چقدر خوشبختیم که میمیریم!
تازگی میبینم بعضیها، احتمالاً تحت تأثیر «همه میمیرند» سیمون دوبووار، به این باور رسیدهاند که مرگ نعمت است و اگر قرار بود تا ابد زنده باشیم، چه فاجعهای میشد؛ قدر زندگی را نمیدانستیم، همهچیز را به تعویق میانداختیم، عزیزانمان را از دست میدادیم و هزار و یک مصیبت دیگر. راستش را بخواهید من اساساً این حرفها را چندان جدی نمیگیرم.
اول اینکه این حرفها کمی مصداق همان حکایت معروف «گربه دستش به گوشت نمیرسه، میگه بو میده» است. ما انسانها امکان نامیرایی نداریم، پس نشستهایم و برای خودمان فضیلتهایی درباره مرگ ساختهایم و از زندگی کوتاه تعریف میکنیم؛ بعد هم اگر کسی از نامیرایی حرف بزند، فوری میگوییم «نه، چه چیز وحشتناکی!» خب طبیعی است که آدم وقتی چیزی را نمیتواند داشته باشد، برای نداشتنش فلسفه هم تولید کند.
دوم اینکه بسیاری از استدلالهایی که علیه نامیرایی آورده میشود، با کمی دقت فرو میریزند. مثلاً میگویند اگر نامیرا باشی، مرگ همه عزیزانت را میبینی و خودت همچنان زنده میمانی. خب چرا از اول فرض را این گذاشتهای که فقط تو نامیرا هستی؟ اگر نامیرایی امکانپذیر باشد، چه دلیلی داریم که همه انسانها نامیرا نباشند؟ اتفاقاً در جهانی که همه نامیرا هستند، بخش بزرگی از این استدلال اساساً موضوعیتش را از دست میدهد.
یا میگویند اگر انسان بداند قرار است برای همیشه زنده باشد، دیگر هیچ کاری را جدی نمیگیرد و همهچیز را به فردا موکول میکند. واقعاً این شد دلیل؟ اولاً خب بکند! چه اشکالی دارد؟ اگر هزار سال وقت داری و صد سالش را هم اهمالکاری میکنی، هنوز نهصد سال دیگر وقت داری. ثانیاً از کجا معلوم نامیرایی الزاماً انسان را اهمالکار میکند؟ آیا از انجمن دراکولاها نظرسنجی کردهایم که بدانیم موجود نامیرا دقیقاً چه سبک زندگیای دارد؟
و سوم اینکه مگر همین زندگی میراوار ما آنقدرها هم نعمت عظیمی است که مرگ را نقطه مقابل یک نعمت بدانیم؟ بخش قابل توجهی از عمرمان خوابیم، بخش دیگری صرف غذا خوردن، دستشویی رفتن، بیماری، رفتوآمد، کارهای روزمره و انواع مسخرهبازیهای دیگر میشود و از همین زمان محدود هم مقدار زیادی را صرف نگرانی درباره تمام شدنش میکنیم. اگر کسی چند صد سال بیشتر زندگی کند و در این مدت فرصت پیدا کند بیشتر بیاموزد، بیشتر خلق کند، بیشتر تجربه کند و بیشتر به کار دیگران بیاید، دقیقاً کجای این قضیه مصیبت است؟
حتی یک نکته بامزهتر هم وجود دارد: اگر روزی نامیرا شدم و بعد از پنج هزار سال احساس کردم دیگر واقعاً بس است، خب میتوانم بمیرم. مرگ که قرار نیست از من اجازه بگیرد. نامیرایی، اگر معنایش صرفاً ناتوانی از مردن به صورت طبیعی باشد، لزوماً به معنای اجبار به زندگی ابدی نیست. میتوانی هر وقت واقعاً به این نتیجه رسیدی که به اندازه کافی زندگی کردهای، زندگیات را تمام کنی.
بنابراین من نمیگویم نامیرایی حتماً نعمت است یا مرگ حتماً شر. حرفم فقط این است که این مدح و ثنای عجیبوغریب مرگ و بدگویی از نامیرایی، آنهم با چند استدلال دمدستی درباره «قدر زندگی» و «اهمالکاری»، چندان قانعکننده نیست.
اگر انتخابی در کار باشد، من شخصاً ترجیح میدهم اول نامیرایی را امتحان کنم؛ اگر خوشم نیامد، بعداً درباره نعمت بودن مرگ تصمیم میگیرم.
