چرا باید رمان خواند؟
این روزها که گوشی را باز میکنم، هر جا کلیپی میبینم، پستی میخوانم، یا ویدیویی میبینم که دارد برای رمان خواندن دلیل میتراشد. یکی میگوید: «با هر رمان، یک زندگی تازه را تجربه میکنی.» آن یکی میگوید: «رمان هم مثل کتابهای فلسفی و توسعه فردی، به اطلاعاتت اضافه میکند.» دیگری هم میگوید: «افق دیدَت را باز میکند.» و من با خودم فکر میکنم: چه تلاشِ جانفرسایی برای توجیه کردنِ چیزی که اصلاً نیاز به توجیه ندارد. نه اینکه این حرفها غلط باشد. شاید برای بعضیها واقعاً همینها دلیل باشد. اما برای من، این دلایل همیشه یک کمبودی در خودشان دارند. یک جور دَمِ خالیِ منطقی. میشود برایشان مثال نقض زد. میشود پرسید: «خب، پس چرا بعضیها با خواندنِ صدها رمان، هنوز کوتهفکرند؟» یا «مگر فیلم دیدن هم همین کار را نمیکند؟» و بدتر اینکه خودِ این دلایل، دلایلِ دیگری میخواهند. اگر رمان افق دید را باز میکند، چرا باید افق دید باز باشد؟ اگر زندگیهای متعدد تجربه میکنی، خب که چی؟ مگر تجربهٔ زندگیِ بیشتر، همیشه بهتر است؟ میبینید؟ این بازیِ دلیلتراشی هیچوقت تمام نمیشود. اینجا است که به نظرم میرسد شاید اصلاً نتوان برای رمان خواندن دلیلی محکم و همهپسند و عقلانی آورد. نه به خاطر اینکه رمان بیارزش است، بلکه به خاطر اینکه ذاتِ این کار و اکثر اعمال انسانی، با ذاتِ «دلیل آوردن» همخوانی ندارد. دلیل آوردن، پیشفرضی دارد: که هر کاری باید با دلیل انجام شود. که آدمِ عاقل، کاری بیدلیل نمیکند. که باید بتوانی بگویی «چرا». اما من با این پیشفرضِ از پیش تعیینشده موافق نیستم. اینکه هر لذتی باید قابل توضیح باشد، خودش بزرگترین محدودیتِ ذهنِ مدرنِ ماست. انگار که نشستهای پای سفره و قبل از هر لقمه، باید ثابت کنی که این غذا برایت مفید است.
اگر قرار باشد در جواب چیزی بگویم، در یک کلمه خلاصه میشود: لذت! لذتی که در آن، پرسشِ «چرا؟» معنا ندارد. مثل بوی باران، مثل نوازشِ نسیم، مثل آن لحظهای که بیاختیار میخندی. از این چیزها نمیپرسی «چه فایدهای دارد؟» چون خودِ تجربهشان، پاسخِ خودش است. رمان خواندن، برای من یعنی نشستن در اتاقی با چراغی کمنور، در حالی که کسی از صد سال پیش یا هزار کیلومتر آنطرفتر، گوشهای از زندگی و زمانش را لای کاغذ گذاشته تا تو بخوانی. یعنی گم شدن در جملهای که ناگهان میزند به دلت، بیآنکه بدانی چرا. یعنی سکوت کردن وسطِ خیابان، چون شخصیتِ داستان تازه مطلبی را فهمیده. اینها را نمیشود برایشان دلیل آورد. فقط میشود تجربهشان کرد. شاید عجیب باشد، اما من فکر میکنم رمان خواندن، یکی از معدود کارهای جدیِ زندگی است که اگر بخواهی برایش دلیل بیاوری، خودت را مسخره کردهای. مثل عشق (البته من عشق را نمیفهمم و صرفاً برای توضیح بهتر ذکرش کردم)، مثل دوستی، مثل بوی قهوهٔ صبح. بهترین کار ممکن این است که بنشینی، صفحهٔ اول را باز کنی، و اگر لذت نبردی، بگذاری کنار. و اگر لذت بردی، هیچکس ازت نپرسد «چرا؟» و اگر پرسید، بگویی: «نمیدانم. فقط لذت میبرم. و همین کافی است.»
