𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
191 subscribers
116 photos
14 videos
10 files
16 links
Download Telegram
در پردۀ اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ‌کس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست


- خیام
- The Greatest Gift (1944)
- Written by Philip Van Doren Stern

☆☆☆☆☆
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- The Greatest Gift (1944) - Written by Philip Van Doren Stern ☆☆☆☆☆
از این به بعد، علاوه بر فیلم‌هایی که می‌بینم، فیکشن‌هایی که می‌خوانم را نیز اینجا می‌گذارم و امتیاز می‌دهم.
فضیلتِ کاغذی

این روزها همه‌جا عکس‌هایی می‌بینیم از کتاب و قهوه و چای و کاغذ و دفتر و دستک؛ نه لزوماً از سر پز دادن که «ما کتاب می‌خوانیم»، بلکه بیشتر برای ثبت و نمایشِ تصویریِ نوعی زندگی که ظاهراً دوست‌داشتنی است: زندگیِ کتابی.
اما پشت این علاقه‌ی معصومانه به کتاب، گاهی یک پیش‌فرض عجیب هم پنهان است: اینکه کتاب خواندن ذاتاً کار متعالی یا فضیلتمندانه‌ای است؛ اینکه صرفِ خواندن چند صد صفحه، به خودی خود چیزی به آدم اضافه می‌کند و او را از کسی که کتاب نمی‌خواند بالاتر می‌برد.
در حالی که به نظرم کتاب خواندن، به خودی خود، امری خنثی است. نه فضیلت است و نه رذیلت. نه لزوماً آدم را بهتر می‌کند، نه عمیق‌تر، نه باهوش‌تر و نه اخلاقی‌تر. کسی که کتاب می‌خواند لزوماً مشغول انجام دادن کاری مهم‌تر یا ارزشمندتر از کسی نیست که کتاب نمی‌خواند.
این تصور عجیب درباره‌ی کتاب را اگر با دیگر هنرها مقایسه کنیم، بهتر می‌شود دید. کسی که فیلم می‌بیند معمولاً چندان احساس نمی‌کند که صرفاً با فیلم دیدن مشغول انجام دادن یک کار فوق‌العاده و متعالی است. فیلم است دیگر؛ مثل هزاران کار دیگری که می‌شود در زندگی انجام داد. اما درباره‌ی کتاب، انگار از پیش سطح دیگری از ارزش برایش قائل شده‌ایم.
شاید چون کتاب هنوز برای ما نشانه‌ی «فرهیختگی» است؛ حتی پیش از آنکه بدانیم چه کتابی خوانده می‌شود، چرا خوانده می‌شود و اصلاً از آن چه چیزی فهمیده می‌شود.
کتاب می‌تواند آدم را به چیزی برساند، اما صرفِ کتاب بودنش تضمین هیچ چیزی نیست. همان‌طور که می‌توان ساعت‌ها فیلم دید و چیزی به دست نیاورد، می‌توان ساعت‌ها کتاب خواند و صرفاً ساعت‌ها کتاب خوانده باشی.
گاهی حتی کتاب خواندن هم می‌تواند صرفاً شکل دیگری از مصرف باشد؛ مصرفِ کلمات، ایده‌ها و حتی ژستِ فرهیختگی.
زندگی در دیکتاتوریِ داستایفسکی

