Fantasy Library
5.42K subscribers
13.2K photos
632 videos
3.21K files
1.72K links
📚| Fantasy Library |🐉
Instagram🆔:
instagram.com/Fantasy._.Library
📧Email:FantasyLibrary2016@gmail.com
🗣Admin: @StarTrouble
🗂 آرشیو برنامه شب های فانتزی:
📥 @Podcast_Fantasy_Night
Download Telegram
با توجه به مواردی که ذکر شد، هیچ جای تعجب نیست که اهالی قلعه همیشه دنبال چیزی بودن که تحمل اوضاع رو براشون راحت تر کنه. جوابی که برای این مشکل انتخاب می شد الکل بود. نوشیدنی های الکلی به وفور پیدا می شد و استفاده بالایی داشت. اشراف همونطور که انتظار میره، هر نوع از نوشیدنی الکلی که می خواستن رو می تونستن داشته باشن. ولی خدمه مجبور بودن با چیزی که گیرشون می اومد سر کنن.
توی این دوره اتفاقا نوشیدن الکل به جای آب بهداشتی تر بود چون پیدا کردن آب تمیز واقعا سخت بود.(مخزن فاضلابی که رسما داخل قلعه قرار داشت رو یادتونه؟)

#قرون_وسطی
#قلعه_های_قرون_وسطی
#medieval_ages
@FantasyLibrary
سفر به غرب
قسمت اول | قسمت دوم

