراست دوم، ص ۷.
- اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، محمدمهدی اردبیلی، جلد نخست، ویراست دوم، ص ۷.
دزدیِ کتاب: یک مطالعهی موردی
نمیدانم از کجا شروع کنم. شاید از همان اولش. نه، اصلاً اولش کجاست؟ میخواهم راجع به دزدی کتاب حرف بزنم. البته راستش را بخواهید نیامدم از دزدی کتاب دفاع کنم. نه، اصلاً. آنقدرها هم که فکر میکنید سادهلوح نیستم که بیایم بگویم «دزدی خوبه» یا «هرکس هر کاری دوست داره بکنه». این حرفها مال کسانی است که یا خیلی سادهاند یا خیلی پیچیده ولی وانمود میکنند سادهاند. من هیچکدام نیستم. فقط میخواهم بگویم این موضوع، این دزدیِ بهقولِ خودمان معمولی، یک جورهایی پیچیدهتر از آن چیزهایی است که اسمشان را میگذاریم جرم و جنایت.
بگذارید یک جور دیگر بگویم. ما راحت میتوانیم حکم بدهیم دربارهی اختلاسِ چند میلیاردی، یا سرقتِ مسلحانه، یا هر چیزِ بزرگِ دیگری که اسمش را میشنویم و یکدفعه وجدانمان قیام میکند. اما یک کتاب. یک کتابِ معمولی. در یک کتابفروشیِ معمولی. کسی آن را بر میدارد، لایِ کتش میگذارد و میرود. حالا شما بگویید. حکم اخلاقیتان چیست؟ واقعاً میتوانید یککلمه بگویید؟ یک حکمِ قاطع؟ من که نمیتوانم.
چیزی که هست این است که نیتش فرق میکند. آدمی که کتاب میدزدد، معمولاً برای آگاه شدن میدزدد. برای خواندن. برای اینکه چیزی را بداند که پولش را ندارد یا نمیخواهد بپردازد یا شاید هم نمیداند چرا، فقط برمیدارد و میرود. ضرر که به مالک نمیزند؛ نه آنطور. کتاب که تمام نمیشود، کتاب که کم نمیآید. یک نسخه رفته، یک نسخهی دیگر هست. شاید این حرف بهانه باشد، میدانم. یا شاید من دارم توجیه میکنم، نمیدانم. ولی شهود من، و فکر میکنم شهود خیلی از ماها، اینجا دودل میشود. یکدفعه نمیتوانیم بگوییم «این کارِ بدی است» با همان قاطعیتی که دربارهی دزدیِ ماشین یا کیف میگوییم.
حالا، اینکه خودِ این شهود چقدر ارزش دارد، بحثِ دیگری است. من خودم میدانم که این شهود، این احساسِ درونیمان، چیزِ اصیلی نیست. ساختهی جامعه است، ساختهی فرهنگی است که ما در آن بزرگ شدهایم. از خودش هیچ اصالتی ندارد. اما بگذریم؛ یعنی نه، نگذریم، فقط فعلاً نمیخواهم درگیرِ آن بشوم. میخواهم بگویم که ما، با همین شهودِ ساختگیِ خودمان، باز هم اینجا میمانیم و نمیتوانیم رأی بدهیم.
واقعاً چطور است؟ فرض کنید کسی را میبینید که یک کتاب را برمیدارد و میگذارد توی کتش. چه حسی دارید؟ شاید اولش بگویید «دزدی است». اما یک ثانیه بعد، یک چیزِ دیگر هم توی ذهنتان میآید. شاید بگویید «خب، کتاب که...»، «شاید پول نداشته» یا «شاید خیلی به آن نیاز داشته» یا حتی «اصلاً این کتابفروشی مالِ یک زنجیرهی فروشگاهی بزرگ است، ضرر نمیکند». اینها همه توجیه است، خودم میدانم. اما همینکه توجیه به ذهنتان میآید، یعنی قضیه ساده نیست.
من نمیخواهم نتیجه بگیرم. اصلاً نتیجهای در کار نیست. فقط میخواستم این را بگویم که این کارهای کوچک، این افعالِ به ظاهر پیش پا افتاده، گاهی از آن کارهای بزرگتر پیچیدهترند. چون ما نمیتوانیم به راحتی برچسب بزنیم. و اگر کسی فکر میکند که میتواند، اگر کسی یکدفعه میگوید «دزدی بد است؛ حتی اگر یک شکلات باشد» و تمام، من خیالم راحت است که عجله کرده. عجله کرده و چیزهایی را ندیده. شاید خودِ آن لحظه را ندیده، شاید نیت را ندیده، شاید آدمِ پشتِ آن حرکتِ کوچک را ندیده.
به هر حال، فقط خواستم ذهنتان را درگیر کنم. تحریکش کنم، همانطور که گفتم. نگران نباشید که حتماً باید به جواب برسید. جوابی نیست. اگر هم فکر میکنید هست، شک کنید. احتمالاً اشتباه کردید.