همیشه یک چیزی در سلیقه‌ی عمومیِ اهل فرهنگ برایم مشکوک بوده؛ این شباهت عجیب و تقریباً ترسناک میان انتخاب‌های آدم‌هایی که قرار است سلیقه‌های متفاوتی داشته باشند.
از هر کس بپرسی بهترین نویسنده کیست، احتمالاً نام داستایوسکی می‌آید. بهترین موسیقی‌دان؟ باخ. بهترین فیلمساز؟ برگمان، هیچکاک، کوروساوا. تولستوی، شکسپیر، حافظ، هوگو، بالزاک و چند اسم دیگر هم انگار از قبل در فهرستِ «چیزهایی که باید دوست داشته باشی» ثبت شده‌اند.
البته مسئله این نیست که این آدم‌ها بدند. نه داستایوسکی به خاطر این‌که همه دوستش دارند بدتر می‌شود، نه برگمان، نه باخ و نه تولستوی. مسئله جای دیگری است: چرا سلیقه‌ی ما این‌قدر شبیه هم است؟ انگار جایی، خیلی پیش از آن‌که خودمان چیزی را بخوانیم یا ببینیم، به ما گفته‌اند که چه چیزهایی ارزش دوست داشتن دارند. یک پروپاگاندای ظریف و بی‌چهره؛ نه آن‌قدر آشکار که بتوانیم به آن اعتراض کنیم، نه آن‌قدر نامرئی که نتوانیم حضورش را حس کنیم. از کودکی یاد می‌گیریم که بعضی اسم‌ها مترادف «فرهیختگی» هستند و بعضی انتخاب‌ها نشانه‌ی سطحی‌بودن. بعد کم‌کم به جایی می‌رسیم که دیگر لازم نیست کسی چیزی را به ما تحمیل کند؛ خودمان مراقب خودمان هستیم. می‌ترسیم بگوییم داستایوسکی را دوست نداریم. می‌ترسیم بگوییم باخ حوصله‌مان را سر می‌برد. می‌ترسیم بگوییم برگمان برایمان خسته‌کننده است. چون مسئله دیگر فقط سلیقه نیست؛ انگار بخشی از اعتبار فرهنگی‌مان به این انتخاب‌ها گره خورده است.
شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا همین باشد که این پروپاگاندا را در نهایت خودمان تولید می‌کنیم. هیچ وزارتخانه‌ای وجود ندارد که هر صبح به ما بگوید چه بخوانیم و چه فیلمی ببینیم. هیچ مأموری بالای سرمان نیست. فقط یک ترس مبهم از قضاوت‌شدن وجود دارد؛ ترس از این‌که اگر انتخاب متفاوتی داشته باشیم، دیگر «آدم حسابی» به نظر نرسیم. و این‌جاست که سلیقه، آرام‌آرام از چیزی شخصی تبدیل می‌شود به یک جور نمایش اجتماعی.
شاید مسئله این نباشد که همه داستایوسکی را دوست دارند. شاید مسئله این باشد که دیگر نمی‌دانیم اگر داستایوسکی را دوست نداشتیم، چه سلیقه‌ای می‌توانستیم داشته باشیم.
آدم گاهی باید از خودش بپرسد: این چیزی که دوست دارم واقعاً انتخاب من است، یا فقط انتخابی است که آن‌قدر تکرار شده که دیگر صدای خودم را در میانش نمی‌شنوم؟
پژوهشکده فلسفه تحلیلی (پژوهشگاه دانش‌های بنیادی)
🗓 برنامه اولیه مدرسه لازم به ذکر است که احتمال بروز تغییراتی در برنامه وجود دارد.
نمی‌دانم باید مدرسه‌های تابستانی فلسفه تحلیلی و این همه سخنرانی و نشست و کارگاه را جدی بگیرم یا به آن‌ها بخندم.
واقعاً دوست دارم بدانم آقای کاظمی و طباطبایی و زمانی و حسینی و بقیه چطور هنوز این‌قدر انگیزه و شور و شوق دارند که درباره‌ی «تبیین متافیزیکی»، «معناشناسی»، «تبیین علّی» و این قبیل چیزها حرف بزنند و آخر شب به خانه برگردند و احساس نکنند چقدر کوچک و بی‌اهمیت‌اند.
شاید مشکل از من است. شاید آدم برای اینکه بتواند چند ساعت جلوی جمع بایستد و درباره‌ی چنین چیزهایی با جدیت حرف بزند، باید به نحوی باور داشته باشد که هنوز مستقیماً به لوگوس وصل است؛ که این بحث‌ها واقعاً جایی در جهان را تکان می‌دهند، یا دست‌کم قرار است چیزی را نجات دهند.
من اما هرچه بیشتر نگاه می‌کنم، کمتر می‌توانم این صحنه را جدی بگیرم. از این جهت که نمی‌فهمم چگونه می‌شود در این ابعاد کوچکِ دانشگاهی، این‌همه ایمان و جدیت داشت.

شاید مسئله همین باشد: من حتی به اندازه‌ی کافی مؤمن نیستم که بتوانم فیلسوف باشم.
نگیرد کسم دست و نارد به یاد
بدین بی‌کسی در جهان کس مباد

- نظامی گنجوی
لطفاً مقصد را وارد کنید...

