#booktweet📕
📚من عاشق کتاب های دست دومی هستم که صفحه ای که صاحب قبلی اش بارها آن را خوانده است، بلافاصله گشوده می شود.
✍🏻 هلین هانف،نویسنده کتاب خیابان چرینگ کاری شماره ۸۴
🍃 @Fantasylibrary🧜♂
📚من عاشق کتاب های دست دومی هستم که صفحه ای که صاحب قبلی اش بارها آن را خوانده است، بلافاصله گشوده می شود.
✍🏻 هلین هانف،نویسنده کتاب خیابان چرینگ کاری شماره ۸۴
🍃 @Fantasylibrary🧜♂
#Michail_Bulgacov 🙌🏻
#معرفی_نویسنده ✍🏻✨
📓📘📗📔📙📕
میخائیل آفاناسی اوانوویچ بولگاکف، متولد ۱۵ می ۱۸۹۱ در کیو، (زمان امپراطوری روسها)، از پدری استادیار و اندیشمند دینی، و مادری با تحصیلات عالی و معلم به بار آمد. 🇺🇦🇷🇺
در اولین دبیرستان کیو درس خواند و در اونجا شیفته ادبیات روسیه و اروپا و تئاتر و اپرا شد. 🎭🎻🎫📚 در اون زمان، گوگول پوشکین، داستایوفسکی و دیکنز از نویسندههای محبوبش بودن.
بولگاکف ادامهی تحصیلاتش رو بعد از مرگ پدرش و با نظارت مادرش در رشتهی پزشکی انجام میده و از برترینهای فارغالتحصیل دانشگاه کیو میشه. بعد از اون در بیمارستان نظامی مشغول به کار میشه و با همسر اولش تاتیانا ازدواج میکنه. ۱۹۱۳. 💉🌡🧺💍
جنگ جهانی اول شروع میشه و میخائیل در پوشش صلیب سرخ اعزام میشه و در زمان جنگ دو جراحت خطرناک برمیداره و به دلیل حوادثی که به دنبالش میاد و درد بیاندازهاش، به مورفین معتاد میشه. 📻🚬🛌 دو سال با اعتیادش درگیر بوده تا اینکه برای همیشه ترکش میکنه ۱۹۱۸ و در سال ۱۹۲۶ کتابی به نام مورفین در مورد تجربیاتش از اعتیاد مینویسه. 📕💔
تمام سالهایی که جدا از جنگ طبابت میکرده در کتاب ”یادداشتهای یک پزشک جوان“ انعکاس پیدا کرده و بخشی از تلاشهای بولگاکف برای کمک به کنترل مرض جنسی شایع اون زمان هم در همین کتاب اومده. (سفلیس) 👥👄💊
در همین سالها شاهد جنگ داخلی روسیه و ده کودتای مختلف بوده. سال ۱۹۱۹، بولگاکف در حال خدمت به عنوان پزشک ارتش اوکراین، دچار تیفوس میشه و تا دم مرگ میره.🔚💬
این بیماری باعث میشه که از مهاجرت به اروپا منع بشه و از اونجایی که اغلب اعضای خانوادش در حال مهاجرت به پاریس بودن، این آخرین باریه که اونها رو میبینه. 🚂🗺
بعد از این بیماری، بولگاکف پزشکی رو ترک میکنه و به نویسندگی حرفهای رو میاره. 🥼✍🏻✨ نمایشنامههاش بسیار مشهور میشن (به عنوان مثال، دل سگ) و کتابهاش برای مدتی به چاپ میرسن تا اینکه در عصر استالین، با سانسور و ممنوعیت شدید رو به رو میشه، سالها تمنا میکنه، مینویسه و برای چاپ تقدیم میکنه، ولی نه، فقط چون استالین بسیار دوستش داشته از دستگیری و اعدامش جلوگیری میکنه. 🛠=🗞🗑
بولگاکف دو بار خواهش میکنه تا اجازهی مهاجرت بگیره، دفعهی دوم بعد از این بوده که آخرین نمایشنامش هم (باتوم) ممنوع میشه، ولی نمیذارن. 🙏🏻🚧
آخر هم در حالی که شاهکارش ”مرشد و مارگاریتا“ رو پیش همسر سومش امانت میذاره و تا لحظه آخر امیدواره، از نفروسکلروزیس که مرض ارثی کلیههاس، میمیره. (۱۹۴۰) 🖤
