𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
191 subscribers
116 photos
14 videos
10 files
16 links
Download Telegram
دانی ز جهان چه طرف بربستم هیچ
وز حاصل ایام چه در دستم هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ
آن جام جمم ولی چو بشکستم هیچ


- خاقانی
Forwarded from In the Fade
Steven Ahlgren
The Office
1990-2001
چرا باید رمان خواند؟

این روزها که گوشی را باز می‌کنم، هر جا کلیپی می‌بینم، پستی می‌خوانم، یا ویدیویی می‌بینم که دارد برای رمان خواندن دلیل می‌تراشد. یکی می‌گوید: «با هر رمان، یک زندگی تازه را تجربه می‌کنی.» آن یکی می‌گوید: «رمان هم مثل کتاب‌های فلسفی و توسعه فردی، به اطلاعاتت اضافه می‌کند.» دیگری هم می‌گوید: «افق دیدَت را باز می‌کند.» و من با خودم فکر می‌کنم: چه تلاشِ جان‌فرسایی برای توجیه کردنِ چیزی که اصلاً نیاز به توجیه ندارد. نه اینکه این حرف‌ها غلط باشد. شاید برای بعضی‌ها واقعاً همین‌ها دلیل باشد. اما برای من، این دلایل همیشه یک کم‌بودی در خودشان دارند. یک جور دَمِ خالیِ منطقی. می‌شود برایشان مثال نقض زد. می‌شود پرسید: «خب، پس چرا بعضی‌ها با خواندنِ صدها رمان، هنوز کوته‌فکرند؟» یا «مگر فیلم دیدن هم همین کار را نمی‌کند؟» و بدتر اینکه خودِ این دلایل، دلایلِ دیگری می‌خواهند. اگر رمان افق دید را باز می‌کند، چرا باید افق دید باز باشد؟ اگر زندگی‌های متعدد تجربه می‌کنی، خب که چی؟ مگر تجربهٔ زندگیِ بیشتر، همیشه بهتر است؟ می‌بینید؟ این بازیِ دلیل‌تراشی هیچوقت تمام نمی‌شود. اینجا است که به نظرم می‌رسد شاید اصلاً نتوان برای رمان خواندن دلیلی محکم و همه‌پسند و عقلانی آورد. نه به خاطر اینکه رمان بی‌ارزش است، بلکه به خاطر اینکه ذاتِ این کار و اکثر اعمال انسانی، با ذاتِ «دلیل آوردن» هم‌خوانی ندارد. دلیل آوردن، پیش‌فرضی دارد: که هر کاری باید با دلیل انجام شود. که آدمِ عاقل، کاری بی‌دلیل نمی‌کند. که باید بتوانی بگویی «چرا». اما من با این پیش‌فرضِ از پیش‌ تعیین‌شده موافق نیستم. اینکه هر لذتی باید قابل توضیح باشد، خودش بزرگترین محدودیتِ ذهنِ مدرنِ ماست. انگار که نشسته‌ای پای سفره و قبل از هر لقمه، باید ثابت کنی که این غذا برایت مفید است.
اگر قرار باشد در جواب چیزی بگویم، در یک کلمه خلاصه می‌شود: لذت! لذتی که در آن، پرسشِ «چرا؟» معنا ندارد. مثل بوی باران، مثل نوازشِ نسیم، مثل آن لحظه‌ای که بی‌اختیار می‌خندی. از این چیزها نمی‌پرسی «چه فایده‌ای دارد؟» چون خودِ تجربه‌شان، پاسخِ خودش است. رمان خواندن، برای من یعنی نشستن در اتاقی با چراغی کم‌نور، در حالی که کسی از صد سال پیش یا هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر، گوشه‌ای از زندگی و زمانش را لای کاغذ گذاشته تا تو بخوانی. یعنی گم شدن در جمله‌ای که ناگهان می‌زند به دلت، بی‌آنکه بدانی چرا. یعنی سکوت کردن وسطِ خیابان، چون شخصیتِ داستان تازه مطلبی را فهمیده. این‌ها را نمی‌شود برایشان دلیل آورد. فقط می‌شود تجربه‌شان کرد. شاید عجیب باشد، اما من فکر می‌کنم رمان خواندن، یکی از معدود کارهای جدیِ زندگی است که اگر بخواهی برایش دلیل بیاوری، خودت را مسخره کرده‌ای. مثل عشق (البته من عشق را نمی‌فهمم و صرفاً برای توضیح بهتر ذکرش کردم)، مثل دوستی، مثل بوی قهوهٔ صبح. بهترین کار ممکن این است که بنشینی، صفحهٔ اول را باز کنی، و اگر لذت نبردی، بگذاری کنار. و اگر لذت بردی، هیچ‌کس ازت نپرسد «چرا؟» و اگر پرسید، بگویی: «نمی‌دانم. فقط لذت می‌برم. و همین کافی است.»
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
چرا باید رمان خواند؟ این روزها که گوشی را باز می‌کنم، هر جا کلیپی می‌بینم، پستی می‌خوانم، یا ویدیویی می‌بینم که دارد برای رمان خواندن دلیل می‌تراشد. یکی می‌گوید: «با هر رمان، یک زندگی تازه را تجربه می‌کنی.» آن یکی می‌گوید: «رمان هم مثل کتاب‌های فلسفی و توسعه…
قطعاً باید توجه کرد که منِ اپیکوری، نوشته‌ها، نقد‌ها و دلیل‌هایم نیز رگه‌های از اپیکوریسم در خودش دارد یا حداقل تاثیرگرفته از آن‌هاست.
ممکن است کسی نظر یا دیدی دیگر به این جریان داشته باشد و مثلاً واقعاً معتقد باشد می‌توان دلیلی کاملاً منطقی و قابل دفاع ارائه کرد.
اما من فکر می‌کنم صرفِ لذت بردن از فعلی شخصی، انجام دادنش را توجیه می‌کند‌.
- Happiness (1934)
- Written by Mikhail Bulgakov