هفته‌ی پیش گفتیم که یه میمون از تو سنگ دراومد، اسمش شد سان ووکنگ و بین تایم‌های پادشاهی کردن و کلاس‌های جاودانگی دائوییسمش، همه رو حسابی عاصی کرد.
این قضیه به جایی می‌رسه که امپراطور یشم (the Jade Emperor)، پادشاه بهشت، دیگه از شکایاتی که چپ و راست از این یارو میمون‌شاه خرابکار می‌شه، صبرش سر می‌آد و می‌خواد دستور بده که به خاطر الم‌شنگه‌هاش دستگیرش کنن اما روح زهره (the spirit of Venus) پیشنهاد می‌ده که توی بوروکراسی پیچیده‌ی بهشت، به این میمون‌شاه یه مقامی بدن و این‌جوری بهتر می‌تونن اون رو تحت نظر داشته باشن و اگه لازم شد ادبش کنن.
امپراطور یشم اوکی رو می‌ده و #ستاره‌ی_زرین_زهره (the Golden Star of Venus) رو می‌فرستن که پیشنهاد رسمی رو به ووکنگ ارائه کنه و اون هم با کمال میل قبول می‌کنه.ستاره‌ی زرین ووکنگ رو به بهشت پیش امپراطور یشم می‌بره و امپراطور یشم هم بهش مقام پیماوِن (Pimawen) رو می‌ده که می‌شه مسئول اصطبل سلطنتی.
#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
ووکنگ خوشش می‌آد و تا یه مدت از شرایط راضیه تا این‌که به ذهنش می‌رسه که بپرسه دقیقا مقامش چی هست، و مطلع می‌شه که پیماون پایین‌ترین مقام توی کل حکومت دیوان‌سالاری بهشته.
ووکنگ هم که حسابی بهونه‌گیر شده، اعصابش خورد می‌شه. بهشت رو به هم می‌ریزه و برمی‌گرده کوهستان گل‌میوه‌ای تا یه گوشه بشینه و اخم کنه. امپراطور یشم که دیگه حساب تخس‌بازیای ووکنگ دستش اومده، چندین سرباز آسمانی می‌فرسته که دستگیرش کنن.
اولین این سرباز‌ها، خدای روح نیرومند (Mighty Spirit God)ـه که ووکنگ رو به یه دوئل دعوت می‌کنه. ووکنگ بهش می‌گه که «بابا، فقط به رییستون بگو که یه مقام بهتر می‌خوام.» و خدای روح نیرومند هم جوابشو اینجوری می‌ده که «چرا خودت بهش نمی‌گی، وقتی رفتی تو جهنم و دیدیش!» و بعد ووکنگ به خاطر این حرفش به‌طور کل از جهان هستی نابودش می‌کنه.
#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
بعد از اون، شاهزاده نادا (Prince Nada) می‌آد سراغش و ووکنگ بهش می‌گه که «چند سالته؟ یازده دوازده؟ ببین بچه جون، برو به رییست بگو که من به لقبی کم‌تر از «حکیم عظیم هم‌رتبه با بهشت» راضی نمی‌شم، باشه؟» و نادا هم بهش برمی‌خوره و میگه «بهت نشون می‌دم کی دوازده سالشه!» و به یه هیولای عظیم‌الجثه‌ی وحشتناک با هزار جور سلاح عجیب‌غریب تغییرشکل می‌ده. ووکنگ البته، هیچ غافل‌گیر نمی‌شه و جواب تغییرشکلش رو با تغییرشکل خودش می‌ده. یه مدت با هم می‌جنگن تا این‌که ووکنگ ضربه‌ی نهایی رو با چماق درازش به نادا وارد می‌کنه و کارش رو می‌سازه.
به امپراطور یشم می‌گن چه اتفاقی افتاده و امپراطور می‌گه که «چطور جرئت می‌کنه در مقابل دستور دستگیری سرپیچی کنه. این‌طور که بوش می‌آد، باید اعدامش کنیم!» اما ستاره‌ی زرین زهره، که به نظر می‌رسه تنها آدم عاقل توی این حکومت بهشتی باشه، پیشنهاد می‌ده که به جای این‌که کل ارتششون رو به خاطر یه میمون جاودان OP به خطر بندازن، بهش چیزی که می‌خواد رو بدن: یه لقب توخالی.
#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
بله... یعنی حساب کار تا این‌جا می‌شه جاودانگی دوبل برای ووکنگ. اما برای این هلوخوری پای لرزش هم می‌شینه. زمان برگزاری جشنواره بین‌المللی هلو توسط #ملکه‌ی_مادر بهشت می‌رسه و هفت ندیمه‌ی جاودانش که هر کدوم یه رنگ دارن وارد باغ ووکنگ می‌شن و می‌بینن تقریبا هیچ هلویی باقی نمونده. در همین حین سهوا ووکنگ رو بیدار می‌کنن و ووکنگ تصمیم می‌گیره که خودش هم می‌خواد به جشنواره بره. بنابراین ندیمه‌ها رو بیهوش می‌کنه، ظاهر یکی از یاروهایی که دعوت شده بودن رو به خودش می‌گیره و در حالی که داره روی زمین صیقلی سالن لیز می‌خوره، وارد مهمونی می‌شه. (می‌بینی؟ به خاطر همین‌کاراته که دعوتت نمی‌کنن!)
#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
همین‌کار رو هم می‌کنن و یه اداره براش توی بهشت تاسیس می‌کنن که بره و بیاد و این‌قدر دردسر نسازه. ووکنگ هم حسابی حوصله‌اش از خمار نشستن تو بهشت سر می‌ره و علاوه بر اون، ارواح آسمانی‌ای که شب و روز بهش خدمت می‌کنن تمام عزمشون رو جزم کردن که هیچ بهونه‌ای برای از کوره در رفتن دستش ندن.
تا این‌که بلاخره به عقل یکی تو بهشت می‌رسه که ووکنگ ممکنه نهایتا طاقتش طاق بیاد و این به معنی احتمال اینه که سان ووکنگ کبیر کل بهشت رو محض تفریح با خاک یکسان کنه. بنابراین امپراطور یشم به ووکنگ یه وظیفه‌ی آسون و بی‌دردسر، اما وقتگیر می‌ده: رسیدگی به باغ هلوی جاودانگی.
ووکنگ هم حسابی پایه‌است اما بعد طبق تجربه متوجه می‌شه که برای مغز کوچیک و انفجاریش زیادی سخته که حین رسیدگی به باغی پر از هلوهای بروتوگلوی جاودان‌ساز، یه گاز کوچولو بهشون نزنه.
#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
وقتی می‌رسه، درجا بوی شراب به مشامش می‌خوره و وسوسه می‌شه و کل مخزن آبشنگولی بهشت رو سر می‌کشه، که اتفاقا همین هم آدم رو جاودان می‌کنه. پس در حال حاضر ووکنگ سه بار جاودانه و حسابی مست پاتیل. تو همون حالش که دنبال یه جا می‌گرده تا کپه‌ی مرگش رو بذاره، سهوا مسیرش می‌افته به بخشی از بهشت که مال #لائو_تزو (Lao Tzu) محسوب می‌شه که بعدا بهتون می‌گیم کیه. ووکنگ دنبال این حکیم می‌گرده اما خبری ازش نیست و درنهایت سر از آزمایشگاه مخفی کیمیاگریش درمیاره، یه سری کاسه کوزه پیدا می کنه که پر از قرص‌های جاودانگیه، و بعد حدس بزنید که چه اتفاقی می‌افته. از عواقبش می‌ترسه و قرصها رو می‌ذاره سرجاش؟ اشتباه. عقلش می‌رسه که احتیاط کنه و قرص‌ها رو نخوره؟ اشتباه. قرص‌ها رو یکی یکی می‌ندازه بالا؟ درست!
حالا که ووکنگ چهاربار جاودان شده و مستی الکل هم از سرش پریده، می‌فهمه که اخیرا خیلی حرکات عاقلانه‌ای نزده و برای فرار از عواقب کارش، برمیگرده به کوهستان گل‌میوه‌ای پیش ملت خودش. اما آیا چهاربار جاودان بودن، کافیه تا از تنبیهاتی که در انتظارشه، در امان بمونه؟
(پایان قسمت دوم)
#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
جدا از مشکلاتی که توی سری قبلی ذکر شد، محیط مربوط به فیزیک قلعه هم به مشکلات اضافه می کرد. به این صورت که قلعه ها عموما به خاطر طراحی و معماری شون کمه بر اساس حفاظت نظامی بود) عموما به شدت تاریک و سرد بودن.

