✳ #معرفی_کتاب
📚#جنگ_متقابل #warcross
✍🏻 اثر #مری_لو #maria_Lu
Goodreads choice Award Nominee for young Adult Fantasy & Science Fiction
A New York Times Best Seller
📚 WARCROSS : MARIA _LU
📚جنگ متقابل
✍🏻نویسنده: مری لو
برای بسیاری از افراد كه وارد دنياي warcross ميشوند اين فقط يک بازی نيست، یک طریق زندگی کردن است.
بازی از ده سال قبل شروع شد و حالا در سراسر جهان طرفداران خاص خودش رو دارد.بعضی ها به warcross می آیند چون به دنبال فرار از حقیقت هستند و بعضی ها هم برای پول به اینجا قدم می گذارند.
اما برای Emika Chen جریان کاملا متفاوت است.او یک مزدور در این بازی است که بازیکنانی را كه به طور غیر قانونی شرط بندی میکنند، شناسایی میکند. اما مزدور بودن در اين بازی به اندازه کافی درآمد ندارد و همین امر باعث شد تا امیکا دست به ریسک بزرگی بزند و مسابقات بین المملی warcross را حک کند و خود را وارد مسابقات کند.
تنها فکری که در ذهنش بود ورود پلیس به اتاقش بود اما هنگامی که فهمید به جای پلیس خالق بازی به او زنگ زده شوکه شد.خالق میلیاردر بازی Hideo Tanaka با یک پیشنهاد شگفت انگیز با امیکا تماس گرفته است.او در مسابقات امسال به یک جاسوس نیاز دارد تا دلیل مشکل امنیتی را بررسی کند... اما موضوع فراتر از یک مشکل است...
#کتاب_انگلیسی
●Join us: @FantasyLibrary
📚#جنگ_متقابل #warcross
✍🏻 اثر #مری_لو #maria_Lu
Goodreads choice Award Nominee for young Adult Fantasy & Science Fiction
A New York Times Best Seller
📚 WARCROSS : MARIA _LU
📚جنگ متقابل
✍🏻نویسنده: مری لو
برای بسیاری از افراد كه وارد دنياي warcross ميشوند اين فقط يک بازی نيست، یک طریق زندگی کردن است.
بازی از ده سال قبل شروع شد و حالا در سراسر جهان طرفداران خاص خودش رو دارد.بعضی ها به warcross می آیند چون به دنبال فرار از حقیقت هستند و بعضی ها هم برای پول به اینجا قدم می گذارند.
اما برای Emika Chen جریان کاملا متفاوت است.او یک مزدور در این بازی است که بازیکنانی را كه به طور غیر قانونی شرط بندی میکنند، شناسایی میکند. اما مزدور بودن در اين بازی به اندازه کافی درآمد ندارد و همین امر باعث شد تا امیکا دست به ریسک بزرگی بزند و مسابقات بین المملی warcross را حک کند و خود را وارد مسابقات کند.
تنها فکری که در ذهنش بود ورود پلیس به اتاقش بود اما هنگامی که فهمید به جای پلیس خالق بازی به او زنگ زده شوکه شد.خالق میلیاردر بازی Hideo Tanaka با یک پیشنهاد شگفت انگیز با امیکا تماس گرفته است.او در مسابقات امسال به یک جاسوس نیاز دارد تا دلیل مشکل امنیتی را بررسی کند... اما موضوع فراتر از یک مشکل است...
#کتاب_انگلیسی
●Join us: @FantasyLibrary
#معرفی_اثر_تالیفی📯
نام : قبرستان عمودی 📕📘📗
نویسنده: حمیدرضا شاه آبادی
معرفی: 🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰
دروازه مردگان» عنوان سهگانه حمیدرضا شاهآبادی است که نخستین جلد آن «قبرستان عمودی» نام گرفته است، این اثر در ژانر وحشت به نگارش درآمده و وقایع اصلی داستانها در دوره قاجار رخ میدهد و طی آنها جزئیاتی از تاریخ تهران قدیم و آدمهای آن دوران برای خوانندگان روایت میشود.
