𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
191 subscribers
116 photos
14 videos
10 files
16 links
Download Telegram
مهتران جهان همه مردند
مرگ را سر همه فرو کردند

زیر خاک اندرون شدند آنان
که همه کوشک‌ها برآوردند

از هزاران هزار نعمت و ناز
نه به آخر به جز کفن بردند؟

بود از نعمت آن چه پوشیدند
و آن چه دادند و آن چه را خوردند


- رودکی
مجلس شورای تلگرام

این روزها اگر سری به تلگرام بزنیم، تقریباً هر کانالی تبدیل شده به یک اتاق فکر سیاسی. یکی دارد ایدئولوژی‌ها را نقد می‌کند، یکی از لیبرالیسم می‌گوید، یکی از سوسیالیسم، یکی از فاشیسم، یکی هم لابد از چیزی که من اسمش را نشنیده‌ام و هیچ تصوری ندارم چیست. یکی تحلیل می‌کند که فلان تصمیم دولت از کجا آمده، یکی آینده‌ی حکومت را پیش‌بینی می‌کند و یکی هم با قطعیت توضیح می‌دهد که اگر فلان اتفاق بیفتد، فلان اتفاق بعدش حتماً خواهد افتاد.
جالب اینجاست که تقریباً هیچ‌کس با دیگری موافق نیست. هرکس در جزیره‌ی خودش نشسته، برای خودش دستگاه نظری ساخته و با چند نفر دیگر که تقریباً مثل خودش فکر می‌کنند درباره‌ی سرنوشت کشور بحث می‌کند. بعد هم همه با جدیت و حرارت درباره‌ی چیزی حرف می‌زنند که در نهایت هیچ‌کدامشان، دست‌کم به شکل مستقیم، هیچ نقشی در تعیینش ندارند. و اینجاست که من واقعاً نمی‌فهمم چرا این‌قدر باید حرص خورد. نه اینکه سیاست مهم نیست. اما فرض کنیم امروز سه ساعت وقت گذاشتیم و فهمیدیم فلان تصمیم سیاسی چه ریشه‌ای در فلان ایدئولوژی دارد. فهمیدیم لیبرالیسم چه می‌گوید و سوسیالیسم چه می‌گوید. فهمیدیم فلان سیاست اقتصادی چه پیامدهایی دارد و فلان جریان سیاسی چه تفاوتی با جریان دیگر دارد. خیلی هم خوب. آگاهی پیدا کردیم. اما بعدش چه؟ در نهایت فردا صبح باید بیدار شویم، برویم دانشگاه، واحدهایمان را پاس کنیم، مقاله‌ای بنویسیم، کتابی بخوانیم، فیلمی ببینیم، با دوستی بیرون برویم، عاشق شویم، حوصله‌مان سر برود، پول دربیاوریم یا نیاوریم، و یک جوری این چند سال زندگی را بگذرانیم. دلار گران می‌شود و ما کاری از دستمان برنمی‌آید. دولت تصمیمی می‌گیرد و ما کاری از دستمان برنمی‌آید. یک سیاست اجرا می‌شود یا نمی‌شود و ما باز هم کاری از دستمان برنمی‌آید. بعد می‌نشینیم و گلوی خودمان را پاره می‌کنیم که فلان ایده درست است و فلان ایده غلط.
