Fantasy Library
5.45K subscribers
13.2K photos
632 videos
3.21K files
1.72K links
📚| Fantasy Library |🐉
Instagram🆔:
instagram.com/Fantasy._.Library
📧Email:FantasyLibrary2016@gmail.com
🗣Admin: @StarTrouble
🗂 آرشیو برنامه شب های فانتزی:
📥 @Podcast_Fantasy_Night
Download Telegram
Audio
مجری: امیر صادقی
مهمان: محمد فائزی‌فرد

#شب‌های_فانتزی
#قسمت_سوم
@FantasyLibrary
Fantasy Library pinned an audio file
سفر به غرب
قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم | قسمت چهارم | قسمت پنجم

🔁 توی قسمت قبلی، گفتیم که کوان‌یین و موکشا دنبال یه نفر بودن که براشون کتاب مقدس بودا رو حمل کنه و در این راه، سه‌چهار نفر از جمله ووکنگ رو سر راه علاف نگه داشتن تا حامل کتاب برسه. تا وقتی که بلاخره رسیدن به شهر چانگ‌آن و گزینه‌ی‌ مناسب برای حمل کتاب رو پیدا کردن؛ شوان‌‌زانگ راهب.

🦗 شوان‌زانگ شاید بین پروتاگونیست‌های تاریخ ادبیات حماسی، پیچیده‌ترین تاریخچه‌ی خانوادگی رو داشته باشه. پرداختن به کل قضیه خانواده‌اش از حوصله خارجه اما به طور خلاصه، شوان‌زانگ نوه‌ی یه امپراتوره که بعد از اینکه مادرش خیلی «موسی‌طور» اون رو رها میکنه، به‌عنوان یه راهب بزرگ می‌شه. شوان‌زانگ تجسم «زنجره‌ی زرین» (Golden Cicada) ئه، از مرید‌ان اصلی بودا محسوب می‌شه و یه انسان مقدسه.

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
😇 خلاصه اینکه شوان‌زانگ بهترین انسان روی زمینه و علی‌رغم شرایط تولد عجیب‌غریبش، پسر خیلی صاف‌و‌ساده‌ایه.

🏆قضیه از این قراره که سه نفر از اعضای دربار بی‌خبر از قضیه‌ی حامل کتاب و ماموریت کوان‌یین، تصمیم میگیرن برای یه مراسم مذهبی بهترین راهب رو انتخاب کنن و همون‌طور که انتظار داشتیم شوان‌زانگه که به عنوان بهترین بچه‌مومن کل چین باستان انتخاب میشه.

🎁 کوان‌یین هم این قضیه به گوشش می‌رسه و می‌ره که ببینه که آیا این شخص، لایق انجام ماموریت و حمل کتاب از بهشت هست یا خیر.
کوان‌یین وارد دربار میشه و دوتا از هدایایی رو که بودا بهش سپرده بود تا به حامل کتاب عطا بشه، به اعضای دربار می‌ده تا اون‌ها هم این هدایا رو برسونن به دست پاکدامن‌ترین راهبی که می‌شناسن.

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
🥼شوان‌زانگ از طرف کوان‌یین یه ردای خوشگل و یه عصای آخوندی گیرش می‌آد و کوان‌یین هم متوجه میشه که شوان‌زانگ بهترین آدم برای این کاره.
مراسم مذهبی بزرگی که شوان‌زانگ براش انتخاب شده بود برگزار می‌شه و شوان‌زانگ طی اون باید یه گرامیداشتی برای امپراتور تانگ اجرا کنه.

📚کوان‌یین از فرصت استفاده میکنه که نقل مجلس بشه و با تمام شکوه الهیش در دربار ظاهر می‌شه تا رسما اعلام کنه که برای ماموریتی شامل رفتن تا بهشت و آوردن تریپیتاکا (Tripitaka, سه سبد) که اسم رسمی کتاب بوداست، دنبال داوطلب می‌گرده.