این روزها که گوشی را باز میکنم، هر جا کلیپی میبینم، پستی میخوانم، یا ویدیویی میبینم که دارد برای رمان خواندن دلیل میتراشد. یکی میگوید: «با هر رمان، یک زندگی تازه را تجربه میکنی.» آن یکی میگوید: «رمان هم مثل کتابهای فلسفی و توسعه فردی، به اطلاعاتت اضافه میکند.» دیگری هم میگوید: «افق دیدَت را باز میکند.» و من با خودم فکر میکنم: چه تلاشِ جانفرسایی برای توجیه کردنِ چیزی که اصلاً نیاز به توجیه ندارد. نه اینکه این حرفها غلط باشد. شاید برای بعضیها واقعاً همینها دلیل باشد. اما برای من، این دلایل همیشه یک کمبودی در خودشان دارند. یک جور دَمِ خالیِ منطقی. میشود برایشان مثال نقض زد. میشود پرسید: «خب، پس چرا بعضیها با خواندنِ صدها رمان، هنوز کوتهفکرند؟» یا «مگر فیلم دیدن هم همین کار را نمیکند؟» و بدتر اینکه خودِ این دلایل، دلایلِ دیگری میخواهند. اگر رمان افق دید را باز میکند، چرا باید افق دید باز باشد؟ اگر زندگیهای متعدد تجربه میکنی، خب که چی؟ مگر تجربهٔ زندگیِ بیشتر، همیشه بهتر است؟ میبینید؟ این بازیِ دلیلتراشی هیچوقت تمام نمیشود. اینجا است که به نظرم میرسد شاید اصلاً نتوان برای رمان خواندن دلیلی محکم و همهپسند و عقلانی آورد. نه به خاطر اینکه رمان بیارزش است، بلکه به خاطر اینکه ذاتِ این کار و اکثر اعمال انسانی، با ذاتِ «دلیل آوردن» همخوانی ندارد. دلیل آوردن، پیشفرضی دارد: که هر کاری باید با دلیل انجام شود. که آدمِ عاقل، کاری بیدلیل نمیکند. که باید بتوانی بگویی «چرا». اما من با این پیشفرضِ از پیش تعیینشده موافق نیستم. اینکه هر لذتی باید قابل توضیح باشد، خودش بزرگترین محدودیتِ ذهنِ مدرنِ ماست. انگار که نشستهای پای سفره و قبل از هر لقمه، باید ثابت کنی که این غذا برایت مفید است.
اگر قرار باشد در جواب چیزی بگویم، در یک کلمه خلاصه میشود: لذت! لذتی که در آن، پرسشِ «چرا؟» معنا ندارد. مثل بوی باران، مثل نوازشِ نسیم، مثل آن لحظهای که بیاختیار میخندی. از این چیزها نمیپرسی «چه فایدهای دارد؟» چون خودِ تجربهشان، پاسخِ خودش است. رمان خواندن، برای من یعنی نشستن در اتاقی با چراغی کمنور، در حالی که کسی از صد سال پیش یا هزار کیلومتر آنطرفتر، گوشهای از زندگی و زمانش را لای کاغذ گذاشته تا تو بخوانی. یعنی گم شدن در جملهای که ناگهان میزند به دلت، بیآنکه بدانی چرا. یعنی سکوت کردن وسطِ خیابان، چون شخصیتِ داستان تازه مطلبی را فهمیده. اینها را نمیشود برایشان دلیل آورد. فقط میشود تجربهشان کرد. شاید عجیب باشد، اما من فکر میکنم رمان خواندن، یکی از معدود کارهای جدیِ زندگی است که اگر بخواهی برایش دلیل بیاوری، خودت را مسخره کردهای. مثل عشق (البته من عشق را نمیفهمم و صرفاً برای توضیح بهتر ذکرش کردم)، مثل دوستی، مثل بوی قهوهٔ صبح. بهترین کار ممکن این است که بنشینی، صفحهٔ اول را باز کنی، و اگر لذت نبردی، بگذاری کنار. و اگر لذت بردی، هیچکس ازت نپرسد «چرا؟» و اگر پرسید، بگویی: «نمیدانم. فقط لذت میبرم. و همین کافی است.»
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
چرا باید رمان خواند؟ این روزها که گوشی را باز میکنم، هر جا کلیپی میبینم، پستی میخوانم، یا ویدیویی میبینم که دارد برای رمان خواندن دلیل میتراشد. یکی میگوید: «با هر رمان، یک زندگی تازه را تجربه میکنی.» آن یکی میگوید: «رمان هم مثل کتابهای فلسفی و توسعه…
قطعاً باید توجه کرد که منِ اپیکوری، نوشتهها، نقدها و دلیلهایم نیز رگههای از اپیکوریسم در خودش دارد یا حداقل تاثیرگرفته از آنهاست.
ممکن است کسی نظر یا دیدی دیگر به این جریان داشته باشد و مثلاً واقعاً معتقد باشد میتوان دلیلی کاملاً منطقی و قابل دفاع ارائه کرد.
اما من فکر میکنم صرفِ لذت بردن از فعلی شخصی، انجام دادنش را توجیه میکند.
ممکن است کسی نظر یا دیدی دیگر به این جریان داشته باشد و مثلاً واقعاً معتقد باشد میتوان دلیلی کاملاً منطقی و قابل دفاع ارائه کرد.
اما من فکر میکنم صرفِ لذت بردن از فعلی شخصی، انجام دادنش را توجیه میکند.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- Happiness (1934) - Written by Mikhail Bulgakov ★★☆☆☆
حال و حوصلهی نقد و نظر نوشتن راجع به این اثر رو ندارم و ترجیح میدهم یادداشتی که راجع به خودِ عمل و مفهوم تفسیر نوشتم را زیر این نوشته بگذارم. ولی در یک جمله: اثری جالب، خواندنی و متفاوت با دیگر آثار بولگاکف است.