به طرز عجیبی در فضای سیاسی امروز، تحلیل‌کردن خودش تبدیل به نوعی کنش سیاسی خیالی شده است. آدم احساس می‌کند چون درباره‌ی سیاست حرف می‌زند، پس دارد کاری می‌کند. چون درباره‌ی یک تصمیم سیاسی آگاهی دارد، پس حتماً در آن تصمیم دخیل است. چون می‌تواند توضیح دهد چرا فلان اتفاق افتاد، احساس می‌کند از اتفاق فاصله گرفته و بر آن مسلط شده است. در حالی که ممکن است هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
ممکن است فقط چند ساعت از زندگی‌مان را صرف این کرده باشیم که برای هم توضیح بدهیم چرا دنیا آن‌طور که باید نیست. و شاید این مسئله در مورد خیلی از ما صادق باشد. ما در کامیونیتی‌های کوچک خودمان نشسته‌ایم؛ چند نفر کتاب‌خوان، چند نفر دانشجو، چند نفر روشنفکر، چند نفر مخالف، چند نفر موافق. برای هم تحلیل می‌نویسیم و برای هم می‌فرستیم و در نهایت هم تقریباً همه‌ی کسانی که این تحلیل‌ها را می‌خوانند از قبل کم‌وبیش هم‌نظر خودمان بوده‌اند. یعنی نه حاکمیت آن را می‌خواند، نه سیاست‌گذار، نه کسی که قرار است تصمیم بگیرد. ما نشستیم و تنها همدیگر را قانع می‌کنیم. سؤال اینجاست که این فهمیدن قرار است کجا تمام شود؟ اگر قرار باشد سیاست فقط تبدیل شود به مصرف روزانه‌ی اضطراب، به اینکه صبح چشم باز کنیم ببینیم امروز چه اتفاق سیاسی دیگری افتاده، ظهر درباره‌اش تحلیل بخوانیم و شب با چند نفر بحث کنیم، دیگر دقیقاً چه چیزی به زندگی‌مان اضافه شده؟
گاهی فکر می‌کنم ما حتی از بی‌قدرتی خودمان هم یک هویت ساخته‌ایم. هویت آدمی که «در جریان است». کسی که می‌داند فلان اتفاق چرا افتاد. می‌داند فلان جناح چه می‌خواهد. می‌داند اقتصاد به کجا می‌رود. می‌داند آینده چه خواهد شد. و اگر از او بپرسی خب حالا با این دانستن چه می‌کنی، احتمالاً دوباره یک تحلیل دیگر برایت دارد.
یکی از دشوارترین کارها این است که آدم بپذیرد همیشه قرار نیست کاری از دستش بربیاید. و این پذیرش البته به معنای بی‌تفاوتی نیست. اتفاقاً شاید باید سیاسی باشیم دقیقاً به این دلیل که سیاست روی زندگی ما اثر می‌گذارد. اما سیاسی‌بودن با سیاسی‌حرف‌زدن فرق دارد. و حتی با سیاسی‌بودنِ دائمی هم فرق دارد.
شاید لازم نباشد هر روز درباره‌ی آینده‌ی کشور تحلیل داشته باشیم. شاید لازم نباشد در هر بحثی طرف یکی ایسم‌ها را بگیریم. شاید گاهی کافی باشد بفهمیم چه اتفاقی دارد می‌افتد، بعد برگردیم سر زندگی خودمان. چون سیاست قرار نیست تمام زندگی ما باشد. سیاست قرار است فقط یکی از چیزهایی باشد که باید درباره‌اش بدانیم تا بفهمیم در چه جهانی داریم زندگی می‌کنیم. و بعد، برخلاف تمام کسانی که هر روز برایمان توضیح می‌دهند دنیا به کدام سمت می‌رود، یک سؤال ساده از خودمان بپرسیم:

«خب که چی؟»

اگر جوابی برایش نداریم، شاید بد نباشد گوشی را بگذاریم کنار و برویم سراغ زندگی‌مان.
ما که خاک پایتان هستیم

خیلی وقت است که باب شده اهل علم و هنر، مخصوصاً وقتی به جایگاه و شهرتی رسیده‌اند، در گفت‌وگوها و سخنرانی‌ها ناگهان ژست تواضع بگیرند. استاد دانشگاهی که سی سال پژوهش کرده، ده‌ها مقاله نوشته و چندین نسل دانشجو داشته، با لحنی مغموم و شاعرانه می‌گوید: «ما که چیزی بلد نیستیم»، «هرچه می‌دانیم بسیار اندک است»، «ما فقط چراغ کوچکی در این ظلمت بی‌کرانیم» و از این قبیل حرف‌ها.
من با خودِ تواضع مشکلی ندارم؛ با تواضع تصنعی مشکل دارم. چون این مدل تواضع، خیلی وقت‌ها بیشتر به دروغ شبیه است تا حقیقت.
بله، اگر مقیاسمان کل تاریخ معرفت یا تمام آن چیزی باشد که می‌توان درباره جهان دانست، علم هرکدام از ما تقریباً هیچ است. اما مگر قرار است خودمان را با خدا یا کل هستی مقایسه کنیم؟ ما دنبال کمال مطلق نیستیم. در مقیاس انسانی، کسی که سی سال از عمرش را صرف پژوهش در یک حوزه کرده، طبیعتاً خیلی بیشتر از من و بسیاری از آدم‌های اطرافش در آن حوزه می‌داند. چه اشکالی دارد این را صریح بگوید؟ چرا باید بعد از سی سال تحقیق، در جمعی بنشیند و با حالت فروتنانه‌ای بگوید: «ما که چیزی نیستیم؟»
اتفاقاً بخش آزاردهنده‌تر ماجرا اینجاست که این تواضع معمولاً فقط تا وقتی ادامه دارد که کسی حرف آن فرد را نقد نکرده باشد. کافی است یک نفر واقعاً با بخشی از ادعای او مخالفت کند؛ ناگهان آن «هیچ‌چیز نمی‌دانم» تبدیل می‌شود به هیولایی حق‌به‌جانب که فریاد می‌زند: «تو اصلاً نمی‌فهمی! من سی سال است روی این موضوع کار می‌کنم!» خب، بالاخره کدام‌یک؟
اگر واقعاً چیزی نمی‌دانیم، پس چرا با کوچک‌ترین نقدی چنان از برج عاج دانشمان دفاع می‌کنیم؟ و اگر می‌دانیم، چرا آن نمایش غم‌انگیزِ «ما هیچ نمی‌دانیم» را اجرا می‌کنیم؟
به نظرم هیچ فضیلتی در این ابهام نیست. اگر کسی چیزی را بلد است، خیلی ساده بگوید: بلدم. اگر بلد نیست، بگوید: نمی‌دانم. اتفاقاً همین صداقت، از هزار جمله شاعرانه درباره کوچکی انسان در برابر عظمت هستی، متواضعانه‌تر است.
لازم نیست برای نشان دادن فروتنی، خودمان را کوچک کنیم. گاهی راست گفتن درباره چیزی که می‌دانیم، از هزار بار گفتنِ «ما که چیزی نیستیم» شریف‌تر است.
پاسخی به نوشته‌ی «زنی میانِ خاکستر» در باب یادداشت «فضیلتِ کاغذی»

جدا از پاسخی که قرار است در زیر بیاید، گمان می‌کنم برای ایشان، به عنوان پاسخ، همان یادداشت «ملتِ بی‌سرانه» که قبلاً منتشر کرده بودم کافی باشد. ولی خب به هر حال تصمیم گرفتم پاسخی مستقیم بدهم.