تازگی میبینم بعضیها، احتمالاً تحت تأثیر «همه میمیرند» سیمون دوبووار، به این باور رسیدهاند که مرگ نعمت است و اگر قرار بود تا ابد زنده باشیم، چه فاجعهای میشد؛ قدر زندگی را نمیدانستیم، همهچیز را به تعویق میانداختیم، عزیزانمان را از دست میدادیم و هزار و یک مصیبت دیگر. راستش را بخواهید من اساساً این حرفها را چندان جدی نمیگیرم.
اول اینکه این حرفها کمی مصداق همان حکایت معروف «گربه دستش به گوشت نمیرسه، میگه بو میده» است. ما انسانها امکان نامیرایی نداریم، پس نشستهایم و برای خودمان فضیلتهایی درباره مرگ ساختهایم و از زندگی کوتاه تعریف میکنیم؛ بعد هم اگر کسی از نامیرایی حرف بزند، فوری میگوییم «نه، چه چیز وحشتناکی!» خب طبیعی است که آدم وقتی چیزی را نمیتواند داشته باشد، برای نداشتنش فلسفه هم تولید کند.
دوم اینکه بسیاری از استدلالهایی که علیه نامیرایی آورده میشود، با کمی دقت فرو میریزند. مثلاً میگویند اگر نامیرا باشی، مرگ همه عزیزانت را میبینی و خودت همچنان زنده میمانی. خب چرا از اول فرض را این گذاشتهای که فقط تو نامیرا هستی؟ اگر نامیرایی امکانپذیر باشد، چه دلیلی داریم که همه انسانها نامیرا نباشند؟ اتفاقاً در جهانی که همه نامیرا هستند، بخش بزرگی از این استدلال اساساً موضوعیتش را از دست میدهد.
یا میگویند اگر انسان بداند قرار است برای همیشه زنده باشد، دیگر هیچ کاری را جدی نمیگیرد و همهچیز را به فردا موکول میکند. واقعاً این شد دلیل؟ اولاً خب بکند! چه اشکالی دارد؟ اگر هزار سال وقت داری و صد سالش را هم اهمالکاری میکنی، هنوز نهصد سال دیگر وقت داری. ثانیاً از کجا معلوم نامیرایی الزاماً انسان را اهمالکار میکند؟ آیا از انجمن دراکولاها نظرسنجی کردهایم که بدانیم موجود نامیرا دقیقاً چه سبک زندگیای دارد؟
و سوم اینکه مگر همین زندگی میراوار ما آنقدرها هم نعمت عظیمی است که مرگ را نقطه مقابل یک نعمت بدانیم؟ بخش قابل توجهی از عمرمان خوابیم، بخش دیگری صرف غذا خوردن، دستشویی رفتن، بیماری، رفتوآمد، کارهای روزمره و انواع مسخرهبازیهای دیگر میشود و از همین زمان محدود هم مقدار زیادی را صرف نگرانی درباره تمام شدنش میکنیم. اگر کسی چند صد سال بیشتر زندگی کند و در این مدت فرصت پیدا کند بیشتر بیاموزد، بیشتر خلق کند، بیشتر تجربه کند و بیشتر به کار دیگران بیاید، دقیقاً کجای این قضیه مصیبت است؟
حتی یک نکته بامزهتر هم وجود دارد: اگر روزی نامیرا شدم و بعد از پنج هزار سال احساس کردم دیگر واقعاً بس است، خب میتوانم بمیرم. مرگ که قرار نیست از من اجازه بگیرد. نامیرایی، اگر معنایش صرفاً ناتوانی از مردن به صورت طبیعی باشد، لزوماً به معنای اجبار به زندگی ابدی نیست. میتوانی هر وقت واقعاً به این نتیجه رسیدی که به اندازه کافی زندگی کردهای، زندگیات را تمام کنی.
بنابراین من نمیگویم نامیرایی حتماً نعمت است یا مرگ حتماً شر. حرفم فقط این است که این مدح و ثنای عجیبوغریب مرگ و بدگویی از نامیرایی، آنهم با چند استدلال دمدستی درباره «قدر زندگی» و «اهمالکاری»، چندان قانعکننده نیست.
اگر انتخابی در کار باشد، من شخصاً ترجیح میدهم اول نامیرایی را امتحان کنم؛ اگر خوشم نیامد، بعداً درباره نعمت بودن مرگ تصمیم میگیرم.