به نام هنرمند، به کام مفسر
دقت کردهاید ما با یک اثر ادبی یا هنری چه میکنیم؟ یک نمایشنامه را میخوانیم، چند صفحهای دربارهاش حرف میزنیم و ناگهان به نتایجی میرسیم که اگر خود نویسنده هم زنده بود، احتمالاً چند دقیقهای مات نگاهمان میکرد. مثلاً میگوییم این اثر بازتاب وضعیت اجتماعی و فرهنگی روسیه در فلان دوره است، یا فلان نمایشنامه اوریپیدس میخواهد نشان دهد انسان از تقدیر خودش گریزی ندارد. بعد هم وقتی میپرسند «خب، از کجای متن به این نتیجه رسیدی؟» معمولاً چیزی بیشتر از یک حس مبهم و شهود شخصی نداریم.
مشکل البته این نیست که چنین تفاسیری ممکن است نادرست باشند. اصلاً شاید تفسیر اساساً قرار نیست کشف «منظور واقعی نویسنده» باشد. شاید اثر هنری بعد از خلق شدن، تا حدی از صاحبش جدا میشود و میتواند معناهایی پیدا کند که حتی خود هنرمند هم هرگز به آنها فکر نکرده است. رولان بارت سالها پیش با ایدهی «مرگ مؤلف» دقیقاً همین استقلال اثر از مؤلف را جدی گرفت. یک اثر شاید بیشتر از آن چیزی باشد که نویسنده هنگام نوشتنش در ذهن داشته.
اما یک جای کار برای من عجیب میشود: جایی که تفسیر خودمان را به جای تفسیر اثر، به خود هنرمند نسبت میدهیم. انگار اوریپیدس گوشهای نشسته بوده و منتظر بوده دو هزار و چهارصد سال بعد ما کشف کنیم که «انسان از تقدیرش نمیتواند فرار کند». شاید واقعاً چنین منظوری داشته؛ شاید هم نداشته. مسئله این است که صرفاً با گفتن آن، نمیتوانیم این فاصله را پر کنیم.
به نظرم باید بالاخره بین «این اثر را میشود اینطور خواند» و «این اثر میخواهد این را بگوید» تفاوتی قائل شویم. اولی یک تفسیر است؛ دومی ادعایی دربارهی اثر و حتی گاهی دربارهی ذهن نویسنده. و دومی، برخلاف چیزی که در جلسات کتابخوانی و نقدهای ادبی زیاد میبینیم، نیازمند چیزی بیشتر از یک حس خوب و چند کلمهی قلمبهسلمبه است.
بدبختی این است که مرگ مؤلف را پذیرفتهایم، اما هنوز عادت نکردهایم بگذاریم مؤلف مرده باقی بماند.
دقت کردهاید ما با یک اثر ادبی یا هنری چه میکنیم؟ یک نمایشنامه را میخوانیم، چند صفحهای دربارهاش حرف میزنیم و ناگهان به نتایجی میرسیم که اگر خود نویسنده هم زنده بود، احتمالاً چند دقیقهای مات نگاهمان میکرد. مثلاً میگوییم این اثر بازتاب وضعیت اجتماعی و فرهنگی روسیه در فلان دوره است، یا فلان نمایشنامه اوریپیدس میخواهد نشان دهد انسان از تقدیر خودش گریزی ندارد. بعد هم وقتی میپرسند «خب، از کجای متن به این نتیجه رسیدی؟» معمولاً چیزی بیشتر از یک حس مبهم و شهود شخصی نداریم.
مشکل البته این نیست که چنین تفاسیری ممکن است نادرست باشند. اصلاً شاید تفسیر اساساً قرار نیست کشف «منظور واقعی نویسنده» باشد. شاید اثر هنری بعد از خلق شدن، تا حدی از صاحبش جدا میشود و میتواند معناهایی پیدا کند که حتی خود هنرمند هم هرگز به آنها فکر نکرده است. رولان بارت سالها پیش با ایدهی «مرگ مؤلف» دقیقاً همین استقلال اثر از مؤلف را جدی گرفت. یک اثر شاید بیشتر از آن چیزی باشد که نویسنده هنگام نوشتنش در ذهن داشته.
اما یک جای کار برای من عجیب میشود: جایی که تفسیر خودمان را به جای تفسیر اثر، به خود هنرمند نسبت میدهیم. انگار اوریپیدس گوشهای نشسته بوده و منتظر بوده دو هزار و چهارصد سال بعد ما کشف کنیم که «انسان از تقدیرش نمیتواند فرار کند». شاید واقعاً چنین منظوری داشته؛ شاید هم نداشته. مسئله این است که صرفاً با گفتن آن، نمیتوانیم این فاصله را پر کنیم.
به نظرم باید بالاخره بین «این اثر را میشود اینطور خواند» و «این اثر میخواهد این را بگوید» تفاوتی قائل شویم. اولی یک تفسیر است؛ دومی ادعایی دربارهی اثر و حتی گاهی دربارهی ذهن نویسنده. و دومی، برخلاف چیزی که در جلسات کتابخوانی و نقدهای ادبی زیاد میبینیم، نیازمند چیزی بیشتر از یک حس خوب و چند کلمهی قلمبهسلمبه است.
بدبختی این است که مرگ مؤلف را پذیرفتهایم، اما هنوز عادت نکردهایم بگذاریم مؤلف مرده باقی بماند.