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
🎎 همون‌طور که پیش‌بینی می‌شد و دقیقا همون‌طور که کوان‌یین برنامه‌ریزی کرده بود، شوان‌زانگ داوطلب می‌شه، لقب تریپیتاکا (که اسم اون کتاب هم هست) رو دریافت میکنه و بعد با یه اسب و دو نفر که همراهیش کنن، راهی سفر می‌شه. زیاد به این دو همراه وابسته نشین چون به محض اینکه حرکت می‌کنن، یه دیو گروهشون رو اسیر می‌کنه و دو همراه تریپیتاکا کشته و خورده می‌شن. شروع طوفانی!

🥘دیو شکمش رو با اون دو همراه سیر می‌کنه و یه چرتی میزنه و شوان‌زانگ بدبخت رو می‌ذاره برای ناهار فردا. شوان‌زانگ هم دیگه خودش رو از نظر روانی برای خورده شدن آماده می‌کنه که یه پیرمردی از غیب ظاهر می‌شه و آزادش می‌کنه. تریپیتاکا دهنش وا می‌مونه و می‌گه «تو از کج پیدات شد؟» و پیرمرد هم می‌گه «سوال مسخره نپرس، بیا این هم اسبت.»

🌟تریپیتاکا و پیرمرد از غار بیرون می‌آن و تا
تریپیتاکا می‌خواد از پیرمرد تشکر کنه، می‌بینه پیرمرد ناپدید شده و صرفا یه پیامی گذاشته. روی پیام نوشته که پیرمرد، ستاره‌ی زرین زهره بوده (از قسمت‌های قبل یادتون هست!) و سهم خودش رو از دخالت‌های الهی انجام داده.

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
😭 تریپیتاکا تنهایی یه نصف روز پیش می‌ره تا به این نتیجه می‌رسه که اصلا بنیه و پشتکار این ماموریت‌بازی رو نداره و خودش و اسبش دیگه صبرشون از همه‌چیز به سر اومده.

⚔️درست همون موقع کسی که باید، پیداش می‌شه. شکارچی خشن و بی‌ادبی به اسم پوشین (Poqin) که دمار از تک‌تک هیولاهای مزاحم تریپیتاکا درمی‌آره و تریپیتاکا رو دعوت می‌کنه به خونه‌اش.

🥦تریپیتاکا شام رو مهمون پوشین و خانواده‌اش می‌شه و از اونجایی که تریپیتاکا کامل وجترینه و خانواده‌ی پوشین اساساً شکارچی، خیلی معذب می‌شه. اما پوشین‌اینا با نهایت مهمون‌نوازی باهاش برخورد می‌کنن. تازه وقتی که تریپیتاکا دستش می‌خوره به روح پدر پوشین و خیلی اتفاقی روحش رو آرام می‌کنه، خودش بیشتر از قبل توی دل پوشین جا می‌کنه تا حدی که پوشین بهش پیشنهاد میده که تا کوهستان مرزی امپراتوری تانگ همراهیش کنه و مطمئن بشه که بلایی سرش نمیاد.

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
«کسی گفت بلا؟»
⛓اینجوری که بوش می‌آد، این کوهستان، همون کوهستان پنج عنصره که رفیق قدیمی‌مون، سان ووکنگ زیرش گرفتار شده.
🐒ووکنگ داد می‌زنه: «هوی؟ بچه! تو همون یاروی حامل کتابی؟! کوان‌یین گفت می‌آی و من رو آزاد می‌کنی!» تریپیتاکا هم جواب می‌ده: «ای بابا. نمی‌شه که. کوهه سنگینه.» و ووکنگ هم بهش میگه که «باید بری نوک قله و مهر‌وموم طلایی رو باز کنی»
«آهان!»
🏔تریپیتاکا از کوه بالا می‌ره و خودش رو به نوک قله می‌رسونه و مهر و موم رو از بین می‌بره.
بعد از کوه پایین می‌آد و درحالی که فاصله‌ی ایمنی رو رعایت کرده، ووکنگ کوهستان رو با دستهاش می‌شکنه (درخانه انجام نشود) و از داخلش می‌پره بیرون تا به چندین‌قرن اسارت خودش توسط بودا پایان بده و راهی سفری بشه که مقصد خود بوداست.
(پایان قسمت پنجم)