سه ساعت دیگه باید برای رفتن به این دوره/مدرسهی IPM بیدار شم و راه بیفتم برم. که البته هنوز خوابم نبرده.
داشتم با خودم فکر میکردم که برای چی اصلاً ثبتنام کردم، در حالی که نه در موضوعی که قراره راجع بهش صحبت بشه تخصصی دارم و نه علاقهای. که حالا بخوام مجبور هم شم که برم. وضعیت طوریه که فقط برای زمان استراحت و ناهارش کنجکاوم و انگیزه دارم.
این هم گویا کارِ روزگاره که باعث میشه آدم از این مدل کارها بکنه با وقت و زمانش و مثلاً بره برای یک همچین چیزی ثبتنام کنه.
به هر حال امیدوارم حداقل یک همصحبتی اونجا پیدا بشه که بشه دو کلمه باهاش حرف زد.
داشتم با خودم فکر میکردم که برای چی اصلاً ثبتنام کردم، در حالی که نه در موضوعی که قراره راجع بهش صحبت بشه تخصصی دارم و نه علاقهای. که حالا بخوام مجبور هم شم که برم. وضعیت طوریه که فقط برای زمان استراحت و ناهارش کنجکاوم و انگیزه دارم.
این هم گویا کارِ روزگاره که باعث میشه آدم از این مدل کارها بکنه با وقت و زمانش و مثلاً بره برای یک همچین چیزی ثبتنام کنه.
به هر حال امیدوارم حداقل یک همصحبتی اونجا پیدا بشه که بشه دو کلمه باهاش حرف زد.
فلسفه، تلگرام و چند خط حرف مفت
امروز خیلی یکهو به ذهنم رسید که منی که بهقولی یک تریبون، هرچند کوچک، دارم و در آن یادداشت مینویسم و میگذارم و بالاخره عدهای میبینند، بعضی میخوانند، بعضی نمیخوانند و بعضی هم لابد همان اول رد میشوند، آیا نباید بهعنوان دانشجوی فلسفه مطالب فلسفی جدیتر و تخصصیتری بنویسم؟
یا همین کاری که الان میکنم را ادامه بدهم؛ همین یادداشتها و ضدیادداشتهای کوتاه و همهفهمی که اغلب ایدهشان نه حاصل چند ساعت فکر و مطالعه، که جرقهای است که یکهو در ذهنم میزند و بعد تصمیم میگیرم دربارهاش چند خط بنویسم.
حقیقتش اگر بخواهم خودم انتخاب کنم، نمیدانم کدام را باید انتخاب کنم.
گزینهی اول، یعنی نوشتن مطالب تخصصی فلسفی، برای خودم چندان قابل دفاع نیست. نه اینکه فکر کنم فلسفه بد است یا نوشتن دربارهاش بیفایده؛ مسئله این است که دقیقاً نمیدانم یک متن تلگرامی تخصصی فلسفی قرار است چه مشکلی را حل کند. با چند پاراگراف دربارهی معرفتشناسی، شکاکیت یا هر چیز دیگری، نه مسئلهای حل میشود، نه لزوماً چیزی فهمیده میشود. تازه من هم قرار نیست در این نوشتهها مقالهی علمی بنویسم؛ نه رفرنس میدهم، نه منابع را بهطور جدی معرفی میکنم و نه اصلاً مطمئنم هر چیزی که میگویم درست است. حتی اگر منبع و رفرنس هم بدهم، باز بعید میدانم ناگهان از یاوهگویی به پژوهش فلسفی تبدیل شود.
از آن طرف، این یادداشتهایی که الان مینویسم هم چندان وضعیت بهتری ندارند. اینها هم معمولاً نه آنقدر دقیقاند که بشود اسمشان را نوشتهی فلسفی گذاشت، نه آنقدر منسجم که بشود ازشان چیزی بیشتر از یک پارهجستار نصفهونیمه ساخت. یک فکر میآید، چند دقیقه یا چند ساعت دورش میچرخم، چند خط مینویسم و تمام. نه قرار است چیزی را اثبات کند، نه قرار است مسئلهای را برای همیشه روشن کند.
پس ظاهراً هر دو گزینه یک ایرادی دارند و هیچکدام هم قرار نیست جهان را نجات بدهند.