Anarconomy
امروز سالگرد پایان خلافت عباسی به دست مغولها بود. روزی که خلیفه بغداد رو کشتند و آب از آب تکون نخورد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در حال خواندن این رمانکِ «چنان ناکام که خالی از آرزو» هستم؛ اثر پتر هاندکه، با ترجمهی ناصر غیاثی. و خواستم عنوان کنم که این تجربه بیش از پیش اهمیت ویراستِ خوب را به من آموخت.
اصل حرف را میگذارم برای بعد و نقد اصلیای که قرار است بر این رمانک بنویسم.
اما فعلاً این را از من داشته باشید که ویراستِ بد یا اصلاً ویراسته نبودن متن رسِ آدم را در فهم متن میکشد.
اصل حرف را میگذارم برای بعد و نقد اصلیای که قرار است بر این رمانک بنویسم.
اما فعلاً این را از من داشته باشید که ویراستِ بد یا اصلاً ویراسته نبودن متن رسِ آدم را در فهم متن میکشد.
فلسفه به مثابه قاشق پلاستیکی
از همان ابتدا باید اعتراف کنم که موضعگیری من در برابر فلسفه، هرگز موضعِ یک منتقدِ بیطرف نبوده. نه، چیزی فراتر از نقد است. چیزی شبیه به شکایت. شکایت از این مدعیِ دیرینهی دانایی که ما را این همه سال پایِ سفرهی خود نشانده و در عوض، جز مشتی اصطلاحِ سرسامآور و منطقهای خودارجاع، چیزی به دستمان نداده است. فلسفه، در بلندترین قامتِ خود، همواره ما را مخاطبِ فرضیِ خود گرفته؛ انسانی که باید زانو بزند تا معنایِ «وجود» را بفهمد، در حالی که خودِ وجودِ ما، پیش از هر فلسفهای، داشت راهِ خود را میرفت.
نمیخواهم اینجا فهرستی از ناکامیهایش بدهم. نه از ارسطو میگویم و نه از هگل. نمیخواهم مسخرهبازیهایِ پیاپیِ این قبیله را ردیف کنم که هر کدام آمدند و نظامی ساختند و نظامِ بعدی، نظامِ پیشین را به گورستانِ تاریخ فرستاد. این کار، خود به نوعی دیگر فلسفهبازی است و من اینجا قصدِ بازی ندارم. میخواهم، در کمالِ تعجبِ خودم و شما، چیزی شبیه به دفاع بگویم. هرچند این دفاع، خود آغشته به همان تمسخرِ همیشگی است. تلخ و دوپهلو، مثل خودِ فلسفه.
بگذارید از یک تصویرِ پیش پا افتاده کمک بگیرم. تصویر کنید که در برابرِ تهدیدی قرار گرفتهاید. تهدیدی جدی. شاید یک حملهی فیزیکی، شاید یک بحرانِ وجودی که دارد خفهتان میکند. دستتان خالی است. هیچ چیز در اختیار ندارید، مگر یک قاشق پلاستیکیِ نازل، آن هم از آنهایی که بعد از یک وعدهی غذاییِ فوری در گوشهی کیف جا مانده است. میدانید که این قاشق، به هیچ دردی نمیخورد. نه قدرتِ ضربه دارد، نه استحکام. احتمالاً با اولین فشار، در دستتان میشکند و حتی کار را برایتان سختتر هم میکند. اما در عین حال، شما آن را در مشتتان گرفتهاید. چون تنها چیزی است که دارید. تنها ابزارِ ممکن در برابرِ تاریکیِ پیشِ رو.
فلسفه، دقیقاً همین قاشقِ پلاستیکی است. نه بیشتر و نه کمتر. میتوان گفت بود و نبودِ آن، در نهایت، تفاوتیِ بنیادین در سرنوشتِ ما ایجاد نمیکند. ما پیش از آن هم میزیستیم و پس از آن هم خواهیم زیست. اما نکته اینجاست که حضورِ آن، حتی به عنوانِ یک ابزارِ ناقص و خندهدار، ضرری هم ندارد. شاید حتی، در برخی از معدود لحظات، به واقع به کار آید. شاید در برابرِ یک سوالِ سرسخت، همان یک پاراگرافِ فلسفی، مثل همان قاشق، فاصلهای هرچند ناچیز میانِ ما و وحشت ایجاد کند. همین کافی است یا نیست؟ نمیدانم.
من، در برابرِ هر کس که پرسیده، گفتهام که فلسفه بهترین چیزی است که در اختیار داریم. اما این گفتهی من، همیشه با یک تبصرهی تلخ همراه بوده است: بهترین چیزی است که داریم، اما چندان هم به کار نمیآید. تناقض این جمله را میبینم. همان تناقضی که خودِ فلسفه به من آموخته که در آن غرق شوم. اینکه بهترینِ ممکن، باز هم ممکن است ناکافی باشد. اینکه ابزارِ دفاع، خود ممکن است نیازمندِ دفاع باشد. و این، شاید آخرین و بیرحمانهترین شوخیِ فلسفه با ما باشد. شوخیای که نه ما را میخنداند و نه ما را رها میکند.