شاهآبادی درباره چگونگی نوشتن این داستان گفت: تقریباً سه سال پیش بود که در حال تهیه مقالهای درباره وضعیت کودکان ایران در دوره قاجار بودم که حین پژوهش برای نوشتنِ این مقاله به گزارشهای نظمیه دوره ناصرالدین شاه برخوردم و چیزی که در این گزارشها بیشتر از همه نظرم را جلب کرد خبرهایی بود که به غرق شدن کودکان خردسال در حوض خانهها اشاره داشتند، تقریباً هفتهای نبود که یک کودک در حوض خانهای خفه نشود. خواندن گزارشها حس خاصی در من ایجاد کرد. انگار این حوضها دروازهای بودند به جهان دیگر و این مقدمه نوشتن رمان سهگانه دروازه مردگان شد.
وی افزود: در داستان قبرستان عمودی پسر بچهای به اسم رضا به شکل غیر منتظرهای از یک خانه مرموز سر در میآورد. خانهای که در دیوارهای آن جنازههایی دفن شدهاند. در این خانه بچههای زیادی به کار قالیبافی مشغولند. به دنبال حادثهای یکی از بچهها در حوض خانه غرق میشود و بعد از آن حوادث عجیبی شکل میگیرد که بدنه رمان را خلق می کند.
شاهآبادی ادامه داد: از ویژگیهای این رمان میتوان به حضور میرزا حسنخان رشدیه به عنوان یکی از شخصیتهای اصلی داستان اشاره کرد».
⭕️پ.ن۱ : این کتاب توسط نشر افق به چاپ رسیده است.
⭕️پ.ن۲ : متن معرفی از سایت ایکنا میباشد.
⭕️پ.ن۳ : اگر احساس میکنید که این پست به تصحیح و یا اضافه کردن مطلبی نیازمند است مخصوصا در قسمت معرفی، به ما اطلاع دهید.
⭕️پ.ن۴ : لطفا اگر از این مطلب جایی اشاره کردید نام کانال را هم در گوشه ی آن ذکر کنید.✨
📕📕📕📕📕📕📕📕
@fantasylibrary
📕📕📕📕
لینک کانال↙↙↙↙↙↙
https://telegram.me/fantasylibrary
#قبرستان_عمودی
#حمیدرضا_شاهآبادی
@Fantasylibrary🎭
نام : قبرستان عمودی 📕📘📗
نویسنده: حمیدرضا شاه آبادی
معرفی: 🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰
دروازه مردگان» عنوان سهگانه حمیدرضا شاهآبادی است که نخستین جلد آن «قبرستان عمودی» نام گرفته است، این اثر در ژانر وحشت به نگارش درآمده و وقایع اصلی داستانها در دوره قاجار رخ میدهد و طی آنها جزئیاتی از تاریخ تهران قدیم و آدمهای آن دوران برای خوانندگان روایت میشود.
شاهآبادی درباره چگونگی نوشتن این داستان گفت: تقریباً سه سال پیش بود که در حال تهیه مقالهای درباره وضعیت کودکان ایران در دوره قاجار بودم که حین پژوهش برای نوشتنِ این مقاله به گزارشهای نظمیه دوره ناصرالدین شاه برخوردم و چیزی که در این گزارشها بیشتر از همه نظرم را جلب کرد خبرهایی بود که به غرق شدن کودکان خردسال در حوض خانهها اشاره داشتند، تقریباً هفتهای نبود که یک کودک در حوض خانهای خفه نشود. خواندن گزارشها حس خاصی در من ایجاد کرد. انگار این حوضها دروازهای بودند به جهان دیگر و این مقدمه نوشتن رمان سهگانه دروازه مردگان شد.
وی افزود: در داستان قبرستان عمودی پسر بچهای به اسم رضا به شکل غیر منتظرهای از یک خانه مرموز سر در میآورد. خانهای که در دیوارهای آن جنازههایی دفن شدهاند. در این خانه بچههای زیادی به کار قالیبافی مشغولند. به دنبال حادثهای یکی از بچهها در حوض خانه غرق میشود و بعد از آن حوادث عجیبی شکل میگیرد که بدنه رمان را خلق می کند.
