اینها همه برای چه؟
(سوالی از شما خوانندگان)
مدتی است یک سؤال سمج افتاده به جانم و هرچه سعی میکنم بیخیالش شوم، دوباره از یک گوشه سر و کلهاش پیدا میشود: آیا واقعاً من، بهعنوان یک آدم مشخص با یک زندگی مشخص، لازم است چیزی دربارهی سیاست و جامعه و فلسفهی سیاسی و جامعهشناسی بدانم؟
منظورم صرفاً این نیست که اخبار روز را دنبال کنم. منظورم این چیزهاست: اینکه انقلابها اصلاً چطور شکل میگیرند، دولت و حاکمیت چه وظیفهای دارند، یک ایدئولوژی چطور وارد زندگی روزمرهی مردم میشود، چرا بعضی نظامهای سیاسی دوام میآورند و بعضی فرو میپاشند، نهادهای اجتماعی چطور شکل میگیرند، قدرت چطور میان آدمها توزیع میشود و اصلاً چرا یک جامعه به این شکلی که هست درآمده و نه به شکل دیگری.
مسئله اینجاست که من اساساً علاقهی چندانی به این موضوعات ندارم. نه اینکه فکر کنم بیاهمیتاند یا آدم نباید دربارهشان چیزی بداند؛ فقط واقعاً کششی برای خواندنشان در خودم احساس نمیکنم. از طرف دیگر، گاهی فکر میکنم این حوزهها یک جور چاه بیانتها هستند. امروز یک کتاب دربارهی انقلاب میخوانی، فردا ده کتاب دیگر دربارهاش نوشته میشود؛ یک نظریه را میفهمی، چند نظریهی دیگر از راه میرسند؛ و این ماجرا ظاهراً قرار نیست هیچوقت تمام شود. اگر قرار باشد زندگیام را وقف فهمیدن سیاست و جامعه کنم، اصلاً نقطهی پایانی وجود دارد؟
برای همین سؤال اصلیام شاید خیلی سادهتر از این حرفها باشد: آیا من واقعاً باید دربارهی این چیزها مطالعه کنم؟
آیا دانستن اینکه فلان انقلاب چرا رخ داد، فلان ایدئولوژی چه تأثیری بر مردم گذاشت، دولت چه وظایفی دارد یا قدرت سیاسی چطور کار میکند، چیزی است که هر آدمی باید بداند؟ یا میشود به همهی اینها بیاعتنا بود و زندگی را خیلی هم خوب و خوش گذراند، بدون اینکه هر چند وقت یکبار کتابی دربارهی هابز و مارکس و انقلاب فرانسه و دولت مدرن باز کنم؟
شاید مسئله حتی این باشد که آیا ندانستن این چیزها یک جور کمبود است یا فقط یک انتخاب؟ آیا واقعاً چیزی را از زندگیام از دست میدهم اگر این حوزهها را جدی دنبال نکنم، یا صرفاً دارم خودم را از یک عالمه بحث بیپایان که علاقهای هم بهشان ندارم معاف میکنم؟
اگر نظری دارید، واقعاً خوشحال میشوم بشنوم. میتوانید این متن را در چنلتان فوروارد کنید، جوابش را بنویسید، نقدش کنید، باهاش مخالفت کنید یا اصلاً بگویید چرا دارم سؤال اشتباهی میپرسم.
میخواهم یکبار برای همیشه تکلیفم را با این قضیه روشن کنم: بروم سراغ این موضوعات یا بیخیالشان شوم؟
(سوالی از شما خوانندگان)
مدتی است یک سؤال سمج افتاده به جانم و هرچه سعی میکنم بیخیالش شوم، دوباره از یک گوشه سر و کلهاش پیدا میشود: آیا واقعاً من، بهعنوان یک آدم مشخص با یک زندگی مشخص، لازم است چیزی دربارهی سیاست و جامعه و فلسفهی سیاسی و جامعهشناسی بدانم؟
منظورم صرفاً این نیست که اخبار روز را دنبال کنم. منظورم این چیزهاست: اینکه انقلابها اصلاً چطور شکل میگیرند، دولت و حاکمیت چه وظیفهای دارند، یک ایدئولوژی چطور وارد زندگی روزمرهی مردم میشود، چرا بعضی نظامهای سیاسی دوام میآورند و بعضی فرو میپاشند، نهادهای اجتماعی چطور شکل میگیرند، قدرت چطور میان آدمها توزیع میشود و اصلاً چرا یک جامعه به این شکلی که هست درآمده و نه به شکل دیگری.
