فلسفه، تلگرام و چند خط حرف مفت
امروز خیلی یکهو به ذهنم رسید که منی که بهقولی یک تریبون، هرچند کوچک، دارم و در آن یادداشت مینویسم و میگذارم و بالاخره عدهای میبینند، بعضی میخوانند، بعضی نمیخوانند و بعضی هم لابد همان اول رد میشوند، آیا نباید بهعنوان دانشجوی فلسفه مطالب فلسفی جدیتر و تخصصیتری بنویسم؟
یا همین کاری که الان میکنم را ادامه بدهم؛ همین یادداشتها و ضدیادداشتهای کوتاه و همهفهمی که اغلب ایدهشان نه حاصل چند ساعت فکر و مطالعه، که جرقهای است که یکهو در ذهنم میزند و بعد تصمیم میگیرم دربارهاش چند خط بنویسم.
حقیقتش اگر بخواهم خودم انتخاب کنم، نمیدانم کدام را باید انتخاب کنم.
گزینهی اول، یعنی نوشتن مطالب تخصصی فلسفی، برای خودم چندان قابل دفاع نیست. نه اینکه فکر کنم فلسفه بد است یا نوشتن دربارهاش بیفایده؛ مسئله این است که دقیقاً نمیدانم یک متن تلگرامی تخصصی فلسفی قرار است چه مشکلی را حل کند. با چند پاراگراف دربارهی معرفتشناسی، شکاکیت یا هر چیز دیگری، نه مسئلهای حل میشود، نه لزوماً چیزی فهمیده میشود. تازه من هم قرار نیست در این نوشتهها مقالهی علمی بنویسم؛ نه رفرنس میدهم، نه منابع را بهطور جدی معرفی میکنم و نه اصلاً مطمئنم هر چیزی که میگویم درست است. حتی اگر منبع و رفرنس هم بدهم، باز بعید میدانم ناگهان از یاوهگویی به پژوهش فلسفی تبدیل شود.
از آن طرف، این یادداشتهایی که الان مینویسم هم چندان وضعیت بهتری ندارند. اینها هم معمولاً نه آنقدر دقیقاند که بشود اسمشان را نوشتهی فلسفی گذاشت، نه آنقدر منسجم که بشود ازشان چیزی بیشتر از یک پارهجستار نصفهونیمه ساخت. یک فکر میآید، چند دقیقه یا چند ساعت دورش میچرخم، چند خط مینویسم و تمام. نه قرار است چیزی را اثبات کند، نه قرار است مسئلهای را برای همیشه روشن کند.
پس ظاهراً هر دو گزینه یک ایرادی دارند و هیچکدام هم قرار نیست جهان را نجات بدهند.
حالا اینکه اصلاً قرار بوده این صفحه چه باشد، باید چه باشد و در نهایت چه خواهد شد را نمیدانم. شاید هم اساساً اهمیتی نداشته باشد. فعلاً تصمیم میگیرم همینطور الله بختکی و الکیالکی جلو بروم؛ هر وقت چیزی به ذهنم رسید بنویسم، هر وقت هم نرسید ننویسم. شاید بعدها فهمیدم باید چه کار میکردم.
فعلاً همین.
امروز خیلی یکهو به ذهنم رسید که منی که بهقولی یک تریبون، هرچند کوچک، دارم و در آن یادداشت مینویسم و میگذارم و بالاخره عدهای میبینند، بعضی میخوانند، بعضی نمیخوانند و بعضی هم لابد همان اول رد میشوند، آیا نباید بهعنوان دانشجوی فلسفه مطالب فلسفی جدیتر و تخصصیتری بنویسم؟
یا همین کاری که الان میکنم را ادامه بدهم؛ همین یادداشتها و ضدیادداشتهای کوتاه و همهفهمی که اغلب ایدهشان نه حاصل چند ساعت فکر و مطالعه، که جرقهای است که یکهو در ذهنم میزند و بعد تصمیم میگیرم دربارهاش چند خط بنویسم.
