از انتقامجویان تا توتفرنگیهای وحشی
عموماً دیده میشود که طرفدارهای سینمای کلاسیک، یا به قول خودشان سینمای «جدی» و «مهم»، خیلی از فیلمها را مسخره میکنند یا دستکم چندان جدیشان نمیگیرند. یکی از آن دستهها هم فیلمهای فانتزی و علمیتخیلی، مخصوصاً فیلمهای ابرقهرمانی مارول و دیسی، هستند. من هیچوقت دقیقاً نفهمیدم چرا اینها را فیلم حساب نمیکنند. البته قرار نیست اینجا دفاعی از مارول و دیسی بکنم؛ صرفاً برایم جالب است که این تمایز از کجا میآید که «ریش قرمز» و «توتفرنگیهای وحشی» فیلماند، اما «اونجرز» فیلم نیست؛ یا دستکم در مرتبهای بسیار پایینتر از آنها قرار دارد.
راستش هیچوقت هم از این دوستان نپرسیدهام که دقیقاً چرا چنین فکر میکنند. آن عنصر یا عناصری که باعث میشود فیلم برگمان یا هیچکاک «فیلم» باشد، اما یک فیلم ابرقهرمانی فیلم نباشد چیست؟ معمولاً چیزهایی مثل سطحیبودن، صنعتیبودن، گیشهایبودن یا ساختهشدن برای پول را میشنوم. اما خب، اینها دقیقاً چه چیزی را ثابت میکنند؟
اصلاً سؤال جالبتر برای من این است: لذت در هنر چقدر اهمیت دارد؟ آیا لذت بردن از یک اثر هنری چیز کمارزشی است؟ آیا ما باید از فیلم لذت ببریم؟ اگر از فیلمی لذت نبریم، الزاماً مشکل از ماست؟ یا ممکن است مشکل از خود فیلم باشد؟
تعداد بسیار زیادی از آدمها با فیلمهای «انتقامجویان» واقعاً لذت میبرند، همانطور که تعداد بسیار زیادی از آدمها با کوروساوا یا هاکس هیچ ارتباطی برقرار نمیکنند. عدهای هم دقیقاً برعکساند. خب، واقعاً باید چه کار کرد؟ آیا باید به آدمی که از مارول لذت میبرد گفت سلیقهات بد است و برو برگمان ببین؟ یا به کسی که با سینمای کلاسیک ارتباط نمیگیرد گفت چیزی را نمیفهمی و باید بیشتر فیلم ببینی؟
من جواب مشخصی برای این سؤال ندارم و اصلاً قصد ندارم داشته باشم. فقط فکر میکنم لذت بردن از یک فیلم، هر فیلمی که باشد، نباید چیزی باشد که بابتش احساس گناه کنیم. هیچ اشکالی ندارد که از یک فیلم مارول یا یک فیلم ابرقهرمانی لذت ببریم. همانطور که هیچ ایرادی ندارد کسی بنشیند و از یک فیلم برگمان لذت ببرد.
اما شاید ماجرا اینجا تمام نشود. اینکه یک فیلم را دوست نداریم یا از آن لذت نمیبریم، لزوماً به این معنا نیست که چیزی برای یادگرفتن از آن نداریم. شاید سینمای کلاسیک، فارغ از اینکه برای ما کسلکننده باشد یا نه، چیزهای زیادی برای یاد دادن داشته باشد؛ چیزهایی که صرفاً با دوست داشتن یا دوست نداشتن فیلم به دست نمیآیند.
به نظر میآید که اصلاً قرار نیست بین مارول و برگمان یکی را انتخاب کنیم.
خلاصه که ببینید، مهم نیست. فیلم ببینید.
عموماً دیده میشود که طرفدارهای سینمای کلاسیک، یا به قول خودشان سینمای «جدی» و «مهم»، خیلی از فیلمها را مسخره میکنند یا دستکم چندان جدیشان نمیگیرند. یکی از آن دستهها هم فیلمهای فانتزی و علمیتخیلی، مخصوصاً فیلمهای ابرقهرمانی مارول و دیسی، هستند. من هیچوقت دقیقاً نفهمیدم چرا اینها را فیلم حساب نمیکنند. البته قرار نیست اینجا دفاعی از مارول و دیسی بکنم؛ صرفاً برایم جالب است که این تمایز از کجا میآید که «ریش قرمز» و «توتفرنگیهای وحشی» فیلماند، اما «اونجرز» فیلم نیست؛ یا دستکم در مرتبهای بسیار پایینتر از آنها قرار دارد.