مسئله اینجاست که من اساساً علاقهی چندانی به این موضوعات ندارم. نه اینکه فکر کنم بیاهمیتاند یا آدم نباید دربارهشان چیزی بداند؛ فقط واقعاً کششی برای خواندنشان در خودم احساس نمیکنم. از طرف دیگر، گاهی فکر میکنم این حوزهها یک جور چاه بیانتها هستند. امروز یک کتاب دربارهی انقلاب میخوانی، فردا ده کتاب دیگر دربارهاش نوشته میشود؛ یک نظریه را میفهمی، چند نظریهی دیگر از راه میرسند؛ و این ماجرا ظاهراً قرار نیست هیچوقت تمام شود. اگر قرار باشد زندگیام را وقف فهمیدن سیاست و جامعه کنم، اصلاً نقطهی پایانی وجود دارد؟
برای همین سؤال اصلیام شاید خیلی سادهتر از این حرفها باشد: آیا من واقعاً باید دربارهی این چیزها مطالعه کنم؟
آیا دانستن اینکه فلان انقلاب چرا رخ داد، فلان ایدئولوژی چه تأثیری بر مردم گذاشت، دولت چه وظایفی دارد یا قدرت سیاسی چطور کار میکند، چیزی است که هر آدمی باید بداند؟ یا میشود به همهی اینها بیاعتنا بود و زندگی را خیلی هم خوب و خوش گذراند، بدون اینکه هر چند وقت یکبار کتابی دربارهی هابز و مارکس و انقلاب فرانسه و دولت مدرن باز کنم؟
شاید مسئله حتی این باشد که آیا ندانستن این چیزها یک جور کمبود است یا فقط یک انتخاب؟ آیا واقعاً چیزی را از زندگیام از دست میدهم اگر این حوزهها را جدی دنبال نکنم، یا صرفاً دارم خودم را از یک عالمه بحث بیپایان که علاقهای هم بهشان ندارم معاف میکنم؟
اگر نظری دارید، واقعاً خوشحال میشوم بشنوم. میتوانید این متن را در چنلتان فوروارد کنید، جوابش را بنویسید، نقدش کنید، باهاش مخالفت کنید یا اصلاً بگویید چرا دارم سؤال اشتباهی میپرسم.
میخواهم یکبار برای همیشه تکلیفم را با این قضیه روشن کنم: بروم سراغ این موضوعات یا بیخیالشان شوم؟
چقدر خوشبختیم که میمیریم!
تازگی میبینم بعضیها، احتمالاً تحت تأثیر «همه میمیرند» سیمون دوبووار، به این باور رسیدهاند که مرگ نعمت است و اگر قرار بود تا ابد زنده باشیم، چه فاجعهای میشد؛ قدر زندگی را نمیدانستیم، همهچیز را به تعویق میانداختیم، عزیزانمان را از دست میدادیم و هزار و یک مصیبت دیگر. راستش را بخواهید من اساساً این حرفها را چندان جدی نمیگیرم.
اول اینکه این حرفها کمی مصداق همان حکایت معروف «گربه دستش به گوشت نمیرسه، میگه بو میده» است. ما انسانها امکان نامیرایی نداریم، پس نشستهایم و برای خودمان فضیلتهایی درباره مرگ ساختهایم و از زندگی کوتاه تعریف میکنیم؛ بعد هم اگر کسی از نامیرایی حرف بزند، فوری میگوییم «نه، چه چیز وحشتناکی!» خب طبیعی است که آدم وقتی چیزی را نمیتواند داشته باشد، برای نداشتنش فلسفه هم تولید کند.