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
Fantasy Library
Voice Recorder – قسمت چهارم
با سلام مجدد خدمت شما دوستان عزیز

✴️برای ارتقا کیفیت برنامه شب های فانتزی بدون شک نیازمند کمک شما هستیم
✴️همون طور که توی قسمت چهارم مطرح شد قراره بخشی به اسم بخش "پیام ها" به هر برنامه اضافه بشه

بخشی که درش شما به ما پیام میدید و ⚡️"هر سوالی"⚡️ که دارید رو از ما می پرسید.

📍 تاکیید میشه که سوال می تونه هر چیزی باشه
البته مشخصا اگه سوال ها به فانتزی ربط داشته باشه که بهتره
ولی باز هم محدودیتی وجود نداره

هر سوالی که دلتون می خواد می تونید ❗️ همراه با اسم و شهرتون ❗️ برای ما بفرستید

و ما سوال رو در برنامه می خونیم و جواب میدیم

بدیهیه هرچقدر سوال جذاب تر باشه احتمال خونده شدنش در برنامه بالاتر


✅ پس اسمتون، شهرتون و سوالتون رو به بات پایین بفرستید تا در کنار شما برنامه رو جذاب تر کنیم

https://telegram.me/HarfBeManBot?start=MTYxOTI3NjUy

@FantasyLibrary
سفر به غرب
قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم | قسمت چهارم | قسمت پنجم | قسمت ششم

🔁 توی قسمت قبلی گفتیم که تریپیتاکا چطوری انتخاب شد و از پس سختی‌های اول سفر براومد و با آزاد کردن سان ووکنگ از زیر کوهستان، اولین همسفر خودش رو پیدا کرد‌.

👬حالا تریپیتاکا و سان‌ ووکنگ هنوز چند قدم بیشتر دوشادوش هم نرفتن که ناگهان سروکله‌ی راهزن‌‌ها پیدا می‌شه. ووکنگ می‌گه «نگران نباش ارباب، کاملا میدونم توی این شرایط باید چیکار کرد.» و می‌ره که راهزن‌ها رو با چوبدستی موردعلاقه‌اش بکشه اما تریپیتاکا صداش درمیاد که «سان، عزیزم، ما آدم نمی‌کشیم.»
ووکنگ میگه «فکر کنم منظورت اینه که تو آدم نمی‌کشی.» و تریپیتاکا هم میگه «نه نه، بابا الان تو بودایی هستی مثلا، بودایی‌ها آدم نمی‌کشن.»

🙉ووکنگ هم از کوره درمیره و «اووووه، ببین کی می‌خواد بهم بگه کیو می‌تونم بکشم و کیو نه! ضدحال!» و قهر می‌کنه و زوزه‌کشان دور می‌شه. اگه سرعت فراموش‌‌نکردنی ووکنگ رو فراموش نکرده باشید، متوجهید که وقتی می‌گم قبل از اینکه تریپیتاکا دهن بجنبونه، ووکنگ در افق محو می‌شه، یعنی چی.

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
👵🏻تریپیتاکا یه مدت تنهایی به راهش ادامه میده تا به یه پیرزن مرموز می‌رسه که کلاه و پیرهن خفن دستشه. پیرزنه تا می‌بینتش، میگه «آهای، چی شده بچه جون؟ چرا طوری اخم کردی که انگار رفیق گنده‌ی بزن‌بهادرت باهات قهر کرده؟» و تریپیتاکا هم می‌گه «آخ گفتی مادر جون! هعی. کاش می‌شد آدمش کنم، شاید خدا کرد این داستان بلاخره جلو رفت!» و پیرزن هم میگه «زودتر بگو دیگه! پیشنهاد من بهت، اینه که این لباس‌های خفن رو بهش بدی و بعد این ورد رو بخونی....یه حس خیلی عجیبی بهم میگه اینجوری سر عقل می‌آد.»

