Forwarded from یادداشتهای شخصی! (Koorosh Shafiei)
«بههرحال این اوضاعی است که میبینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم میسوزیم و میسازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همهچیز. خیال دارم یک چیز وقیحِ مسخره درست بکنم که اخ و تف باشد به روی همه. شاید نتوانم چاپ بکنم. اهمیتی ندارد ولیکن این آخرین حربهٔ من است تا اقلاً توی دلشان نگویند فلانی خوب خر بود!
باری روزها میآید و میگذرد و ما هم در قید حیات هستیم تا بعد چه بشود!»
نامهٔ ۲۷، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۲۶، صفحهٔ ۱۰۹.
- همان (هدایت، ۱۳۷۹).
@erjahat
باری روزها میآید و میگذرد و ما هم در قید حیات هستیم تا بعد چه بشود!»
نامهٔ ۲۷، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۲۶، صفحهٔ ۱۰۹.
- همان (هدایت، ۱۳۷۹).
@erjahat
مشاهدات
💬والتر کوفمان، یکی از شاگردانِ مارتین هایدگر، در کتابِ "دین، از تولستوی تا کامو" میگوید که هایدگر هیچ وقت به دینِ بزرگاش به تولستوی اذعان نکرد و فقط به یک پاورقی در شاهکارش "هستی و زمان" بسنده کرد. او حتی تا آنجا پیش میرود که میگوید که داستانِ ایوان ایلیچ…
جدا از اینکه «مرگ ایوان ایلیچ» اثر مسخرهای است، برایم بسیار جالب توجه است که چطور نهایتِ حوصله، دقت و انرژی در ادمین این پیج جمع شده! بهطوری که هر روز از اینور و آنور و فلان کتاب و بهمان شعر قطعهای در چنلش منتشر و ترجمهای دقیق ارائه میکند. حال، این را بسنجید با وضع منی که هر روز بعد از بیدار شدن و خوردن یک لیوان قهوه، دوباره برای ساعتی چرت میزنم و تنها چیزی که میخواهم این است که هر چه زودتر شب شود تا باز به خواب روم. به هر حال، «قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز.»
در باب فلسفه در دانشگاه تهران؛ روایتی از یک احتضار
از مدتها پیش، تصویری در ذهن خیلیها شکل گرفته است: اگر قرار باشد فلسفه را در ایران جدی بخوانی، نهایتش باید به دانشگاه تهران برسی. دانشگاه مادر، قدیمیترین دانشگاه، نام بزرگ، سابقهی طولانی و لابد فلسفهای درخور این همه اعتبار. نمیدانم این تصور دقیقاً از کجا آمده، اما چیزی که بعد از مدتی حضور در اینجا برای من روشن شده، فاصلهی عجیب میان این تصویر و واقعیتی است که هر روز با آن مواجه میشوم.
فلسفه در دانشگاه تهران، دستکم آنگونه که من تجربهاش کردهام، بیشتر از آنکه در حال شکوفایی باشد، در حال احتضار است.
احتضار البته لزوماً به معنای نبودن نیست. بیمار محتضر هنوز نفس میکشد؛ هنوز کلاس برگزار میشود، هنوز درس ارائه میشود، هنوز مقالهای نوشته میشود و هنوز دانشجویی کتابی زیر بغل میزند و از راهروهای دانشکده عبور میکند. اما چیزی در این میان مدتهاست مرده است: آن چیزی که باید به فلسفه امکان زندگی بدهد.
بخشی از این مسئله را باید در خود فضای آموزشی جستوجو کرد. بخشی از استادان، دستکم از منظر من، فاصلهی محسوسی با مسائل و ادبیات روز فلسفه دارند. گاهی احساس میکنی با رشتهای مواجهی که قرار است صرفاً چیزی را که سالها پیش اتفاق افتاده، بازگو کند؛ نه اینکه خودش درگیر پرسش تازهای شود. اما اینجا گاهی حتی خودِ پرسش هم تبدیل به چیزی موزهای شده است.
مسئله فقط استاد نیست. شاید بدتر از آن، خودِ محیط است.
دانشکدهی ادبیات و علوم انسانی با آن ساختمان فرسوده و فضای سرد و بیروحش، گاهی بیشتر شبیه جایی برای خاموش کردن انگیزه است تا جایی برای تولید فکر. محیطی خشک و غیرصمیمی که در آن دانشجو بهسادگی احساس میکند اهمیتی ندارد. انگار حضور یا غیابش تفاوت چندانی ایجاد نمیکند. انگار سیستم برای او طراحی نشده و قرار نیست کسی واقعاً بپرسد چه میخواهد، چه میخواند، چه ایدهای دارد و اساساً چرا هنوز در این رشته مانده است.
و شاید بدترین قسمت ماجرا همین باشد: هیچکس چندان اهمیتی نمیدهد.
نه فقط به دانشجو، بلکه به خودِ فلسفه.
چیزی که بیش از همه مرا ناامید کرده، فقدان یک فضای واقعی برای کار علمی است. نه اینکه هیچ مقالهای نوشته نشود یا هیچ فعالیت علمیای وجود نداشته باشد؛ مسئله این است که آن جنبوجوشی که از یک محیط دانشگاهی انتظار داری، وجود ندارد. خبری از یک زندگی فکری جمعی نیست. خبری از اینکه چند دانشجو دور هم جمع شوند، چیزی بخوانند، سرش دعوا کنند، یکدیگر را نقد کنند، پروژهای راه بیندازند و بعد از چند ماه بفهمند شاید همهشان اشتباه میکردهاند.
هرکس راه خودش را میرود. یکی مقالهی خودش را مینویسد. یکی دنبال معدل خودش است. یکی دنبال اپلای است. یکی صرفاً میخواهد این چند سال را به هر نحوی تمام کند. دیگری هم شاید اصلاً نمیداند چرا اینجاست.
تکروی، به جای اینکه استثنا باشد، تبدیل به قاعده شده است. فلسفه اساساً در تنهایی تولید نمیشود. اما اینجا حتی آن «دیگری» هم کمرنگ است.
دانشجوها کنار هم هستند، اما الزاماً با هم نیستند.
گاهی فکر میکنم شاید اصلاً انتظار ما اشتباه بوده است. شاید ما از دانشگاه تهران چیزی را طلب کردهایم که قرار نبوده به ما بدهد. شاید «دانشگاه مادر» فقط یک عنوان تاریخی است و قرار نیست مادر بودنش به معنای زنده بودنش باشد.
تاریخ بهتنهایی اعتبار تولید نمیکند. همانطور که نام دانشگاه هم اندیشه تولید نمیکند. اینکه یک دانشگاه صد سال سابقه دارد، هیچ تضمینی نیست که امروز حتی یک ایدهی تازه داشته باشد.