حقیقتش اگر بخواهم خودم انتخاب کنم، نمیدانم کدام را باید انتخاب کنم.
گزینهی اول، یعنی نوشتن مطالب تخصصی فلسفی، برای خودم چندان قابل دفاع نیست. نه اینکه فکر کنم فلسفه بد است یا نوشتن دربارهاش بیفایده؛ مسئله این است که دقیقاً نمیدانم یک متن تلگرامی تخصصی فلسفی قرار است چه مشکلی را حل کند. با چند پاراگراف دربارهی معرفتشناسی، شکاکیت یا هر چیز دیگری، نه مسئلهای حل میشود، نه لزوماً چیزی فهمیده میشود. تازه من هم قرار نیست در این نوشتهها مقالهی علمی بنویسم؛ نه رفرنس میدهم، نه منابع را بهطور جدی معرفی میکنم و نه اصلاً مطمئنم هر چیزی که میگویم درست است. حتی اگر منبع و رفرنس هم بدهم، باز بعید میدانم ناگهان از یاوهگویی به پژوهش فلسفی تبدیل شود.
از آن طرف، این یادداشتهایی که الان مینویسم هم چندان وضعیت بهتری ندارند. اینها هم معمولاً نه آنقدر دقیقاند که بشود اسمشان را نوشتهی فلسفی گذاشت، نه آنقدر منسجم که بشود ازشان چیزی بیشتر از یک پارهجستار نصفهونیمه ساخت. یک فکر میآید، چند دقیقه یا چند ساعت دورش میچرخم، چند خط مینویسم و تمام. نه قرار است چیزی را اثبات کند، نه قرار است مسئلهای را برای همیشه روشن کند.
پس ظاهراً هر دو گزینه یک ایرادی دارند و هیچکدام هم قرار نیست جهان را نجات بدهند.
حالا اینکه اصلاً قرار بوده این صفحه چه باشد، باید چه باشد و در نهایت چه خواهد شد را نمیدانم. شاید هم اساساً اهمیتی نداشته باشد. فعلاً تصمیم میگیرم همینطور الله بختکی و الکیالکی جلو بروم؛ هر وقت چیزی به ذهنم رسید بنویسم، هر وقت هم نرسید ننویسم. شاید بعدها فهمیدم باید چه کار میکردم.
فعلاً همین.
از انتقامجویان تا توتفرنگیهای وحشی
عموماً دیده میشود که طرفدارهای سینمای کلاسیک، یا به قول خودشان سینمای «جدی» و «مهم»، خیلی از فیلمها را مسخره میکنند یا دستکم چندان جدیشان نمیگیرند. یکی از آن دستهها هم فیلمهای فانتزی و علمیتخیلی، مخصوصاً فیلمهای ابرقهرمانی مارول و دیسی، هستند. من هیچوقت دقیقاً نفهمیدم چرا اینها را فیلم حساب نمیکنند. البته قرار نیست اینجا دفاعی از مارول و دیسی بکنم؛ صرفاً برایم جالب است که این تمایز از کجا میآید که «ریش قرمز» و «توتفرنگیهای وحشی» فیلماند، اما «اونجرز» فیلم نیست؛ یا دستکم در مرتبهای بسیار پایینتر از آنها قرار دارد.