شاهآبادی ادامه داد: از ویژگیهای این رمان میتوان به حضور میرزا حسنخان رشدیه به عنوان یکی از شخصیتهای اصلی داستان اشاره کرد».
⭕️پ.ن۱ : این کتاب توسط نشر افق به چاپ رسیده است.
⭕️پ.ن۲ : متن معرفی از سایت ایکنا میباشد.
⭕️پ.ن۳ : اگر احساس میکنید که این پست به تصحیح و یا اضافه کردن مطلبی نیازمند است مخصوصا در قسمت معرفی، به ما اطلاع دهید.
⭕️پ.ن۴ : لطفا اگر از این مطلب جایی اشاره کردید نام کانال را هم در گوشه ی آن ذکر کنید.✨
📕📕📕📕📕📕📕📕
@fantasylibrary
📕📕📕📕
لینک کانال↙↙↙↙↙↙
https://telegram.me/fantasylibrary
#قبرستان_عمودی
#حمیدرضا_شاهآبادی
@Fantasylibrary🎭
Telegram
Fantasy Library
📚| Fantasy Library |🐉
Instagram🆔:
instagram.com/Fantasy._.Library
📧Email:FantasyLibrary2016@gmail.com
🗣Admin: @StarTrouble
🗂 آرشیو برنامه شب های فانتزی:
📥 @Podcast_Fantasy_Night
Instagram🆔:
instagram.com/Fantasy._.Library
📧Email:FantasyLibrary2016@gmail.com
🗣Admin: @StarTrouble
🗂 آرشیو برنامه شب های فانتزی:
📥 @Podcast_Fantasy_Night
✨ #Comic - #کمیک
⭕ #CLANDESTINO
خلاصه داستان🖇:
کشور تایرونا بعد از کودتای نظامی تقریبا به کشوری بدون مرد تبدیل شده. حالا شورشی ها از سر تا سر این سرزمین شروع به مبارزه علیه رهبر دیکتاتورشان کرده اند و Clandestino که در کودکی به سختی توانسته بود از حملات نظامی جان سالم به در ببرد رهبری آن ها را بر عهده گرفته.
لینک دانلود👇
http://yon.ir/clandsfl
●Join us: @FantasyLibrary
⭕ #CLANDESTINO
خلاصه داستان🖇:
کشور تایرونا بعد از کودتای نظامی تقریبا به کشوری بدون مرد تبدیل شده. حالا شورشی ها از سر تا سر این سرزمین شروع به مبارزه علیه رهبر دیکتاتورشان کرده اند و Clandestino که در کودکی به سختی توانسته بود از حملات نظامی جان سالم به در ببرد رهبری آن ها را بر عهده گرفته.
لینک دانلود👇
http://yon.ir/clandsfl
●Join us: @FantasyLibrary
در هنگام تماشای یک فیلم شما رویا پردازی نصفه و نیمه یکی دیگر را می بینید اما در زمان خواندن یک کتاب این شما هستید که رویای خودتان رامی سازید، تازه آن هم بدون هیچ محدودیت فنی!
#booktweet🎈
📚 @Fantasylibrary🍓
#booktweet🎈
📚 @Fantasylibrary🍓
⭕️ داستان کوتاه
📝 دوست کشیش
✍ ای.ام. فورستر
مترجم: مهناز دقیق نیا
10 صفحه
#داستان_کوتاه
#ای_ام_فورستر
🎴@fantasylibrary
📝 دوست کشیش
✍ ای.ام. فورستر
مترجم: مهناز دقیق نیا
10 صفحه
#داستان_کوتاه
#ای_ام_فورستر
🎴@fantasylibrary
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹اولین #تریلر از لایو اکشن #مولان منتشر شد
🔹کمپانی #والت_دیزنی امروز اولین تیزر تریلر و پوستر رسمی فیلم #Mulan را منتشر کرد.
[ #News #اخبار ] 🗞
[ @Fantasylibrary ] 📚
🔹کمپانی #والت_دیزنی امروز اولین تیزر تریلر و پوستر رسمی فیلم #Mulan را منتشر کرد.
[ #News #اخبار ] 🗞
[ @Fantasylibrary ] 📚
✨A great book should leave you with many experiences, and slightly exhausted at the end. You live several lives while reading.