از همان ابتدا باید اعتراف کنم که موضعگیری من در برابر فلسفه، هرگز موضعِ یک منتقدِ بیطرف نبوده. نه، چیزی فراتر از نقد است. چیزی شبیه به شکایت. شکایت از این مدعیِ دیرینهی دانایی که ما را این همه سال پایِ سفرهی خود نشانده و در عوض، جز مشتی اصطلاحِ سرسامآور و منطقهای خودارجاع، چیزی به دستمان نداده است. فلسفه، در بلندترین قامتِ خود، همواره ما را مخاطبِ فرضیِ خود گرفته؛ انسانی که باید زانو بزند تا معنایِ «وجود» را بفهمد، در حالی که خودِ وجودِ ما، پیش از هر فلسفهای، داشت راهِ خود را میرفت.
نمیخواهم اینجا فهرستی از ناکامیهایش بدهم. نه از ارسطو میگویم و نه از هگل. نمیخواهم مسخرهبازیهایِ پیاپیِ این قبیله را ردیف کنم که هر کدام آمدند و نظامی ساختند و نظامِ بعدی، نظامِ پیشین را به گورستانِ تاریخ فرستاد. این کار، خود به نوعی دیگر فلسفهبازی است و من اینجا قصدِ بازی ندارم. میخواهم، در کمالِ تعجبِ خودم و شما، چیزی شبیه به دفاع بگویم. هرچند این دفاع، خود آغشته به همان تمسخرِ همیشگی است. تلخ و دوپهلو، مثل خودِ فلسفه.
بگذارید از یک تصویرِ پیش پا افتاده کمک بگیرم. تصویر کنید که در برابرِ تهدیدی قرار گرفتهاید. تهدیدی جدی. شاید یک حملهی فیزیکی، شاید یک بحرانِ وجودی که دارد خفهتان میکند. دستتان خالی است. هیچ چیز در اختیار ندارید، مگر یک قاشق پلاستیکیِ نازل، آن هم از آنهایی که بعد از یک وعدهی غذاییِ فوری در گوشهی کیف جا مانده است. میدانید که این قاشق، به هیچ دردی نمیخورد. نه قدرتِ ضربه دارد، نه استحکام. احتمالاً با اولین فشار، در دستتان میشکند و حتی کار را برایتان سختتر هم میکند. اما در عین حال، شما آن را در مشتتان گرفتهاید. چون تنها چیزی است که دارید. تنها ابزارِ ممکن در برابرِ تاریکیِ پیشِ رو.
فلسفه، دقیقاً همین قاشقِ پلاستیکی است. نه بیشتر و نه کمتر. میتوان گفت بود و نبودِ آن، در نهایت، تفاوتیِ بنیادین در سرنوشتِ ما ایجاد نمیکند. ما پیش از آن هم میزیستیم و پس از آن هم خواهیم زیست. اما نکته اینجاست که حضورِ آن، حتی به عنوانِ یک ابزارِ ناقص و خندهدار، ضرری هم ندارد. شاید حتی، در برخی از معدود لحظات، به واقع به کار آید. شاید در برابرِ یک سوالِ سرسخت، همان یک پاراگرافِ فلسفی، مثل همان قاشق، فاصلهای هرچند ناچیز میانِ ما و وحشت ایجاد کند. همین کافی است یا نیست؟ نمیدانم.
من، در برابرِ هر کس که پرسیده، گفتهام که فلسفه بهترین چیزی است که در اختیار داریم. اما این گفتهی من، همیشه با یک تبصرهی تلخ همراه بوده است: بهترین چیزی است که داریم، اما چندان هم به کار نمیآید. تناقض این جمله را میبینم. همان تناقضی که خودِ فلسفه به من آموخته که در آن غرق شوم. اینکه بهترینِ ممکن، باز هم ممکن است ناکافی باشد. اینکه ابزارِ دفاع، خود ممکن است نیازمندِ دفاع باشد. و این، شاید آخرین و بیرحمانهترین شوخیِ فلسفه با ما باشد. شوخیای که نه ما را میخنداند و نه ما را رها میکند.
هر کتابی را همچون توصیف زندگی خودش میخواند و با خواندشان جان میگرفت؛ با مطالعه بود که نخستین بار خودش را به زبان آورد؛ یاد گرفت از خودش حرف بزند؛ با هر کتاب چیزهای بیشتری در مورد خودش به خاطرش میرسید. این گونه بود که من آرامآرام بیشتر از او باخبر شدم.
- چنان ناکام که خالی از آرزو، پتر هاندکه، ترجمهی ناصر غیاثی، نشر نو؛ ص ۵۳.
- چنان ناکام که خالی از آرزو، پتر هاندکه، ترجمهی ناصر غیاثی، نشر نو؛ ص ۵۳.