راستش هیچوقت هم از این دوستان نپرسیدهام که دقیقاً چرا چنین فکر میکنند. آن عنصر یا عناصری که باعث میشود فیلم برگمان یا هیچکاک «فیلم» باشد، اما یک فیلم ابرقهرمانی فیلم نباشد چیست؟ معمولاً چیزهایی مثل سطحیبودن، صنعتیبودن، گیشهایبودن یا ساختهشدن برای پول را میشنوم. اما خب، اینها دقیقاً چه چیزی را ثابت میکنند؟
اصلاً سؤال جالبتر برای من این است: لذت در هنر چقدر اهمیت دارد؟ آیا لذت بردن از یک اثر هنری چیز کمارزشی است؟ آیا ما باید از فیلم لذت ببریم؟ اگر از فیلمی لذت نبریم، الزاماً مشکل از ماست؟ یا ممکن است مشکل از خود فیلم باشد؟
تعداد بسیار زیادی از آدمها با فیلمهای «انتقامجویان» واقعاً لذت میبرند، همانطور که تعداد بسیار زیادی از آدمها با کوروساوا یا هاکس هیچ ارتباطی برقرار نمیکنند. عدهای هم دقیقاً برعکساند. خب، واقعاً باید چه کار کرد؟ آیا باید به آدمی که از مارول لذت میبرد گفت سلیقهات بد است و برو برگمان ببین؟ یا به کسی که با سینمای کلاسیک ارتباط نمیگیرد گفت چیزی را نمیفهمی و باید بیشتر فیلم ببینی؟
من جواب مشخصی برای این سؤال ندارم و اصلاً قصد ندارم داشته باشم. فقط فکر میکنم لذت بردن از یک فیلم، هر فیلمی که باشد، نباید چیزی باشد که بابتش احساس گناه کنیم. هیچ اشکالی ندارد که از یک فیلم مارول یا یک فیلم ابرقهرمانی لذت ببریم. همانطور که هیچ ایرادی ندارد کسی بنشیند و از یک فیلم برگمان لذت ببرد.
اما شاید ماجرا اینجا تمام نشود. اینکه یک فیلم را دوست نداریم یا از آن لذت نمیبریم، لزوماً به این معنا نیست که چیزی برای یادگرفتن از آن نداریم. شاید سینمای کلاسیک، فارغ از اینکه برای ما کسلکننده باشد یا نه، چیزهای زیادی برای یاد دادن داشته باشد؛ چیزهایی که صرفاً با دوست داشتن یا دوست نداشتن فیلم به دست نمیآیند.
به نظر میآید که اصلاً قرار نیست بین مارول و برگمان یکی را انتخاب کنیم.
خلاصه که ببینید، مهم نیست. فیلم ببینید.
Vergangenheit²
🇩🇪 مناظره سوِن شولتسه و اولریش زیگموند | CDU در برابر AfD یکونیم هفته مانده به انتخابات مهم پارلمان ایالتی زاکسن-آنهالت، سون شولتسه از حزب CDU و اولریش زیگموند از حزب AfD در برنامه «Fakt ist» در یک مناظره مستقیم روبهروی یکدیگر قرار گرفتند. (شانس زیاد حزب…
خدا را شکر میکنم که چنلی پیدا شد و این مناظرهی حیاتی را، که بسیار در زندگی من تاثیر دارد و من هم در نتیجهی آن تاثیرگذار هستم، در چنلش گذاشت.
قطعاً بدون اطلاع داشتن از وقوع چنین رویدادی زندگی من از هم میپاشید و در نتیجه، دیگر قادر به پرداختن به ابتداییترین اعمال روزانهام نبودم.
عاه خداوندا! نعمتت را شکر!
قطعاً بدون اطلاع داشتن از وقوع چنین رویدادی زندگی من از هم میپاشید و در نتیجه، دیگر قادر به پرداختن به ابتداییترین اعمال روزانهام نبودم.