نمیدانم از کجا شروع کنم. شاید از همان اولش. نه، اصلاً اولش کجاست؟ میخواهم راجع به دزدی کتاب حرف بزنم. البته راستش را بخواهید نیامدم از دزدی کتاب دفاع کنم. نه، اصلاً. آنقدرها هم که فکر میکنید سادهلوح نیستم که بیایم بگویم «دزدی خوبه» یا «هرکس هر کاری دوست داره بکنه». این حرفها مال کسانی است که یا خیلی سادهاند یا خیلی پیچیده ولی وانمود میکنند سادهاند. من هیچکدام نیستم. فقط میخواهم بگویم این موضوع، این دزدیِ بهقولِ خودمان معمولی، یک جورهایی پیچیدهتر از آن چیزهایی است که اسمشان را میگذاریم جرم و جنایت.
بگذارید یک جور دیگر بگویم. ما راحت میتوانیم حکم بدهیم دربارهی اختلاسِ چند میلیاردی، یا سرقتِ مسلحانه، یا هر چیزِ بزرگِ دیگری که اسمش را میشنویم و یکدفعه وجدانمان قیام میکند. اما یک کتاب. یک کتابِ معمولی. در یک کتابفروشیِ معمولی. کسی آن را بر میدارد، لایِ کتش میگذارد و میرود. حالا شما بگویید. حکم اخلاقیتان چیست؟ واقعاً میتوانید یککلمه بگویید؟ یک حکمِ قاطع؟ من که نمیتوانم.
چیزی که هست این است که نیتش فرق میکند. آدمی که کتاب میدزدد، معمولاً برای آگاه شدن میدزدد. برای خواندن. برای اینکه چیزی را بداند که پولش را ندارد یا نمیخواهد بپردازد یا شاید هم نمیداند چرا، فقط برمیدارد و میرود. ضرر که به مالک نمیزند؛ نه آنطور. کتاب که تمام نمیشود، کتاب که کم نمیآید. یک نسخه رفته، یک نسخهی دیگر هست. شاید این حرف بهانه باشد، میدانم. یا شاید من دارم توجیه میکنم، نمیدانم. ولی شهود من، و فکر میکنم شهود خیلی از ماها، اینجا دودل میشود. یکدفعه نمیتوانیم بگوییم «این کارِ بدی است» با همان قاطعیتی که دربارهی دزدیِ ماشین یا کیف میگوییم.
حالا، اینکه خودِ این شهود چقدر ارزش دارد، بحثِ دیگری است. من خودم میدانم که این شهود، این احساسِ درونیمان، چیزِ اصیلی نیست. ساختهی جامعه است، ساختهی فرهنگی است که ما در آن بزرگ شدهایم. از خودش هیچ اصالتی ندارد. اما بگذریم؛ یعنی نه، نگذریم، فقط فعلاً نمیخواهم درگیرِ آن بشوم. میخواهم بگویم که ما، با همین شهودِ ساختگیِ خودمان، باز هم اینجا میمانیم و نمیتوانیم رأی بدهیم.
واقعاً چطور است؟ فرض کنید کسی را میبینید که یک کتاب را برمیدارد و میگذارد توی کتش. چه حسی دارید؟ شاید اولش بگویید «دزدی است». اما یک ثانیه بعد، یک چیزِ دیگر هم توی ذهنتان میآید. شاید بگویید «خب، کتاب که...»، «شاید پول نداشته» یا «شاید خیلی به آن نیاز داشته» یا حتی «اصلاً این کتابفروشی مالِ یک زنجیرهی فروشگاهی بزرگ است، ضرر نمیکند». اینها همه توجیه است، خودم میدانم. اما همینکه توجیه به ذهنتان میآید، یعنی قضیه ساده نیست.
من نمیخواهم نتیجه بگیرم. اصلاً نتیجهای در کار نیست. فقط میخواستم این را بگویم که این کارهای کوچک، این افعالِ به ظاهر پیش پا افتاده، گاهی از آن کارهای بزرگتر پیچیدهترند. چون ما نمیتوانیم به راحتی برچسب بزنیم. و اگر کسی فکر میکند که میتواند، اگر کسی یکدفعه میگوید «دزدی بد است؛ حتی اگر یک شکلات باشد» و تمام، من خیالم راحت است که عجله کرده. عجله کرده و چیزهایی را ندیده. شاید خودِ آن لحظه را ندیده، شاید نیت را ندیده، شاید آدمِ پشتِ آن حرکتِ کوچک را ندیده.
به هر حال، فقط خواستم ذهنتان را درگیر کنم. تحریکش کنم، همانطور که گفتم. نگران نباشید که حتماً باید به جواب برسید. جوابی نیست. اگر هم فکر میکنید هست، شک کنید. احتمالاً اشتباه کردید.