✨
یک کتاب عالی باید در پایان تو را با تجربیات بسیار و کمی خسته رها کند.
تو زندگی های بسیاری را در حال خواندن زندگی کرده ای.
#booktweet🦄
@Fantasylibrary🌊
✨
یک کتاب عالی باید در پایان تو را با تجربیات بسیار و کمی خسته رها کند.
تو زندگی های بسیاری را در حال خواندن زندگی کرده ای.
#booktweet🦄
@Fantasylibrary🌊
✳ #معرفی_کتاب
📚#لیست_تنفر #Hate_List
✍🏻 اثر #جنیفر_براون #Jennifer_Brown
📚 Hate List by Jennifer Brown
📚لیست تنفر
✍🏻نویسنده: جنیفر براون
ستم. از سنگینی نگاههای معنادارشان میترسیدم. نگاههای معناداری که میگفت: «تو هم باید مثل اون خودکُشی میکردی.» حتی اگر این را بلند هم نمیگفتند؛ اما سنگینی نگاهشان غیرقابلتحمل بود. یا بدتر از این؛ میترسیدم مرا آدم شجاعی بدانند و بگویند ازخودگذشتگی کردم و این رفتار حالم را بدتر میکرد؛ دوستپسر من بود که آن بچهها را کُشت و ظاهراً رفتارم باعث شده بود به این نتیجه برسد که دلم میخواهد آنها بمیرند. اصلاً دلم نمیخواست به این فکر کنم که منِ احمق نمیدانستم پسری که عاشقش بودم، در مدرسه تیراندازی خواهد کرد، حتی بااینکه هرروز این را به من میگفت. هر بار که میخواستم این حرفها را به مادرم بزنم نمیتوانستم، فقط میگفتم این کارشون باورنکردنیه. حتی اگه بهم پول هم بدین به اون مراسم نمیرم. فکر کنم برای همهی آدمهای روی کرهی زمین، ترک عادت موجب مرض است. همان شب، آقای انگرسون، به خانهی ما آمد. او پشت میز آشپزخانه نشست و با مادرم در مورد... نمیدانم، خدا، سرنوشت، ضربهی روحی و اینجور چیزها صحبت کرد. منتظر بود که هرلحظه از اتاق بیرون بیایم، لبخند بزنم و بگویم خیلی به مدرسهام افتخار میکنم. منتظر بود بگویم احساس رضایت میکنم که جانم را به خاطر خانم بیعیب و نقصی مثل جسیکا کمپبل فدا کردم. شاید منتظر بود عذرخواهی هم بکنم. البته، اگر میتوانستم راهش را پیدا کنم، این کار را میکردم؛ اما حتی با گذشت زمان، بازهم برای انجام دادن چنین کار سختی، هیچ کلمهای به ذهنم نرسیده بود. وقتی آقای انگرسون در آشپزخانه بود، من صدای موسیقی را در اتاقم زیاد کردم و بیشتر زیر لحافم فرو رفتم و او را همانجا منتظر گذاشتم. اصلاً از اتاقم بیرون نرفتم، حتی وقتیکه مادرم در اتاقم را زد و ملتمسانه از من خواست که مؤدب باشم و به طبقهی پایین بروم، بازهم در اتاقم ماندم. آرام گفت: «والری!» در را آرام باز کرد و به داخل اتاق سرک کشید. جواب ندادم. لحاف را روی سرم کشیدم. نه اینکه دلم نمیخواست با او روبهرو شوم، نمیتوانستم؛ اما مادرم هیچوقت این را نمیفهمید. از دیدِ او، هرچه بیشتر آدمهای اطرافم مرا ببخشند، باید احساس گناهم کمتر شود؛ اما از دیدِ من... کاملاً برعکس بود. بعد از مدتی، دیدم که نور چراغهای اتومبیل آقای انگرسون از پنجرهی اتاقم دور شد. روی تختم نشستم، به ورودی پارکینگ جلوی خانه نگاه کردم. او داشت میرفت. چند دقیقه بعد، مادرم دوباره در اتاقم را زد. گفتم: «چیه؟» در را باز کرد، مثل بچه آهویی که به سمت تلهای میرود، تردید داشت. صورتش قرمز و پرههای بینیاش هم بزرگشده بودند. یک مدال احمقانه و یک تقدیرنامه از طرف مدرسه در دستش بود.