📓📘📗📔📙📕
#میخائیل_بولگاکف 🌌
#author_presentation 🌿
#fiction 🌰
@fantasylibrary ❄️
#معرفی_نویسنده ✍🏻✨
📓📘📗📔📙📕
میخائیل آفاناسی اوانوویچ بولگاکف، متولد ۱۵ می ۱۸۹۱ در کیو، (زمان امپراطوری روسها)، از پدری استادیار و اندیشمند دینی، و مادری با تحصیلات عالی و معلم به بار آمد. 🇺🇦🇷🇺
در اولین دبیرستان کیو درس خواند و در اونجا شیفته ادبیات روسیه و اروپا و تئاتر و اپرا شد. 🎭🎻🎫📚 در اون زمان، گوگول پوشکین، داستایوفسکی و دیکنز از نویسندههای محبوبش بودن.
بولگاکف ادامهی تحصیلاتش رو بعد از مرگ پدرش و با نظارت مادرش در رشتهی پزشکی انجام میده و از برترینهای فارغالتحصیل دانشگاه کیو میشه. بعد از اون در بیمارستان نظامی مشغول به کار میشه و با همسر اولش تاتیانا ازدواج میکنه. ۱۹۱۳. 💉🌡🧺💍
جنگ جهانی اول شروع میشه و میخائیل در پوشش صلیب سرخ اعزام میشه و در زمان جنگ دو جراحت خطرناک برمیداره و به دلیل حوادثی که به دنبالش میاد و درد بیاندازهاش، به مورفین معتاد میشه. 📻🚬🛌 دو سال با اعتیادش درگیر بوده تا اینکه برای همیشه ترکش میکنه ۱۹۱۸ و در سال ۱۹۲۶ کتابی به نام مورفین در مورد تجربیاتش از اعتیاد مینویسه. 📕💔
تمام سالهایی که جدا از جنگ طبابت میکرده در کتاب ”یادداشتهای یک پزشک جوان“ انعکاس پیدا کرده و بخشی از تلاشهای بولگاکف برای کمک به کنترل مرض جنسی شایع اون زمان هم در همین کتاب اومده. (سفلیس) 👥👄💊
در همین سالها شاهد جنگ داخلی روسیه و ده کودتای مختلف بوده. سال ۱۹۱۹، بولگاکف در حال خدمت به عنوان پزشک ارتش اوکراین، دچار تیفوس میشه و تا دم مرگ میره.🔚💬
این بیماری باعث میشه که از مهاجرت به اروپا منع بشه و از اونجایی که اغلب اعضای خانوادش در حال مهاجرت به پاریس بودن، این آخرین باریه که اونها رو میبینه. 🚂🗺
بعد از این بیماری، بولگاکف پزشکی رو ترک میکنه و به نویسندگی حرفهای رو میاره. 🥼✍🏻✨ نمایشنامههاش بسیار مشهور میشن (به عنوان مثال، دل سگ) و کتابهاش برای مدتی به چاپ میرسن تا اینکه در عصر استالین، با سانسور و ممنوعیت شدید رو به رو میشه، سالها تمنا میکنه، مینویسه و برای چاپ تقدیم میکنه، ولی نه، فقط چون استالین بسیار دوستش داشته از دستگیری و اعدامش جلوگیری میکنه. 🛠=🗞🗑
بولگاکف دو بار خواهش میکنه تا اجازهی مهاجرت بگیره، دفعهی دوم بعد از این بوده که آخرین نمایشنامش هم (باتوم) ممنوع میشه، ولی نمیذارن. 🙏🏻🚧
آخر هم در حالی که شاهکارش ”مرشد و مارگاریتا“ رو پیش همسر سومش امانت میذاره و تا لحظه آخر امیدواره، از نفروسکلروزیس که مرض ارثی کلیههاس، میمیره. (۱۹۴۰) 🖤
📓📘📗📔📙📕
#میخائیل_بولگاکف 🌌
#author_presentation 🌿
#fiction 🌰
@fantasylibrary ❄️
✨ #Comic - #کمیک
⭕ #Batman
🖤 #DC_comics
خلاصه ی داستان🖇:
درگیری بتمن و جوکر زمانی که جوکر با شعار به من رای بدید وگرنه من شمارا میکشم وارد انتخابات می شود.