من از وضعیت رشتههای دیگر دانشگاه تهران اطلاع چندانی ندارم و بنابراین نمیتوانم دربارهی آنها حکم بدهم. شاید در بعضی از آنها وضعیت بسیار بهتر باشد؛ احتمالاً هم هست. اما دربارهی فلسفه، چیزی که میبینم چندان امیدوارکننده نیست.
مسئله این نیست که دانشگاه تهران بد است. مسئله این است که فلسفه در دانشگاه تهران آن چیزی نیست که قرار بود باشد. و شاید حتی بدتر: دیگر چندان کسی هم ناراحت نیست که چرا نیست.
کلاسها برگزار میشوند، ترمها تمام میشوند، نمرهها ثبت میشوند، مقالهها نوشته میشوند، دانشجوها فارغالتحصیل میشوند و نسل بعدی میآید. همهچیز ظاهراً ادامه دارد. و شاید احتضار دقیقاً همین باشد:
اینکه هیچ چیز کاملاً نمیمیرد؛ همهچیز ادامه پیدا میکند، بیآنکه واقعاً زنده باشد.
از مدتها پیش، تصویری در ذهن خیلیها شکل گرفته است: اگر قرار باشد فلسفه را در ایران جدی بخوانی، نهایتش باید به دانشگاه تهران برسی. دانشگاه مادر، قدیمیترین دانشگاه، نام بزرگ، سابقهی طولانی و لابد فلسفهای درخور این همه اعتبار. نمیدانم این تصور دقیقاً از کجا آمده، اما چیزی که بعد از مدتی حضور در اینجا برای من روشن شده، فاصلهی عجیب میان این تصویر و واقعیتی است که هر روز با آن مواجه میشوم.
فلسفه در دانشگاه تهران، دستکم آنگونه که من تجربهاش کردهام، بیشتر از آنکه در حال شکوفایی باشد، در حال احتضار است.
احتضار البته لزوماً به معنای نبودن نیست. بیمار محتضر هنوز نفس میکشد؛ هنوز کلاس برگزار میشود، هنوز درس ارائه میشود، هنوز مقالهای نوشته میشود و هنوز دانشجویی کتابی زیر بغل میزند و از راهروهای دانشکده عبور میکند. اما چیزی در این میان مدتهاست مرده است: آن چیزی که باید به فلسفه امکان زندگی بدهد.
بخشی از این مسئله را باید در خود فضای آموزشی جستوجو کرد. بخشی از استادان، دستکم از منظر من، فاصلهی محسوسی با مسائل و ادبیات روز فلسفه دارند. گاهی احساس میکنی با رشتهای مواجهی که قرار است صرفاً چیزی را که سالها پیش اتفاق افتاده، بازگو کند؛ نه اینکه خودش درگیر پرسش تازهای شود. اما اینجا گاهی حتی خودِ پرسش هم تبدیل به چیزی موزهای شده است.
مسئله فقط استاد نیست. شاید بدتر از آن، خودِ محیط است.
دانشکدهی ادبیات و علوم انسانی با آن ساختمان فرسوده و فضای سرد و بیروحش، گاهی بیشتر شبیه جایی برای خاموش کردن انگیزه است تا جایی برای تولید فکر. محیطی خشک و غیرصمیمی که در آن دانشجو بهسادگی احساس میکند اهمیتی ندارد. انگار حضور یا غیابش تفاوت چندانی ایجاد نمیکند. انگار سیستم برای او طراحی نشده و قرار نیست کسی واقعاً بپرسد چه میخواهد، چه میخواند، چه ایدهای دارد و اساساً چرا هنوز در این رشته مانده است.
و شاید بدترین قسمت ماجرا همین باشد: هیچکس چندان اهمیتی نمیدهد.
نه فقط به دانشجو، بلکه به خودِ فلسفه.
چیزی که بیش از همه مرا ناامید کرده، فقدان یک فضای واقعی برای کار علمی است. نه اینکه هیچ مقالهای نوشته نشود یا هیچ فعالیت علمیای وجود نداشته باشد؛ مسئله این است که آن جنبوجوشی که از یک محیط دانشگاهی انتظار داری، وجود ندارد. خبری از یک زندگی فکری جمعی نیست. خبری از اینکه چند دانشجو دور هم جمع شوند، چیزی بخوانند، سرش دعوا کنند، یکدیگر را نقد کنند، پروژهای راه بیندازند و بعد از چند ماه بفهمند شاید همهشان اشتباه میکردهاند.
هرکس راه خودش را میرود. یکی مقالهی خودش را مینویسد. یکی دنبال معدل خودش است. یکی دنبال اپلای است. یکی صرفاً میخواهد این چند سال را به هر نحوی تمام کند. دیگری هم شاید اصلاً نمیداند چرا اینجاست.
تکروی، به جای اینکه استثنا باشد، تبدیل به قاعده شده است. فلسفه اساساً در تنهایی تولید نمیشود. اما اینجا حتی آن «دیگری» هم کمرنگ است.
دانشجوها کنار هم هستند، اما الزاماً با هم نیستند.
گاهی فکر میکنم شاید اصلاً انتظار ما اشتباه بوده است. شاید ما از دانشگاه تهران چیزی را طلب کردهایم که قرار نبوده به ما بدهد. شاید «دانشگاه مادر» فقط یک عنوان تاریخی است و قرار نیست مادر بودنش به معنای زنده بودنش باشد.
تاریخ بهتنهایی اعتبار تولید نمیکند. همانطور که نام دانشگاه هم اندیشه تولید نمیکند. اینکه یک دانشگاه صد سال سابقه دارد، هیچ تضمینی نیست که امروز حتی یک ایدهی تازه داشته باشد.
من از وضعیت رشتههای دیگر دانشگاه تهران اطلاع چندانی ندارم و بنابراین نمیتوانم دربارهی آنها حکم بدهم. شاید در بعضی از آنها وضعیت بسیار بهتر باشد؛ احتمالاً هم هست. اما دربارهی فلسفه، چیزی که میبینم چندان امیدوارکننده نیست.
مسئله این نیست که دانشگاه تهران بد است. مسئله این است که فلسفه در دانشگاه تهران آن چیزی نیست که قرار بود باشد. و شاید حتی بدتر: دیگر چندان کسی هم ناراحت نیست که چرا نیست.
کلاسها برگزار میشوند، ترمها تمام میشوند، نمرهها ثبت میشوند، مقالهها نوشته میشوند، دانشجوها فارغالتحصیل میشوند و نسل بعدی میآید. همهچیز ظاهراً ادامه دارد. و شاید احتضار دقیقاً همین باشد:
اینکه هیچ چیز کاملاً نمیمیرد؛ همهچیز ادامه پیدا میکند، بیآنکه واقعاً زنده باشد.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
در باب فلسفه در دانشگاه تهران؛ روایتی از یک احتضار از مدتها پیش، تصویری در ذهن خیلیها شکل گرفته است: اگر قرار باشد فلسفه را در ایران جدی بخوانی، نهایتش باید به دانشگاه تهران برسی. دانشگاه مادر، قدیمیترین دانشگاه، نام بزرگ، سابقهی طولانی و لابد فلسفهای…
به واقع باید گفت که اشتباه کردم. اشتباه کردم که این دانشگاهِ مثلاً مادر را انتخاب کردم. انتخاب درست همان دانشگاه شریف یا دانشگاه تربیت مدرس بود. این دو، از لحاظ آموزشی، هر کسریای که این دانشگاه مادر دارد را ندارند. هر دو بهروز، کمکحال دانشجو، دغدغهمند و به معنای واقعی کلمه دانشگاهاند!