✨تریپیتیکا هم در کمال سادگی قبول می‌کنه و پیرزن هم که کارش تموم شده، میان دود و نور محو می‌شه، آخه درواقع کوان‌یین بود که خودشو به اون سر و وضع درآورده بود. تا الان ۲ بار از ۲ باری که تریپیتاکا آدم پیر دیده، درواقع از خدایان و الهه‌ها بوده.

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
🐲در همون حال، ووکنگ نشسته با امپراتور اژدها چای می‌نوشه و امپراتور اژدها بهش نصیحت می‌کنه که پیش تریپیتاکا برگرده و مسیر روشنایی و جاودانگی حقیقی رو به خاطر یه دعوای کوچولو ترک نکنه. ووکنگ به سرعت به سمت غرب حرکت می‌کنه و سر راه می‌خوره به کوان‌یین که اتفاقا دنبالش می‌گشته و اون هم می‌خواسته نصیحتش کنه، و با گذر از کوان‌یین به تریپیتاکا می‌رسه و تریپیتاکا هم لباس‌هایی که کوان‌یین بهش داده بود رو هدیه می‌ده به ووکنگ. ووکنگ هم همیشه به نظرش کمدش خالیه، بنابراین باخوشحالی لباس رو قبول می‌کنه و با پوشیدنش متوجه می‌شه کاملا به سایزش می‌خورن (معجزه است!)
👒گرچه وقتی که تریپیتاکا ورد رو می‌خونه و کلاه شروع می‌کنه به کوچیک شدن و فشار آوردن به سرش، خوشحالی ووکنگ محو می‌شه. و نیازی نیست بگیم که کلاهه اونقدر جادویی هست که نشه درش آورد. خلاصه بعد از چند دقیقه مهیج که ووکنگ تلاش می‌کنه خودشو از شر کلاهه خلاص کنه، با این قضیه کنار میاد که دیگه نمی‌تونه مثل سابق شر به پا کنه.

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
🏞زوج استثنایی‌مون، که حالا تنش بینشون خوابیده، به راهشون ادامه می‌دن و طولی نمی‌کشه که به یه نهر دلپذیر و آروم می‌رسن که.... خونه‌ی یه اژدهای ددمنش و غول‌پیکره! ووکنگ که با وجود نفرین دیگه کاری از دستش برنمیاد فرار می‌کنه و تریپیتاکا هم می‌خواد مقاومت کنه اما اژدها اسبش رو درسته می‌خوره. تریپیتاکا هم که دیگه بی‌دفاع شده، جرئت نمی‌کنه که بذاره ووکنگ ترکش کنه بنابراین نفرین ووکنگ رو برمی‌داره و ووکنگ مقابل اژدها قرار می‌گیره.

🐉ووکنگ و اژدها یه مدت با هم می جنگن اما اژدها دیگه بیخیالش می‌شه و زیر آب رودخونه می‌ره و دیگه بیرون نمی‌آد. ووکنگ یه جادوجمبل از خودش درمیاره و اژدها رو دوباره از آب بیرون می‌کشه اما اژدها خودش رو به یه مار آبی تبدیل می‌کنه و فرار می‌کنه.