این چند سال موج عجیبی راه افتاده؛ انگار همه باید یک روز چمدانشان را ببندند، از این‌جا بروند و جایی دیگر زندگی را از نو شروع کنند. انگار خوشبختی، توسعه، آزادی، آینده و حتی نسخه‌ی بهترِ خودمان، همگی آن طرف مرزها منتظر ما نشسته‌اند و این‌جا فقط یک سالن انتظار است؛ جایی موقت که باید هرچه زودتر ترکش کرد.
البته بحث من درباره‌ی دلایل اقتصادی و سیاسی مهاجرت نیست. روشن است که وضعیت اقتصادی، آینده‌ی شغلی، آزادی‌های اجتماعی و هزار مسئله‌ی دیگر می‌توانند آدم را به رفتن وادار کنند. مسئله‌ی من بیشتر آن چیزی است که آرام‌آرام پشت این موج شکل گرفته: یک جور تصور درباره‌ی «خود» و «آینده». اینکه من یک‌سری استعداد، توانایی و پتانسیل دارم که این‌جا امکان تحقق‌شان وجود ندارد؛ پس باید بروم جایی دیگر تا بالاخره خود واقعی‌ام را پیدا کنم. و شاید این حرف درست باشد. شاید واقعاً گاهی باید رفت. اما چیزی که نگران‌کننده است، تبدیل‌شدن «رفتن» به تنها تصویر ممکن از پیشرفت است. انگار دیگر نمی‌پرسیم کجا می‌رویم و برای چه می‌رویم؛ فقط می‌پرسیم کجا می‌توانیم برویم.
برای بعضی‌ها دیگر مقصد چندان اهمیتی ندارد. کانادا، آلمان، استرالیا، هلند یا یک کشور کاملاً ناشناخته؛ مهم فقط این است که «ایران نباشد». کافی است اسمش در لیست کشورهای مهاجرپذیر باشد و یک دانشگاه یا شرکت هم آن‌جا پیدا شود. انگار خودِ مرز، جادویی است که قرار است همه‌ی مشکلات ما را حل کند. انگار به محض اینکه هواپیما از زمین بلند شد، تمام آن چیزهایی که از خودمان، زندگی‌مان و جهان‌مان ناراضی بودیم، روی باند فرودگاه جا می‌ماند.
اما شاید این‌طور نباشد. شاید آدم بتواند کیلومترها از خانه دور شود و باز هم همان آدم قبلی باقی بماند؛ با همان ترس‌ها، همان بی‌حوصلگی‌ها، همان اضطراب‌ها و همان ناتوانی در زندگی‌کردن. جغرافیا همیشه آدم را نجات نمی‌دهد.
اینجاست که فکر می‌کنم باید میان «مهاجرت» و «هجرت» فرق گذاشت. مهاجرت می‌تواند رفتن از سر ترس باشد؛ ترس از آینده، ترس از فقر، ترس از عقب‌ماندن، ترس از اینکه مبادا زندگی مطلوبمان هیچ‌وقت اتفاق نیفتد. مهاجرت در این معنا بیشتر شبیه فرار است: رفتن از چیزی. اما هجرت، دست‌کم در معنایی که من از آن می‌فهمم، رفتن به سوی چیزی است. گشودن افق تازه، تجربه‌کردن جهان، یادگرفتن، مواجهه با چیزهایی که هنوز نمی‌شناسیم و شاید پیدا کردن امکان دیگری برای زندگی. در هجرت، مقصد فقط یک کشور نیست؛ یک افق است.
اگر رفتن فقط به این دلیل باشد که فکر می‌کنیم هر جای دیگری حتماً بهتر از این‌جاست، شاید هنوز مهاجرت نکرده‌ایم؛ فقط از یک مکان فرار کرده‌ایم. اما اگر رفتن از سر کنجکاوی باشد، از سر میل به تجربه‌کردن جهان، از سر یادگرفتن و ساختن چیزی که این‌جا امکانش را نداریم، آن وقت شاید اسمش واقعاً هجرت باشد.
من مخالف رفتن نیستم؛ اتفاقاً شاید یکی از بهترین کارهایی که آدم می‌تواند با زندگی‌اش بکند، گاهی همین رفتن باشد. فقط امیدوارم روزی برسد که «اپلای‌کردن» برای ما صرفاً فرم دیگری از اضطراب نباشد؛ مسابقه‌ای نباشد برای اینکه چه کسی زودتر از این‌جا خارج می‌شود.
شاید بد نباشد قبل از اینکه مدارکمان را ترجمه کنیم، رزومه بنویسیم و برای ده‌ها دانشگاه ایمیل بزنیم، یک سؤال ساده از خودمان بپرسیم:

من واقعاً می‌خواهم به جایی بروم، یا فقط می‌خواهم از جایی فرار کنم؟

مردم همه مهاجرت می‌کنند، اما تعداد کمی هجرت می‌کنند.
شاید مسئله همین باشد: امیدوارم اگر روزی رفتیم، فقط از ایران نرفته باشیم؛ به سمت چیزی هم رفته باشیم.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- The Greatest Gift (1944) - Written by Philip Van Doren Stern ☆☆☆☆☆
بزرگ‌ترین موهبت، اتمام داستان بود
(نقد رمان «موهبت بزرگ» اثر فیلیپ ون دورن استرن)


به نظرم این رمانک فراتر از یک اثر کریسمسی ضعیف چیزی نبود. از همان اسم کتاب و چند صفحه‌ی اول تقریباً می‌توان فهمید قرار است به چه نتیجه‌ای برسیم: زندگی موهبت بزرگی است.
البته من با خود این ایده مشکلی ندارم. اتفاقاً ایده‌ی جذابی است؛ اینکه آدم بتواند برای لحظه‌ای ببیند اگر هرگز وجود نداشت، زندگی اطرافیانش چه شکلی می‌شد. مشکل من با ایده نیست، با فرم و نحوه‌ی بیان آن است.
شخصیت‌ها آن‌قدر پرداخت نشده‌اند که نمی‌توانیم واقعاً درکشان کنیم و گاهی حتی مضحک به نظر می‌رسند. تحول شخصیت اصلی هم آن‌قدر آبکی و مقوایی است که بیشتر از اینکه آن را تجربه کنیم، صرفاً شاهد اعلام شدنش هستیم: مردی از زندگی متنفر است، اتفاقی می‌افتد، زندگی دیگران را بدون خودش می‌بیند و ناگهان می‌فهمد زندگی چه موهبتی است. تمام.
حتی شخصیت آن دست‌فروش هم بیشتر شبیه وسیله‌ای برای جلو بردن ایده‌ی نویسنده است تا یک شخصیت واقعی. در حالی که همین ایده، اگر شخصیت‌ها و موقعیت‌ها جدی‌تر و پیچیده‌تر ساخته می‌شدند، می‌توانست به چیزی بسیار جذاب‌تر تبدیل شود.
مشکل دیگر این است که اثر بیش از حد به پیام خودش مطمئن است. قرار نیست ما را وادار کند درباره‌ی ارزش زندگی فکر کنیم؛ تقریباً از همان ابتدا تصمیم گرفته به جای ما فکر کند و در پایان نتیجه را تحویلمان بدهد.
نمی‌دانم چطور نویسنده برای چنین داستان کوتاهی چند سال وقت صرف کرده است. در نهایت برای من اثری است شعارزده و با ارفاق، خیلی معمولی؛ ایده‌ای که می‌توانست خوب باشد، اما اجرای ادبی‌اش به نظرم چندان چیزی برای دفاع باقی نمی‌گذارد.
شاید بزرگ‌ترین مشکل این «موهبت بزرگ» این باشد که بیش از حد درباره‌ی بزرگ بودنش حرف می‌زند.
مهتران جهان همه مردند
مرگ را سر همه فرو کردند