حالا اینکه اصلاً قرار بوده این صفحه چه باشد، باید چه باشد و در نهایت چه خواهد شد را نمیدانم. شاید هم اساساً اهمیتی نداشته باشد. فعلاً تصمیم میگیرم همینطور الله بختکی و الکیالکی جلو بروم؛ هر وقت چیزی به ذهنم رسید بنویسم، هر وقت هم نرسید ننویسم. شاید بعدها فهمیدم باید چه کار میکردم.
فعلاً همین.
امروز خیلی یکهو به ذهنم رسید که منی که بهقولی یک تریبون، هرچند کوچک، دارم و در آن یادداشت مینویسم و میگذارم و بالاخره عدهای میبینند، بعضی میخوانند، بعضی نمیخوانند و بعضی هم لابد همان اول رد میشوند، آیا نباید بهعنوان دانشجوی فلسفه مطالب فلسفی جدیتر و تخصصیتری بنویسم؟
یا همین کاری که الان میکنم را ادامه بدهم؛ همین یادداشتها و ضدیادداشتهای کوتاه و همهفهمی که اغلب ایدهشان نه حاصل چند ساعت فکر و مطالعه، که جرقهای است که یکهو در ذهنم میزند و بعد تصمیم میگیرم دربارهاش چند خط بنویسم.
حقیقتش اگر بخواهم خودم انتخاب کنم، نمیدانم کدام را باید انتخاب کنم.
گزینهی اول، یعنی نوشتن مطالب تخصصی فلسفی، برای خودم چندان قابل دفاع نیست. نه اینکه فکر کنم فلسفه بد است یا نوشتن دربارهاش بیفایده؛ مسئله این است که دقیقاً نمیدانم یک متن تلگرامی تخصصی فلسفی قرار است چه مشکلی را حل کند. با چند پاراگراف دربارهی معرفتشناسی، شکاکیت یا هر چیز دیگری، نه مسئلهای حل میشود، نه لزوماً چیزی فهمیده میشود. تازه من هم قرار نیست در این نوشتهها مقالهی علمی بنویسم؛ نه رفرنس میدهم، نه منابع را بهطور جدی معرفی میکنم و نه اصلاً مطمئنم هر چیزی که میگویم درست است. حتی اگر منبع و رفرنس هم بدهم، باز بعید میدانم ناگهان از یاوهگویی به پژوهش فلسفی تبدیل شود.
از آن طرف، این یادداشتهایی که الان مینویسم هم چندان وضعیت بهتری ندارند. اینها هم معمولاً نه آنقدر دقیقاند که بشود اسمشان را نوشتهی فلسفی گذاشت، نه آنقدر منسجم که بشود ازشان چیزی بیشتر از یک پارهجستار نصفهونیمه ساخت. یک فکر میآید، چند دقیقه یا چند ساعت دورش میچرخم، چند خط مینویسم و تمام. نه قرار است چیزی را اثبات کند، نه قرار است مسئلهای را برای همیشه روشن کند.
پس ظاهراً هر دو گزینه یک ایرادی دارند و هیچکدام هم قرار نیست جهان را نجات بدهند.
حالا اینکه اصلاً قرار بوده این صفحه چه باشد، باید چه باشد و در نهایت چه خواهد شد را نمیدانم. شاید هم اساساً اهمیتی نداشته باشد. فعلاً تصمیم میگیرم همینطور الله بختکی و الکیالکی جلو بروم؛ هر وقت چیزی به ذهنم رسید بنویسم، هر وقت هم نرسید ننویسم. شاید بعدها فهمیدم باید چه کار میکردم.
فعلاً همین.
از انتقامجویان تا توتفرنگیهای وحشی
عموماً دیده میشود که طرفدارهای سینمای کلاسیک، یا به قول خودشان سینمای «جدی» و «مهم»، خیلی از فیلمها را مسخره میکنند یا دستکم چندان جدیشان نمیگیرند. یکی از آن دستهها هم فیلمهای فانتزی و علمیتخیلی، مخصوصاً فیلمهای ابرقهرمانی مارول و دیسی، هستند. من هیچوقت دقیقاً نفهمیدم چرا اینها را فیلم حساب نمیکنند. البته قرار نیست اینجا دفاعی از مارول و دیسی بکنم؛ صرفاً برایم جالب است که این تمایز از کجا میآید که «ریش قرمز» و «توتفرنگیهای وحشی» فیلماند، اما «اونجرز» فیلم نیست؛ یا دستکم در مرتبهای بسیار پایینتر از آنها قرار دارد.