دوم اینکه بسیاری از استدلالهایی که علیه نامیرایی آورده میشود، با کمی دقت فرو میریزند. مثلاً میگویند اگر نامیرا باشی، مرگ همه عزیزانت را میبینی و خودت همچنان زنده میمانی. خب چرا از اول فرض را این گذاشتهای که فقط تو نامیرا هستی؟ اگر نامیرایی امکانپذیر باشد، چه دلیلی داریم که همه انسانها نامیرا نباشند؟ اتفاقاً در جهانی که همه نامیرا هستند، بخش بزرگی از این استدلال اساساً موضوعیتش را از دست میدهد.
یا میگویند اگر انسان بداند قرار است برای همیشه زنده باشد، دیگر هیچ کاری را جدی نمیگیرد و همهچیز را به فردا موکول میکند. واقعاً این شد دلیل؟ اولاً خب بکند! چه اشکالی دارد؟ اگر هزار سال وقت داری و صد سالش را هم اهمالکاری میکنی، هنوز نهصد سال دیگر وقت داری. ثانیاً از کجا معلوم نامیرایی الزاماً انسان را اهمالکار میکند؟ آیا از انجمن دراکولاها نظرسنجی کردهایم که بدانیم موجود نامیرا دقیقاً چه سبک زندگیای دارد؟
و سوم اینکه مگر همین زندگی میراوار ما آنقدرها هم نعمت عظیمی است که مرگ را نقطه مقابل یک نعمت بدانیم؟ بخش قابل توجهی از عمرمان خوابیم، بخش دیگری صرف غذا خوردن، دستشویی رفتن، بیماری، رفتوآمد، کارهای روزمره و انواع مسخرهبازیهای دیگر میشود و از همین زمان محدود هم مقدار زیادی را صرف نگرانی درباره تمام شدنش میکنیم. اگر کسی چند صد سال بیشتر زندگی کند و در این مدت فرصت پیدا کند بیشتر بیاموزد، بیشتر خلق کند، بیشتر تجربه کند و بیشتر به کار دیگران بیاید، دقیقاً کجای این قضیه مصیبت است؟
حتی یک نکته بامزهتر هم وجود دارد: اگر روزی نامیرا شدم و بعد از پنج هزار سال احساس کردم دیگر واقعاً بس است، خب میتوانم بمیرم. مرگ که قرار نیست از من اجازه بگیرد. نامیرایی، اگر معنایش صرفاً ناتوانی از مردن به صورت طبیعی باشد، لزوماً به معنای اجبار به زندگی ابدی نیست. میتوانی هر وقت واقعاً به این نتیجه رسیدی که به اندازه کافی زندگی کردهای، زندگیات را تمام کنی.
بنابراین من نمیگویم نامیرایی حتماً نعمت است یا مرگ حتماً شر. حرفم فقط این است که این مدح و ثنای عجیبوغریب مرگ و بدگویی از نامیرایی، آنهم با چند استدلال دمدستی درباره «قدر زندگی» و «اهمالکاری»، چندان قانعکننده نیست.
اگر انتخابی در کار باشد، من شخصاً ترجیح میدهم اول نامیرایی را امتحان کنم؛ اگر خوشم نیامد، بعداً درباره نعمت بودن مرگ تصمیم میگیرم.
تازگی میبینم بعضیها، احتمالاً تحت تأثیر «همه میمیرند» سیمون دوبووار، به این باور رسیدهاند که مرگ نعمت است و اگر قرار بود تا ابد زنده باشیم، چه فاجعهای میشد؛ قدر زندگی را نمیدانستیم، همهچیز را به تعویق میانداختیم، عزیزانمان را از دست میدادیم و هزار و یک مصیبت دیگر. راستش را بخواهید من اساساً این حرفها را چندان جدی نمیگیرم.