عاه خداوندا! نعمتت را شکر!
Forwarded from آ-گاه
من بیش از یک دهه است که به طور حرفه ای درگیر فلسفه ام. اگر بخوام یک درساموخته، یک نکته رو به عنوان مهمترین نکته ی این سالها به کسی که بیرون فلسفه است بگم اینه:
هر چیزی رو، تاکید میکنم هر چیزی رو، در نظر، در تئوری، روی کاغذ، میشه اثبات یا رد کرد!
هیچ مبنایی برای هیچ ادعایی وجود ندارد. فقط باید به اندازه کافی خلاق. و ریزبین باشی.
در نهایت چیزی که تعیین کننده است، عمل و کنشورزی است و تمام!
هر چیزی رو، تاکید میکنم هر چیزی رو، در نظر، در تئوری، روی کاغذ، میشه اثبات یا رد کرد!
هیچ مبنایی برای هیچ ادعایی وجود ندارد. فقط باید به اندازه کافی خلاق. و ریزبین باشی.
در نهایت چیزی که تعیین کننده است، عمل و کنشورزی است و تمام!
چرا باید رمان خواند؟
این روزها که گوشی را باز میکنم، هر جا کلیپی میبینم، پستی میخوانم، یا ویدیویی میبینم که دارد برای رمان خواندن دلیل میتراشد. یکی میگوید: «با هر رمان، یک زندگی تازه را تجربه میکنی.» آن یکی میگوید: «رمان هم مثل کتابهای فلسفی و توسعه فردی، به اطلاعاتت اضافه میکند.» دیگری هم میگوید: «افق دیدَت را باز میکند.» و من با خودم فکر میکنم: چه تلاشِ جانفرسایی برای توجیه کردنِ چیزی که اصلاً نیاز به توجیه ندارد. نه اینکه این حرفها غلط باشد. شاید برای بعضیها واقعاً همینها دلیل باشد. اما برای من، این دلایل همیشه یک کمبودی در خودشان دارند. یک جور دَمِ خالیِ منطقی. میشود برایشان مثال نقض زد. میشود پرسید: «خب، پس چرا بعضیها با خواندنِ صدها رمان، هنوز کوتهفکرند؟» یا «مگر فیلم دیدن هم همین کار را نمیکند؟» و بدتر اینکه خودِ این دلایل، دلایلِ دیگری میخواهند. اگر رمان افق دید را باز میکند، چرا باید افق دید باز باشد؟ اگر زندگیهای متعدد تجربه میکنی، خب که چی؟ مگر تجربهٔ زندگیِ بیشتر، همیشه بهتر است؟ میبینید؟ این بازیِ دلیلتراشی هیچوقت تمام نمیشود. اینجا است که به نظرم میرسد شاید اصلاً نتوان برای رمان خواندن دلیلی محکم و همهپسند و عقلانی آورد. نه به خاطر اینکه رمان بیارزش است، بلکه به خاطر اینکه ذاتِ این کار و اکثر اعمال انسانی، با ذاتِ «دلیل آوردن» همخوانی ندارد. دلیل آوردن، پیشفرضی دارد: که هر کاری باید با دلیل انجام شود. که آدمِ عاقل، کاری بیدلیل نمیکند. که باید بتوانی بگویی «چرا». اما من با این پیشفرضِ از پیش تعیینشده موافق نیستم. اینکه هر لذتی باید قابل توضیح باشد، خودش بزرگترین محدودیتِ ذهنِ مدرنِ ماست. انگار که نشستهای پای سفره و قبل از هر لقمه، باید ثابت کنی که این غذا برایت مفید است.