راستش هیچوقت هم از این دوستان نپرسیدهام که دقیقاً چرا چنین فکر میکنند. آن عنصر یا عناصری که باعث میشود فیلم برگمان یا هیچکاک «فیلم» باشد، اما یک فیلم ابرقهرمانی فیلم نباشد چیست؟ معمولاً چیزهایی مثل سطحیبودن، صنعتیبودن، گیشهایبودن یا ساختهشدن برای پول را میشنوم. اما خب، اینها دقیقاً چه چیزی را ثابت میکنند؟
اصلاً سؤال جالبتر برای من این است: لذت در هنر چقدر اهمیت دارد؟ آیا لذت بردن از یک اثر هنری چیز کمارزشی است؟ آیا ما باید از فیلم لذت ببریم؟ اگر از فیلمی لذت نبریم، الزاماً مشکل از ماست؟ یا ممکن است مشکل از خود فیلم باشد؟
تعداد بسیار زیادی از آدمها با فیلمهای «انتقامجویان» واقعاً لذت میبرند، همانطور که تعداد بسیار زیادی از آدمها با کوروساوا یا هاکس هیچ ارتباطی برقرار نمیکنند. عدهای هم دقیقاً برعکساند. خب، واقعاً باید چه کار کرد؟ آیا باید به آدمی که از مارول لذت میبرد گفت سلیقهات بد است و برو برگمان ببین؟ یا به کسی که با سینمای کلاسیک ارتباط نمیگیرد گفت چیزی را نمیفهمی و باید بیشتر فیلم ببینی؟
من جواب مشخصی برای این سؤال ندارم و اصلاً قصد ندارم داشته باشم. فقط فکر میکنم لذت بردن از یک فیلم، هر فیلمی که باشد، نباید چیزی باشد که بابتش احساس گناه کنیم. هیچ اشکالی ندارد که از یک فیلم مارول یا یک فیلم ابرقهرمانی لذت ببریم. همانطور که هیچ ایرادی ندارد کسی بنشیند و از یک فیلم برگمان لذت ببرد.
اما شاید ماجرا اینجا تمام نشود. اینکه یک فیلم را دوست نداریم یا از آن لذت نمیبریم، لزوماً به این معنا نیست که چیزی برای یادگرفتن از آن نداریم. شاید سینمای کلاسیک، فارغ از اینکه برای ما کسلکننده باشد یا نه، چیزهای زیادی برای یاد دادن داشته باشد؛ چیزهایی که صرفاً با دوست داشتن یا دوست نداشتن فیلم به دست نمیآیند.
به نظر میآید که اصلاً قرار نیست بین مارول و برگمان یکی را انتخاب کنیم.
خلاصه که ببینید، مهم نیست. فیلم ببینید.
عموماً دیده میشود که طرفدارهای سینمای کلاسیک، یا به قول خودشان سینمای «جدی» و «مهم»، خیلی از فیلمها را مسخره میکنند یا دستکم چندان جدیشان نمیگیرند. یکی از آن دستهها هم فیلمهای فانتزی و علمیتخیلی، مخصوصاً فیلمهای ابرقهرمانی مارول و دیسی، هستند. من هیچوقت دقیقاً نفهمیدم چرا اینها را فیلم حساب نمیکنند. البته قرار نیست اینجا دفاعی از مارول و دیسی بکنم؛ صرفاً برایم جالب است که این تمایز از کجا میآید که «ریش قرمز» و «توتفرنگیهای وحشی» فیلماند، اما «اونجرز» فیلم نیست؛ یا دستکم در مرتبهای بسیار پایینتر از آنها قرار دارد.