راستش فکر می‌کنم این نقد، بیش از آنکه به حرف اصلی آن یادداشت پاسخ بدهد، با چیزی درگیر شده که من نگفته بودم.
من نگفته بودم کتاب نخوانیم، کتاب‌خوانی بد است، یا آدم‌هایی که کتاب می‌خوانند را باید سرزنش کرد. حرفم خیلی ساده‌تر بود: کتاب خواندن، صرفاً به دلیل کتاب بودنش، فضیلت نیست. این دو گزاره را نباید با هم اشتباه گرفت.
اینکه سرانه‌ی مطالعه پایین است و تعداد کسانی که کتاب می‌خوانند کم است، دلیل نمی‌شود هر نوع نقدی به فرهنگ کتاب‌خوانی را کنار بگذاریم. اتفاقاً می‌شود هم‌زمان معتقد بود که کاش آدم‌های بیشتری کتاب بخوانند و معتقد بود که کتاب‌خواندن به‌خودی‌خود نشانه‌ی فرهیختگی، عمق یا برتری اخلاقی نیست. هیچ تناقضی میان این دو وجود ندارد.
حتی مثال «املای کلمات را یاد می‌دهد» هم در واقع به اصل حرف من مربوط نیست. بله، ممکن است خواندن یک کتاب دایره‌ی واژگان آدم را بیشتر کند، اطلاعاتی به او بدهد یا حتی املای کلماتش را بهتر کند. منظور من این نبود که خواندن هیچ اثر قابل تصوری روی آدم ندارد. بحث بر سر چیز دیگری بود: اینکه از صرفِ خواندن نمی‌توان فضیلت استخراج کرد. همان‌طور که از صرفِ فیلم دیدن، موسیقی گوش دادن یا حتی دانشگاه رفتن نمی‌توان نتیجه گرفت که آدم حتماً عمیق‌تر، باهوش‌تر یا بهتر شده است.
اتفاقاً مسئله‌ی اصلی آن یادداشت همین بود که کتاب در فرهنگ ما گاهی از یک شیء فرهنگی به یک نشانه‌ی منزلت تبدیل می‌شود. پیش از آنکه بدانیم چه خوانده شده، چرا خوانده شده و از آن چه فهمیده شده، خودِ کتاب روی میز و عکس آن در کنار فنجان قهوه می‌تواند تصویری از «فرهیختگی» تولید کند. من با خودِ کتاب مشکلی ندارم؛ با تبدیل کردن کتاب به فضیلت مشکل دارم.
و البته یک سؤال جدی در نقد مطرح شده که به نظرم ارزش فکر کردن دارد: آیا در جامعه‌ای که کتاب‌خوانی کم است، چنین حرف‌هایی ممکن است به دلسرد شدن همان عده‌ی اندکی که کتاب می‌خوانند منجر شود؟ این نگرانی قابل فهم است. اما این دیگر نقدی درباره‌ی پیامد احتمالی حرف است، نه ردّ خود استدلال. اینکه عده‌ای کم کتاب می‌خوانند، به این معنا نیست که باید کتاب را از دایره‌ی نقد بیرون ببریم.
اتفاقاً شاید اگر واقعاً نگران فرهنگ کتاب‌خوانی هستیم، بهتر باشد از خودمان بپرسیم چه نوع کتاب‌خوانی‌ای را داریم ترویج می‌کنیم؟ خواندن برای فهمیدن، فکر کردن و تغییر کردن، یا صرفاً خواندن برای اینکه بتوانیم بگوییم «من کتاب می‌خوانم»؟
مسئله‌ی من از ابتدا دومی بود. اگر قرار باشد کتاب‌خوانی تبدیل به ژست دیگری برای اثبات فرهیختگی شود، شاید لازم باشد به‌جای تقدیس کتاب، کمی هم درباره‌ی نسبت آدم با آنچه می‌خواند حرف بزنیم.
من و حافظ
یک اعتراف کوچک


خیلی ساده بخواهم در یک جمله بگویم: من از حافظ خوشم نمی‌آید. با حافظ حال نمی‌کنم. و این جمله دقیقاً همین معنی را می‌دهد؛ نه بیشتر.
اینکه من از حافظ خوشم نمی‌آید، به این معنا نیست که حافظ شاعر بدی است. اصلاً من وارد این بحث نمی‌شوم که حافظ شاعر خوبی است یا بدی، درجه‌یک است یا درجه‌ دو، چون این‌ها بحث دیگری است و من اساساً ادعای تخصص در تعیین «خوبی و بدی» شاعران ندارم. اما اینکه از چیزی خوشم می‌آید یا نه، دیگر به نظرم احتیاج چندانی به تخصص ندارد. آدم می‌تواند به‌طرز کاملاً شهودی بفهمد با چه چیزی ارتباط می‌گیرد و با چه چیزی نه.
من نه قصد توهین به حافظ دارم و نه قصد مدحش. صرفاً با شعرش حال نمی‌کنم. حتی اگر حافظ و من در یک دوره تاریخی زندگی می‌کردیم و مثلاً من گوشه‌ای با دوستم نشسته بودم و حافظ می‌آمد وسط جمع و شروع می‌کرد به حرف زدن، احتمالاً بعد از چند دقیقه در دلم می‌گفتم: «ای بابا، این یارو هم اومد.» نه چون آدم بدی بود؛ صرفاً چون از حرف‌هایش خوشم نمی‌آمد.
البته این را هم بگویم که این حکم را بعد از خواندن صد و خرده‌ای غزل حافظ می‌دهم. ممکن است یکی بگوید صد غزل کم است؛ باید چهارصد غزل می‌خواندی. یکی دیگر بگوید به جای صد غزل، ده غزل را باید عمیق و چندباره می‌خواندی. شاید هم حق با آن‌ها باشد. من واقعاً وارد این دعوا نمی‌شوم. در حد خودم، هم از نظر کمّی و هم کیفی، به اندازه‌ای حافظ خوانده‌ام که بفهمم فعلاً چیزی از این تجربه نصیبم نمی‌شود. و نپسندیدنش هم ظاهراً با خواندن غزل صد و چندم قرار نیست ناگهان اتفاق بیفتد.
پیرو همان یادداشت «زندگی در دیکتاتوریِ داستایوسکی»، گفتم این نظریه نامحبوب و این سلیقه شخصی را هم با شما در میان بگذارم؛ شاید بد نباشد حداقل نام یک نفر در این مملکت ثبت شده باشد که بگوید: من حافظ دوست ندارم.
مثلاً می‌خوانم:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