لینک دانلود👇
http://yon.ir/Jokerfl
●Join us: @FantasyLibrary
⭕ #Batman
🖤 #DC_comics
خلاصه ی داستان🖇:
درگیری بتمن و جوکر زمانی که جوکر با شعار به من رای بدید وگرنه من شمارا میکشم وارد انتخابات می شود.
لینک دانلود👇
http://yon.ir/Jokerfl
●Join us: @FantasyLibrary
#booktweet 📕
📚 کتاب برای خواندن است اگر میخواهی آن را سالم نگه داری بهتر است آن را به موزه ببری.
🚩 لیزا گراف نویسنده چتر تابستان
@Fantasylibrary🧜♂
📚 کتاب برای خواندن است اگر میخواهی آن را سالم نگه داری بهتر است آن را به موزه ببری.
🚩 لیزا گراف نویسنده چتر تابستان
@Fantasylibrary🧜♂
✂️ #برشی_از_متن
🖋 #ارنستو_ساباتو
📖 #تونل
🌍🌎🌏🌍🌎🌏🌍🌎🌏🌍🌎🌏🌍🌎🌏
بارقهای از شهود از مغزم گذشت. به تندی کبریت دوم را آتش زدم. همانطور که گمان برده بودم، ماریا داشت لبخند میزد. یعنی باید بگویم آن موقع لبخند نمی زد، بلکه یک دهم ثانیه پیش از آن لبخند زده بود.
گهگاهی این احساس به من دست داده است که کسی مرا میپاید، سرم را که ناگهان برمیگرداندم کسی را نمیدیم، ولی حس میکردم خلاء پیرامونم خیلی تازهست،و چیز گذرایی هم اکنون ناپدید شده، ارتعاش نامحسوسی از خود در هوا باقی گذاشته است.
این لبخند هم شبیه همان احساس بود.
با عصبانیت گفتم:" داری میخندی؟"
شگفت زده پرسید:"میخندم؟"
🌎🌍🌏🌎🌍🌏🌎🌏🌎🌍🌏🌎🌍🌏🌎
🔍 مطالب مشابه را در کانال ما بیابید 🔎
👉 ✨ @FantasyLibrary ✨
🖋 #ارنستو_ساباتو
📖 #تونل
🌍🌎🌏🌍🌎🌏🌍🌎🌏🌍🌎🌏🌍🌎🌏
بارقهای از شهود از مغزم گذشت. به تندی کبریت دوم را آتش زدم. همانطور که گمان برده بودم، ماریا داشت لبخند میزد. یعنی باید بگویم آن موقع لبخند نمی زد، بلکه یک دهم ثانیه پیش از آن لبخند زده بود.
گهگاهی این احساس به من دست داده است که کسی مرا میپاید، سرم را که ناگهان برمیگرداندم کسی را نمیدیم، ولی حس میکردم خلاء پیرامونم خیلی تازهست،و چیز گذرایی هم اکنون ناپدید شده، ارتعاش نامحسوسی از خود در هوا باقی گذاشته است.
این لبخند هم شبیه همان احساس بود.
با عصبانیت گفتم:" داری میخندی؟"
شگفت زده پرسید:"میخندم؟"
🌎🌍🌏🌎🌍🌏🌎🌏🌎🌍🌏🌎🌍🌏🌎
🔍 مطالب مشابه را در کانال ما بیابید 🔎
👉 ✨ @FantasyLibrary ✨