راستش هیچوقت هم از این دوستان نپرسیدهام که دقیقاً چرا چنین فکر میکنند. آن عنصر یا عناصری که باعث میشود فیلم برگمان یا هیچکاک «فیلم» باشد، اما یک فیلم ابرقهرمانی فیلم نباشد چیست؟ معمولاً چیزهایی مثل سطحیبودن، صنعتیبودن، گیشهایبودن یا ساختهشدن برای پول را میشنوم. اما خب، اینها دقیقاً چه چیزی را ثابت میکنند؟
اصلاً سؤال جالبتر برای من این است: لذت در هنر چقدر اهمیت دارد؟ آیا لذت بردن از یک اثر هنری چیز کمارزشی است؟ آیا ما باید از فیلم لذت ببریم؟ اگر از فیلمی لذت نبریم، الزاماً مشکل از ماست؟ یا ممکن است مشکل از خود فیلم باشد؟
تعداد بسیار زیادی از آدمها با فیلمهای «انتقامجویان» واقعاً لذت میبرند، همانطور که تعداد بسیار زیادی از آدمها با کوروساوا یا هاکس هیچ ارتباطی برقرار نمیکنند. عدهای هم دقیقاً برعکساند. خب، واقعاً باید چه کار کرد؟ آیا باید به آدمی که از مارول لذت میبرد گفت سلیقهات بد است و برو برگمان ببین؟ یا به کسی که با سینمای کلاسیک ارتباط نمیگیرد گفت چیزی را نمیفهمی و باید بیشتر فیلم ببینی؟
من جواب مشخصی برای این سؤال ندارم و اصلاً قصد ندارم داشته باشم. فقط فکر میکنم لذت بردن از یک فیلم، هر فیلمی که باشد، نباید چیزی باشد که بابتش احساس گناه کنیم. هیچ اشکالی ندارد که از یک فیلم مارول یا یک فیلم ابرقهرمانی لذت ببریم. همانطور که هیچ ایرادی ندارد کسی بنشیند و از یک فیلم برگمان لذت ببرد.
اما شاید ماجرا اینجا تمام نشود. اینکه یک فیلم را دوست نداریم یا از آن لذت نمیبریم، لزوماً به این معنا نیست که چیزی برای یادگرفتن از آن نداریم. شاید سینمای کلاسیک، فارغ از اینکه برای ما کسلکننده باشد یا نه، چیزهای زیادی برای یاد دادن داشته باشد؛ چیزهایی که صرفاً با دوست داشتن یا دوست نداشتن فیلم به دست نمیآیند.
به نظر میآید که اصلاً قرار نیست بین مارول و برگمان یکی را انتخاب کنیم.
خلاصه که ببینید، مهم نیست. فیلم ببینید.
Vergangenheit²
🇩🇪 مناظره سوِن شولتسه و اولریش زیگموند | CDU در برابر AfD یکونیم هفته مانده به انتخابات مهم پارلمان ایالتی زاکسن-آنهالت، سون شولتسه از حزب CDU و اولریش زیگموند از حزب AfD در برنامه «Fakt ist» در یک مناظره مستقیم روبهروی یکدیگر قرار گرفتند. (شانس زیاد حزب…
خدا را شکر میکنم که چنلی پیدا شد و این مناظرهی حیاتی را، که بسیار در زندگی من تاثیر دارد و من هم در نتیجهی آن تاثیرگذار هستم، در چنلش گذاشت.
قطعاً بدون اطلاع داشتن از وقوع چنین رویدادی زندگی من از هم میپاشید و در نتیجه، دیگر قادر به پرداختن به ابتداییترین اعمال روزانهام نبودم.
عاه خداوندا! نعمتت را شکر!
قطعاً بدون اطلاع داشتن از وقوع چنین رویدادی زندگی من از هم میپاشید و در نتیجه، دیگر قادر به پرداختن به ابتداییترین اعمال روزانهام نبودم.
عاه خداوندا! نعمتت را شکر!
Forwarded from آ-گاه
من بیش از یک دهه است که به طور حرفه ای درگیر فلسفه ام. اگر بخوام یک درساموخته، یک نکته رو به عنوان مهمترین نکته ی این سالها به کسی که بیرون فلسفه است بگم اینه:
هر چیزی رو، تاکید میکنم هر چیزی رو، در نظر، در تئوری، روی کاغذ، میشه اثبات یا رد کرد!
هیچ مبنایی برای هیچ ادعایی وجود ندارد. فقط باید به اندازه کافی خلاق. و ریزبین باشی.
در نهایت چیزی که تعیین کننده است، عمل و کنشورزی است و تمام!
هر چیزی رو، تاکید میکنم هر چیزی رو، در نظر، در تئوری، روی کاغذ، میشه اثبات یا رد کرد!
هیچ مبنایی برای هیچ ادعایی وجود ندارد. فقط باید به اندازه کافی خلاق. و ریزبین باشی.
در نهایت چیزی که تعیین کننده است، عمل و کنشورزی است و تمام!