ملتِ بیسرانه!
همه جا صحبت از «سرانهی مطالعه» است. هر از گاهی کسی با لحنی مغموم میگوید: «سرانهی مطالعه در ایران خیلی پایین است.» بعد هم چند عدد و رقم ردیف میشود؛ فلان کشور اینقدر میخواند، ما اینقدر. انگار مسابقهای در کار است و ما، باز هم مثل همیشه، آخر شدهایم.
اما یک سؤال ساده هست که تقریباً هیچکس نمیپرسد: اصلاً سرانهی مطالعه یعنی چه؟ چه چیزی را مطالعه حساب میکنیم؟ کتاب؟ مقاله؟ روزنامه؟ متن دانشگاهی؟ مطالب اینترنتی؟ اگر کسی روزی سه ساعت متون فلسفی بخواند اما کتابی را از ابتدا تا انتها تمام نکند، آدم کممطالعهای است؟ و اگر کسی سالی پنجاه کتاب بخرد و از هرکدام ده صفحه بخواند، لابد در شمار فرهیختگان قرار میگیرد؟
از این عجیبتر، یک پیشفرض پنهان هم وجود دارد: هرچه سرانهی مطالعه بیشتر باشد، جامعه بهتر است. چرا؟ اگر فردا اعلام کنند سرانهی مطالعه در ایران به یک ساعت در روز رسیده، دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟ فقر کمتر شده؟ فساد از بین رفته؟ دانشگاهها بهتر شدهاند؟ مردم اخلاقیتر شدهاند؟ یا فقط یک عدد بزرگتر شده است؟
گاهی چنان دربارهی سرانهی مطالعه حرف میزنیم که انگار تمام بدبختیهای کشور از اینجا آمده که مردم کتاب نمیخوانند. انگار اگر فقط بتوانیم یک نسخه از بینوایان را به دست هر ایرانی بدهیم، فردا صبح با ملتی روشنفکر و توسعهیافته از خواب بیدار میشویم.
مسئله البته این نیست که کتاب خواندن بد است. مسئله این است که از «مطالعه» یک بت آماری ساختهایم و بعد خیال کردهایم با افزایش عدد آن، فرهنگ هم خودبهخود متحول میشود.
کسی که از کودکی با کتاب مأنوس بوده، احتمالاً امروز هم کتاب میخواند. کسی که هیچ نسبتی با خواندن ندارد، با هزار توصیهی تلویزیونی و کمپین «کتاب بخوانیم» ناگهان کتابخوان نمیشود. آن کسی که اهل خواندن است، راهش را پیدا میکند؛ آن کسی هم که نیست، احتمالاً با اضافه کردن چند کتاب به کتابخانهاش تغییری نمیکند.
تازه، عدد و رقم نمیتوانند تفاوت میان خواندن و فهمیدن را ببینند. ممکن است کسی صد کتاب بخواند و هیچچیز از آنها در او باقی نماند، و دیگری یک کتاب بخواند و همان یک کتاب چیزی را در زندگیاش جابهجا کند. اما این دو در آمار فقط «خواننده» هستند.
شاید بد نباشد یکبار، به جای اینکه با تأسف بگوییم «سرانهی مطالعهمان کم است»، بپرسیم: چرا باید سرانهی مطالعه را بالا ببریم؟ قرار است چه چیزی با آن بهتر شود؟ تا وقتی پاسخ روشنی برای این پرسش نداریم، جمله «سرانهی مطالعه پایین است» بیشتر از آنکه تحلیل فرهنگی باشد، یک آه کشیدن جمعی است؛ آهی که هر چند سال یکبار تکرار میشود تا خیال کنیم دربارهی مسئلهای جدی حرف زدهایم.
همه جا صحبت از «سرانهی مطالعه» است. هر از گاهی کسی با لحنی مغموم میگوید: «سرانهی مطالعه در ایران خیلی پایین است.» بعد هم چند عدد و رقم ردیف میشود؛ فلان کشور اینقدر میخواند، ما اینقدر. انگار مسابقهای در کار است و ما، باز هم مثل همیشه، آخر شدهایم.
اما یک سؤال ساده هست که تقریباً هیچکس نمیپرسد: اصلاً سرانهی مطالعه یعنی چه؟ چه چیزی را مطالعه حساب میکنیم؟ کتاب؟ مقاله؟ روزنامه؟ متن دانشگاهی؟ مطالب اینترنتی؟ اگر کسی روزی سه ساعت متون فلسفی بخواند اما کتابی را از ابتدا تا انتها تمام نکند، آدم کممطالعهای است؟ و اگر کسی سالی پنجاه کتاب بخرد و از هرکدام ده صفحه بخواند، لابد در شمار فرهیختگان قرار میگیرد؟
از این عجیبتر، یک پیشفرض پنهان هم وجود دارد: هرچه سرانهی مطالعه بیشتر باشد، جامعه بهتر است. چرا؟ اگر فردا اعلام کنند سرانهی مطالعه در ایران به یک ساعت در روز رسیده، دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟ فقر کمتر شده؟ فساد از بین رفته؟ دانشگاهها بهتر شدهاند؟ مردم اخلاقیتر شدهاند؟ یا فقط یک عدد بزرگتر شده است؟
گاهی چنان دربارهی سرانهی مطالعه حرف میزنیم که انگار تمام بدبختیهای کشور از اینجا آمده که مردم کتاب نمیخوانند. انگار اگر فقط بتوانیم یک نسخه از بینوایان را به دست هر ایرانی بدهیم، فردا صبح با ملتی روشنفکر و توسعهیافته از خواب بیدار میشویم.
مسئله البته این نیست که کتاب خواندن بد است. مسئله این است که از «مطالعه» یک بت آماری ساختهایم و بعد خیال کردهایم با افزایش عدد آن، فرهنگ هم خودبهخود متحول میشود.
کسی که از کودکی با کتاب مأنوس بوده، احتمالاً امروز هم کتاب میخواند. کسی که هیچ نسبتی با خواندن ندارد، با هزار توصیهی تلویزیونی و کمپین «کتاب بخوانیم» ناگهان کتابخوان نمیشود. آن کسی که اهل خواندن است، راهش را پیدا میکند؛ آن کسی هم که نیست، احتمالاً با اضافه کردن چند کتاب به کتابخانهاش تغییری نمیکند.