ساعت کار دقیقا با طلوع آفتاب شروع می شد، چون حتی با وجود نور خورشید هم با توجه به تاریک بودن قلعه، به انجام رسوندن کار ها باز هم دشوار بود. خدمه مجبور بودن که قبل از طلوع آفتاب بیدار باشن که بتونن به محض طلوع آفتاب کار هاشون رو شروع کنن و تا جایی که ممکنه قبل از غروب، کار به انجام برسونن.
چون در اون دوران سامانه یا وسیله ای برای تولید نور و گرما به اون صورت وجود نداشت، این موضوع فقط مشروط به زندگی داخل قلعه نبود. هر کسی به جز اشراف و مردم ثروتمند مجبور بود که تمام بهره ممکن رو از نور آفتاب در طول روز ببره که بتونه زندگی ش رو پیش ببره.

#قرون_وسطی
#قلعه_های_قرون_وسطی
#medieval_ages
@FantasyLibrary
در خصوص معماری قلعه،همونطور که گفته شد قلعه ها عموما برای اهداف جنگی ساخته می شدن، متریال اصلی برای ساخت و ساز قلعه سنگ بود و اندازه پنجره ها طوری بود که نور چندانی به داخل راه پیدا نمی کرد.

البته برای اتاق های اشراف معمولا پنجره های مطلوب و شومینه در نظر گرفته می شد که سرما و تاریکی قلعه اذیتشون نکنه، ولی برای بقیه اعم از سرباز عا و خدمتکار ها اینطور نبود. اتاق های اون ها معمولا توی طبقات پایین قلعه قرار داشت و مجبور بودن که با سرمای استخوان سوز و بیماری هایی که توی سرما تشدید می شن، دست و پنجه نرم کنن. توی چنین وضعیتی حتی بعضی اوقات محیط بیرون از قلعه به طور محسوسی از اتاقک های سرد و سنگی خدمه گرم تر به نظر می رسید.

کف قلعه ها همیشه پوشیده از علف هرز و گیاه بود که با توجه به بهداشت محیط حرکت عقلانی ای به نظر می رسید.

گیاهان بوی مطبوعی داشتن که می تونست بوی ناخوشایندی که قلعه عموما درگیرش بود رو تا حدی رفع کنه. از طرفی حضور دائم موش ها منتج به وجود فضولات موش کف قلعه می شد که یکی دیگه از دلایل استفاده از گیاه در کف قلعه بود.

#قرون_وسطی
#قلعه_های_قرون_وسطی
#medieval_ages
@FantasyLibrary
در قلعه ها اغلب اوقات همیشه رویدادی مهم مثل جشن و مراسم بر پا بود. استقبال از خانواده های اشرافی دیگه، جشن های مناسبتی و کلا مراسم هایی از این دست. اینطور مراسم ها با برنامه های مفرح و وعده های غذایی مفصل همراه بودن، صد البته صرفا برای اشراف!

خدمه مجبور بودن کل روز رو به سختی کار کنن که بساط برگزاری مراسم های پیاپی رو فراهم کنن و در نهایت هیچکدوم از اون ها خارج از پست وظیفه نمی تونست در این مراسم ها شرکت کنه. اشراف ترجیح می‌دادن که موقع برگزاری مراسم و صرف وعده ها، فقرا و خدمه جلوی چشمشون نباشن.

شاید بخش خیلی کوچیکی از پسمانده مواد خوراکی که در روز های مراسم آماده می شد به خدمه می رسید و به جز سخت تر شدن وظایف، هیچ تغییری توی وضعیت خوراک و زندگی خدمه ایجاد نمی کرد.

#قرون_وسطی
#قلعه_های_قرون_وسطی
#medieval_ages
@FantasyLibrary
این وضعیت توی روز های مربوط به مراسمات شدید تر بود ولی روز های عادی هم فرق چندانی نداشت.