و واقعاً چند ثانیه با قیافه‌ای پوکر به صفحه نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم: جان؟!
این نه لزوماً به این معنی است که شعر بی‌معنی است، نه اینکه من توان فهمش را ندارم، نه حتی اینکه شعر بدی است. فقط من نمی‌توانم آن لذتی را که ظاهراً قرار است از این تصاویر و ترکیبات و استعاره‌ها ببرم، پیدا کنم. شعر حافظ را می‌خوانم و اغلب واکنشم چیزی شبیه نگاه کردن به یک صفحه سفید است.
اصلاً مسئله فقط پیچیدگی یا معنای شعر نیست. خودِ جنس حرف زدن حافظ هم با سلیقه من جور نیست. از آن کرشمه‌ها، ناز و اداها، قربان‌صدقه رفتن‌ها و این همه عشق و معشوق و طنازی که مدام در شعرش می‌چرخد، خوشم نمی‌آید. انگار یک جور لحن و جهان شعری دارد که هرچقدر هم که به آن نگاه می‌کنم، نمی‌توانم با آن رفیق شوم.
و دوباره تأکید می‌کنم: حافظ احتمالاً شاعر درجه‌ یکی است؛ یکی از مهم‌ترین و ماندگارترین شاعران زبان فارسی و یکی از نمادهای هویت شعری ما ایرانی‌ها. این‌ها را هم اصلاً انکار نمی‌کنم. ممکن است همه این‌ها درست باشد و در عین حال من از شعر حافظ لذت نبرم.
این دو گزاره هیچ تناقضی با هم ندارند.
حافظ می‌تواند حافظ باشد، با تمام عظمت تاریخی و ادبی‌اش؛ و من هم می‌توانم خیلی ساده بگویم:
ببخشید حافظ، ولی باهات حال نمی‌کنم.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
#LOL
خاقانی اگرچه در سخن مردوش است
در دست مخنثان عجب دستخوش است

خود هر هنری که مرد ازو زهرچش است
انگشت نمای نیست، انگشت‌کش است

- خاقانی
گاهی اوقات می‌روم و تاریخ روز را نگاه می‌کنم و بعد می‌روم ببینم در چنین روزی چه کسانی به دنیا آمده‌اند یا مرده‌اند. کار تفریحی جالبی‌ست؛ انگار تقویم را ورق می‌زنی و هر بار به چند اسم از گذشته برمی‌خوری.

از قضا دیدم امروز، ۲۴ اوت، روز تولد تئودور دوبوآ، موسیقیدان و ارگانیست فرانسوی، است. دوبوآ در ۱۸۳۷ به دنیا آمد و از چهره‌های مهم موسیقی فرانسه در اواخر قرن نوزدهم بود. در کنسرواتوار پاریس تحصیل کرد، در سال ۱۸۶۱ جایزه‌ی بزرگ رم را برد و بعدها هم ارگانیست کلیسای مادلن و مدیر کنسرواتوار پاریس شد. بیش از پانصد اثر از او به جا مانده؛ از موسیقی ارگ و پیانو گرفته تا آثار ارکسترال، اپرا و موسیقی مذهبی.