تازه، عدد و رقم نمیتوانند تفاوت میان خواندن و فهمیدن را ببینند. ممکن است کسی صد کتاب بخواند و هیچچیز از آنها در او باقی نماند، و دیگری یک کتاب بخواند و همان یک کتاب چیزی را در زندگیاش جابهجا کند. اما این دو در آمار فقط «خواننده» هستند.
شاید بد نباشد یکبار، به جای اینکه با تأسف بگوییم «سرانهی مطالعهمان کم است»، بپرسیم: چرا باید سرانهی مطالعه را بالا ببریم؟ قرار است چه چیزی با آن بهتر شود؟ تا وقتی پاسخ روشنی برای این پرسش نداریم، جمله «سرانهی مطالعه پایین است» بیشتر از آنکه تحلیل فرهنگی باشد، یک آه کشیدن جمعی است؛ آهی که هر چند سال یکبار تکرار میشود تا خیال کنیم دربارهی مسئلهای جدی حرف زدهایم.
لیست ۲۰ قطعهی موسیقی کلاسیک برتر عمر من
1. L. v. Beethoven — Piano Sonata No. 14, “Moonlight”
2. J. S. Bach — Violin Partita No. 2 in D Minor, BWV 1004
3. T. A. Vitali — Chaconne in G Minor
4. L. v. Beethoven — Symphony No. 5 in C Minor, Op. 67
5. W. A. Mozart — Piano Concerto No. 23 in A Major, K. 488
6. A. Vivaldi — “Winter” from The Four Seasons, RV 297
7. G. F. Handel — Suite in B-flat Major, HWV 434
8. L. v. Beethoven — Egmont, Op. 84 — Overture
9. W. A. Mozart — Symphony No. 25 in G Minor, K. 183
10. P. I. Tchaikovsky — Swan Lake, Op. 20
11. W. A. Mozart — Requiem in D Minor, K. 626
12. W. A. Mozart — Piano Concerto No. 4 in G Major, K. 41
13. G. Allegri — Miserere mei, Deus
14. J. Brahms — Hungarian Dance No. 1 in G Minor, WoO 1
15. J. S. Bach — Prelude in C Minor, BWV 847
16. F. Chopin — Piano Sonata No. 2 in B-flat Minor, Op. 35
17. F. Schubert — “Gute Nacht” from Winterreise, D. 911
18. C. Monteverdi — “Lamento della Ninfa” from Madrigali guerrieri et amorosi
19. E. Satie — Gnossienne No. 1
20. A. Griboyedov — Waltz No. 2 in E Minor
1. L. v. Beethoven — Piano Sonata No. 14, “Moonlight”
2. J. S. Bach — Violin Partita No. 2 in D Minor, BWV 1004
3. T. A. Vitali — Chaconne in G Minor
4. L. v. Beethoven — Symphony No. 5 in C Minor, Op. 67
5. W. A. Mozart — Piano Concerto No. 23 in A Major, K. 488
6. A. Vivaldi — “Winter” from The Four Seasons, RV 297
7. G. F. Handel — Suite in B-flat Major, HWV 434
8. L. v. Beethoven — Egmont, Op. 84 — Overture
9. W. A. Mozart — Symphony No. 25 in G Minor, K. 183
10. P. I. Tchaikovsky — Swan Lake, Op. 20
11. W. A. Mozart — Requiem in D Minor, K. 626
12. W. A. Mozart — Piano Concerto No. 4 in G Major, K. 41
13. G. Allegri — Miserere mei, Deus
14. J. Brahms — Hungarian Dance No. 1 in G Minor, WoO 1
15. J. S. Bach — Prelude in C Minor, BWV 847
16. F. Chopin — Piano Sonata No. 2 in B-flat Minor, Op. 35
17. F. Schubert — “Gute Nacht” from Winterreise, D. 911
18. C. Monteverdi — “Lamento della Ninfa” from Madrigali guerrieri et amorosi
19. E. Satie — Gnossienne No. 1
20. A. Griboyedov — Waltz No. 2 in E Minor
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
لیست ۲۰ قطعهی موسیقی کلاسیک برتر عمر من 1. L. v. Beethoven — Piano Sonata No. 14, “Moonlight” 2. J. S. Bach — Violin Partita No. 2 in D Minor, BWV 1004 3. T. A. Vitali — Chaconne in G Minor 4. L. v. Beethoven — Symphony No. 5 in C Minor, Op. 67 5. W.…
این لیست قطعاً و حتماً در طول زمان تغییر خواهد کرد. اما تا به اینجا نظرم یک چنین چیزی از آب در آمد.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
جدا از اینکه «مرگ ایوان ایلیچ» اثر مسخرهای است، برایم بسیار جالب توجه است که چطور نهایتِ حوصله، دقت و انرژی در ادمین این پیج جمع شده! بهطوری که هر روز از اینور و آنور و فلان کتاب و بهمان شعر قطعهای در چنلش منتشر و ترجمهای دقیق ارائه میکند. حال، این را…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در پردۀ اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانهها کوته نیست
- خیام
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانهها کوته نیست
- خیام
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- The Greatest Gift (1944) - Written by Philip Van Doren Stern ☆☆☆☆☆
از این به بعد، علاوه بر فیلمهایی که میبینم، فیکشنهایی که میخوانم را نیز اینجا میگذارم و امتیاز میدهم.
فضیلتِ کاغذی
این روزها همهجا عکسهایی میبینیم از کتاب و قهوه و چای و کاغذ و دفتر و دستک؛ نه لزوماً از سر پز دادن که «ما کتاب میخوانیم»، بلکه بیشتر برای ثبت و نمایشِ تصویریِ نوعی زندگی که ظاهراً دوستداشتنی است: زندگیِ کتابی.
اما پشت این علاقهی معصومانه به کتاب، گاهی یک پیشفرض عجیب هم پنهان است: اینکه کتاب خواندن ذاتاً کار متعالی یا فضیلتمندانهای است؛ اینکه صرفِ خواندن چند صد صفحه، به خودی خود چیزی به آدم اضافه میکند و او را از کسی که کتاب نمیخواند بالاتر میبرد.
در حالی که به نظرم کتاب خواندن، به خودی خود، امری خنثی است. نه فضیلت است و نه رذیلت. نه لزوماً آدم را بهتر میکند، نه عمیقتر، نه باهوشتر و نه اخلاقیتر. کسی که کتاب میخواند لزوماً مشغول انجام دادن کاری مهمتر یا ارزشمندتر از کسی نیست که کتاب نمیخواند.
این تصور عجیب دربارهی کتاب را اگر با دیگر هنرها مقایسه کنیم، بهتر میشود دید. کسی که فیلم میبیند معمولاً چندان احساس نمیکند که صرفاً با فیلم دیدن مشغول انجام دادن یک کار فوقالعاده و متعالی است. فیلم است دیگر؛ مثل هزاران کار دیگری که میشود در زندگی انجام داد. اما دربارهی کتاب، انگار از پیش سطح دیگری از ارزش برایش قائل شدهایم.