★★☆☆☆
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- Happiness (1934) - Written by Mikhail Bulgakov ★★☆☆☆
حال و حوصله‌ی نقد و نظر نوشتن راجع به این اثر رو ندارم و ترجیح می‌دهم یادداشتی که راجع به خودِ عمل و مفهوم تفسیر نوشتم را زیر این نوشته بگذارم. ولی در یک جمله: اثری جالب، خواندنی و متفاوت با دیگر آثار بولگاکف است.
به نام هنرمند، به کام مفسر

دقت کرده‌اید ما با یک اثر ادبی یا هنری چه می‌کنیم؟ یک نمایشنامه را می‌خوانیم، چند صفحه‌ای درباره‌اش حرف می‌زنیم و ناگهان به نتایجی می‌رسیم که اگر خود نویسنده هم زنده بود، احتمالاً چند دقیقه‌ای مات نگاهمان می‌کرد. مثلاً می‌گوییم این اثر بازتاب وضعیت اجتماعی و فرهنگی روسیه در فلان دوره است، یا فلان نمایشنامه اوریپیدس می‌خواهد نشان دهد انسان از تقدیر خودش گریزی ندارد. بعد هم وقتی می‌پرسند «خب، از کجای متن به این نتیجه رسیدی؟» معمولاً چیزی بیشتر از یک حس مبهم و شهود شخصی نداریم.
مشکل البته این نیست که چنین تفاسیری ممکن است نادرست باشند. اصلاً شاید تفسیر اساساً قرار نیست کشف «منظور واقعی نویسنده» باشد. شاید اثر هنری بعد از خلق شدن، تا حدی از صاحبش جدا می‌شود و می‌تواند معناهایی پیدا کند که حتی خود هنرمند هم هرگز به آن‌ها فکر نکرده است. رولان بارت سال‌ها پیش با ایده‌ی «مرگ مؤلف» دقیقاً همین استقلال اثر از مؤلف را جدی گرفت. یک اثر شاید بیشتر از آن چیزی باشد که نویسنده هنگام نوشتنش در ذهن داشته.
اما یک جای کار برای من عجیب می‌شود: جایی که تفسیر خودمان را به جای تفسیر اثر، به خود هنرمند نسبت می‌دهیم. انگار اوریپیدس گوشه‌ای نشسته بوده و منتظر بوده دو هزار و چهارصد سال بعد ما کشف کنیم که «انسان از تقدیرش نمی‌تواند فرار کند». شاید واقعاً چنین منظوری داشته؛ شاید هم نداشته. مسئله این است که صرفاً با گفتن آن، نمی‌توانیم این فاصله را پر کنیم.
به نظرم باید بالاخره بین «این اثر را می‌شود این‌طور خواند» و «این اثر می‌خواهد این را بگوید» تفاوتی قائل شویم. اولی یک تفسیر است؛ دومی ادعایی درباره‌ی اثر و حتی گاهی درباره‌ی ذهن نویسنده. و دومی، برخلاف چیزی که در جلسات کتاب‌خوانی و نقدهای ادبی زیاد می‌بینیم، نیازمند چیزی بیشتر از یک حس خوب و چند کلمه‌ی قلمبه‌سلمبه است.
بدبختی این است که مرگ مؤلف را پذیرفته‌ایم، اما هنوز عادت نکرده‌ایم بگذاریم مؤلف مرده باقی بماند.
در حال خواندن این رمانکِ «چنان ناکام که خالی از آرزو» هستم؛ اثر پتر هاندکه، با ترجمه‌ی ناصر غیاثی. و خواستم عنوان کنم که این تجربه بیش از پیش اهمیت ویراستِ خوب را به من آموخت.
اصل حرف را می‌گذارم برای بعد و نقد اصلی‌ای که قرار است بر این رمانک بنویسم.
اما فعلاً این را از من داشته باشید که ویراستِ بد یا اصلاً ویراسته نبودن متن رسِ آدم را در فهم متن می‌کشد.
هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ
وین خانه و فرش باستانی هم هیچ