شاید علاوه بر این یادداشتهای عمومی و امور روزمره و نوشتههای معمولی، ذرهای هم به رویهی پیشینم در چنل برگردم و باز مطالب تخصصیتری در باب فلسفه و دیگر امور بگذارم.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- A Sorrow Beyond Dreams (1972) - Written by Peter Handke ★★★☆☆
پسر، مادر، و بقیهی ماجرا
(نقد رمان «چنان ناکام که خالی از آرزو»، اثر پتر هاندکه)
راستش را بخواهید، من از فرم و تکنیک در رمان هیچچیزِ جدیای نمیفهمم. یعنی نه اینکه نخوانده باشم یا نخواسته باشم، بلکه این جور چیزها برایم جوری است که نمیتوانم روی کاغذ تحلیلشان کنم. من اگر چیزی را دوست داشته باشم، یک جورایی از تهِ ذهنم میفهمم که دوستش دارم، بدون اینکه بتوانم بگویم چرا. و اگر هم دوستش نداشته باشم، همینطور. فقط یک حسی است که میآید و میرود و من معمولاً به آن اعتماد میکنم. برای همین است که کتاب را که تمام میکنم، اگر کسی بپرسد "خب، نظرت چه بود؟"، معمولاً میمانم که چه بگویم. جز اینکه "خوب بود" یا "نبود"، چیز دیگری از من برنمیآید.
اما این یکی، فرق داشت. در یک کلمه: جالب بود. شاید برای همین نشستم که چیزی بنویسم.
رمان دربارهٔ پسری است که دربارهٔ مادرش مینویسد. مادری که دیگر نیست. و پسر مانده تنها، شاید با خاطرهای، شاید حسرت، شاید یک شکلِ خالی که باید پر شود. خودِ داستان اما خیلی از چیزها را نمیگوید. مثلاً اینکه چرا اصلاً پسر دارد مینویسد؟ از چه زبانی؟ برای چه کسی؟ فقط یک جمله است که میگوید "میل شدیدی به نوشتن دارم" و بس. هیچ توضیحی نیست که این میل از کجا آب میخورد، چه خاکی بر سرش ریخته که اینطور شده. البته شاید هم نباید پرسید. در رمان، آن هم رمانی به این کوتاهی، شاید هر چیزی نباید دلیل داشته باشد. رمان است دیگر. یک چیزی میشود. همانطور که مادرِ داستان، گذاشت تا یک چیزی بشود، و اهمیتی هم نداد. پسر هم گذاشت تا بشود. یعنی تمامِ ماجرا همین است: خانوادهای که با هم نسبتی ندارند، حتی جملهای برای رد و بدل کردن با هم پیدا نمیکنند، حوصلهٔ همدیگر را ندارند، و ترجیح میدهند ساکت بمانند و به دیوار خیره شوند.
ولی چیزی که بیش از خودِ داستان توی ذهنم ماند، ترجمه بود. نه از جنس خوب یا بدِ ادبی، از جنس ویرایش. معلوم است که این ترجمه را کسی نخوانده. یعنی یک نفر ترجمه کرده، و یک نفر دیگر هم چاپ کرده. یعنی نه ویراستی، نه نگاهِ دومی، هیچچیز. کلمات در جملهها انگار هر کدامشان رفتهاند سفری تفریحی، برگشتهاند اما سرجایشان نیستند. جملهبندیها طوریست که باید دو سه بار بخوانی تا بفهمی اصلِ جمله چه بوده. علائم نگارشی هم ول شدهاند برای خودشان، انگار که نویسندهشان عصبانی بوده و هرجا خواسته نقطه گذاشته، هرجا خواسته ویرگول. البته بعضی وقتها واژهای درست استفاده شده، اصطلاحی درست به کار رفته، ولی بقیهاش خراب است. یعنی انگار مترجم بعضی جاها خوب بوده، ولی ویراستار کلاً در ماجرا نبوده.
از نشر نو بعید بود چنین خطایی ببینم. واقعاً بعید بود. نه اینکه نشر بدی باشد، نه، ولی این یکی واقعاً شلخته از آب در آمده.
به هر حال، تجربهای بود متفاوت که توسط آقای هاندکه برایم رقم خورد. تا ببینیم بعد چه میشود. فعلاً همین.
(نقد رمان «چنان ناکام که خالی از آرزو»، اثر پتر هاندکه)
راستش را بخواهید، من از فرم و تکنیک در رمان هیچچیزِ جدیای نمیفهمم. یعنی نه اینکه نخوانده باشم یا نخواسته باشم، بلکه این جور چیزها برایم جوری است که نمیتوانم روی کاغذ تحلیلشان کنم. من اگر چیزی را دوست داشته باشم، یک جورایی از تهِ ذهنم میفهمم که دوستش دارم، بدون اینکه بتوانم بگویم چرا. و اگر هم دوستش نداشته باشم، همینطور. فقط یک حسی است که میآید و میرود و من معمولاً به آن اعتماد میکنم. برای همین است که کتاب را که تمام میکنم، اگر کسی بپرسد "خب، نظرت چه بود؟"، معمولاً میمانم که چه بگویم. جز اینکه "خوب بود" یا "نبود"، چیز دیگری از من برنمیآید.
اما این یکی، فرق داشت. در یک کلمه: جالب بود. شاید برای همین نشستم که چیزی بنویسم.