راستش هیچوقت هم از این دوستان نپرسیدهام که دقیقاً چرا چنین فکر میکنند. آن عنصر یا عناصری که باعث میشود فیلم برگمان یا هیچکاک «فیلم» باشد، اما یک فیلم ابرقهرمانی فیلم نباشد چیست؟ معمولاً چیزهایی مثل سطحیبودن، صنعتیبودن، گیشهایبودن یا ساختهشدن برای پول را میشنوم. اما خب، اینها دقیقاً چه چیزی را ثابت میکنند؟
اصلاً سؤال جالبتر برای من این است: لذت در هنر چقدر اهمیت دارد؟ آیا لذت بردن از یک اثر هنری چیز کمارزشی است؟ آیا ما باید از فیلم لذت ببریم؟ اگر از فیلمی لذت نبریم، الزاماً مشکل از ماست؟ یا ممکن است مشکل از خود فیلم باشد؟
تعداد بسیار زیادی از آدمها با فیلمهای «انتقامجویان» واقعاً لذت میبرند، همانطور که تعداد بسیار زیادی از آدمها با کوروساوا یا هاکس هیچ ارتباطی برقرار نمیکنند. عدهای هم دقیقاً برعکساند. خب، واقعاً باید چه کار کرد؟ آیا باید به آدمی که از مارول لذت میبرد گفت سلیقهات بد است و برو برگمان ببین؟ یا به کسی که با سینمای کلاسیک ارتباط نمیگیرد گفت چیزی را نمیفهمی و باید بیشتر فیلم ببینی؟
من جواب مشخصی برای این سؤال ندارم و اصلاً قصد ندارم داشته باشم. فقط فکر میکنم لذت بردن از یک فیلم، هر فیلمی که باشد، نباید چیزی باشد که بابتش احساس گناه کنیم. هیچ اشکالی ندارد که از یک فیلم مارول یا یک فیلم ابرقهرمانی لذت ببریم. همانطور که هیچ ایرادی ندارد کسی بنشیند و از یک فیلم برگمان لذت ببرد.
اما شاید ماجرا اینجا تمام نشود. اینکه یک فیلم را دوست نداریم یا از آن لذت نمیبریم، لزوماً به این معنا نیست که چیزی برای یادگرفتن از آن نداریم. شاید سینمای کلاسیک، فارغ از اینکه برای ما کسلکننده باشد یا نه، چیزهای زیادی برای یاد دادن داشته باشد؛ چیزهایی که صرفاً با دوست داشتن یا دوست نداشتن فیلم به دست نمیآیند.
به نظر میآید که اصلاً قرار نیست بین مارول و برگمان یکی را انتخاب کنیم.
خلاصه که ببینید، مهم نیست. فیلم ببینید.
عموماً دیده میشود که طرفدارهای سینمای کلاسیک، یا به قول خودشان سینمای «جدی» و «مهم»، خیلی از فیلمها را مسخره میکنند یا دستکم چندان جدیشان نمیگیرند. یکی از آن دستهها هم فیلمهای فانتزی و علمیتخیلی، مخصوصاً فیلمهای ابرقهرمانی مارول و دیسی، هستند. من هیچوقت دقیقاً نفهمیدم چرا اینها را فیلم حساب نمیکنند. البته قرار نیست اینجا دفاعی از مارول و دیسی بکنم؛ صرفاً برایم جالب است که این تمایز از کجا میآید که «ریش قرمز» و «توتفرنگیهای وحشی» فیلماند، اما «اونجرز» فیلم نیست؛ یا دستکم در مرتبهای بسیار پایینتر از آنها قرار دارد.
راستش هیچوقت هم از این دوستان نپرسیدهام که دقیقاً چرا چنین فکر میکنند. آن عنصر یا عناصری که باعث میشود فیلم برگمان یا هیچکاک «فیلم» باشد، اما یک فیلم ابرقهرمانی فیلم نباشد چیست؟ معمولاً چیزهایی مثل سطحیبودن، صنعتیبودن، گیشهایبودن یا ساختهشدن برای پول را میشنوم. اما خب، اینها دقیقاً چه چیزی را ثابت میکنند؟
اصلاً سؤال جالبتر برای من این است: لذت در هنر چقدر اهمیت دارد؟ آیا لذت بردن از یک اثر هنری چیز کمارزشی است؟ آیا ما باید از فیلم لذت ببریم؟ اگر از فیلمی لذت نبریم، الزاماً مشکل از ماست؟ یا ممکن است مشکل از خود فیلم باشد؟
تعداد بسیار زیادی از آدمها با فیلمهای «انتقامجویان» واقعاً لذت میبرند، همانطور که تعداد بسیار زیادی از آدمها با کوروساوا یا هاکس هیچ ارتباطی برقرار نمیکنند. عدهای هم دقیقاً برعکساند. خب، واقعاً باید چه کار کرد؟ آیا باید به آدمی که از مارول لذت میبرد گفت سلیقهات بد است و برو برگمان ببین؟ یا به کسی که با سینمای کلاسیک ارتباط نمیگیرد گفت چیزی را نمیفهمی و باید بیشتر فیلم ببینی؟
من جواب مشخصی برای این سؤال ندارم و اصلاً قصد ندارم داشته باشم. فقط فکر میکنم لذت بردن از یک فیلم، هر فیلمی که باشد، نباید چیزی باشد که بابتش احساس گناه کنیم. هیچ اشکالی ندارد که از یک فیلم مارول یا یک فیلم ابرقهرمانی لذت ببریم. همانطور که هیچ ایرادی ندارد کسی بنشیند و از یک فیلم برگمان لذت ببرد.