خوراکی که در قلعه برای اشراف سرو می شد با بهتریت و تازه ترین مواد اولیه و توسط ماهر ترین سرآشپز ها آماده می شد. وعده ها در سرسرای بزرگی که مختص همین امر بود، روی میز هایی طویل و چوبی صرف می شدن. بسته به اهمیت پست، جای نشستن افراد مختلف فرق می کرد. به این صورت که بخش بالایی میز مختص لرد و خانواده ش بود و بخش پایینی مختص به خدمه.

طبعا نوع غذایی که برای هر شخص سرو می شد هم فرق می کرد. اشراف وعده های شاهانه و مقوی و متنوعی داشتن در حالی که خدمه ی ته میز، معمولا غذاهای مانده، تکراری و ارزان قیمت مصرف می کردن.
با این حال وضعشون از خدمه خارج از قلعه بهتر بود. خدمه خارج از قلعه علی رغم این که برای اشراف درون قلعه کار می کردن ولی وظیفه پیدا کردن غذا و سرپناه مطلقا به عهده خودشون و بدون هیچ کمکی از سمت اشراف بود.

#قرون_وسطی
#قلعه_های_قرون_وسطی
#medieval_ages
@FantasyLibrary
لرد و همسرش که در قلعه زندگی می کردن عملا هیچ کاری انجام نمی دادن! وظیفه اونا محدود به تصمیمات کلی در خصوص مسائل ارضی و زمینه های سیاسی مثل مذاکره و ارتباط با لرد های دیگه بود. ولی خب از نظر خودشون این وظایف اونقدر خطیر بودن که دیگه فرصت و توانی برای انجام کار های روز مره براشون نمی موند.

به همین خاطر قلعه ها همون طور که گفته شد تعداد قابل توجهی خدمه داشتن که ساده ترین امور رو برای خانواده اشراف راه اندازی کنن.

#قرون_وسطی
#قلعه_های_قرون_وسطی
#medieval_ages
@FantasyLibrary
قلعه ها توی خودشون یک کلیسای اختصاصی داشتن که پایه ی معماری و ساخت کل قلعه بود. باقی بخش های قلعه با توجه به کلیسا و اطراف اون ساخته می شد و کلیسا عملا توی قلب قلعه قرار داشت.

در بعضی قلعه ها، کلیسا در طبقات بالا ساخته می شد که محیط مطلوب تری برای عبادت داشته باشه. بعضی اوقات حتی دو محراب ساخته می شد، یکی برای اشراف که در طبقات بالا قرار داشت و دیگری در طبقات پایین و برای خدمه.

خانواده اشرافی قلعه معمولا به صورت روزانه به کلیسا می رفتند و به عبادت مشغول می شدن. در هر حال این دوره ها دوره قدرت کلیسا ها بود و دین نقش قابل توجه و غیرقابل انکاری توی فرمانروایی ها داشت.

#قرون وسطی
#قلعه_های_قرون_وسطی
#medieval_ages
@FantasyLibrary
در کل می شه گفت که زندگی در قلعه در قرون وسطی برای افرادی که ثروتمند یا جزو خانواده های اشرافی نبودن، تجربه ای فوق العاده سخت و حتی تا حدودی مرگبار بوده.

وضعیت معیشت و بهداشت ابدا قابل قبول نبوده. فقط کافیه جریان طاعون سیاه در اروپا رو به یاد بیارید. یک لالایی کودکانه هست که الهام گرفته از این دورانه و متن اون به خوبی تاریکی اون دوران رو نشون میده.
لالایی به این صورته:
Ring around the rosie

حلقه ای دور گل سرخ

Pocket full of posies

جیب پر از گل

Ashes, ashes, we all fall down

خاکستر، خاکستر، ما همه خواهیم افتاد (خواهیم مرد).

این لالایی به حلقه ی سرخ دور چشم قربانیان طاعون اشاره داره و باور مردم اون زمان که فکر می کردن بوی بد حامل طاعونه، برای همین همیشه گل و گیاه معطر به همراه داشتن. در آخر هم به سوخته شدن اجساد قربانیان اشاره شده.
منهای سختی های معمول زندگی در قلعه، به نظر می رسه نه تنها قلعه، بلکه هیچ جای دیگه ای در این دوران برای زندگی مناسب به نظر نمی رسیده!

#قرون_وسطی
#قلعه_های_قرون_وسطی
#medieval_ages
@FantasyLibrary
Fantasy Library
Voice Recorder – شب های فانتزی (1)
چالش قسمت اول : با بردن یکی از دوستان خودتون به کتاب فروشی مورد علاقه تون از اون حمایت کنید و عکس های خودتون از اون کتاب فروشی رو برای ما بفرستید تا بتونیم اون رو به دیگران معرفی کنیم.