شاید چون کتاب هنوز برای ما نشانهی «فرهیختگی» است؛ حتی پیش از آنکه بدانیم چه کتابی خوانده میشود، چرا خوانده میشود و اصلاً از آن چه چیزی فهمیده میشود.
کتاب میتواند آدم را به چیزی برساند، اما صرفِ کتاب بودنش تضمین هیچ چیزی نیست. همانطور که میتوان ساعتها فیلم دید و چیزی به دست نیاورد، میتوان ساعتها کتاب خواند و صرفاً ساعتها کتاب خوانده باشی.
گاهی حتی کتاب خواندن هم میتواند صرفاً شکل دیگری از مصرف باشد؛ مصرفِ کلمات، ایدهها و حتی ژستِ فرهیختگی.
این روزها همهجا عکسهایی میبینیم از کتاب و قهوه و چای و کاغذ و دفتر و دستک؛ نه لزوماً از سر پز دادن که «ما کتاب میخوانیم»، بلکه بیشتر برای ثبت و نمایشِ تصویریِ نوعی زندگی که ظاهراً دوستداشتنی است: زندگیِ کتابی.
اما پشت این علاقهی معصومانه به کتاب، گاهی یک پیشفرض عجیب هم پنهان است: اینکه کتاب خواندن ذاتاً کار متعالی یا فضیلتمندانهای است؛ اینکه صرفِ خواندن چند صد صفحه، به خودی خود چیزی به آدم اضافه میکند و او را از کسی که کتاب نمیخواند بالاتر میبرد.
در حالی که به نظرم کتاب خواندن، به خودی خود، امری خنثی است. نه فضیلت است و نه رذیلت. نه لزوماً آدم را بهتر میکند، نه عمیقتر، نه باهوشتر و نه اخلاقیتر. کسی که کتاب میخواند لزوماً مشغول انجام دادن کاری مهمتر یا ارزشمندتر از کسی نیست که کتاب نمیخواند.
این تصور عجیب دربارهی کتاب را اگر با دیگر هنرها مقایسه کنیم، بهتر میشود دید. کسی که فیلم میبیند معمولاً چندان احساس نمیکند که صرفاً با فیلم دیدن مشغول انجام دادن یک کار فوقالعاده و متعالی است. فیلم است دیگر؛ مثل هزاران کار دیگری که میشود در زندگی انجام داد. اما دربارهی کتاب، انگار از پیش سطح دیگری از ارزش برایش قائل شدهایم.
شاید چون کتاب هنوز برای ما نشانهی «فرهیختگی» است؛ حتی پیش از آنکه بدانیم چه کتابی خوانده میشود، چرا خوانده میشود و اصلاً از آن چه چیزی فهمیده میشود.
کتاب میتواند آدم را به چیزی برساند، اما صرفِ کتاب بودنش تضمین هیچ چیزی نیست. همانطور که میتوان ساعتها فیلم دید و چیزی به دست نیاورد، میتوان ساعتها کتاب خواند و صرفاً ساعتها کتاب خوانده باشی.
گاهی حتی کتاب خواندن هم میتواند صرفاً شکل دیگری از مصرف باشد؛ مصرفِ کلمات، ایدهها و حتی ژستِ فرهیختگی.
زندگی در دیکتاتوریِ داستایفسکی
همیشه یک چیزی در سلیقهی عمومیِ اهل فرهنگ برایم مشکوک بوده؛ این شباهت عجیب و تقریباً ترسناک میان انتخابهای آدمهایی که قرار است سلیقههای متفاوتی داشته باشند.
از هر کس بپرسی بهترین نویسنده کیست، احتمالاً نام داستایوسکی میآید. بهترین موسیقیدان؟ باخ. بهترین فیلمساز؟ برگمان، هیچکاک، کوروساوا. تولستوی، شکسپیر، حافظ، هوگو، بالزاک و چند اسم دیگر هم انگار از قبل در فهرستِ «چیزهایی که باید دوست داشته باشی» ثبت شدهاند.
البته مسئله این نیست که این آدمها بدند. نه داستایوسکی به خاطر اینکه همه دوستش دارند بدتر میشود، نه برگمان، نه باخ و نه تولستوی. مسئله جای دیگری است: چرا سلیقهی ما اینقدر شبیه هم است؟ انگار جایی، خیلی پیش از آنکه خودمان چیزی را بخوانیم یا ببینیم، به ما گفتهاند که چه چیزهایی ارزش دوست داشتن دارند. یک پروپاگاندای ظریف و بیچهره؛ نه آنقدر آشکار که بتوانیم به آن اعتراض کنیم، نه آنقدر نامرئی که نتوانیم حضورش را حس کنیم. از کودکی یاد میگیریم که بعضی اسمها مترادف «فرهیختگی» هستند و بعضی انتخابها نشانهی سطحیبودن. بعد کمکم به جایی میرسیم که دیگر لازم نیست کسی چیزی را به ما تحمیل کند؛ خودمان مراقب خودمان هستیم. میترسیم بگوییم داستایوسکی را دوست نداریم. میترسیم بگوییم باخ حوصلهمان را سر میبرد. میترسیم بگوییم برگمان برایمان خستهکننده است. چون مسئله دیگر فقط سلیقه نیست؛ انگار بخشی از اعتبار فرهنگیمان به این انتخابها گره خورده است.
شاید عجیبترین بخش ماجرا همین باشد که این پروپاگاندا را در نهایت خودمان تولید میکنیم. هیچ وزارتخانهای وجود ندارد که هر صبح به ما بگوید چه بخوانیم و چه فیلمی ببینیم. هیچ مأموری بالای سرمان نیست. فقط یک ترس مبهم از قضاوتشدن وجود دارد؛ ترس از اینکه اگر انتخاب متفاوتی داشته باشیم، دیگر «آدم حسابی» به نظر نرسیم. و اینجاست که سلیقه، آرامآرام از چیزی شخصی تبدیل میشود به یک جور نمایش اجتماعی.
شاید مسئله این نباشد که همه داستایوسکی را دوست دارند. شاید مسئله این باشد که دیگر نمیدانیم اگر داستایوسکی را دوست نداشتیم، چه سلیقهای میتوانستیم داشته باشیم.
آدم گاهی باید از خودش بپرسد: این چیزی که دوست دارم واقعاً انتخاب من است، یا فقط انتخابی است که آنقدر تکرار شده که دیگر صدای خودم را در میانش نمیشنوم؟
همیشه یک چیزی در سلیقهی عمومیِ اهل فرهنگ برایم مشکوک بوده؛ این شباهت عجیب و تقریباً ترسناک میان انتخابهای آدمهایی که قرار است سلیقههای متفاوتی داشته باشند.