اول اینکه این حرفها کمی مصداق همان حکایت معروف «گربه دستش به گوشت نمیرسه، میگه بو میده» است. ما انسانها امکان نامیرایی نداریم، پس نشستهایم و برای خودمان فضیلتهایی درباره مرگ ساختهایم و از زندگی کوتاه تعریف میکنیم؛ بعد هم اگر کسی از نامیرایی حرف بزند، فوری میگوییم «نه، چه چیز وحشتناکی!» خب طبیعی است که آدم وقتی چیزی را نمیتواند داشته باشد، برای نداشتنش فلسفه هم تولید کند.
دوم اینکه بسیاری از استدلالهایی که علیه نامیرایی آورده میشود، با کمی دقت فرو میریزند. مثلاً میگویند اگر نامیرا باشی، مرگ همه عزیزانت را میبینی و خودت همچنان زنده میمانی. خب چرا از اول فرض را این گذاشتهای که فقط تو نامیرا هستی؟ اگر نامیرایی امکانپذیر باشد، چه دلیلی داریم که همه انسانها نامیرا نباشند؟ اتفاقاً در جهانی که همه نامیرا هستند، بخش بزرگی از این استدلال اساساً موضوعیتش را از دست میدهد.
یا میگویند اگر انسان بداند قرار است برای همیشه زنده باشد، دیگر هیچ کاری را جدی نمیگیرد و همهچیز را به فردا موکول میکند. واقعاً این شد دلیل؟ اولاً خب بکند! چه اشکالی دارد؟ اگر هزار سال وقت داری و صد سالش را هم اهمالکاری میکنی، هنوز نهصد سال دیگر وقت داری. ثانیاً از کجا معلوم نامیرایی الزاماً انسان را اهمالکار میکند؟ آیا از انجمن دراکولاها نظرسنجی کردهایم که بدانیم موجود نامیرا دقیقاً چه سبک زندگیای دارد؟
و سوم اینکه مگر همین زندگی میراوار ما آنقدرها هم نعمت عظیمی است که مرگ را نقطه مقابل یک نعمت بدانیم؟ بخش قابل توجهی از عمرمان خوابیم، بخش دیگری صرف غذا خوردن، دستشویی رفتن، بیماری، رفتوآمد، کارهای روزمره و انواع مسخرهبازیهای دیگر میشود و از همین زمان محدود هم مقدار زیادی را صرف نگرانی درباره تمام شدنش میکنیم. اگر کسی چند صد سال بیشتر زندگی کند و در این مدت فرصت پیدا کند بیشتر بیاموزد، بیشتر خلق کند، بیشتر تجربه کند و بیشتر به کار دیگران بیاید، دقیقاً کجای این قضیه مصیبت است؟
حتی یک نکته بامزهتر هم وجود دارد: اگر روزی نامیرا شدم و بعد از پنج هزار سال احساس کردم دیگر واقعاً بس است، خب میتوانم بمیرم. مرگ که قرار نیست از من اجازه بگیرد. نامیرایی، اگر معنایش صرفاً ناتوانی از مردن به صورت طبیعی باشد، لزوماً به معنای اجبار به زندگی ابدی نیست. میتوانی هر وقت واقعاً به این نتیجه رسیدی که به اندازه کافی زندگی کردهای، زندگیات را تمام کنی.
بنابراین من نمیگویم نامیرایی حتماً نعمت است یا مرگ حتماً شر. حرفم فقط این است که این مدح و ثنای عجیبوغریب مرگ و بدگویی از نامیرایی، آنهم با چند استدلال دمدستی درباره «قدر زندگی» و «اهمالکاری»، چندان قانعکننده نیست.
اگر انتخابی در کار باشد، من شخصاً ترجیح میدهم اول نامیرایی را امتحان کنم؛ اگر خوشم نیامد، بعداً درباره نعمت بودن مرگ تصمیم میگیرم.