اگر قرار باشد در جواب چیزی بگویم، در یک کلمه خلاصه میشود: لذت! لذتی که در آن، پرسشِ «چرا؟» معنا ندارد. مثل بوی باران، مثل نوازشِ نسیم، مثل آن لحظهای که بیاختیار میخندی. از این چیزها نمیپرسی «چه فایدهای دارد؟» چون خودِ تجربهشان، پاسخِ خودش است. رمان خواندن، برای من یعنی نشستن در اتاقی با چراغی کمنور، در حالی که کسی از صد سال پیش یا هزار کیلومتر آنطرفتر، گوشهای از زندگی و زمانش را لای کاغذ گذاشته تا تو بخوانی. یعنی گم شدن در جملهای که ناگهان میزند به دلت، بیآنکه بدانی چرا. یعنی سکوت کردن وسطِ خیابان، چون شخصیتِ داستان تازه مطلبی را فهمیده. اینها را نمیشود برایشان دلیل آورد. فقط میشود تجربهشان کرد. شاید عجیب باشد، اما من فکر میکنم رمان خواندن، یکی از معدود کارهای جدیِ زندگی است که اگر بخواهی برایش دلیل بیاوری، خودت را مسخره کردهای. مثل عشق (البته من عشق را نمیفهمم و صرفاً برای توضیح بهتر ذکرش کردم)، مثل دوستی، مثل بوی قهوهٔ صبح. بهترین کار ممکن این است که بنشینی، صفحهٔ اول را باز کنی، و اگر لذت نبردی، بگذاری کنار. و اگر لذت بردی، هیچکس ازت نپرسد «چرا؟» و اگر پرسید، بگویی: «نمیدانم. فقط لذت میبرم. و همین کافی است.»
این روزها که گوشی را باز میکنم، هر جا کلیپی میبینم، پستی میخوانم، یا ویدیویی میبینم که دارد برای رمان خواندن دلیل میتراشد. یکی میگوید: «با هر رمان، یک زندگی تازه را تجربه میکنی.» آن یکی میگوید: «رمان هم مثل کتابهای فلسفی و توسعه فردی، به اطلاعاتت اضافه میکند.» دیگری هم میگوید: «افق دیدَت را باز میکند.» و من با خودم فکر میکنم: چه تلاشِ جانفرسایی برای توجیه کردنِ چیزی که اصلاً نیاز به توجیه ندارد. نه اینکه این حرفها غلط باشد. شاید برای بعضیها واقعاً همینها دلیل باشد. اما برای من، این دلایل همیشه یک کمبودی در خودشان دارند. یک جور دَمِ خالیِ منطقی. میشود برایشان مثال نقض زد. میشود پرسید: «خب، پس چرا بعضیها با خواندنِ صدها رمان، هنوز کوتهفکرند؟» یا «مگر فیلم دیدن هم همین کار را نمیکند؟» و بدتر اینکه خودِ این دلایل، دلایلِ دیگری میخواهند. اگر رمان افق دید را باز میکند، چرا باید افق دید باز باشد؟ اگر زندگیهای متعدد تجربه میکنی، خب که چی؟ مگر تجربهٔ زندگیِ بیشتر، همیشه بهتر است؟ میبینید؟ این بازیِ دلیلتراشی هیچوقت تمام نمیشود. اینجا است که به نظرم میرسد شاید اصلاً نتوان برای رمان خواندن دلیلی محکم و همهپسند و عقلانی آورد. نه به خاطر اینکه رمان بیارزش است، بلکه به خاطر اینکه ذاتِ این کار و اکثر اعمال انسانی، با ذاتِ «دلیل آوردن» همخوانی ندارد. دلیل آوردن، پیشفرضی دارد: که هر کاری باید با دلیل انجام شود. که آدمِ عاقل، کاری بیدلیل نمیکند. که باید بتوانی بگویی «چرا». اما من با این پیشفرضِ از پیش تعیینشده موافق نیستم. اینکه هر لذتی باید قابل توضیح باشد، خودش بزرگترین محدودیتِ ذهنِ مدرنِ ماست. انگار که نشستهای پای سفره و قبل از هر لقمه، باید ثابت کنی که این غذا برایت مفید است.