از هر کس بپرسی بهترین نویسنده کیست، احتمالاً نام داستایوسکی میآید. بهترین موسیقیدان؟ باخ. بهترین فیلمساز؟ برگمان، هیچکاک، کوروساوا. تولستوی، شکسپیر، حافظ، هوگو، بالزاک و چند اسم دیگر هم انگار از قبل در فهرستِ «چیزهایی که باید دوست داشته باشی» ثبت شدهاند.
البته مسئله این نیست که این آدمها بدند. نه داستایوسکی به خاطر اینکه همه دوستش دارند بدتر میشود، نه برگمان، نه باخ و نه تولستوی. مسئله جای دیگری است: چرا سلیقهی ما اینقدر شبیه هم است؟ انگار جایی، خیلی پیش از آنکه خودمان چیزی را بخوانیم یا ببینیم، به ما گفتهاند که چه چیزهایی ارزش دوست داشتن دارند. یک پروپاگاندای ظریف و بیچهره؛ نه آنقدر آشکار که بتوانیم به آن اعتراض کنیم، نه آنقدر نامرئی که نتوانیم حضورش را حس کنیم. از کودکی یاد میگیریم که بعضی اسمها مترادف «فرهیختگی» هستند و بعضی انتخابها نشانهی سطحیبودن. بعد کمکم به جایی میرسیم که دیگر لازم نیست کسی چیزی را به ما تحمیل کند؛ خودمان مراقب خودمان هستیم. میترسیم بگوییم داستایوسکی را دوست نداریم. میترسیم بگوییم باخ حوصلهمان را سر میبرد. میترسیم بگوییم برگمان برایمان خستهکننده است. چون مسئله دیگر فقط سلیقه نیست؛ انگار بخشی از اعتبار فرهنگیمان به این انتخابها گره خورده است.
شاید عجیبترین بخش ماجرا همین باشد که این پروپاگاندا را در نهایت خودمان تولید میکنیم. هیچ وزارتخانهای وجود ندارد که هر صبح به ما بگوید چه بخوانیم و چه فیلمی ببینیم. هیچ مأموری بالای سرمان نیست. فقط یک ترس مبهم از قضاوتشدن وجود دارد؛ ترس از اینکه اگر انتخاب متفاوتی داشته باشیم، دیگر «آدم حسابی» به نظر نرسیم. و اینجاست که سلیقه، آرامآرام از چیزی شخصی تبدیل میشود به یک جور نمایش اجتماعی.
شاید مسئله این نباشد که همه داستایوسکی را دوست دارند. شاید مسئله این باشد که دیگر نمیدانیم اگر داستایوسکی را دوست نداشتیم، چه سلیقهای میتوانستیم داشته باشیم.
آدم گاهی باید از خودش بپرسد: این چیزی که دوست دارم واقعاً انتخاب من است، یا فقط انتخابی است که آنقدر تکرار شده که دیگر صدای خودم را در میانش نمیشنوم؟
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
در باب فلسفه در دانشگاه تهران؛ روایتی از یک احتضار از مدتها پیش، تصویری در ذهن خیلیها شکل گرفته است: اگر قرار باشد فلسفه را در ایران جدی بخوانی، نهایتش باید به دانشگاه تهران برسی. دانشگاه مادر، قدیمیترین دانشگاه، نام بزرگ، سابقهی طولانی و لابد فلسفهای…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پژوهشکده فلسفه تحلیلی (پژوهشگاه دانشهای بنیادی)
🗓 برنامه اولیه مدرسه ⚠ لازم به ذکر است که احتمال بروز تغییراتی در برنامه وجود دارد.
نمیدانم باید مدرسههای تابستانی فلسفه تحلیلی و این همه سخنرانی و نشست و کارگاه را جدی بگیرم یا به آنها بخندم.
واقعاً دوست دارم بدانم آقای کاظمی و طباطبایی و زمانی و حسینی و بقیه چطور هنوز اینقدر انگیزه و شور و شوق دارند که دربارهی «تبیین متافیزیکی»، «معناشناسی»، «تبیین علّی» و این قبیل چیزها حرف بزنند و آخر شب به خانه برگردند و احساس نکنند چقدر کوچک و بیاهمیتاند.
شاید مشکل از من است. شاید آدم برای اینکه بتواند چند ساعت جلوی جمع بایستد و دربارهی چنین چیزهایی با جدیت حرف بزند، باید به نحوی باور داشته باشد که هنوز مستقیماً به لوگوس وصل است؛ که این بحثها واقعاً جایی در جهان را تکان میدهند، یا دستکم قرار است چیزی را نجات دهند.
من اما هرچه بیشتر نگاه میکنم، کمتر میتوانم این صحنه را جدی بگیرم. از این جهت که نمیفهمم چگونه میشود در این ابعاد کوچکِ دانشگاهی، اینهمه ایمان و جدیت داشت.
شاید مسئله همین باشد: من حتی به اندازهی کافی مؤمن نیستم که بتوانم فیلسوف باشم.
واقعاً دوست دارم بدانم آقای کاظمی و طباطبایی و زمانی و حسینی و بقیه چطور هنوز اینقدر انگیزه و شور و شوق دارند که دربارهی «تبیین متافیزیکی»، «معناشناسی»، «تبیین علّی» و این قبیل چیزها حرف بزنند و آخر شب به خانه برگردند و احساس نکنند چقدر کوچک و بیاهمیتاند.
شاید مشکل از من است. شاید آدم برای اینکه بتواند چند ساعت جلوی جمع بایستد و دربارهی چنین چیزهایی با جدیت حرف بزند، باید به نحوی باور داشته باشد که هنوز مستقیماً به لوگوس وصل است؛ که این بحثها واقعاً جایی در جهان را تکان میدهند، یا دستکم قرار است چیزی را نجات دهند.
من اما هرچه بیشتر نگاه میکنم، کمتر میتوانم این صحنه را جدی بگیرم. از این جهت که نمیفهمم چگونه میشود در این ابعاد کوچکِ دانشگاهی، اینهمه ایمان و جدیت داشت.
شاید مسئله همین باشد: من حتی به اندازهی کافی مؤمن نیستم که بتوانم فیلسوف باشم.
لطفاً مقصد را وارد کنید...
این چند سال موج عجیبی راه افتاده؛ انگار همه باید یک روز چمدانشان را ببندند، از اینجا بروند و جایی دیگر زندگی را از نو شروع کنند. انگار خوشبختی، توسعه، آزادی، آینده و حتی نسخهی بهترِ خودمان، همگی آن طرف مرزها منتظر ما نشستهاند و اینجا فقط یک سالن انتظار است؛ جایی موقت که باید هرچه زودتر ترکش کرد.