سه ساعت دیگه باید برای رفتن به این دوره/مدرسهی IPM بیدار شم و راه بیفتم برم. که البته هنوز خوابم نبرده.
داشتم با خودم فکر میکردم که برای چی اصلاً ثبتنام کردم، در حالی که نه در موضوعی که قراره راجع بهش صحبت بشه تخصصی دارم و نه علاقهای. که حالا بخوام مجبور هم شم که برم. وضعیت طوریه که فقط برای زمان استراحت و ناهارش کنجکاوم و انگیزه دارم.
این هم گویا کارِ روزگاره که باعث میشه آدم از این مدل کارها بکنه با وقت و زمانش و مثلاً بره برای یک همچین چیزی ثبتنام کنه.
به هر حال امیدوارم حداقل یک همصحبتی اونجا پیدا بشه که بشه دو کلمه باهاش حرف زد.
داشتم با خودم فکر میکردم که برای چی اصلاً ثبتنام کردم، در حالی که نه در موضوعی که قراره راجع بهش صحبت بشه تخصصی دارم و نه علاقهای. که حالا بخوام مجبور هم شم که برم. وضعیت طوریه که فقط برای زمان استراحت و ناهارش کنجکاوم و انگیزه دارم.
این هم گویا کارِ روزگاره که باعث میشه آدم از این مدل کارها بکنه با وقت و زمانش و مثلاً بره برای یک همچین چیزی ثبتنام کنه.
به هر حال امیدوارم حداقل یک همصحبتی اونجا پیدا بشه که بشه دو کلمه باهاش حرف زد.
فلسفه، تلگرام و چند خط حرف مفت
امروز خیلی یکهو به ذهنم رسید که منی که بهقولی یک تریبون، هرچند کوچک، دارم و در آن یادداشت مینویسم و میگذارم و بالاخره عدهای میبینند، بعضی میخوانند، بعضی نمیخوانند و بعضی هم لابد همان اول رد میشوند، آیا نباید بهعنوان دانشجوی فلسفه مطالب فلسفی جدیتر و تخصصیتری بنویسم؟
یا همین کاری که الان میکنم را ادامه بدهم؛ همین یادداشتها و ضدیادداشتهای کوتاه و همهفهمی که اغلب ایدهشان نه حاصل چند ساعت فکر و مطالعه، که جرقهای است که یکهو در ذهنم میزند و بعد تصمیم میگیرم دربارهاش چند خط بنویسم.
حقیقتش اگر بخواهم خودم انتخاب کنم، نمیدانم کدام را باید انتخاب کنم.
گزینهی اول، یعنی نوشتن مطالب تخصصی فلسفی، برای خودم چندان قابل دفاع نیست. نه اینکه فکر کنم فلسفه بد است یا نوشتن دربارهاش بیفایده؛ مسئله این است که دقیقاً نمیدانم یک متن تلگرامی تخصصی فلسفی قرار است چه مشکلی را حل کند. با چند پاراگراف دربارهی معرفتشناسی، شکاکیت یا هر چیز دیگری، نه مسئلهای حل میشود، نه لزوماً چیزی فهمیده میشود. تازه من هم قرار نیست در این نوشتهها مقالهی علمی بنویسم؛ نه رفرنس میدهم، نه منابع را بهطور جدی معرفی میکنم و نه اصلاً مطمئنم هر چیزی که میگویم درست است. حتی اگر منبع و رفرنس هم بدهم، باز بعید میدانم ناگهان از یاوهگویی به پژوهش فلسفی تبدیل شود.
از آن طرف، این یادداشتهایی که الان مینویسم هم چندان وضعیت بهتری ندارند. اینها هم معمولاً نه آنقدر دقیقاند که بشود اسمشان را نوشتهی فلسفی گذاشت، نه آنقدر منسجم که بشود ازشان چیزی بیشتر از یک پارهجستار نصفهونیمه ساخت. یک فکر میآید، چند دقیقه یا چند ساعت دورش میچرخم، چند خط مینویسم و تمام. نه قرار است چیزی را اثبات کند، نه قرار است مسئلهای را برای همیشه روشن کند.