زیر خاک اندرون شدند آنان
که همه کوشک‌ها برآوردند

از هزاران هزار نعمت و ناز
نه به آخر به جز کفن بردند؟

بود از نعمت آن چه پوشیدند
و آن چه دادند و آن چه را خوردند


- رودکی
مجلس شورای تلگرام

این روزها اگر سری به تلگرام بزنیم، تقریباً هر کانالی تبدیل شده به یک اتاق فکر سیاسی. یکی دارد ایدئولوژی‌ها را نقد می‌کند، یکی از لیبرالیسم می‌گوید، یکی از سوسیالیسم، یکی از فاشیسم، یکی هم لابد از چیزی که من اسمش را نشنیده‌ام و هیچ تصوری ندارم چیست. یکی تحلیل می‌کند که فلان تصمیم دولت از کجا آمده، یکی آینده‌ی حکومت را پیش‌بینی می‌کند و یکی هم با قطعیت توضیح می‌دهد که اگر فلان اتفاق بیفتد، فلان اتفاق بعدش حتماً خواهد افتاد.
جالب اینجاست که تقریباً هیچ‌کس با دیگری موافق نیست. هرکس در جزیره‌ی خودش نشسته، برای خودش دستگاه نظری ساخته و با چند نفر دیگر که تقریباً مثل خودش فکر می‌کنند درباره‌ی سرنوشت کشور بحث می‌کند. بعد هم همه با جدیت و حرارت درباره‌ی چیزی حرف می‌زنند که در نهایت هیچ‌کدامشان، دست‌کم به شکل مستقیم، هیچ نقشی در تعیینش ندارند. و اینجاست که من واقعاً نمی‌فهمم چرا این‌قدر باید حرص خورد. نه اینکه سیاست مهم نیست. اما فرض کنیم امروز سه ساعت وقت گذاشتیم و فهمیدیم فلان تصمیم سیاسی چه ریشه‌ای در فلان ایدئولوژی دارد. فهمیدیم لیبرالیسم چه می‌گوید و سوسیالیسم چه می‌گوید. فهمیدیم فلان سیاست اقتصادی چه پیامدهایی دارد و فلان جریان سیاسی چه تفاوتی با جریان دیگر دارد. خیلی هم خوب. آگاهی پیدا کردیم. اما بعدش چه؟ در نهایت فردا صبح باید بیدار شویم، برویم دانشگاه، واحدهایمان را پاس کنیم، مقاله‌ای بنویسیم، کتابی بخوانیم، فیلمی ببینیم، با دوستی بیرون برویم، عاشق شویم، حوصله‌مان سر برود، پول دربیاوریم یا نیاوریم، و یک جوری این چند سال زندگی را بگذرانیم. دلار گران می‌شود و ما کاری از دستمان برنمی‌آید. دولت تصمیمی می‌گیرد و ما کاری از دستمان برنمی‌آید. یک سیاست اجرا می‌شود یا نمی‌شود و ما باز هم کاری از دستمان برنمی‌آید. بعد می‌نشینیم و گلوی خودمان را پاره می‌کنیم که فلان ایده درست است و فلان ایده غلط.
به طرز عجیبی در فضای سیاسی امروز، تحلیل‌کردن خودش تبدیل به نوعی کنش سیاسی خیالی شده است. آدم احساس می‌کند چون درباره‌ی سیاست حرف می‌زند، پس دارد کاری می‌کند. چون درباره‌ی یک تصمیم سیاسی آگاهی دارد، پس حتماً در آن تصمیم دخیل است. چون می‌تواند توضیح دهد چرا فلان اتفاق افتاد، احساس می‌کند از اتفاق فاصله گرفته و بر آن مسلط شده است. در حالی که ممکن است هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
ممکن است فقط چند ساعت از زندگی‌مان را صرف این کرده باشیم که برای هم توضیح بدهیم چرا دنیا آن‌طور که باید نیست. و شاید این مسئله در مورد خیلی از ما صادق باشد. ما در کامیونیتی‌های کوچک خودمان نشسته‌ایم؛ چند نفر کتاب‌خوان، چند نفر دانشجو، چند نفر روشنفکر، چند نفر مخالف، چند نفر موافق. برای هم تحلیل می‌نویسیم و برای هم می‌فرستیم و در نهایت هم تقریباً همه‌ی کسانی که این تحلیل‌ها را می‌خوانند از قبل کم‌وبیش هم‌نظر خودمان بوده‌اند. یعنی نه حاکمیت آن را می‌خواند، نه سیاست‌گذار، نه کسی که قرار است تصمیم بگیرد. ما نشستیم و تنها همدیگر را قانع می‌کنیم. سؤال اینجاست که این فهمیدن قرار است کجا تمام شود؟ اگر قرار باشد سیاست فقط تبدیل شود به مصرف روزانه‌ی اضطراب، به اینکه صبح چشم باز کنیم ببینیم امروز چه اتفاق سیاسی دیگری افتاده، ظهر درباره‌اش تحلیل بخوانیم و شب با چند نفر بحث کنیم، دیگر دقیقاً چه چیزی به زندگی‌مان اضافه شده؟
گاهی فکر می‌کنم ما حتی از بی‌قدرتی خودمان هم یک هویت ساخته‌ایم. هویت آدمی که «در جریان است». کسی که می‌داند فلان اتفاق چرا افتاد. می‌داند فلان جناح چه می‌خواهد. می‌داند اقتصاد به کجا می‌رود. می‌داند آینده چه خواهد شد. و اگر از او بپرسی خب حالا با این دانستن چه می‌کنی، احتمالاً دوباره یک تحلیل دیگر برایت دارد.
یکی از دشوارترین کارها این است که آدم بپذیرد همیشه قرار نیست کاری از دستش بربیاید. و این پذیرش البته به معنای بی‌تفاوتی نیست. اتفاقاً شاید باید سیاسی باشیم دقیقاً به این دلیل که سیاست روی زندگی ما اثر می‌گذارد. اما سیاسی‌بودن با سیاسی‌حرف‌زدن فرق دارد. و حتی با سیاسی‌بودنِ دائمی هم فرق دارد.
شاید لازم نباشد هر روز درباره‌ی آینده‌ی کشور تحلیل داشته باشیم. شاید لازم نباشد در هر بحثی طرف یکی ایسم‌ها را بگیریم. شاید گاهی کافی باشد بفهمیم چه اتفاقی دارد می‌افتد، بعد برگردیم سر زندگی خودمان. چون سیاست قرار نیست تمام زندگی ما باشد. سیاست قرار است فقط یکی از چیزهایی باشد که باید درباره‌اش بدانیم تا بفهمیم در چه جهانی داریم زندگی می‌کنیم. و بعد، برخلاف تمام کسانی که هر روز برایمان توضیح می‌دهند دنیا به کدام سمت می‌رود، یک سؤال ساده از خودمان بپرسیم:

«خب که چی؟»

اگر جوابی برایش نداریم، شاید بد نباشد گوشی را بگذاریم کنار و برویم سراغ زندگی‌مان.
ما که خاک پایتان هستیم

خیلی وقت است که باب شده اهل علم و هنر، مخصوصاً وقتی به جایگاه و شهرتی رسیده‌اند، در گفت‌وگوها و سخنرانی‌ها ناگهان ژست تواضع بگیرند. استاد دانشگاهی که سی سال پژوهش کرده، ده‌ها مقاله نوشته و چندین نسل دانشجو داشته، با لحنی مغموم و شاعرانه می‌گوید: «ما که چیزی بلد نیستیم»، «هرچه می‌دانیم بسیار اندک است»، «ما فقط چراغ کوچکی در این ظلمت بی‌کرانیم» و از این قبیل حرف‌ها.
من با خودِ تواضع مشکلی ندارم؛ با تواضع تصنعی مشکل دارم. چون این مدل تواضع، خیلی وقت‌ها بیشتر به دروغ شبیه است تا حقیقت.
بله، اگر مقیاسمان کل تاریخ معرفت یا تمام آن چیزی باشد که می‌توان درباره جهان دانست، علم هرکدام از ما تقریباً هیچ است. اما مگر قرار است خودمان را با خدا یا کل هستی مقایسه کنیم؟ ما دنبال کمال مطلق نیستیم. در مقیاس انسانی، کسی که سی سال از عمرش را صرف پژوهش در یک حوزه کرده، طبیعتاً خیلی بیشتر از من و بسیاری از آدم‌های اطرافش در آن حوزه می‌داند. چه اشکالی دارد این را صریح بگوید؟ چرا باید بعد از سی سال تحقیق، در جمعی بنشیند و با حالت فروتنانه‌ای بگوید: «ما که چیزی نیستیم؟»
اتفاقاً بخش آزاردهنده‌تر ماجرا اینجاست که این تواضع معمولاً فقط تا وقتی ادامه دارد که کسی حرف آن فرد را نقد نکرده باشد. کافی است یک نفر واقعاً با بخشی از ادعای او مخالفت کند؛ ناگهان آن «هیچ‌چیز نمی‌دانم» تبدیل می‌شود به هیولایی حق‌به‌جانب که فریاد می‌زند: «تو اصلاً نمی‌فهمی! من سی سال است روی این موضوع کار می‌کنم!» خب، بالاخره کدام‌یک؟
اگر واقعاً چیزی نمی‌دانیم، پس چرا با کوچک‌ترین نقدی چنان از برج عاج دانشمان دفاع می‌کنیم؟ و اگر می‌دانیم، چرا آن نمایش غم‌انگیزِ «ما هیچ نمی‌دانیم» را اجرا می‌کنیم؟
به نظرم هیچ فضیلتی در این ابهام نیست. اگر کسی چیزی را بلد است، خیلی ساده بگوید: بلدم. اگر بلد نیست، بگوید: نمی‌دانم. اتفاقاً همین صداقت، از هزار جمله شاعرانه درباره کوچکی انسان در برابر عظمت هستی، متواضعانه‌تر است.
لازم نیست برای نشان دادن فروتنی، خودمان را کوچک کنیم. گاهی راست گفتن درباره چیزی که می‌دانیم، از هزار بار گفتنِ «ما که چیزی نیستیم» شریف‌تر است.
پاسخی به نوشته‌ی «زنی میانِ خاکستر» در باب یادداشت «فضیلتِ کاغذی»

جدا از پاسخی که قرار است در زیر بیاید، گمان می‌کنم برای ایشان، به عنوان پاسخ، همان یادداشت «ملتِ بی‌سرانه» که قبلاً منتشر کرده بودم کافی باشد. ولی خب به هر حال تصمیم گرفتم پاسخی مستقیم بدهم.