اما شاید ماجرا اینجا تمام نشود. اینکه یک فیلم را دوست نداریم یا از آن لذت نمیبریم، لزوماً به این معنا نیست که چیزی برای یادگرفتن از آن نداریم. شاید سینمای کلاسیک، فارغ از اینکه برای ما کسلکننده باشد یا نه، چیزهای زیادی برای یاد دادن داشته باشد؛ چیزهایی که صرفاً با دوست داشتن یا دوست نداشتن فیلم به دست نمیآیند.
به نظر میآید که اصلاً قرار نیست بین مارول و برگمان یکی را انتخاب کنیم.
خلاصه که ببینید، مهم نیست. فیلم ببینید.
Vergangenheit²
🇩🇪 مناظره سوِن شولتسه و اولریش زیگموند | CDU در برابر AfD یکونیم هفته مانده به انتخابات مهم پارلمان ایالتی زاکسن-آنهالت، سون شولتسه از حزب CDU و اولریش زیگموند از حزب AfD در برنامه «Fakt ist» در یک مناظره مستقیم روبهروی یکدیگر قرار گرفتند. (شانس زیاد حزب…
خدا را شکر میکنم که چنلی پیدا شد و این مناظرهی حیاتی را، که بسیار در زندگی من تاثیر دارد و من هم در نتیجهی آن تاثیرگذار هستم، در چنلش گذاشت.
قطعاً بدون اطلاع داشتن از وقوع چنین رویدادی زندگی من از هم میپاشید و در نتیجه، دیگر قادر به پرداختن به ابتداییترین اعمال روزانهام نبودم.
عاه خداوندا! نعمتت را شکر!
قطعاً بدون اطلاع داشتن از وقوع چنین رویدادی زندگی من از هم میپاشید و در نتیجه، دیگر قادر به پرداختن به ابتداییترین اعمال روزانهام نبودم.
عاه خداوندا! نعمتت را شکر!
Forwarded from آ-گاه
من بیش از یک دهه است که به طور حرفه ای درگیر فلسفه ام. اگر بخوام یک درساموخته، یک نکته رو به عنوان مهمترین نکته ی این سالها به کسی که بیرون فلسفه است بگم اینه:
هر چیزی رو، تاکید میکنم هر چیزی رو، در نظر، در تئوری، روی کاغذ، میشه اثبات یا رد کرد!
هیچ مبنایی برای هیچ ادعایی وجود ندارد. فقط باید به اندازه کافی خلاق. و ریزبین باشی.
در نهایت چیزی که تعیین کننده است، عمل و کنشورزی است و تمام!
هر چیزی رو، تاکید میکنم هر چیزی رو، در نظر، در تئوری، روی کاغذ، میشه اثبات یا رد کرد!
هیچ مبنایی برای هیچ ادعایی وجود ندارد. فقط باید به اندازه کافی خلاق. و ریزبین باشی.
در نهایت چیزی که تعیین کننده است، عمل و کنشورزی است و تمام!