رمان دربارهٔ پسری است که دربارهٔ مادرش مینویسد. مادری که دیگر نیست. و پسر مانده تنها، شاید با خاطرهای، شاید حسرت، شاید یک شکلِ خالی که باید پر شود. خودِ داستان اما خیلی از چیزها را نمیگوید. مثلاً اینکه چرا اصلاً پسر دارد مینویسد؟ از چه زبانی؟ برای چه کسی؟ فقط یک جمله است که میگوید "میل شدیدی به نوشتن دارم" و بس. هیچ توضیحی نیست که این میل از کجا آب میخورد، چه خاکی بر سرش ریخته که اینطور شده. البته شاید هم نباید پرسید. در رمان، آن هم رمانی به این کوتاهی، شاید هر چیزی نباید دلیل داشته باشد. رمان است دیگر. یک چیزی میشود. همانطور که مادرِ داستان، گذاشت تا یک چیزی بشود، و اهمیتی هم نداد. پسر هم گذاشت تا بشود. یعنی تمامِ ماجرا همین است: خانوادهای که با هم نسبتی ندارند، حتی جملهای برای رد و بدل کردن با هم پیدا نمیکنند، حوصلهٔ همدیگر را ندارند، و ترجیح میدهند ساکت بمانند و به دیوار خیره شوند.
ولی چیزی که بیش از خودِ داستان توی ذهنم ماند، ترجمه بود. نه از جنس خوب یا بدِ ادبی، از جنس ویرایش. معلوم است که این ترجمه را کسی نخوانده. یعنی یک نفر ترجمه کرده، و یک نفر دیگر هم چاپ کرده. یعنی نه ویراستی، نه نگاهِ دومی، هیچچیز. کلمات در جملهها انگار هر کدامشان رفتهاند سفری تفریحی، برگشتهاند اما سرجایشان نیستند. جملهبندیها طوریست که باید دو سه بار بخوانی تا بفهمی اصلِ جمله چه بوده. علائم نگارشی هم ول شدهاند برای خودشان، انگار که نویسندهشان عصبانی بوده و هرجا خواسته نقطه گذاشته، هرجا خواسته ویرگول. البته بعضی وقتها واژهای درست استفاده شده، اصطلاحی درست به کار رفته، ولی بقیهاش خراب است. یعنی انگار مترجم بعضی جاها خوب بوده، ولی ویراستار کلاً در ماجرا نبوده.
از نشر نو بعید بود چنین خطایی ببینم. واقعاً بعید بود. نه اینکه نشر بدی باشد، نه، ولی این یکی واقعاً شلخته از آب در آمده.
به هر حال، تجربهای بود متفاوت که توسط آقای هاندکه برایم رقم خورد. تا ببینیم بعد چه میشود. فعلاً همین.
Forwarded from | خوشنالههای زار |
هیچکار نمیکنم؛ خستگی کارهای نکرده را در میکنم. شدهام کارشناس برجستهی اتلاف وقت.
_روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب
_روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب
Anarconomy
به طرز تاریکی از دموکراسی دور هستیم. از قبل که کارهایی که لازم بود انجام بشه نشده، و امروز هم در بدترین شرایط ممکنیم. اگه دخیل بستهها به پهلوی یک دور دیگه از تاکتیک موج انسانی استفاده کنند، و کوهی از شهدا به کوه شهدای فعلی اضافه بشه، دیگه نمیشه طلبشون از کشور رو جمع کرد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
Anarconomy
خروجیهای مکتوب یک ذهن خشن
https://t.me/anarconomy
استعدادی بس شگرف لازم است که هر چه بگویی و بنویسی را بتوان لایقِ میم و جوک دانست.
استعدادی بس شگرف لازم است که هر چه بگویی و بنویسی را بتوان لایقِ میم و جوک دانست.
پشت صحنهی آثار
آدمها را با آثارشان میشناسیم، خب. نقاشی، کتاب، موسیقی. این را همه میدانند. اما من حس میکنم این کافی نیست. اصلاً شاید این، پوستهاش باشد. لایهی رویی. آن چیزی که قرار است نشان بدهند. اما نامهها؟ نامهها جای دیگریاند. در نامه است که آدم یک جوری میشود خودِ بیتکلفِ خودش. شاید برای اینکه دارد برای یک نفر خاص مینویسد، نه برای همهی مردم. دیگر نیازی نیست ژست بگیرد، نقاب بزند یا انتخاب کند چه بگوید و چه نگوید. نامه را که مینویسی، یک جورهایی از پشت اثر بیرون میزنی. خودت را نشان میدهی، بدون آنکه بدانی کسی روزی میخواند.
من خودم گاهی فکر میکنم که برای شناخت ونگوگ بروم و آثارش را ببینم. آن همه رنگ، آن همه اضطراب. ولی باز هم یک چیزی کم است. نمیدانم چیست. تا اینکه یک روز نامههایش را میخوانی. ناگهان او ظاهر میشود. همان آدم. با همان چیزهایی که دوست داشته، با همان کسانی که ازشان متنفر بوده، با همان وسواسهای عجیب و غریب. اضطرابش را میبینی. امیدش را. حتی آن چیزهای ریز و پیش پا افتادهای که هرگز در یک نقاشی جای نمیگیرند.
بتهوون هم همینطور. موسیقیاش را میشنوی، غرق میشوی، اما باز هم نمیدانی او کیست. باید بروی سراغ نامههایش. ببینی در یک روزِ معمولی، از چه کسی حرف زده، به چه اثری ارج گذاشته، چه چیزی توی ذهنش بوده. یک دفعه آن آدمِ بزرگ، میشود یک آدمِ معمولی با نگرانیهای معمولی. و این، به نظرم خودش یک جور کشف است. شاید مهمتر از خودِ اثر. نمیدانم.