از نسیه و نقد زندگانی همه را
سرمایه جوانی است، جوانی هم هیچ


- خاقانی
فلسفه به مثابه قاشق پلاستیکی

از همان ابتدا باید اعتراف کنم که موضع‌گیری من در برابر فلسفه، هرگز موضعِ یک منتقدِ بی‌طرف نبوده. نه، چیزی فراتر از نقد است. چیزی شبیه به شکایت. شکایت از این مدعیِ دیرینه‌ی دانایی که ما را این همه سال پایِ سفره‌ی خود نشانده و در عوض، جز مشتی اصطلاحِ سرسام‌آور و منطق‌های خودارجاع، چیزی به دستمان نداده است. فلسفه، در بلندترین قامتِ خود، همواره ما را مخاطبِ فرضیِ خود گرفته؛ انسانی که باید زانو بزند تا معنایِ «وجود» را بفهمد، در حالی که خودِ وجودِ ما، پیش از هر فلسفه‌ای، داشت راهِ خود را می‌رفت.
نمی‌خواهم اینجا فهرستی از ناکامی‌هایش بدهم. نه از ارسطو می‌گویم و نه از هگل. نمی‌خواهم مسخره‌بازی‌هایِ پیاپیِ این قبیله را ردیف کنم که هر کدام آمدند و نظامی ساختند و نظامِ بعدی، نظامِ پیشین را به گورستانِ تاریخ فرستاد. این کار، خود به نوعی دیگر فلسفه‌بازی است و من اینجا قصدِ بازی ندارم. می‌خواهم، در کمالِ تعجبِ خودم و شما، چیزی شبیه به دفاع بگویم. هرچند این دفاع، خود آغشته به همان تمسخرِ همیشگی است. تلخ و دوپهلو، مثل خودِ فلسفه.
بگذارید از یک تصویرِ پیش‌ پا افتاده کمک بگیرم. تصویر کنید که در برابرِ تهدیدی قرار گرفته‌اید. تهدیدی جدی. شاید یک حمله‌ی فیزیکی، شاید یک بحرانِ وجودی که دارد خفه‌تان می‌کند. دستتان خالی است. هیچ چیز در اختیار ندارید، مگر یک قاشق پلاستیکیِ نازل، آن هم از آن‌هایی که بعد از یک وعده‌ی غذاییِ فوری در گوشه‌ی کیف جا مانده است. می‌دانید که این قاشق، به هیچ دردی نمی‌خورد. نه قدرتِ ضربه دارد، نه استحکام. احتمالاً با اولین فشار، در دست‌تان می‌شکند و حتی کار را برایتان سخت‌تر هم می‌کند. اما در عین حال، شما آن را در مشتتان گرفته‌اید. چون تنها چیزی است که دارید. تنها ابزارِ ممکن در برابرِ تاریکیِ پیشِ رو.
فلسفه، دقیقاً همین قاشقِ پلاستیکی است. نه بیشتر و نه کمتر. می‌توان گفت بود و نبودِ آن، در نهایت، تفاوتیِ بنیادین در سرنوشتِ ما ایجاد نمی‌کند. ما پیش از آن هم می‌زیستیم و پس از آن هم خواهیم زیست. اما نکته اینجاست که حضورِ آن، حتی به عنوانِ یک ابزارِ ناقص و خنده‌دار، ضرری هم ندارد. شاید حتی، در برخی از معدود لحظات، به واقع به کار آید. شاید در برابرِ یک سوالِ سرسخت، همان یک پاراگرافِ فلسفی، مثل همان قاشق، فاصله‌ای هرچند ناچیز میانِ ما و وحشت ایجاد کند. همین کافی است یا نیست؟ نمی‌دانم.
من، در برابرِ هر کس که پرسیده، گفته‌ام که فلسفه بهترین چیزی است که در اختیار داریم. اما این گفته‌ی من، همیشه با یک تبصره‌ی تلخ همراه بوده است: بهترین چیزی است که داریم، اما چندان هم به کار نمی‌آید. تناقض این جمله را می‌بینم. همان تناقضی که خودِ فلسفه به من آموخته که در آن غرق شوم. اینکه بهترینِ ممکن، باز هم ممکن است ناکافی باشد. اینکه ابزارِ دفاع، خود ممکن است نیازمندِ دفاع باشد. و این، شاید آخرین و بی‌رحمانه‌ترین شوخیِ فلسفه با ما باشد. شوخی‌ای که نه ما را می‌خنداند و نه ما را رها می‌کند.