راستش فکر می‌کنم این نقد، بیش از آنکه به حرف اصلی آن یادداشت پاسخ بدهد، با چیزی درگیر شده که من نگفته بودم.
من نگفته بودم کتاب نخوانیم، کتاب‌خوانی بد است، یا آدم‌هایی که کتاب می‌خوانند را باید سرزنش کرد. حرفم خیلی ساده‌تر بود: کتاب خواندن، صرفاً به دلیل کتاب بودنش، فضیلت نیست. این دو گزاره را نباید با هم اشتباه گرفت.
اینکه سرانه‌ی مطالعه پایین است و تعداد کسانی که کتاب می‌خوانند کم است، دلیل نمی‌شود هر نوع نقدی به فرهنگ کتاب‌خوانی را کنار بگذاریم. اتفاقاً می‌شود هم‌زمان معتقد بود که کاش آدم‌های بیشتری کتاب بخوانند و معتقد بود که کتاب‌خواندن به‌خودی‌خود نشانه‌ی فرهیختگی، عمق یا برتری اخلاقی نیست. هیچ تناقضی میان این دو وجود ندارد.
حتی مثال «املای کلمات را یاد می‌دهد» هم در واقع به اصل حرف من مربوط نیست. بله، ممکن است خواندن یک کتاب دایره‌ی واژگان آدم را بیشتر کند، اطلاعاتی به او بدهد یا حتی املای کلماتش را بهتر کند. منظور من این نبود که خواندن هیچ اثر قابل تصوری روی آدم ندارد. بحث بر سر چیز دیگری بود: اینکه از صرفِ خواندن نمی‌توان فضیلت استخراج کرد. همان‌طور که از صرفِ فیلم دیدن، موسیقی گوش دادن یا حتی دانشگاه رفتن نمی‌توان نتیجه گرفت که آدم حتماً عمیق‌تر، باهوش‌تر یا بهتر شده است.
اتفاقاً مسئله‌ی اصلی آن یادداشت همین بود که کتاب در فرهنگ ما گاهی از یک شیء فرهنگی به یک نشانه‌ی منزلت تبدیل می‌شود. پیش از آنکه بدانیم چه خوانده شده، چرا خوانده شده و از آن چه فهمیده شده، خودِ کتاب روی میز و عکس آن در کنار فنجان قهوه می‌تواند تصویری از «فرهیختگی» تولید کند. من با خودِ کتاب مشکلی ندارم؛ با تبدیل کردن کتاب به فضیلت مشکل دارم.
و البته یک سؤال جدی در نقد مطرح شده که به نظرم ارزش فکر کردن دارد: آیا در جامعه‌ای که کتاب‌خوانی کم است، چنین حرف‌هایی ممکن است به دلسرد شدن همان عده‌ی اندکی که کتاب می‌خوانند منجر شود؟ این نگرانی قابل فهم است. اما این دیگر نقدی درباره‌ی پیامد احتمالی حرف است، نه ردّ خود استدلال. اینکه عده‌ای کم کتاب می‌خوانند، به این معنا نیست که باید کتاب را از دایره‌ی نقد بیرون ببریم.
اتفاقاً شاید اگر واقعاً نگران فرهنگ کتاب‌خوانی هستیم، بهتر باشد از خودمان بپرسیم چه نوع کتاب‌خوانی‌ای را داریم ترویج می‌کنیم؟ خواندن برای فهمیدن، فکر کردن و تغییر کردن، یا صرفاً خواندن برای اینکه بتوانیم بگوییم «من کتاب می‌خوانم»؟
مسئله‌ی من از ابتدا دومی بود. اگر قرار باشد کتاب‌خوانی تبدیل به ژست دیگری برای اثبات فرهیختگی شود، شاید لازم باشد به‌جای تقدیس کتاب، کمی هم درباره‌ی نسبت آدم با آنچه می‌خواند حرف بزنیم.
من و حافظ
یک اعتراف کوچک