اگر قرار باشد در جواب چیزی بگویم، در یک کلمه خلاصه میشود: لذت! لذتی که در آن، پرسشِ «چرا؟» معنا ندارد. مثل بوی باران، مثل نوازشِ نسیم، مثل آن لحظهای که بیاختیار میخندی. از این چیزها نمیپرسی «چه فایدهای دارد؟» چون خودِ تجربهشان، پاسخِ خودش است. رمان خواندن، برای من یعنی نشستن در اتاقی با چراغی کمنور، در حالی که کسی از صد سال پیش یا هزار کیلومتر آنطرفتر، گوشهای از زندگی و زمانش را لای کاغذ گذاشته تا تو بخوانی. یعنی گم شدن در جملهای که ناگهان میزند به دلت، بیآنکه بدانی چرا. یعنی سکوت کردن وسطِ خیابان، چون شخصیتِ داستان تازه مطلبی را فهمیده. اینها را نمیشود برایشان دلیل آورد. فقط میشود تجربهشان کرد. شاید عجیب باشد، اما من فکر میکنم رمان خواندن، یکی از معدود کارهای جدیِ زندگی است که اگر بخواهی برایش دلیل بیاوری، خودت را مسخره کردهای. مثل عشق (البته من عشق را نمیفهمم و صرفاً برای توضیح بهتر ذکرش کردم)، مثل دوستی، مثل بوی قهوهٔ صبح. بهترین کار ممکن این است که بنشینی، صفحهٔ اول را باز کنی، و اگر لذت نبردی، بگذاری کنار. و اگر لذت بردی، هیچکس ازت نپرسد «چرا؟» و اگر پرسید، بگویی: «نمیدانم. فقط لذت میبرم. و همین کافی است.»
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
چرا باید رمان خواند؟ این روزها که گوشی را باز میکنم، هر جا کلیپی میبینم، پستی میخوانم، یا ویدیویی میبینم که دارد برای رمان خواندن دلیل میتراشد. یکی میگوید: «با هر رمان، یک زندگی تازه را تجربه میکنی.» آن یکی میگوید: «رمان هم مثل کتابهای فلسفی و توسعه…
قطعاً باید توجه کرد که منِ اپیکوری، نوشتهها، نقدها و دلیلهایم نیز رگههای از اپیکوریسم در خودش دارد یا حداقل تاثیرگرفته از آنهاست.
ممکن است کسی نظر یا دیدی دیگر به این جریان داشته باشد و مثلاً واقعاً معتقد باشد میتوان دلیلی کاملاً منطقی و قابل دفاع ارائه کرد.
اما من فکر میکنم صرفِ لذت بردن از فعلی شخصی، انجام دادنش را توجیه میکند.
ممکن است کسی نظر یا دیدی دیگر به این جریان داشته باشد و مثلاً واقعاً معتقد باشد میتوان دلیلی کاملاً منطقی و قابل دفاع ارائه کرد.
اما من فکر میکنم صرفِ لذت بردن از فعلی شخصی، انجام دادنش را توجیه میکند.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- Happiness (1934) - Written by Mikhail Bulgakov ★★☆☆☆
حال و حوصلهی نقد و نظر نوشتن راجع به این اثر رو ندارم و ترجیح میدهم یادداشتی که راجع به خودِ عمل و مفهوم تفسیر نوشتم را زیر این نوشته بگذارم. ولی در یک جمله: اثری جالب، خواندنی و متفاوت با دیگر آثار بولگاکف است.
به نام هنرمند، به کام مفسر
دقت کردهاید ما با یک اثر ادبی یا هنری چه میکنیم؟ یک نمایشنامه را میخوانیم، چند صفحهای دربارهاش حرف میزنیم و ناگهان به نتایجی میرسیم که اگر خود نویسنده هم زنده بود، احتمالاً چند دقیقهای مات نگاهمان میکرد. مثلاً میگوییم این اثر بازتاب وضعیت اجتماعی و فرهنگی روسیه در فلان دوره است، یا فلان نمایشنامه اوریپیدس میخواهد نشان دهد انسان از تقدیر خودش گریزی ندارد. بعد هم وقتی میپرسند «خب، از کجای متن به این نتیجه رسیدی؟» معمولاً چیزی بیشتر از یک حس مبهم و شهود شخصی نداریم.
مشکل البته این نیست که چنین تفاسیری ممکن است نادرست باشند. اصلاً شاید تفسیر اساساً قرار نیست کشف «منظور واقعی نویسنده» باشد. شاید اثر هنری بعد از خلق شدن، تا حدی از صاحبش جدا میشود و میتواند معناهایی پیدا کند که حتی خود هنرمند هم هرگز به آنها فکر نکرده است. رولان بارت سالها پیش با ایدهی «مرگ مؤلف» دقیقاً همین استقلال اثر از مؤلف را جدی گرفت. یک اثر شاید بیشتر از آن چیزی باشد که نویسنده هنگام نوشتنش در ذهن داشته.