#چالش
@FantasyLibrary
1
سفر به غرب
قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم

هفته‌ی پیش از خراب‌کاری‌های ووکنگ توی بهشت بهتون گفتیم و گفتیم که چطور چهاربار جاودان شد و البته حسابی گند بالا آورد و بلاخره برگشت به کوهستان گل‌میوه‌ای.
در همون حین، اون هفت ندیمه‌ی جاودان، ساقی‌های جشنواره، نگهبانای مخزن شراب، لائو تزو، همکارای ووکنگ توی دفترش تو بهشت و اون یارویی که دعوت شده بود و ووکنگ ظاهرش رو دزدید، یک‌به‌یک میان و پیش امپراتور یشم از ووکنگ شکایت می‌کنن. امپراتور هم سریع یه دودوتا چارتا می‌کنه و تقریبا کل ارتش بهشت رو اعزام می‌کنه که سان ووکنگ رو دستگیر کنن. اما چون ووکنگ حالا دیگه به طرز عجیبی زورش زیادش شده، این هم فایده‌ای نداره و چیزی که قرار بود یه عملیات دستگیری ساده باشه،تبدیل می‌شه به یه جنگ تمام عیار بین نیروهای بهشت و ارتش میمون‌های شیطانی سان ووکنگ.

#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
در همون گیر و دار، بوداسَف #کوان‌یین (Kuanyin) و مریدش #موکشا (Moksa) که با خیال خوش برای جشنواره‌ی هلوی قسمت قبلی اومده بودن، تازه می‌رسن به قصر بهشت و در کمال تعجب می‌بینن که قصر حسابی به هم ریخته. کوان‌یین می‌پرسه که قضیه چیه و وقتی براش توضیح می‌دن، موکشا رو می‌فرسته که از نزدیک ببینه چه خبر شده. موکشا درست به موقع به کوهستان گل‌میوه‌ای می‌رسه، ینی وقتی که ووکنگ دیگه حسابی دهن بهشتی‌ها رو سرویس کرده و نفس‌کش می‌طلبه. موکشا و ووکنگ یه مقدار با هم می‌جنگن اما موکشا متاسفانه زورش به میمون‌شاه نمی‌رسه و مجبور می‌شه که شکست رو بپذیره و به بهشت برگرده. اما کوان‌یین که حالا دیگه قشنگ فهمیده چه خبره، یه یارویی رو پیشنهاد می ده که بفرستنش به جنگ ووکنگ: #ارلانگ (Erlang)، رب‌النوع آتش‌به‌اختیار قدرتمندی که کاری به قوانین امپراتور یشم نداشت و کار خودش را می‌کرد.
#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary
پس ارلانگ رو خبر می‌کنن و می‌فرستنش بره برا ووکنگ. وقتی می‌رسه ووکنگ می‌گه که «اِه، سلام. اگه زحمتی نیست میشه بقیه دیواراجا (Devaraja)ها رو هم خبر کنی که بیان با من بجنگن؟ دیگه خسته شدم از این وضع.» و ارلانگ هم می‌گه «از این خسته‌تر هم می‌شی!» و با هم می‌جنگن. هر دوشون نهایتا به هیولاهایی در حدواندازه‌ی گودزیلا تبدیل می‌شن تا اینکه ووکنگ (باز هم سهواً!) ارتش خودش رو با قیافه‌ی ترسناکش به وحشت می‌ندازه و وقتی ارتشش ازش فرار می‌کنن، میمون‌شاه روحیه‌اش رو می‌بازه و دوباره کوچیک می‌شه و در میره.
اما ارلانگ رو نمی‌شه به این آسونی‌ها پیچوند. از چشم سوم سحرآمیزش (آره راستی، از اینا هم داره) استفاده می‌کنه و ووکنگ رو پیدا می‌کنه که به یه گنجشک مظلوم کوچولو تبدیل شده. ارلانگ هم با تبدیل شدن به یه قرقی جوابش رو میده و ووکنگ هم در جواب اون خودش رو به یه قره‌غاز می‌کنه و تا یه مدت به این کل‌کل تغییرشکلی‌شون ادامه می‌دن. درنهایت، رفیق قدیمی‌مون لائو تزوئه که موفق می‌شه میمون‌شاه رو با گیر انداختنش توی یه تله‌ای از جنس الماس دستگیر کنه.
#سفر_به_غرب
#اساطیر_ملل
@FantasyLibrary