البته بحث من دربارهی دلایل اقتصادی و سیاسی مهاجرت نیست. روشن است که وضعیت اقتصادی، آیندهی شغلی، آزادیهای اجتماعی و هزار مسئلهی دیگر میتوانند آدم را به رفتن وادار کنند. مسئلهی من بیشتر آن چیزی است که آرامآرام پشت این موج شکل گرفته: یک جور تصور دربارهی «خود» و «آینده». اینکه من یکسری استعداد، توانایی و پتانسیل دارم که اینجا امکان تحققشان وجود ندارد؛ پس باید بروم جایی دیگر تا بالاخره خود واقعیام را پیدا کنم. و شاید این حرف درست باشد. شاید واقعاً گاهی باید رفت. اما چیزی که نگرانکننده است، تبدیلشدن «رفتن» به تنها تصویر ممکن از پیشرفت است. انگار دیگر نمیپرسیم کجا میرویم و برای چه میرویم؛ فقط میپرسیم کجا میتوانیم برویم.
برای بعضیها دیگر مقصد چندان اهمیتی ندارد. کانادا، آلمان، استرالیا، هلند یا یک کشور کاملاً ناشناخته؛ مهم فقط این است که «ایران نباشد». کافی است اسمش در لیست کشورهای مهاجرپذیر باشد و یک دانشگاه یا شرکت هم آنجا پیدا شود. انگار خودِ مرز، جادویی است که قرار است همهی مشکلات ما را حل کند. انگار به محض اینکه هواپیما از زمین بلند شد، تمام آن چیزهایی که از خودمان، زندگیمان و جهانمان ناراضی بودیم، روی باند فرودگاه جا میماند.
اما شاید اینطور نباشد. شاید آدم بتواند کیلومترها از خانه دور شود و باز هم همان آدم قبلی باقی بماند؛ با همان ترسها، همان بیحوصلگیها، همان اضطرابها و همان ناتوانی در زندگیکردن. جغرافیا همیشه آدم را نجات نمیدهد.
اینجاست که فکر میکنم باید میان «مهاجرت» و «هجرت» فرق گذاشت. مهاجرت میتواند رفتن از سر ترس باشد؛ ترس از آینده، ترس از فقر، ترس از عقبماندن، ترس از اینکه مبادا زندگی مطلوبمان هیچوقت اتفاق نیفتد. مهاجرت در این معنا بیشتر شبیه فرار است: رفتن از چیزی. اما هجرت، دستکم در معنایی که من از آن میفهمم، رفتن به سوی چیزی است. گشودن افق تازه، تجربهکردن جهان، یادگرفتن، مواجهه با چیزهایی که هنوز نمیشناسیم و شاید پیدا کردن امکان دیگری برای زندگی. در هجرت، مقصد فقط یک کشور نیست؛ یک افق است.
اگر رفتن فقط به این دلیل باشد که فکر میکنیم هر جای دیگری حتماً بهتر از اینجاست، شاید هنوز مهاجرت نکردهایم؛ فقط از یک مکان فرار کردهایم. اما اگر رفتن از سر کنجکاوی باشد، از سر میل به تجربهکردن جهان، از سر یادگرفتن و ساختن چیزی که اینجا امکانش را نداریم، آن وقت شاید اسمش واقعاً هجرت باشد.
من مخالف رفتن نیستم؛ اتفاقاً شاید یکی از بهترین کارهایی که آدم میتواند با زندگیاش بکند، گاهی همین رفتن باشد. فقط امیدوارم روزی برسد که «اپلایکردن» برای ما صرفاً فرم دیگری از اضطراب نباشد؛ مسابقهای نباشد برای اینکه چه کسی زودتر از اینجا خارج میشود.
شاید بد نباشد قبل از اینکه مدارکمان را ترجمه کنیم، رزومه بنویسیم و برای دهها دانشگاه ایمیل بزنیم، یک سؤال ساده از خودمان بپرسیم:
من واقعاً میخواهم به جایی بروم، یا فقط میخواهم از جایی فرار کنم؟
مردم همه مهاجرت میکنند، اما تعداد کمی هجرت میکنند.
شاید مسئله همین باشد: امیدوارم اگر روزی رفتیم، فقط از ایران نرفته باشیم؛ به سمت چیزی هم رفته باشیم.
این چند سال موج عجیبی راه افتاده؛ انگار همه باید یک روز چمدانشان را ببندند، از اینجا بروند و جایی دیگر زندگی را از نو شروع کنند. انگار خوشبختی، توسعه، آزادی، آینده و حتی نسخهی بهترِ خودمان، همگی آن طرف مرزها منتظر ما نشستهاند و اینجا فقط یک سالن انتظار است؛ جایی موقت که باید هرچه زودتر ترکش کرد.
البته بحث من دربارهی دلایل اقتصادی و سیاسی مهاجرت نیست. روشن است که وضعیت اقتصادی، آیندهی شغلی، آزادیهای اجتماعی و هزار مسئلهی دیگر میتوانند آدم را به رفتن وادار کنند. مسئلهی من بیشتر آن چیزی است که آرامآرام پشت این موج شکل گرفته: یک جور تصور دربارهی «خود» و «آینده». اینکه من یکسری استعداد، توانایی و پتانسیل دارم که اینجا امکان تحققشان وجود ندارد؛ پس باید بروم جایی دیگر تا بالاخره خود واقعیام را پیدا کنم. و شاید این حرف درست باشد. شاید واقعاً گاهی باید رفت. اما چیزی که نگرانکننده است، تبدیلشدن «رفتن» به تنها تصویر ممکن از پیشرفت است. انگار دیگر نمیپرسیم کجا میرویم و برای چه میرویم؛ فقط میپرسیم کجا میتوانیم برویم.
برای بعضیها دیگر مقصد چندان اهمیتی ندارد. کانادا، آلمان، استرالیا، هلند یا یک کشور کاملاً ناشناخته؛ مهم فقط این است که «ایران نباشد». کافی است اسمش در لیست کشورهای مهاجرپذیر باشد و یک دانشگاه یا شرکت هم آنجا پیدا شود. انگار خودِ مرز، جادویی است که قرار است همهی مشکلات ما را حل کند. انگار به محض اینکه هواپیما از زمین بلند شد، تمام آن چیزهایی که از خودمان، زندگیمان و جهانمان ناراضی بودیم، روی باند فرودگاه جا میماند.
اما شاید اینطور نباشد. شاید آدم بتواند کیلومترها از خانه دور شود و باز هم همان آدم قبلی باقی بماند؛ با همان ترسها، همان بیحوصلگیها، همان اضطرابها و همان ناتوانی در زندگیکردن. جغرافیا همیشه آدم را نجات نمیدهد.
اینجاست که فکر میکنم باید میان «مهاجرت» و «هجرت» فرق گذاشت. مهاجرت میتواند رفتن از سر ترس باشد؛ ترس از آینده، ترس از فقر، ترس از عقبماندن، ترس از اینکه مبادا زندگی مطلوبمان هیچوقت اتفاق نیفتد. مهاجرت در این معنا بیشتر شبیه فرار است: رفتن از چیزی. اما هجرت، دستکم در معنایی که من از آن میفهمم، رفتن به سوی چیزی است. گشودن افق تازه، تجربهکردن جهان، یادگرفتن، مواجهه با چیزهایی که هنوز نمیشناسیم و شاید پیدا کردن امکان دیگری برای زندگی. در هجرت، مقصد فقط یک کشور نیست؛ یک افق است.