و این‌طور می‌شود که یک نگاه بی‌هدف به تاریخ روز، آدم را می‌رساند به فردی آشنا یا ناآشنا.
دادگاهِ ناکارآمدِ استدلال

من اصولاً با هیچ باور و اعتقاد دینی‌ای مشکلی ندارم. هر کسی با توجه به محیط، تربیت، جغرافیا، فرهنگ، خانواده و هزار عامل دیگر به دینی رسیده یا دینی برایش انتخاب شده است. با هر دو حالت هم مشکلی ندارم. اگر کسی می‌خواهد به خدای ادیان ابراهیمی باور داشته باشد، زئوس را بپرستد یا اصلاً به هر امر دیگری ایمان داشته باشد، تا وقتی در فضای شخصی و فکری خودش است، مسئله‌ای نیست.
مشکل من دقیقاً از جایی شروع می‌شود که فرد مؤمن می‌خواهد اعتقاد و ایمان خودش را «مستدل» کند؛ یعنی از یک باور دینی شخصی عبور کند و برای درست‌ بودن آن، استدلال فلسفی اقامه کند. به نظرم اینجا اساساً چیزی را به عهده‌ی استدلال گذاشته‌ایم که توان انجامش را ندارد.
من نمی‌گویم کسی نباید ایمان داشته باشد؛ می‌گویم ایمان را مجبور نکنیم تبدیل به برهان شود. اگر کسی از درون، به هر دلیلی، خدا یا معاد را باور دارد، مسئله‌ای نیست. اما وقتی می‌خواهد با چند مقدمه و نتیجه‌گیری منطقی وجود خدا را اثبات کند یا واقعیت معاد را نتیجه بگیرد، وارد زمینی می‌شود که به نظرم در آن پیروزی چندانی ممکن نیست. همان‌قدر که استدلال قانع‌کننده‌ای برای اثبات قطعی خدا و معاد نداریم، استدلال قانع‌کننده‌ای هم برای اثبات قطعی نبودنشان نداریم. در نهایت، چیزی باقی می‌ماند که نمی‌توان آن را با استدلال به معنای دقیق کلمه به دیگری تحمیل کرد.
مسئله اینجاست که وقتی پای استدلال را به میان می‌کشیم، دیگر نمی‌توانیم فقط از نتایج مطلوب خودمان استفاده کنیم. باید تا انتهای استدلال برویم؛ و معمولاً هرچه جلوتر می‌رویم، اختلاف در مقدمات، تعریف‌ها، معیارهای عقلانیت و پیش‌فرض‌ها بیشتر خودش را نشان می‌دهد. آن‌وقت همان چیزی که قرار بود ایمان را مستحکم کند، شروع می‌کند به ساختن مسئله‌های تازه و گاهی حتی تناقض‌های تازه.
به نظرم دین، اگر قرار است ایمان باشد، دقیقاً در جایی معنا پیدا می‌کند که دیگر نمی‌توان همه‌چیز را به استدلال سپرد. ایمان را می‌شود داشت، درباره‌اش حرف زد، تجربه‌اش کرد و حتی از آن دفاع کرد؛ اما نمی‌شود انتظار داشت برای هر جزء آن یک برهان قاطع پیدا شود.
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

_سعدی
این‌ها همه برای چه؟
(سوالی از شما خوانندگان)