اصلاً شاید هویت ما، هویت همهی ما، توی همین چیزهای پنهان است. چیزهایی که برای یک نفر خاص نوشتهایم، بدون اینکه فکر کنیم روزی کسی دیگر میخواند. این را که فکر میکنم، دلم میگیرد برای خیام و حافظ. اگر نامههایی ازشان مانده بود، چه میشد؟ چه میفهمیدیم از آن «رندی» که مدام توی شعرهایشان میبینیم؟ یکباره، بیپرده، همهچیز روشن میشد. یا شاید هم نه، شاید باز هم گنگ میماند. نمیدانم. ولی حیف که نیست.
خلاصه، یعنی نه خلاصه، اصلاً خلاصهای در کار نیست. فقط اینکه اگر میخواهید کسی را بفهمید، فقط به اثرش اکتفا نکنید. کتاب را ببندید، نقاشی را کنار بگذارید، موسیقی را قطع کنید. بروید نامههایش را پیدا کنید. ببینید برای یک نفر دیگر چه نوشته. شاید آنجا، توی همان خطهای بیپیرایه، خودش را پیدا کنید.
آدمها را با آثارشان میشناسیم، خب. نقاشی، کتاب، موسیقی. این را همه میدانند. اما من حس میکنم این کافی نیست. اصلاً شاید این، پوستهاش باشد. لایهی رویی. آن چیزی که قرار است نشان بدهند. اما نامهها؟ نامهها جای دیگریاند. در نامه است که آدم یک جوری میشود خودِ بیتکلفِ خودش. شاید برای اینکه دارد برای یک نفر خاص مینویسد، نه برای همهی مردم. دیگر نیازی نیست ژست بگیرد، نقاب بزند یا انتخاب کند چه بگوید و چه نگوید. نامه را که مینویسی، یک جورهایی از پشت اثر بیرون میزنی. خودت را نشان میدهی، بدون آنکه بدانی کسی روزی میخواند.
من خودم گاهی فکر میکنم که برای شناخت ونگوگ بروم و آثارش را ببینم. آن همه رنگ، آن همه اضطراب. ولی باز هم یک چیزی کم است. نمیدانم چیست. تا اینکه یک روز نامههایش را میخوانی. ناگهان او ظاهر میشود. همان آدم. با همان چیزهایی که دوست داشته، با همان کسانی که ازشان متنفر بوده، با همان وسواسهای عجیب و غریب. اضطرابش را میبینی. امیدش را. حتی آن چیزهای ریز و پیش پا افتادهای که هرگز در یک نقاشی جای نمیگیرند.
بتهوون هم همینطور. موسیقیاش را میشنوی، غرق میشوی، اما باز هم نمیدانی او کیست. باید بروی سراغ نامههایش. ببینی در یک روزِ معمولی، از چه کسی حرف زده، به چه اثری ارج گذاشته، چه چیزی توی ذهنش بوده. یک دفعه آن آدمِ بزرگ، میشود یک آدمِ معمولی با نگرانیهای معمولی. و این، به نظرم خودش یک جور کشف است. شاید مهمتر از خودِ اثر. نمیدانم.
اصلاً شاید هویت ما، هویت همهی ما، توی همین چیزهای پنهان است. چیزهایی که برای یک نفر خاص نوشتهایم، بدون اینکه فکر کنیم روزی کسی دیگر میخواند. این را که فکر میکنم، دلم میگیرد برای خیام و حافظ. اگر نامههایی ازشان مانده بود، چه میشد؟ چه میفهمیدیم از آن «رندی» که مدام توی شعرهایشان میبینیم؟ یکباره، بیپرده، همهچیز روشن میشد. یا شاید هم نه، شاید باز هم گنگ میماند. نمیدانم. ولی حیف که نیست.
خلاصه، یعنی نه خلاصه، اصلاً خلاصهای در کار نیست. فقط اینکه اگر میخواهید کسی را بفهمید، فقط به اثرش اکتفا نکنید. کتاب را ببندید، نقاشی را کنار بگذارید، موسیقی را قطع کنید. بروید نامههایش را پیدا کنید. ببینید برای یک نفر دیگر چه نوشته. شاید آنجا، توی همان خطهای بیپیرایه، خودش را پیدا کنید.
یعنی از یک سو، برخی از فیلسوفان از برج عاجشان، به نحوی تامل میکنند گویی هیچگاه پیام نیهیلیسم به گوششان نرسیده است و چنان با ایمان و اطمینان از معیارها و مبانی فکری خللناپذیرشان سخن میگویند و عمارتهای رنگارنگ متافیزیکی «در باب حقیقت» بنا میکنند، که گویی حتی لحظهای به مخیلهشان هم نرسیده که کل نظام عقایدشان پا در هواست.
- اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، محمدمهدی اردبیلی، جلد نخست، ویراست دوم، ص ۷.
- اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، محمدمهدی اردبیلی، جلد نخست، ویراست دوم، ص ۷.