پس ظاهراً هر دو گزینه یک ایرادی دارند و هیچکدام هم قرار نیست جهان را نجات بدهند.
حالا اینکه اصلاً قرار بوده این صفحه چه باشد، باید چه باشد و در نهایت چه خواهد شد را نمیدانم. شاید هم اساساً اهمیتی نداشته باشد. فعلاً تصمیم میگیرم همینطور الله بختکی و الکیالکی جلو بروم؛ هر وقت چیزی به ذهنم رسید بنویسم، هر وقت هم نرسید ننویسم. شاید بعدها فهمیدم باید چه کار میکردم.
فعلاً همین.
امروز خیلی یکهو به ذهنم رسید که منی که بهقولی یک تریبون، هرچند کوچک، دارم و در آن یادداشت مینویسم و میگذارم و بالاخره عدهای میبینند، بعضی میخوانند، بعضی نمیخوانند و بعضی هم لابد همان اول رد میشوند، آیا نباید بهعنوان دانشجوی فلسفه مطالب فلسفی جدیتر و تخصصیتری بنویسم؟
یا همین کاری که الان میکنم را ادامه بدهم؛ همین یادداشتها و ضدیادداشتهای کوتاه و همهفهمی که اغلب ایدهشان نه حاصل چند ساعت فکر و مطالعه، که جرقهای است که یکهو در ذهنم میزند و بعد تصمیم میگیرم دربارهاش چند خط بنویسم.
حقیقتش اگر بخواهم خودم انتخاب کنم، نمیدانم کدام را باید انتخاب کنم.
گزینهی اول، یعنی نوشتن مطالب تخصصی فلسفی، برای خودم چندان قابل دفاع نیست. نه اینکه فکر کنم فلسفه بد است یا نوشتن دربارهاش بیفایده؛ مسئله این است که دقیقاً نمیدانم یک متن تلگرامی تخصصی فلسفی قرار است چه مشکلی را حل کند. با چند پاراگراف دربارهی معرفتشناسی، شکاکیت یا هر چیز دیگری، نه مسئلهای حل میشود، نه لزوماً چیزی فهمیده میشود. تازه من هم قرار نیست در این نوشتهها مقالهی علمی بنویسم؛ نه رفرنس میدهم، نه منابع را بهطور جدی معرفی میکنم و نه اصلاً مطمئنم هر چیزی که میگویم درست است. حتی اگر منبع و رفرنس هم بدهم، باز بعید میدانم ناگهان از یاوهگویی به پژوهش فلسفی تبدیل شود.
از آن طرف، این یادداشتهایی که الان مینویسم هم چندان وضعیت بهتری ندارند. اینها هم معمولاً نه آنقدر دقیقاند که بشود اسمشان را نوشتهی فلسفی گذاشت، نه آنقدر منسجم که بشود ازشان چیزی بیشتر از یک پارهجستار نصفهونیمه ساخت. یک فکر میآید، چند دقیقه یا چند ساعت دورش میچرخم، چند خط مینویسم و تمام. نه قرار است چیزی را اثبات کند، نه قرار است مسئلهای را برای همیشه روشن کند.
پس ظاهراً هر دو گزینه یک ایرادی دارند و هیچکدام هم قرار نیست جهان را نجات بدهند.
حالا اینکه اصلاً قرار بوده این صفحه چه باشد، باید چه باشد و در نهایت چه خواهد شد را نمیدانم. شاید هم اساساً اهمیتی نداشته باشد. فعلاً تصمیم میگیرم همینطور الله بختکی و الکیالکی جلو بروم؛ هر وقت چیزی به ذهنم رسید بنویسم، هر وقت هم نرسید ننویسم. شاید بعدها فهمیدم باید چه کار میکردم.
فعلاً همین.