مدتی است یک سؤال سمج افتاده به جانم و هرچه سعی می‌کنم بی‌خیالش شوم، دوباره از یک گوشه سر و کله‌اش پیدا می‌شود: آیا واقعاً من، به‌عنوان یک آدم مشخص با یک زندگی مشخص، لازم است چیزی درباره‌ی سیاست و جامعه و فلسفه‌ی سیاسی و جامعه‌شناسی بدانم؟
منظورم صرفاً این نیست که اخبار روز را دنبال کنم. منظورم این چیزهاست: اینکه انقلاب‌ها اصلاً چطور شکل می‌گیرند، دولت و حاکمیت چه وظیفه‌ای دارند، یک ایدئولوژی چطور وارد زندگی روزمره‌ی مردم می‌شود، چرا بعضی نظام‌های سیاسی دوام می‌آورند و بعضی فرو می‌پاشند، نهادهای اجتماعی چطور شکل می‌گیرند، قدرت چطور میان آدم‌ها توزیع می‌شود و اصلاً چرا یک جامعه به این شکلی که هست درآمده و نه به شکل دیگری.
مسئله اینجاست که من اساساً علاقه‌ی چندانی به این موضوعات ندارم. نه اینکه فکر کنم بی‌اهمیت‌اند یا آدم نباید درباره‌شان چیزی بداند؛ فقط واقعاً کششی برای خواندنشان در خودم احساس نمی‌کنم. از طرف دیگر، گاهی فکر می‌کنم این حوزه‌ها یک جور چاه بی‌انتها هستند. امروز یک کتاب درباره‌ی انقلاب می‌خوانی، فردا ده کتاب دیگر درباره‌اش نوشته می‌شود؛ یک نظریه را می‌فهمی، چند نظریه‌ی دیگر از راه می‌رسند؛ و این ماجرا ظاهراً قرار نیست هیچ‌وقت تمام شود. اگر قرار باشد زندگی‌ام را وقف فهمیدن سیاست و جامعه کنم، اصلاً نقطه‌ی پایانی وجود دارد؟
برای همین سؤال اصلی‌ام شاید خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها باشد: آیا من واقعاً باید درباره‌ی این چیزها مطالعه کنم؟
آیا دانستن اینکه فلان انقلاب چرا رخ داد، فلان ایدئولوژی چه تأثیری بر مردم گذاشت، دولت چه وظایفی دارد یا قدرت سیاسی چطور کار می‌کند، چیزی است که هر آدمی باید بداند؟ یا می‌شود به همه‌ی این‌ها بی‌اعتنا بود و زندگی را خیلی هم خوب و خوش گذراند، بدون اینکه هر چند وقت یک‌بار کتابی درباره‌ی هابز و مارکس و انقلاب فرانسه و دولت مدرن باز کنم؟
شاید مسئله حتی این باشد که آیا ندانستن این چیزها یک جور کمبود است یا فقط یک انتخاب؟ آیا واقعاً چیزی را از زندگی‌ام از دست می‌دهم اگر این حوزه‌ها را جدی دنبال نکنم، یا صرفاً دارم خودم را از یک عالمه بحث بی‌پایان که علاقه‌ای هم بهشان ندارم معاف می‌کنم؟
اگر نظری دارید، واقعاً خوشحال می‌شوم بشنوم. می‌توانید این متن را در چنلتان فوروارد کنید، جوابش را بنویسید، نقدش کنید، باهاش مخالفت کنید یا اصلاً بگویید چرا دارم سؤال اشتباهی می‌پرسم.
می‌خواهم یک‌بار برای همیشه تکلیفم را با این قضیه روشن کنم: بروم سراغ این موضوعات یا بی‌خیالشان شوم؟
شکارهای امروز از انقلاب.
همگی تنها با دویست‌هزار تومان :)
چقدر خوشبختیم که می‌می‌ریم!