اگر رفتن فقط به این دلیل باشد که فکر میکنیم هر جای دیگری حتماً بهتر از اینجاست، شاید هنوز مهاجرت نکردهایم؛ فقط از یک مکان فرار کردهایم. اما اگر رفتن از سر کنجکاوی باشد، از سر میل به تجربهکردن جهان، از سر یادگرفتن و ساختن چیزی که اینجا امکانش را نداریم، آن وقت شاید اسمش واقعاً هجرت باشد.
من مخالف رفتن نیستم؛ اتفاقاً شاید یکی از بهترین کارهایی که آدم میتواند با زندگیاش بکند، گاهی همین رفتن باشد. فقط امیدوارم روزی برسد که «اپلایکردن» برای ما صرفاً فرم دیگری از اضطراب نباشد؛ مسابقهای نباشد برای اینکه چه کسی زودتر از اینجا خارج میشود.
شاید بد نباشد قبل از اینکه مدارکمان را ترجمه کنیم، رزومه بنویسیم و برای دهها دانشگاه ایمیل بزنیم، یک سؤال ساده از خودمان بپرسیم:
من واقعاً میخواهم به جایی بروم، یا فقط میخواهم از جایی فرار کنم؟
مردم همه مهاجرت میکنند، اما تعداد کمی هجرت میکنند.
شاید مسئله همین باشد: امیدوارم اگر روزی رفتیم، فقط از ایران نرفته باشیم؛ به سمت چیزی هم رفته باشیم.
𝕱𝖆𝖚𝖘𝖙 𝕳𝖎𝖒𝖘𝖊𝖑𝖋
- The Greatest Gift (1944) - Written by Philip Van Doren Stern ☆☆☆☆☆
بزرگترین موهبت، اتمام داستان بود
(نقد رمان «موهبت بزرگ» اثر فیلیپ ون دورن استرن)
به نظرم این رمانک فراتر از یک اثر کریسمسی ضعیف چیزی نبود. از همان اسم کتاب و چند صفحهی اول تقریباً میتوان فهمید قرار است به چه نتیجهای برسیم: زندگی موهبت بزرگی است.
البته من با خود این ایده مشکلی ندارم. اتفاقاً ایدهی جذابی است؛ اینکه آدم بتواند برای لحظهای ببیند اگر هرگز وجود نداشت، زندگی اطرافیانش چه شکلی میشد. مشکل من با ایده نیست، با فرم و نحوهی بیان آن است.
شخصیتها آنقدر پرداخت نشدهاند که نمیتوانیم واقعاً درکشان کنیم و گاهی حتی مضحک به نظر میرسند. تحول شخصیت اصلی هم آنقدر آبکی و مقوایی است که بیشتر از اینکه آن را تجربه کنیم، صرفاً شاهد اعلام شدنش هستیم: مردی از زندگی متنفر است، اتفاقی میافتد، زندگی دیگران را بدون خودش میبیند و ناگهان میفهمد زندگی چه موهبتی است. تمام.
حتی شخصیت آن دستفروش هم بیشتر شبیه وسیلهای برای جلو بردن ایدهی نویسنده است تا یک شخصیت واقعی. در حالی که همین ایده، اگر شخصیتها و موقعیتها جدیتر و پیچیدهتر ساخته میشدند، میتوانست به چیزی بسیار جذابتر تبدیل شود.
مشکل دیگر این است که اثر بیش از حد به پیام خودش مطمئن است. قرار نیست ما را وادار کند دربارهی ارزش زندگی فکر کنیم؛ تقریباً از همان ابتدا تصمیم گرفته به جای ما فکر کند و در پایان نتیجه را تحویلمان بدهد.
نمیدانم چطور نویسنده برای چنین داستان کوتاهی چند سال وقت صرف کرده است. در نهایت برای من اثری است شعارزده و با ارفاق، خیلی معمولی؛ ایدهای که میتوانست خوب باشد، اما اجرای ادبیاش به نظرم چندان چیزی برای دفاع باقی نمیگذارد.
شاید بزرگترین مشکل این «موهبت بزرگ» این باشد که بیش از حد دربارهی بزرگ بودنش حرف میزند.
(نقد رمان «موهبت بزرگ» اثر فیلیپ ون دورن استرن)
به نظرم این رمانک فراتر از یک اثر کریسمسی ضعیف چیزی نبود. از همان اسم کتاب و چند صفحهی اول تقریباً میتوان فهمید قرار است به چه نتیجهای برسیم: زندگی موهبت بزرگی است.
البته من با خود این ایده مشکلی ندارم. اتفاقاً ایدهی جذابی است؛ اینکه آدم بتواند برای لحظهای ببیند اگر هرگز وجود نداشت، زندگی اطرافیانش چه شکلی میشد. مشکل من با ایده نیست، با فرم و نحوهی بیان آن است.
شخصیتها آنقدر پرداخت نشدهاند که نمیتوانیم واقعاً درکشان کنیم و گاهی حتی مضحک به نظر میرسند. تحول شخصیت اصلی هم آنقدر آبکی و مقوایی است که بیشتر از اینکه آن را تجربه کنیم، صرفاً شاهد اعلام شدنش هستیم: مردی از زندگی متنفر است، اتفاقی میافتد، زندگی دیگران را بدون خودش میبیند و ناگهان میفهمد زندگی چه موهبتی است. تمام.
حتی شخصیت آن دستفروش هم بیشتر شبیه وسیلهای برای جلو بردن ایدهی نویسنده است تا یک شخصیت واقعی. در حالی که همین ایده، اگر شخصیتها و موقعیتها جدیتر و پیچیدهتر ساخته میشدند، میتوانست به چیزی بسیار جذابتر تبدیل شود.
مشکل دیگر این است که اثر بیش از حد به پیام خودش مطمئن است. قرار نیست ما را وادار کند دربارهی ارزش زندگی فکر کنیم؛ تقریباً از همان ابتدا تصمیم گرفته به جای ما فکر کند و در پایان نتیجه را تحویلمان بدهد.
نمیدانم چطور نویسنده برای چنین داستان کوتاهی چند سال وقت صرف کرده است. در نهایت برای من اثری است شعارزده و با ارفاق، خیلی معمولی؛ ایدهای که میتوانست خوب باشد، اما اجرای ادبیاش به نظرم چندان چیزی برای دفاع باقی نمیگذارد.
شاید بزرگترین مشکل این «موهبت بزرگ» این باشد که بیش از حد دربارهی بزرگ بودنش حرف میزند.
Piano Concerto No. 23 in A, K.488 : Mozart: Piano Concerto No. 23…
Alfred Brendel
Wolfgang Amadeus Mozart — Piano Concerto No. 23 in A Major, K. 488