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
😤‎اینجا دیگه ووکنگ صبرش به لب رسیده
اما روح کوهستانی که همون اطرافه بهشون خبر می‌ده اژدها دست‌نشانده‌ی کوان‌یینه و می‌خواد کمکشون کنه.
‎تریپیتاکا کوان‌یین رو فرامی‌خونه و بعد از اینکه ووکنگ حسابی حرص کلاه رو سرش خالی می‌کنه، کوان‌یین اژدها رو می‌آره و ووکنگ با اون هم دعوا می‌کنه. امروز کلا از دنده‌ی چپ پا شده میمون‌شاهمون.
🐴درنهایت، کوان‌یین اژدها رو دوباره به اسب تبدیل می‌کنه و به تریپیتاکا می‌دتش که جبران اسبی بشه که خود اژدهاهه خورده. همچنین با دادن سه برگِ «قسر در رفتن تضمینی و فوری» به ووکنگ، قضیه رو از دل اون هم درمیاره. تریپیتاکا، ووکنگ و اسب، خوشحال و راضی به راهشون ادامه می‌دن، راهی مستقیم به جایی که خورشید، غروب می‌کنه.
(پایان قسمت ششم)

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
#نقشه📄
✅نقشه عبارت است از مجموعه تصمیم‌ها و روش‌ها و کارهایی که قهرمان داستان برای غلبه بر حریف و رشیدن به هدف انجام می‌دهد.
✅نقشه زمانی ارگانیک می‌شود که ارتباط تنگاتنگی با #حریف و #آرزو داشته باشد. و باید به طور مشخص روی شکست حریف و رسیدن به هدف تمرکز کند.
❇️به طور مثال در هملت، نقشه ترتیب دادن نمایش تقلیدی از مرگ پدر قهرمان به دست شاه بود.
#آموزش_نویسندگی
#هفت_گام
@FantasyLibrary
#نبرد⚔
✅تمام میانه داستان میدان زدوخورد قهرمان و حریفش است که هر یک برای رسیدن به هدف تلاش می‌کنند، اما نبرد عبارت است از آخرین کشمکش میان قهرمان و حریف و تعیین اینکه کدام یک به هدف خود خواهند رسید. این نبرد لزوما نباید به کشت و کشتار ختم شود بلکه میتواند خنثی یا لفظی باشد
❇️به طور مثال در سریال بازی تاج و تخت در فصل نهایی سرسی و دنریس بر سر تخت آهنین باهم درگیر شدند.
#آموزش_نویسندگی
#هفت_گام
@FantasyLibrary
#مکاشفه_نفس 👤
✅بعد از نبرد که تجربه‌ایی سخت و دردناک برای قهرمان است، او به یک مکاشفه‌ی بزرگ در مورد هویت خود می‌رسد،که کیفیت داستان شما تا حد زیادی به این مرحله بستگی دارد.
✅این مرحله همانند نیاز باید هم شامل ابعاد اخلاقی شود و هم روان‌شناختی.
✅در مکاشفه نفس، قهرمان برای نخستین بار صادقانه به خودش می‌نگرد و این شجاعانه‌ترین و دشوارترین کاری است که قهرمان در تمام داستان انجام داده است.
❌توجه کنید که قهرمان نباید علنی بگوید که چه چیزی آموخته است. اگر این کار را کردید با شیطان دست داده‌اید و این حرکت شعاری باعث بیزاری مخاطبان می‌شود.
❇️به طور مثال در کازابلانکا ریک دویاره آرمان‌گرا می‌شود.
#آموزش_نویسندگی
#هفت_گام
@FantasyLibrary
#تعادل_جدید♻️
✅در مرحله تعادل جدید، #آرزو به طور کامل برطرف می‌شود و همه چیز به حالت عادی برمی‌گردد اما با یک تفاوت بزرگ که در قهرمان در مرحله مکاشفه نفس انحام شده است. در این مرحله قهرمان می‌تواتد نسبت به مراحل اولیه داستان به سطح بالاتر یا پایین‌تری رسیده باشد، که این تعییر بنیادی است و برای همیشه در وجودش باقی می‌ماند.
❇️به طور مثال در جان سخت، جان بر جنایتکاران پیروز شده و همسرش را نجات می‌دهد.
#آموزش_نویسندگی
#هفت_گام
@FantasyLibrary