اما یک جای کار برای من عجیب میشود: جایی که تفسیر خودمان را به جای تفسیر اثر، به خود هنرمند نسبت میدهیم. انگار اوریپیدس گوشهای نشسته بوده و منتظر بوده دو هزار و چهارصد سال بعد ما کشف کنیم که «انسان از تقدیرش نمیتواند فرار کند». شاید واقعاً چنین منظوری داشته؛ شاید هم نداشته. مسئله این است که صرفاً با گفتن آن، نمیتوانیم این فاصله را پر کنیم.
به نظرم باید بالاخره بین «این اثر را میشود اینطور خواند» و «این اثر میخواهد این را بگوید» تفاوتی قائل شویم. اولی یک تفسیر است؛ دومی ادعایی دربارهی اثر و حتی گاهی دربارهی ذهن نویسنده. و دومی، برخلاف چیزی که در جلسات کتابخوانی و نقدهای ادبی زیاد میبینیم، نیازمند چیزی بیشتر از یک حس خوب و چند کلمهی قلمبهسلمبه است.
بدبختی این است که مرگ مؤلف را پذیرفتهایم، اما هنوز عادت نکردهایم بگذاریم مؤلف مرده باقی بماند.
دقت کردهاید ما با یک اثر ادبی یا هنری چه میکنیم؟ یک نمایشنامه را میخوانیم، چند صفحهای دربارهاش حرف میزنیم و ناگهان به نتایجی میرسیم که اگر خود نویسنده هم زنده بود، احتمالاً چند دقیقهای مات نگاهمان میکرد. مثلاً میگوییم این اثر بازتاب وضعیت اجتماعی و فرهنگی روسیه در فلان دوره است، یا فلان نمایشنامه اوریپیدس میخواهد نشان دهد انسان از تقدیر خودش گریزی ندارد. بعد هم وقتی میپرسند «خب، از کجای متن به این نتیجه رسیدی؟» معمولاً چیزی بیشتر از یک حس مبهم و شهود شخصی نداریم.
مشکل البته این نیست که چنین تفاسیری ممکن است نادرست باشند. اصلاً شاید تفسیر اساساً قرار نیست کشف «منظور واقعی نویسنده» باشد. شاید اثر هنری بعد از خلق شدن، تا حدی از صاحبش جدا میشود و میتواند معناهایی پیدا کند که حتی خود هنرمند هم هرگز به آنها فکر نکرده است. رولان بارت سالها پیش با ایدهی «مرگ مؤلف» دقیقاً همین استقلال اثر از مؤلف را جدی گرفت. یک اثر شاید بیشتر از آن چیزی باشد که نویسنده هنگام نوشتنش در ذهن داشته.
اما یک جای کار برای من عجیب میشود: جایی که تفسیر خودمان را به جای تفسیر اثر، به خود هنرمند نسبت میدهیم. انگار اوریپیدس گوشهای نشسته بوده و منتظر بوده دو هزار و چهارصد سال بعد ما کشف کنیم که «انسان از تقدیرش نمیتواند فرار کند». شاید واقعاً چنین منظوری داشته؛ شاید هم نداشته. مسئله این است که صرفاً با گفتن آن، نمیتوانیم این فاصله را پر کنیم.
به نظرم باید بالاخره بین «این اثر را میشود اینطور خواند» و «این اثر میخواهد این را بگوید» تفاوتی قائل شویم. اولی یک تفسیر است؛ دومی ادعایی دربارهی اثر و حتی گاهی دربارهی ذهن نویسنده. و دومی، برخلاف چیزی که در جلسات کتابخوانی و نقدهای ادبی زیاد میبینیم، نیازمند چیزی بیشتر از یک حس خوب و چند کلمهی قلمبهسلمبه است.
بدبختی این است که مرگ مؤلف را پذیرفتهایم، اما هنوز عادت نکردهایم بگذاریم مؤلف مرده باقی بماند.