خیلی ساده بخواهم در یک جمله بگویم: من از حافظ خوشم نمی‌آید. با حافظ حال نمی‌کنم. و این جمله دقیقاً همین معنی را می‌دهد؛ نه بیشتر.
اینکه من از حافظ خوشم نمی‌آید، به این معنا نیست که حافظ شاعر بدی است. اصلاً من وارد این بحث نمی‌شوم که حافظ شاعر خوبی است یا بدی، درجه‌یک است یا درجه‌ دو، چون این‌ها بحث دیگری است و من اساساً ادعای تخصص در تعیین «خوبی و بدی» شاعران ندارم. اما اینکه از چیزی خوشم می‌آید یا نه، دیگر به نظرم احتیاج چندانی به تخصص ندارد. آدم می‌تواند به‌طرز کاملاً شهودی بفهمد با چه چیزی ارتباط می‌گیرد و با چه چیزی نه.
من نه قصد توهین به حافظ دارم و نه قصد مدحش. صرفاً با شعرش حال نمی‌کنم. حتی اگر حافظ و من در یک دوره تاریخی زندگی می‌کردیم و مثلاً من گوشه‌ای با دوستم نشسته بودم و حافظ می‌آمد وسط جمع و شروع می‌کرد به حرف زدن، احتمالاً بعد از چند دقیقه در دلم می‌گفتم: «ای بابا، این یارو هم اومد.» نه چون آدم بدی بود؛ صرفاً چون از حرف‌هایش خوشم نمی‌آمد.
البته این را هم بگویم که این حکم را بعد از خواندن صد و خرده‌ای غزل حافظ می‌دهم. ممکن است یکی بگوید صد غزل کم است؛ باید چهارصد غزل می‌خواندی. یکی دیگر بگوید به جای صد غزل، ده غزل را باید عمیق و چندباره می‌خواندی. شاید هم حق با آن‌ها باشد. من واقعاً وارد این دعوا نمی‌شوم. در حد خودم، هم از نظر کمّی و هم کیفی، به اندازه‌ای حافظ خوانده‌ام که بفهمم فعلاً چیزی از این تجربه نصیبم نمی‌شود. و نپسندیدنش هم ظاهراً با خواندن غزل صد و چندم قرار نیست ناگهان اتفاق بیفتد.
پیرو همان یادداشت «زندگی در دیکتاتوریِ داستایوسکی»، گفتم این نظریه نامحبوب و این سلیقه شخصی را هم با شما در میان بگذارم؛ شاید بد نباشد حداقل نام یک نفر در این مملکت ثبت شده باشد که بگوید: من حافظ دوست ندارم.
مثلاً می‌خوانم:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

و واقعاً چند ثانیه با قیافه‌ای پوکر به صفحه نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم: جان؟!
این نه لزوماً به این معنی است که شعر بی‌معنی است، نه اینکه من توان فهمش را ندارم، نه حتی اینکه شعر بدی است. فقط من نمی‌توانم آن لذتی را که ظاهراً قرار است از این تصاویر و ترکیبات و استعاره‌ها ببرم، پیدا کنم. شعر حافظ را می‌خوانم و اغلب واکنشم چیزی شبیه نگاه کردن به یک صفحه سفید است.
اصلاً مسئله فقط پیچیدگی یا معنای شعر نیست. خودِ جنس حرف زدن حافظ هم با سلیقه من جور نیست. از آن کرشمه‌ها، ناز و اداها، قربان‌صدقه رفتن‌ها و این همه عشق و معشوق و طنازی که مدام در شعرش می‌چرخد، خوشم نمی‌آید. انگار یک جور لحن و جهان شعری دارد که هرچقدر هم که به آن نگاه می‌کنم، نمی‌توانم با آن رفیق شوم.
و دوباره تأکید می‌کنم: حافظ احتمالاً شاعر درجه‌ یکی است؛ یکی از مهم‌ترین و ماندگارترین شاعران زبان فارسی و یکی از نمادهای هویت شعری ما ایرانی‌ها. این‌ها را هم اصلاً انکار نمی‌کنم. ممکن است همه این‌ها درست باشد و در عین حال من از شعر حافظ لذت نبرم.
این دو گزاره هیچ تناقضی با هم ندارند.
حافظ می‌تواند حافظ باشد، با تمام عظمت تاریخی و ادبی‌اش؛ و من هم می‌توانم خیلی ساده بگویم:
ببخشید حافظ، ولی باهات حال نمی‌کنم.