تازگی می‌بینم بعضی‌ها، احتمالاً تحت تأثیر «همه می‌میرند» سیمون دوبووار، به این باور رسیده‌اند که مرگ نعمت است و اگر قرار بود تا ابد زنده باشیم، چه فاجعه‌ای می‌شد؛ قدر زندگی را نمی‌دانستیم، همه‌چیز را به تعویق می‌انداختیم، عزیزانمان را از دست می‌دادیم و هزار و یک مصیبت دیگر. راستش را بخواهید من اساساً این حرف‌ها را چندان جدی نمی‌گیرم.
اول اینکه این حرف‌ها کمی مصداق همان حکایت معروف «گربه دستش به گوشت نمی‌رسه، میگه بو میده» است. ما انسان‌ها امکان نامیرایی نداریم، پس نشسته‌ایم و برای خودمان فضیلت‌هایی درباره مرگ ساخته‌ایم و از زندگی کوتاه تعریف می‌کنیم؛ بعد هم اگر کسی از نامیرایی حرف بزند، فوری می‌گوییم «نه، چه چیز وحشتناکی!» خب طبیعی است که آدم وقتی چیزی را نمی‌تواند داشته باشد، برای نداشتنش فلسفه هم تولید کند.
دوم اینکه بسیاری از استدلال‌هایی که علیه نامیرایی آورده می‌شود، با کمی دقت فرو می‌ریزند. مثلاً می‌گویند اگر نامیرا باشی، مرگ همه عزیزانت را می‌بینی و خودت همچنان زنده می‌مانی. خب چرا از اول فرض را این گذاشته‌ای که فقط تو نامیرا هستی؟ اگر نامیرایی امکان‌پذیر باشد، چه دلیلی داریم که همه انسان‌ها نامیرا نباشند؟ اتفاقاً در جهانی که همه نامیرا هستند، بخش بزرگی از این استدلال اساساً موضوعیتش را از دست می‌دهد.
یا می‌گویند اگر انسان بداند قرار است برای همیشه زنده باشد، دیگر هیچ کاری را جدی نمی‌گیرد و همه‌چیز را به فردا موکول می‌کند. واقعاً این شد دلیل؟ اولاً خب بکند! چه اشکالی دارد؟ اگر هزار سال وقت داری و صد سالش را هم اهمال‌کاری می‌کنی، هنوز نهصد سال دیگر وقت داری. ثانیاً از کجا معلوم نامیرایی الزاماً انسان را اهمال‌کار می‌کند؟ آیا از انجمن دراکولاها نظرسنجی کرده‌ایم که بدانیم موجود نامیرا دقیقاً چه سبک زندگی‌ای دارد؟
و سوم اینکه مگر همین زندگی میراوار ما آن‌قدرها هم نعمت عظیمی است که مرگ را نقطه مقابل یک نعمت بدانیم؟ بخش قابل توجهی از عمرمان خوابیم، بخش دیگری صرف غذا خوردن، دستشویی رفتن، بیماری، رفت‌وآمد، کارهای روزمره و انواع مسخره‌بازی‌های دیگر می‌شود و از همین زمان محدود هم مقدار زیادی را صرف نگرانی درباره تمام شدنش می‌کنیم. اگر کسی چند صد سال بیشتر زندگی کند و در این مدت فرصت پیدا کند بیشتر بیاموزد، بیشتر خلق کند، بیشتر تجربه کند و بیشتر به کار دیگران بیاید، دقیقاً کجای این قضیه مصیبت است؟
حتی یک نکته بامزه‌تر هم وجود دارد: اگر روزی نامیرا شدم و بعد از پنج هزار سال احساس کردم دیگر واقعاً بس است، خب می‌توانم بمیرم. مرگ که قرار نیست از من اجازه بگیرد. نامیرایی، اگر معنایش صرفاً ناتوانی از مردن به صورت طبیعی باشد، لزوماً به معنای اجبار به زندگی ابدی نیست. می‌توانی هر وقت واقعاً به این نتیجه رسیدی که به اندازه کافی زندگی کرده‌ای، زندگی‌ات را تمام کنی.
بنابراین من نمی‌گویم نامیرایی حتماً نعمت است یا مرگ حتماً شر. حرفم فقط این است که این مدح و ثنای عجیب‌وغریب مرگ و بدگویی از نامیرایی، آن‌هم با چند استدلال دم‌دستی درباره «قدر زندگی» و «اهمال‌کاری»، چندان قانع‌کننده نیست.
اگر انتخابی در کار باشد، من شخصاً ترجیح می‌دهم اول نامیرایی را امتحان کنم؛ اگر خوشم نیامد، بعداً درباره نعمت بودن مرگ تصمیم می‌گیرم.
سه ساعت دیگه باید برای رفتن به این دوره/مدرسه‌ی IPM بیدار شم و راه بیفتم برم. که البته هنوز خوابم نبرده.
داشتم با خودم فکر می‌کردم که برای چی اصلاً ثبت‌نام کردم، در حالی که نه در موضوعی که قراره راجع بهش صحبت بشه تخصصی دارم و نه علاقه‌ای. که حالا بخوام مجبور هم شم که برم. وضعیت طوریه که فقط برای زمان استراحت و ناهارش کنجکاوم و انگیزه دارم.
این هم گویا کارِ روزگاره که باعث می‌شه آدم از این مدل کارها بکنه با وقت و زمانش و مثلاً بره برای یک همچین چیزی ثبت‌نام کنه.
به هر حال امیدوارم حداقل یک هم‌صحبتی اونجا پیدا بشه که بشه دو کلمه باهاش حرف زد.