#کتاب_انگلیسی
●Join us: @FantasyLibrary
📚#لیست_تنفر #Hate_List
✍🏻 اثر #جنیفر_براون #Jennifer_Brown
📚 Hate List by Jennifer Brown
📚لیست تنفر
✍🏻نویسنده: جنیفر براون
ستم. از سنگینی نگاههای معنادارشان میترسیدم. نگاههای معناداری که میگفت: «تو هم باید مثل اون خودکُشی میکردی.» حتی اگر این را بلند هم نمیگفتند؛ اما سنگینی نگاهشان غیرقابلتحمل بود. یا بدتر از این؛ میترسیدم مرا آدم شجاعی بدانند و بگویند ازخودگذشتگی کردم و این رفتار حالم را بدتر میکرد؛ دوستپسر من بود که آن بچهها را کُشت و ظاهراً رفتارم باعث شده بود به این نتیجه برسد که دلم میخواهد آنها بمیرند. اصلاً دلم نمیخواست به این فکر کنم که منِ احمق نمیدانستم پسری که عاشقش بودم، در مدرسه تیراندازی خواهد کرد، حتی بااینکه هرروز این را به من میگفت. هر بار که میخواستم این حرفها را به مادرم بزنم نمیتوانستم، فقط میگفتم این کارشون باورنکردنیه. حتی اگه بهم پول هم بدین به اون مراسم نمیرم. فکر کنم برای همهی آدمهای روی کرهی زمین، ترک عادت موجب مرض است. همان شب، آقای انگرسون، به خانهی ما آمد. او پشت میز آشپزخانه نشست و با مادرم در مورد... نمیدانم، خدا، سرنوشت، ضربهی روحی و اینجور چیزها صحبت کرد. منتظر بود که هرلحظه از اتاق بیرون بیایم، لبخند بزنم و بگویم خیلی به مدرسهام افتخار میکنم. منتظر بود بگویم احساس رضایت میکنم که جانم را به خاطر خانم بیعیب و نقصی مثل جسیکا کمپبل فدا کردم. شاید منتظر بود عذرخواهی هم بکنم. البته، اگر میتوانستم راهش را پیدا کنم، این کار را میکردم؛ اما حتی با گذشت زمان، بازهم برای انجام دادن چنین کار سختی، هیچ کلمهای به ذهنم نرسیده بود. وقتی آقای انگرسون در آشپزخانه بود، من صدای موسیقی را در اتاقم زیاد کردم و بیشتر زیر لحافم فرو رفتم و او را همانجا منتظر گذاشتم. اصلاً از اتاقم بیرون نرفتم، حتی وقتیکه مادرم در اتاقم را زد و ملتمسانه از من خواست که مؤدب باشم و به طبقهی پایین بروم، بازهم در اتاقم ماندم. آرام گفت: «والری!» در را آرام باز کرد و به داخل اتاق سرک کشید. جواب ندادم. لحاف را روی سرم کشیدم. نه اینکه دلم نمیخواست با او روبهرو شوم، نمیتوانستم؛ اما مادرم هیچوقت این را نمیفهمید. از دیدِ او، هرچه بیشتر آدمهای اطرافم مرا ببخشند، باید احساس گناهم کمتر شود؛ اما از دیدِ من... کاملاً برعکس بود. بعد از مدتی، دیدم که نور چراغهای اتومبیل آقای انگرسون از پنجرهی اتاقم دور شد. روی تختم نشستم، به ورودی پارکینگ جلوی خانه نگاه کردم. او داشت میرفت. چند دقیقه بعد، مادرم دوباره در اتاقم را زد. گفتم: «چیه؟» در را باز کرد، مثل بچه آهویی که به سمت تلهای میرود، تردید داشت. صورتش قرمز و پرههای بینیاش هم بزرگشده بودند. یک مدال احمقانه و یک تقدیرنامه از طرف مدرسه در دستش بود.
#کتاب_انگلیسی
●Join us: @FantasyLibrary